مجله اینترنتی ازهمه جا ازهمه چیز

خبرمهم-بزودی این سایت باساختاری جدیدوبامحتواهای جدید وبروز شروع بکارخواهدکرد

شیعه از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد   شیعه عقاید اصول توحید • نبوت • معاد یا قیامت
عدل • امامت فروع نماز • روزه • خمس • زکات • حج • جهاد • امر به معروف • نهی از منکر • تولی • تبری عقاید برجسته مهدویت: غیبت (غیبت صغری، غیبت کبری)، انتظار، ظهور و رجعت • بداء • شفاعت و توسل • تقیه • عصمت • مرجعیت، حوزه علمیه و تقلید • ولایت فقیه • متعه • شهادت ثالثه • جانشینی محمد • نظام حقوقی شخصیت‌ها چهارده معصوم محمد • فاطمه • علی • حسن • حسین • سجاد • باقر • صادق • کاظم • رضا • جواد (تقی) • هادی (نقی) • عسکری • مهدی صحابه سلمان فارسی • مقداد بن اسود • ابوذر غفاری • عمار یاسر • بلال حبشی • جعفر بن ابی‌طالب • مالک اشتر • محمد بن ابوبکر • عقیل • عثمان بن حنیف • کمیل بن زیاد • اویس قرنی • ابوایوب انصاری • جابر بن عبدالله انصاری • ابن عباس • ابن مسعود • ابوطالب • حمزه • یاسر • عثمان بن مظعون • عبدالله بن جعفر • خباب بن ارت • اسامة بن زید • خزیمة بن ثابت • مصعب بن عمیر • مالک بن نویره • زید بن حارث
زنان: فاطمه بنت اسد • حلیمه • زینب • ام کلثوم بنت علی • اسماء بنت عمیس • ام ایمن • صفیه بنت عبدالمطلب • سمیه علما روحانیان شیعه مکان‌های متبرک مکه مکرمه و مسجد الحرام • مدینه منوره، مسجد النبی و بقیع • بیت‌المقدس و مسجد الاقصی • نجف اشرف، حرم علی بن ابی‌طالب و مسجد کوفه • کربلای معلی و حرم حسین بن علی • کاظمین و حرم کاظمین • سامرا و حرم عسکریین • مشهد مقدس و حرم علی بن موسی‌الرضا
دمشق و زینبیه • قم و حرم فاطمه معصومه  • شیراز و شاه چراغ • آستانه اشرفیه و سید جلال‌الدین اشرف • ری و شاه عبدالعظیم
مسجد • امامزاده • حسینیه روزهای مقدس عید فطر • عید قربان (عید اضحی) • عید غدیر • محرّم (سوگواری محرم)، تاسوعا، عاشورا و اربعین)  • عید مبعث • میلاد پیامبر • تولد ائمه  • ایام فاطمیه رویدادها رویداد مباهله • غدیر خم • سقیفه بنی‌ساعده • فدک • رویداد خانه فاطمه • قتل عثمان • جنگ جمل • جنگ صفین • جنگ نهروان • واقعه کربلا • مؤتمر علماء بغداد • حدیث ثقلین • حدیث کساء • آیه تطهیر • شیعه‌کُشی کتاب‌ها قرآن • نهج‌البلاغه • صحیفه سجادیه
کتب اربعه: الاستبصار • الکافی • تهذیب‌الاحکام • من‌لایحضره‌الفقیه
مصحف فاطمه • مصحف علی • اسرار آل محمد
وسائل الشیعه • بحار الأنوار • الغدیر • مفاتیح الجنان
مجمع البیان • تفسیر المیزان • کتب شیعه شاخه‌ها دوازده‌امامی (اثنی‌عشری) • اسماعیلیان • زیدیه منابع اجتهاد کتاب (قرآن) • سنت (روایات پیامبر و ائمه) • عقل • اجماع ن • ب • و
شیعه یکی از مذاهب دین اسلام است.   تعریف در لغت و اصطلاح
شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق می‌شود، یکی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی کردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر.[۱][۲] در زبان عربی در اصل به معنای یک، دو یا گروهی از پیروان است. در قرآن این لفظ چندین بار به این معنا به کار رفته‌است. برای نمونه در آیه ۱۵ سوره قصص درباره یکی از پیروان موسی از عنوان شیعه موسی[۳] و در جای دیگر از ابراهیم به عنوان شیعه نوح یاد می‌کند.[۴] در تاریخ اسلام لفظ شیعه، به معنای اصلی و لغوی‌اش برای پیروان افراد مختلفی به کار می‌رفت. برای مثال، گاهی از شیعه علی بن ابی‌طالب و گاهی از شیعه معاویه بن ابی‌سفیان نام برده شده. اما این لفظ به تدریج معنای اصطلاحی پیدا کرد و تنها بر پیروان علی که به امامت او معتقدند اطلاق می‌شود.[۵] و با تعالیم جعفر بن محمد به صورت یک مذهب مستقل درآمد.
واژه شیعه در زمان حیات پیامبر از طرف ایشان به دوست داران علی بن ابی طالب گفته شد. پس از وفات پیامبر کسانی که معتقد به اولویت علی ابن ابی طالب برای خلافت بودند شیعه نامیده می شدند.تمایز این گروه از دیگر مسلمین تا زمان امام پنجم شیعیان فقط در محبت به اهل بیت و اعتقاد به شایستگی انحصاری آنها برای حکومت مسلمین بود.از زمان امام پنجم شیعیان - محمد بن علی ملقب به باقر - به تدریج شیعه به عنوان یک مکتب مجزای فقهی حقوقی در آمد.در زمان امام ششم - جعفر ابن محمد صادق - با گسترش مباحث کلامی شیعیان (پیروان ایشان) از نظر کلامی نیز در کنار معتزله و اشاعره مکتب ویژه خود را پایه گزاری کردند. [۶] از زمان امام ششم شیعیان (شیعیان غیر زیدی) - جعفر ابن محمد صادق - و به دلیل پرهیز ایشان از تلاش برای دستیابی به قدرت سیاسی در سایه جدال بین امویان و عباسیان در بین غالب شیعیان اعتقاد چنین بود که تا زمان قیام قایم آل محمد ( که شناخته شده نبود) تغییری در وضعیت سیاسی شیعیان ایجاد نخواهد شد و به همین دلیل شیعیان تا سالها بعد همواره از امامان بعدی در مورد اینکه قایم هستند یا نه پرس و جو می کردند. [۷]
اکنون «شیعه» در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته می‌شود که به خلافت و امامت بلافصل علی معتقدند، و بر این عقیده‌اند که امام و جانشین پیامبر اسلام از طریق نصّ شرعی تعیین می‌شود، و امامت علی و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده‌است.[۸][۹] همچنین است که از جابر بن عبدالله انصاری نقل شده است: ما نزد رسول الله بودیم که علی بن ابی طالب وارد شد در این هنگام پیامبر فرمودند: «قسم به کسی کـه جـان من در قبضهٔ قدرت اوست این مرد (اشاره به علی) و شیعهٔ او روز قیـامت رستـگارانند» آنگاه بود که آیه خیرالبریه نازل شد.[۱۰]
﴿إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ﴾(سورهٔ بینة-آیهٔ ۷) باورها
باورهای سازمان‌یافته و کلامی شیعه امروز بر این است که تبیین و تفسیر امر دین پس از پیامبر و اداره امور مسلمانان بر عهده اشخاصی است، که از سوی خدا معین شده و دارای ویژگیهایی همچون عصمت و عدالت هستند، این افراد امام نامیده می‌شوند. نخستین امام شیعیان علی است. بر پایه باور شیعه، اصول دین شیعیان پنجگانه‌است و علاوه بر سه اصل دین توحید، نبوت و معاد به دو اصل دیگر یعنی عدل و امامت نیز باور دارند. اصل عدل بین شیعیان و معتزله تا حدی مشترک است و اصل امامت ویژه این مذهب‌است. شیعیان همچنین مانند بسیاری دیگر از فرق اسلامی بر معاد جسمانی بسیار تاکید دارند[۱۱] وگرچه برخی شبهه‌ها و احتمالات درباره روحانی بودن معاد مطرح شده‌است،[۱۲] اما همواره از طرف علمای شیعه و سنی از جمله شیخ طوسی، خواجه نصیرالدین طوسی و امام محمد غزالی جواب داده شده و بر جسمانی بودن معاد تاکید شده‌است، تا آنجا که ابن سینا با آنکه معاد را در دوصورت جسمانی و روحانی قابل تصور می‌داند، اما می‌گوید: ... معادی که در شرع نقل شده‌است، راهی برای اثبات آن جز از طریق شرع و تصدیق إخبار پیامبر نیست. وآن معادیست که برای بدن است... [۱۳] اگرچه قرنها پس از وی، صدرالمتالهین شیرازی به اثبات آن فائق آمد.[۱۴] و در واقع اینکه، این ضرورت در دین، اعتقاد به معاد جسمانی است نه معاد مادّی وطبیعی.[۱۵]
همچنین شیعیان قرآن را کتابی محفوظ می‌دانند[۱۶] و همه آنها مدعی پیروی از قرآن و سنت محمد هستند و بخاطر پیروی از سنت پیامبر اسلام و دستور خداوند- شیعه تعیین جانشین پیامبر را تنها ویژه خدا و پیامبر می‌داند.
باور به ظهور یا بازگشت منجی (نجات دهنده) و موعود در اکثر فرق اسلامی و همچنین دیگر ادیان روشن و غیرقابل کتمان است، آنچنانکه یهودیان چشم به راه پادشاه بنی‌اسرائیل‌اند و مسیحیان به بازگشت عیسی باور دارند، در باورهای زرتشتیان، بودیسم و برخی دیگر ادیان نیز می‌توان گونه‌های مشابه این باور را یافت، در فرق اسلامی، مخصوصا فرق شیعه، در قرون پس از اسلام، این باور بسیار رایج و مشهود بوده‌است. کیسانیه قائم را محمد حنفیه فرزند دیگر علی بن ابیطالب می‌دانند، اسماعیلیه نیز قائم را اسماعیل فرزند ارشد جعفر بن محمد صادق می‌دانند. اما باور شیعیان اثنی عشری، این است که منجی آخرالزمان از آل محمد است و او را قائم آل محمد یا مهدی می‌نامند و معتقدند او آخرین و امام دوازدهم شیعیان، حجت بن حسن عسکری است.
اعتقاد به رجعت به معنای زنده شدن بعضی از مردگان در این دنیا و در هنگام ظهور مهدی، از دیگر باورهای شیعه‌است، برخی از علمای شیعه، رجعت را از ضروریات شیعه نمی‌دانند،[۱۷] اما هیچیک بدلیل ادله عقلی و نقلی و قرآنی آن را انکار نمی‌کنند.[۱۸] اگرچه برخی ادیان و حتی فرق اسلامی به گونه‌هایی از بازگشت به زندگی پس از مرگ در اشکال مختلفی چون بازگشت روح در بدنی دیگر یا به تناسخ یا بشکل حلول باور دارند، اما دیدگاه بخصوص شیعه در رجعت، یکی از بزرگ‌ترین تفاوت‌های شیعه با دیگران است، بدین معنی که شیعیان نه تنها به معاد جسمانی باوری عمیق دارند، بلکه معتقدند که در آخر زمان و پس از ظهور قائم آل محمد،[۱۹]
برخی از انبیاء مانند عیسی مسیح و اولیاء خدا مانند مالک اشتر و برخی از امامان شیعیان و همچنین برخی از اشقیاء و بدکاران دورانهای بشری رجعت نموده، به دنیا باز می‌گردند. بدین ترتیب در آخرالزمان، نیکوکاران بر دنیا حکمرانی نموده و بدکاران به مجازات خواهند رسید.[۲۰] امامت
شیعه معتقد است قرآن و سنت پیامبر اسلام برای ایمان حقیقی لازم و کافی است. یک مسلمان برای شناخت وظیفه خود و سلوک به سوی خدا در هر زمان نیازمند پیشوایی است، که راه شناس و درستکار باشد و او را به سوی خدا راهنمایی کند؛ در غیر این صورت هر کس بر اساس تشخیص شخصی‌اش امر دین را تفسیر می‌کند و گمراه می‌گردد. این پیشوا حجتی است که توسط خدا انتخاب و توسط پیامبر و امامان پیشین به مسلمانان معرفی می‌گردد. بنابراین امامت مفهومی بسیار بنیادی است و امام ویژگیها و مسئولیت‌های متعددی از جمله تبیین و تفسیر دین و هدایت مردم دارد. خلافت پایین مرتبه‌ترین سطح وظایف امام است و تنها وقتی امام به خلافت دست می‌یابد که مسلمانان او را بخواهند و یاری نمایند. چنانکه علی در زمان خلافت می‌گوید:
«اگر نبود حضور حاضران و اقامه حجت به واسطه یاران و اگر نبود عهدی که خدا از آگاهان گرفته‌است تا بر ستمگری ظالم و ستم بر مظلوم آرام نگیرند، افسار شتر خلافت را وا می‌نهادم.(خلافت را نمی‌پذیرفتم.)»[۲۱]
در بین اکثریت علما و عامه شیعه چنین پنداشته می شود که امامان نایبان پیامبر در حکومت و معتبر ترین مفسران قرآن و سنت پیامبر محسوب می شوند.امامان به دلیل دارا بودن مقام قرب و بندگی خدا منشا برکات الهی دانسته می شوند اما اعتقاد به نیابت آنها در خلقت، تقسیم رزق و تشریع را به عنوان غلو یا زیاده روی می دانند . در تمام ادوار حتی در زمان حیات امامان شیعه افراد و گروه هایی معتقد به وجود کاملا فراطبیعی برای امامان بودند.این گروه ها به صورت رسمی همواره در اقلیت بودند اما برخی از اعتقادات و روایات آنها پس از دوره غیبت وارد اعتقادات عامه شیعیان شد. [۲۲] حکومت اسلامی
از نظر شیعه، حکومت تنها از آن خدا است و هر حاکمی که از جانب خداوند حکم نکند و فرمانش حق نباشد (غیر معصوم باشد)، لزوما به باطل حکم کرده و طاغوت می‌باشد. (چرا که بعد از حق چیزی جز باطل نیست[۲۳])[۲۴][۲۵][۲۶][۲۷] و دروغ زن به خدا و پیامبر او و غاصب ولایت آنها خواهد بود و مخالفت با آن واجب است، مگر از باب تقیه. بنابراین، شیعیان معتقدند که خداوند امامانی را از جانب خود تعیین و مشخص نموده است و تنها آنان شایستگی تشکیل حکومت و قرار گرفتن در رأس آن را دارا می‌باشند و اطاعت از هر حاکمی غیر از ایشان، شرک تلقی شده و موجب جاودانگی در آتش خواهد شد.[۲۸][۲۹][۳۰][۳۱][۳۲][۳۳][۳۴][۳۵][۳۶][۳۷][۳۸][۳۹][۴۰][۴۱]
نظریهٔ ولایت فقیه که توسط برخی شیعیان مطرح شده است نیز تنها ناظر به زمان غیبت بوده و تحت عنوان «اضطرار» پذیرفته می‌شود.
در نگاه شیعیان خداوند در تمامی زمانها یک نفر را به عنوان امام و سرپرست الهی قرار داده است و زمین هرگز از «حجت» خالی نیست اما این راهبران الهی، همانگونه که در بالا گفته شد، تنها زمانی دست به تشکیل حکومت می‌زنند که اقبال و خواست عمومی برای این امر وجود داشته باشد. شیعیان علت عدم ظهور و تشکیل حکومت آخرین امامشان -که وی را منجی می‌خوانند- را نیز عدم خواست واقعی مردم برای تشکیل حکومت الهی می دانند.[۴۲] عصمت نوشتار اصلی: عصمت
واژه «عصمت» در لغت عربی به معنای نگاه داشتن، حفاظت و ممانعت است.[۴۳] اما این کلمه در اصطلاح علم کلام، به معنای مصونیت از گناه یا لغزش برای برخی از انسان‌ها مانند پیامبران و امامان آمده‌است. نظریه عصمت در مورد امامان شیعه نخستین بار توسط هشام ابن حکم از متکلمین مهم شیعه و از اصحاب امام ششم شیعیان پیشنهاد شد. [۴۴] دانشمندان علم کلام اسلامی مانند خواجه نصیر الدین طوسی در کتاب تجرید الاعتقاد و علامه حلی در شرح تجرید، به این نکته اشاره کرده‌اند که بحث عصمت در سه سطح مطرح می‌گردد:
سطح اول: عصمت به معنای باز دارندگی از اشتباه در ابلاغ رسالت. در این زمینه دانشمندان علم کلام اعم از اهل تشیع و اهل تسنن، عصمت به معنای یادشده را در مورد پیامبر اسلام تایید می‌کنند. زیرا آیه سوم از سوره نجم با صراحت این امر را بیان کرده‌است که هرگز پیامبر از روی هوا و هوس سخن نمی‌گوید و سخن او چیزی جز وحی الهی نیست.[۴۵]
سطح دوم: عصمت به معنای باز دارندگی از گناه و معصیت. در این زمینه عموم علمای علم کلام شیعه، معتقد به عصمت پیامبران و امامان و فاطمه زهرا هستند.[۴۶]
سطح سوم: عصمت به معنای باز دارندگی از هرگونه لغزش و اشتباه. در این زمینه میان دانشمندان علم کلام شیعه اتفاق نظر نیست، اما از نظر اکثریت آنان، پیامبر اسلام، دخترش فاطمه زهرا و ائمه شیعیان در مرتبه‌ای قرار دارند که از هر گونه خطا و اشتباه مبرا می‌باشند. از این رو به آنان معصوم گفته می‌شود. در مقابل اکثریت یادشده، برخی از دانشمندان شیعه مانند شیخ صدوق در مبحث "سهو النبی"، صدور لغزش‌های کوچک در قضایای شخصی و غیر مبحث ابلاغ و حی و رسالت را محال نمی شمارند.[۴۷][۴۸][۴۹][۵۰] زیر شاخه‌های شیعه
دین اسلام در اصل دارای یک مذهب و یک مرام بوده‌است. اما این دین به مرور زمان به زیر شاخه‌های بسیار دسته‌بندی گردید. شیعیان نیز از سده دوم هجری به بعد به چندین زیرگروه منشعب شده‌اند. امروز بیشتر شیعیان را «شیعیان دوازده امامی (اثناعشری)» تشکیل می‌دهند. مهم‌ترین مذاهب دیگری که از شیعه منشعب شده‌اند، عبارت‌اند از اسماعیلیان، زیدیه، کیسانیه، واقفیه و فطحیه. تمام این مذاهب علی رغم تفاوتهای آشکار اعتقادی و فقهی در مسأله ضرورت «امامت» اشتراک نظر دارند. البته تفسیر هر یک از امام و مصداق آن منحصربفرد است.
مفاتیح‌العلوم شیعیان را به شش زیرگروه بخش می‌کند، اثنی عشری معتقد به دوازده امام،زیدیه (پیروان زید بن علی)، کیسانیه (پیروان کیسان غلام علی بن ابیطالب)، عباسیه (منسوب به آل عباس بن عبدالمطلب)، غالیه، و امامیه[نیازمند منبع]. وی امامیه را به ۷ تیره تقسیم می‌کند، ناؤوسیه (منسوب به عبدالله بن ناؤوس)، مفضلیه (منسوب به مفضل بن عمر)، قطعیه (که وفات موسی بن جعفر را تأیید کرده‌اند)، شمطیه (منسوب به یحیی بن اشمط)، واقفیه (که در امامت موسی بن جعفر متوقف شده‌اند و وی را زنده می‌دانند)، ممطوره، و احمدیه (منسوب به احمد بن موسی بن جعفر که وی را امام هشتم خود می‌دانند). در کتاب فرهنگ فرق اسلامی از دکتر محمدجواد مشکور زیرشاخه‌های بیشتری برای شیعه ذکر شده است. فرقه غالب
شیعه دوازده امامی در ابتدای قرن بیست و یکم، بزرگترین شاخه از فرق شیعه است.[۵۱] خاستگاه
همه شیعیان معتقد به انتخاب امامت توسط خدا و ابلاغ آن توسط پیامبر هستند و بنابراین بر اساس حدیث غدیر (و آیاتی چون آیه ولایت[۵۲] و آیه تطهیر[۵۳] و احادیث متواتر دیگر، همچون حدیث منزلت و حدیث ثقلین.)[۵۴] علی را امام بر حق می‌دانند، اما اهل سنت به شورا اعتقاد دارند، که هیچ سندی از طرف پیامبر در مورد انتخاب وصی بعد از او به وسیله شورا در دست نیست.
شیعیان بر این باورند که محمد در زمان حیاتش، جانشین پس از خود را تعیین کرد و پسر عمو و دامادش علی بن ابیطالب را به عنوان وصی و خلیفه پس از خود اعلام نمود. شیعیان بر این باورند که اساس و خاستگاه شیعه، دفاع از اسلام و ولایت و عدل[نیازمند منبع] است.
همچنین شیعیان در اثبات حقانیت خود به روایاتی از پیامبر اسلام در منابع اهل سنت استناد می‌کنند، که در آنها به «شیعه علی» اشاره شده‌است. از جمله سیوطی سنی مذهب روایت می‌کند زمانی پیامبر رو به علی کرد و گفت: «سوگند به آن که جانم به دست اوست این شخص - علی - و کسانی که شیعه و پیرو اویند در قیامت رستگارند.»[۵۵] علامه امینی از علمای شیعه‌است که از محبوبیت خاصی در میان شیعیان برخوردار است. وی تمامی روایات درباره واقعه غدیر را از کتب اهل سنت جمع‌آوری نموده و در چهل مجلد الغدیر منتشر نمود.
برخی، تشیع را به فردی بنام عبدالله بن سبا نسبت می‌دهند. اگرچه برخی از تواریخ و «کتب ملل و نحل»، وی را از غالیان شیعه و موسس فرقه سبائیه می‌دانند که قائل به الوهیت علی بوده‌است و بهمین دلیل مورد لعن و تکفیر علی بن ابیطالب واقع شده‌است و حتی برخی اخباری نقل می‌کنند که وی و پیروانش، بدستور علی در آتش سوزانده شده‌اند. مرتضی عسکری در کتاب خود و همچنین برخی از خاورشناسان و حتی علمای سنی در قرون اخیر، عبدالله بن سبا فردی خیالی و ساخته و پرداخته مخالفان شیعه می‌دانند.[۵۶]
برخی از اهل سنت، نظیر شیخ شلتوت، مفتی اعظم الازهر معتقدند که تقلید از فقه مذهب جعفری، نظیر مذاهب چهارگانه اهل سنت معتبر است.[۵۷] امامان شیعیان دوازده امامی
اکثریت شیعه، را شیعه امامیه یا اثنی‌عشری (دوازده امامی) تشکیل می‌دهد، از آنجا که آنان جانشینان پیامبر اسلام را ۱۲ نفر می‌دانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شده‌اند.[۵۸]
نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه در احادیثی که از پیامبر اسلام روایت شده، بیان گردیده‌است. آنان عبارتند از: امام علی بن ابی طالب امیرالمومنین امام حسن بن علی امام حسین بن علی (سید الشهدا) امام علی بن الحسین (سجاد/زین العابدین) امام محمد بن علی (باقر) امام جعفر بن محمد (صادق) امام موسی بن جعفر (کاظم) امام علی بن موسی (رضا) امام محمد بن علی (تقی) امام علی بن محمد (نقی) امام حسن بن علی (حسن عسکری) امام حجت بن الحسن (المهدی) فقه
مذهب فقهی شیعیان دوازده‌امامی به فقه امامیه مشهور است. علایم ظاهری شیعیان
در روایتی از حسن بن علی العسکری نقل شده است: «نشانه و علامتِ مؤمن(شیعه) پنج چیز است: ۱- ۵۱ رکعت نماز [در شبانه‌روز] خواندن (۱۷ رکعت واجب و ۳۴ رکعت مستحبی و نافله روزانه)، ۲- زیارت کردن امام حسین در روز اربعین، ۳- انگشتر را در دست راست نمودن، ۴- پیشانی را در سجده بر خاک نهادن، ۵- بسم الله الرحمن الرحیم را [در نمازها] بلند گفتن.» [۵۹]
یکی دیگر از نشانه‌های ظاهری شیعیان شهادت دادن به ولایت و خلافت بلافصل علی بن ابیطالب و امامان بعد از او در اذان(با ذکر اشهد ان علیاْ ولی‌الله یا نظایر آن) می‌باشد؛ که شهادت ثالثه نامیده می‌شود. البته گواهی دادن به ولایت علی بن ابیطالب در اذان به عنوان استحباب و تبرک گفته می‌شود و از اجزای اصلی اذان نیست. گر چه شهادت به ولایت علی بن ابی طالب در این زمانه شعار مذهب شیعه محسوب می‌شود، ولی برخی مراجع تقلید معتقدند که این عبارت باید طوری گفته شود که شبیه جملات اذان و اقامه نگردد. جغرافیای تشیع نوشتار اصلی: جغرافیای تشیع‎ نقشه پراکندگی مذاهب اسلامی.
شیعیان حدود ۱۶٪ تا ۳۰٪ از کل جمعیت مسلمانان را تشکیل می‌دهند.،[۶۰] بیشتر شیعیان دوازده‌امامی در هند, ایران، عراق، جمهوری آذربایجان، لبنان، افغانستان، پاکستان و کشورهای حاشیه خلیج فارس مانند یمن و بحرین زندگی می‌کنند. بر اساس آمار سیا ورلد فکت‌بوک ۸۹ درصد مردم ایران[۶۱] ۶۰ تا ۶۵ درصد مردم عراق،[۶۲] ۸۵ درصد مردم جمهوری آذربایجان[۶۳] و ۳۰ درصد مردم کویت[۶۴] و ۲۰ تا ۳۰ درصد مردم افغانستان[۶۵][۶۶] و ۱۶ درصد مردم امارات متحده عربی[۶۷] شیعه دوازده‌امامی هستند. از شیعیان لبنان، عربستان سعودی، بحرین و قطر آمار دقیقی در دست نیست. همچنین بنابر آمار ۲۰٪ مردم پاکستان[۶۸] شیعه هستند که بخشی از آنها بخصوص در کشمیر[نیازمند منبع]، اسماعیلی هستند. شیعیان یمن، عمدتاً از زیدیه هستند، اما از آنان نیز آمار دقیقی در دست نیست. همچنین ۲۰ درصد از مردم شیعه ترکیه موسوم به علوییون[۶۹][۷۰] و شیعیان سوریه نیز علوی هستند. مراجع تقلید شیعه نوشتار اصلی: مراجع تقلید شیعه

کتاب‌شناسی نوشتار اصلی: فهرست کتاب‌های شیعه اصول کافی من لا یحضره الفقیه تهذیب استبصار بحارالانوار فروع کافی الغدیر آثار الشیعه الامامیه نگارخانه
مرکز اسلامی شیعیان شهر ممفیس در تنسی.[۷۱]
مرکز تعلیمات اسلامی شیعیان (مدرسه راهنمایی و دبیرستان) در هیوستون، تگزاس[۷۲]
اربعین در کربلا
مقبره احمد بن موسی الکاظم (شاهچراغ) در شیراز
مرکز اسلامی آمریکا، بزرگترین مرکز اسلامی تشیع در آمریکا
+ نوشته شده در  2013/10/17ساعت 19:21  توسط اطلس ایران وجهان  | 

سنی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 

از مذاهب اسلام
اهل سنت


مذاهب فقهی

حنفی · مالکی · شافعی · حنبلی

مذاهب کلامی

ماتریدی · اشعری · اثری · معتزلی

جنبش‌های فکری اهل سنت

دیوبندی · بریلوی · سلفی

ارکان دین اسلام

نماز · روزه · شهادت · زکات · حج

خلفای راشدین

ابوبکر · عمر · عثمان · علی

صحابه

سعید بن زید · زبیر · طلحه
سعد بن ابی‌وقاص · عبدالرحمن بن عوف
ابوعبیده جراح

مبانی فقه

قرآن · سنت · اجماع · قیاس · اجتهاد

کتب حدیث

صحیح بخاری · صحیح مسلم · سنن نسائی
سنن ابوداوود · سنن ترمذی· سنن ابن ماجه
الموطأ

مکان‌های مقدس

مکه · مدینه
بیت‌المقدس

مذهب سُنّی یکی از مذاهب دین اسلام است که اکثریت مسلمانان (۷۵%) تا(۹۰٪) را در بر می‌گیرد. اهل سنت و جماعت معتقدند که محمد، پیامبر اسلام، پس از خود جانشینی تعیین ننموده‌است. باوجود این، احادیث پیامبر همچون حدیث منزلت و حدیث ثقلین و وقوع غدیر خم را رد نمی‌کنند، ولی مناسبت آن‌ها را در مورد تعیین جانشینی علی بن ابی طالب تایید نمی‌نمایند و معتقدند باید مسلمانان با تشکیل شورا یکی از افراد جامعه را به عنوان خلیفهٔ خود برگزینند، هر چند که برای تعیین خلفای بعدی این اصل زیر پا گذاشته شد و اجماع صورت نگرفت. از این رو پس از درگذشت محمد و قبل از تدفین وی، نخست با تشکیل شورا در سقیفه بنی ساعده، با اینکه همهٔ مسلمانان یا نمایندگان همهٔ مسلمانان در شورا شرکت داشتند (از جمله عباس عموی پیغمبر و علی داماد ایشان بودند)، طبق سنت شورا و بیعت، ابوبکر را که از صحابه (یاران) و نزدیکان محمد بود برای خلافت بعد از محمد بر جامعه مسلمانان انتخاب کردند.

این چهار تن به همراه امام حسن که مدت خلافت کوتاهی داشته‌اند به خلفای راشدین معروف‌اند که به‌ترتیب عبارت‌اند از:

مسلمانان اهل سنت، قرآن را کتابی محفوظ می‌دانند و اسلام را در پیروی از قرآن و سنت محمد می‌دانند، هرچند که عمر (خلیفهٔ دوم) کتاب خدا و عمل به آن را کافی می‌دانست. آنان در مسایل فقهی، ابتدا قرآن و سپس احادیث محمد و بعد از آن احادیث معتبر صحابه و اجماع را مورد استفاده قرار می‌دهند.

مذهب اهل سنت در دو مکتب اصولی اعتقادی یعنی اشعری و ماتریدی واز لحاظ علوم فقهی به چهار مذهب فروعی و عملی حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی تقسیم می‌گردد.مذهبی دیگر به نام مذهب سلفی که با اتکا به قرآن و سنت پاک پیامبر و یا ران پاکش وجود دارد که خود را فقط مسلمانان سلفی می نامند . همه مسلمانان اهل سنت ، اهل بیت پیامبر را دوست دارند و به آنها احترام ویژه قائل اند ولی از توسل کردن و قسم خوردن به آنها و نذر برای آنها پرهیز می کنند و آن را حرام می خوانند زیرا همه این عبادت ها را مطلقاً برای خدا می دانند.

+ نوشته شده در  2013/10/17ساعت 19:19  توسط اطلس ایران وجهان  | 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد  
اهل حق یا علوین ایران یا یارسان[۱] نام مسلکی است عرفانی که در سده هفتم هجری توسط سلطان اسحاق بنیان گذاشته شده‌است. پیشینه پیروان این مسلک در استان کرمانشاه با قومیت کرد می‌باشد،[۲] ولی اقلیتی را از بین اقوام آذری، فارسی زبانان و لر تشکیل می‌دهند.[۲] جمعیت پیروان اهل حق در ایران در محدوده ۲ میلیون برآورد می‌شود.[۲] همچنین جمعیتی بالغ بر ۲۰۰،۰۰۰ نفر در عراق و ۵۰،۰۰۰ در ترکیه تخمین زده شده است.[۲]   تاریخچه
دربارهٔ تاریخچهٔ مسلک اهل حق بین محققان اختلاف نظر وجود دارد.
مکری مسلک اهل حق را یکی از رشته‌های انشعابی و وابسته به مذهب تشیع می‌داند. او معتقد است این مسلک مجموعه‌ای است از عقاید و آرای خاصی که از عهود سالفه وجود داشته و بعدها با ذخائر معنوی اسلام و اساطیر ایران قدیم و افکار فرق غالی که در مناطق غرب ایران پراکنده بوده‌اند، در هم آمیخته و در برخورد با حوادث، در زمان‌های مختلف، اشکال گوناگونانی به خود گرفته‌است. اما بر حسب سنت خود پیروان حقیقت، این طریقه دنبالهٔ نوعی احساس ژرف مذهبی است که سینه به سینه از سلف به خلف می‌رسیده و نیز دنبالهٔ همان اصولی بوده‌است که شاه مردان حق علی بن ابی‌طالب به سلمان و به عده‌ای از یاران نزدیک خود آموخته‌است.[۳]
صفی‌زاده در این باره در دانشنامه نام‌آوران یارسان می‌نویسد: بنا به نامه سرانجام، این مسلک از روز ازل پی ریزی شده‌است.[۴] ولی از اسناد و مدارک خطی چنین برداشت می‌شود که این مسلک در قرن دوم هجری توسط بهلول کوفی و یارانش با استفاده از عقاید و ذخایر معنوی ایران مانند؛ آیین زردشتی و مانوی و بهره‌گیری از دین اسلام و آیین مسیحی و کلیمی و افکار فرقه‌های غالی پس از اسلام پی‌ریزی شده‌است. ولی صفی‌زاده خود معتقد است پیدایش مسلک اهل حق نوعی ایستادگی در برابر اعراب بوده‌است.[۴]
مینورسکی مسلک اهل حق را مشتق شده از مذهب شیعه می‌داند که سرانجام منجر به تشکیل یک سیستم مذهبی مجزا شده و در اساس آن افراط‌گرایی شیعه قابل مشاهده‌است.[۵]
نورعلی الهی در کتاب برهان‌الحق، مسلک اهل حق را وابسته به مذهب شیعه اثنی عشری جعفری می‌داند.[۶]
خواجه‌الدین ریشه مسلک اهل حق را نامشخص دانسته و می‌نویسد: در کتب قدیمه مربوط به ادیان، مانند الفرق بین الفرق و ملل و نحل شهرستانی که از آثار قرن پنجم و ششم می‌باشند، نامی از این فرقه برده نشده‌است. همچنین پیروان این فرقه سعی می‌کردند اسرار خود را فاش نکنند و این امر سبب گردیده کسی از تاریخ پیدایش مرام اهل حق اطلاعی نداشته باشد. او معتقد است برخی از اعتقادات پیروان اهل حق که پایه و اساس مرام اهل حق را تشکیل می‌دهند، از نظر اسلام مطرود است و معتقد بودن به این گونه عقاید سبب جدایی مسلک اهل حق از اسلام گردیده‌است. او در ادامه می‌گوید: ولی پیروان اهل حق پیدایش مسلک خود را از عالم الست می‌دانند.[۷]
گروه دیگری از نویسندگان معتقدند گر چه اهل حق خود را مسلمان و شیعه می‌داند و مانند شیعیان به ائمه هدی اعتقاد دارند، ولی اساس مذهب آن‌ها صرفاً اسلامی نیست. بلکه مرام آن‌ها مجموعه‌ای است از عقاید و تعالیمی که تحت تأثیر افکار زرتشتی، مسیحی، مانوی و کلیمی بوده‌است. آن‌ها نشانهٔ بارز تشیع در این مسلک را اعتقاد به وجود حضرت علی می‌دانند، ولی معتقدند ایمان و اعتقاد پیروان اهل حق درباره حضرت علی (ع) از حد متعارف خارج شده و به درجه غلو رسیده‌است.[۸] بنیان‌گذاری
بر طبق کلام سرانجام (کتاب مقدس اهل حق)، مسلک اهل حق از روز ازل وجود داشته و تعلیماتش به صورت سِر نزد انبیا و اولیا بوده و در هر دوران به گروه معدودی از یاران محرم منتقل شده‌است. تا اینکه در قرن هفتم هجری، سلطان اسحاق آن اسرار ازلی را به صورت قانون به یارانش ابلاغ کرد، از این رو، بنیانگذار این مسلک محسوب می‌شود.[۹]
یاران: یاران سلطان اسحاق به گروه‌های زیر تقسیم شده‌اند: هفتن، هفتوانه، هفت نفر اهل قول طاس، هفت هفتوان، چهل تن، چهل چهل تنان، هفتاد و دو پیر، نود و نه پیر شاهو، شصت و شش غلام کمربند زرین، هزار و یک غلام خواجه صفت، بیور هزار غلام و بی ون غلام.[۱۰]
هفتن: مخفف هفت تن است، که از یاران طبقهٔ اول سلطان اسحاق محسوب می‌شوند. آن‌ها برای هدایت مردم، در هر دورانی در قالب انبیا و خاصان ظاهر می‌شوند.[۱۱]
هفتن دارای مقام هفت مَلک مقرب‌اند و نام آن‌ها به شرح زیر است: پیر بنیامین (هم مقام و هم ذات جبرئیل مامور هدایت جهت رستگاری) سمت پیری بر عموم اهل حق را داشته‌است. داود (هم مقام اسرافیل مأمور نفخ صور جهت بیداری) سمت دلیلی بر عموم اهل حق را عهده دار بود. سومین یار سلطان، پیرموسی بود که سمت دفترداری و منشی سلطان را برعهده داشت. او هم ذات میکائیل بود که مأمور ثبت اعمال است. مصطفی داودان (هم ذات عزرائیل مامور غضب و قبض روح) ریاست امور انتظامات را عهده دار بود. خاتون دایراک ملقب به خاتون رمزبار (هم مقام حورالعین) علاوه بر اینکه مادر سلطان بود، شفیع یاران و رئیس جامعه نسوان اهل حق نیز بود. شاه ابراهیم و بابا یادگار (شاه یادگار) نیابت سلطنت عرفانی سلطان را داشته‌اند، از آنجایی که سلطان خودش لقب شاهی معنوی داشت آنان را هم شاه خطاب کرد. شاه ابراهیم هم مقام عقیق (ملک طیار) و بابایادگار هم مقام ایوت می‌باشد.[۱۲] تاریخچه سیاسی
پیروان این کیش آداب و آیین‌های خود را در خفا به جا می‌آوردند و در طول تاریخ از فعالیت در امور سیاسی پرهیز کرده‌اند با این حال، طی قرن‌ها شاهد موارد زیادی از فشار و آزار و اذیت اکثراً از جانب مسلمانان و یا حکومت‌ها بوده‌اند. آنها می‌گویند پس از انقلاب اسلامی، فشار بر جامعه یارسان افزایش یافته و پیروان این کیش دچار محرومیت‌ها و تبعیض‌های زیادی شده‌اند.[۱۳] گروه‌های مختلف اهل حق
به گفتهٔ دائرةالمعارف تشیع، در آغاز ایجاد مسلک اهل حق پیروان آن وحدت عقیده داشته‌اند. با گستردگی جماعت اهل حق و مهاجرت ایلات به دیگر مناطق به تدریج اختلافات میان اهل حق شروع شد و پیروان آن به گروه‌های مختلفی تقسیم شدند. علت این اختلاف‌ها عبارتند از: نقل سینه به سینه کلام‌ها، دسترسی نداشتن پیروان به کلام‌های مؤثق، سودجویی برخی از پیشوایان محلی، تفاوت زبان، ملیت، رسوم قومی و اجتماعی پیروان و بی‌سوادی اکثریت پیروان.[۱۵]
گروهی از اهل حق معتقدند دین آن‌ها دین یاری است و سلطان اسحاق «در آن دوران» اسرار الهی را به صورت قوانین و ارکان اهل حق به یاران ابلاغ نمود.[۱۶] از این رو ارتباطی با دیگر ادیان ندارند.
به گفتهٔ دائرةالمعارف تشیع، گروهی دیگر در اثر آمیزش با فرق دیگر، عقاید خود را با اعتقادات آن‌ها یکی دانسته‌اند، گر چه خود را یارسان می‌نامند، ولی عملاً از نظر اعتقادی، گروهی از آن‌ها علی‌اللهی و گروهی دیگر شیطان‌پرست هستند.[۱۷]
به گفتهٔ دائرةالمعارف تشیع، گروهی دیگر خود را تابع مذهب شیعه اثنی عشری جعفری می‌دانند و معتقدند آئین حقیقت، دین نیست و مسلک اهل حق تابع مذهب اثنی عشری جعفری است.[۱۸][۱۹]
به گفتهٔ تحفه ناصری، پیروان اهل حق به نام‌های مختلف اهل حق، یارسان، نصیری، اهل طایفه، علی‌اللهی و شیطان‌پرست معروف‌اند.[۲۰] اما پیروان این آئین می‌گویند آنها یارسان یا اهل حق هستند و گروهی، به اشتباه آنان را علی‌اللهی یا شیطان‌پرست می‌خوانند.[۱]
بر اساس نگاهی به تاریخ و فلسفه اهل حق یارسان نام بومی و ایرانی پیروان دین اهل حق یا همان علی اللهی است. پیروان کیش یارسان که فارس زبانان آنها را بیشتر به نام علی‌اللهی می‌شناسند بیشتر ساکن بخش باختری استان کرمانشاه ایران هستند. کیش یارسان آمیزه‌ای است از دینهای زرتشتی و بودایی و اسلام. آنها مانند بوداییان به وازایش باور دارند یعنی بر این باورند که ما پس از مرگ در پیکر دیگری دوباره زاییده می‌شویم. مناطق گوران و لرستان مرکز اصلی پیدایش آئین یارسان یا اهل حق است.[۲۱] گسترش در ایران
گسترش مسلک یارسان در ایران به شرح زیر است:[۲۲] استان کرمانشاه
شهرستان کرمانشاه و روستاهای گربان، روستاهای منطقه عثمانوند و سان رستم، برخی از روستاهای توابع مایدشت، و روستاهای منطقه بیلوار به نامهای: میان دربند، بالا دربند، پشت دربند. شهرستان اسلام‌آباد غرب و حومه آن
سودان علیا و سفلی، چُنگُر حدود شصت الی هفتاد روستا از کل روستاهای کوزران سنجابی که حدود ۱۳۵ روستا می‌باشد، و ۵۶٪ ساکنان خود کوزران پیرو مرام اهل حق می‌باشند، احتمالاً چهل هزار نفر از مردم اسلام‌آباد و حومه آن پیرو این مذهبند.
شهرستان کرند غرب و توابع آن از عمده ترین مراکز اهل حق است. علاوه بر شهر کرند ساکنان قریب به ۱۲۰ روستای تابع دهستان گهواره به جز چند روستا که پیرو مذهب شافعی می‌باشند، اهل حق هستند. از روستاهای معروف منطقه کرند: حریر، سرمیل، سرخه لیزه، گهواره، بیامد، بروند، قلعه زنجیر، گردکان گور، گورا جوبو توت شامی را می‌توان نام برد. جمعیت اهل حق در منطقه کرند ۱۵۰ هزار نفر تخمین زده می‌شود. علاوه بر این روستاهای بیونیش (بیونیژ) در حدود ۱۵ روستا همگی اهل حق هستند که جزو کرند می‌باشند. سر پل ذهاب
بیش از ۲۰٪ سکنه این شهر پیرو مسلک اهل حق می‌باشند و حداقل ۲۳ روستا از حومه آن نیز همین مسلک را دارند. از روستاهای معروف: پس پس، رشید عباس دول الیاس، جلالوند سفلی، بَلَوان و روستاهای قَرَه بُلاغ و روستاهای تابع دهستان بزمیر آباد را می‌توان نام برد. روستاهای حومه شهر در شعاع مساحت ده کیلومتری شهر قرار دارند ولی روستاهای دهستان بزمیر آباد (پشت تنگ) بیش از چهل کیلومتر از شهر فاصله دارند. قصر شیرین
گر چه هنوز همه سکنه شهر و روستاهای حومه قصر شیرین مورد تحقیق قرار نگرفته‌است ولی به نظر می‌رسد بیش از ده درصد مردم آن بر مرام اهل حق می‌باشند. صحنه (کرمانشاه) و دینور
حدود سی الی چهل درصد مردم صحنه پیرو مذهب اهل حق هستند و بسیاری از روستاهای حومه آن همین مرام را دارند. جمعیت اهل حق در بخش دینور نیز قابل توجه‌است. کنگاور و اسدآباد
جمعیت اهل حق در روستاهایی از کنگاور و اسدآباد نیز قابل توجه‌است.. استان لرستان
در قسمتهایی از نواحی تابعه استان لرستان نیز فرقه اهل حق به طور پراکنده سکونت دارند. از جمله این مناطق که عموماً روستایی هستند بلوران واقع در جاده اسلام‌آباد غرب، پل دختر و نیز حومه گراب و روستاهایی از توابع نورآباد، قسمت‌هایی از بوالوفا و بخشی از طایفه ذوالنور اهل حق بوده‌اند. گرچه در این منطقه تحول چشمگیری صورت گرفته و با گرایش‌های روزافزونی که به سمت انجام فرایض دینی دیده می‌شود دیگر این فرقه پایگاه فرهنگی و اجتماعی مناسبی در بین مردم ندارد.[نیازمند منبع] استان آذربایجان شرقی
در بخش ایلخچی از قصبات معروف تبریز عده‌ای از طرفداران «فرقه اهل حق» سکونت دارند. طبق تحقیقات به عمل آمده اهل حق‌های این ناحیه معروف به گورانی هستندکه به نظر می‌رسد از منطقه گوران به مرکزیت گهواره (کرند غرب) در گذشته‌های دور به این سمت مهاجرت کرده باشند. تهران و مازندران
در هشتگرد، رودهن، بومهن و خود تهران، مراکزی وجود دارد که در آن اهل حق‌ها ساکن اند. همچنین بخشی از مردم کلاردشت، کجور و روستاهای پول و فیروز کلاً از توابع کجور اهل حق می‌باشند. استان زنجان و همدان
در ناحیه اسدآباد (همدان) و قسمتهایی از توابع آوج و رزن حد فاصل همدان و زنجان کم و بیش جمعیت اهل حق به صورت پراکنده سکونت دارند. دیگر کشورها کردستان عراق
در سراسر کردستان عراق بویژه در استان‌های کرکوک و استان سلیمانیه پیروان کیش یارسان با نام کاکه ایی وجود دارند. با عناوین مختلف، علاوه بر فرقه اهل حق فرقه‌های دیگر نیز در این نواحی موجود بوده که ریشه در فرهنگ یارسانی دارند.[۲۳] ترکیه
در ترکیه فرقه‌هایی وجود دارند معروف به بکتاشیه (بگتاشی) و علویان (ترکیه) و در دوره‌ای نبض قدرت سیاسی ـ نظامی ترکیه را در دست داشته‌اند. فعلاً عبادتگاه آنها تکیه نام دارد. اهل حق‌های ایران آنها را یکی از شاخه‌های اهل حق می‌دانند.
آمار دقیقی از جمعیت علویان در ترکیه در دست نیست. اساسی‌ترین دلیل این موضوع می‌تواند آزارها و رنجش‌های تاریخی گروه‌های سنی تندرو که کمابیش نیز برضد علویان رخ می‌دهند، باشد. جمعیت این گروه ۱۲میلیون (پیرامون %۲ تا ۴٪ جمعیت ترکیه) برآورد می‌شود. ۴۰٪ علویان کرد و زازا هستند بعبارتی ۲۵٪ کردها و زازاها علویند. بیشتر علویان در مرکز آناتولی زندگی می‌کنند. استان تونج‌ایلی (با نام پیشین درسیم) بیشینه درصد جمعیت علوی ترکیه را داراست. آلبانی
در کشور اروپایی آلبانی نیز عمدتاً شیعیان آنجا تحت همین نام به بگتاشی معروف‌اند که شعبه‌ای از اهل حق می‌باشند. سوریه
در کشور سوریه جمعیت قابل توجهی وجود دارند که تحت عناوین علویان (سوریه)، علویین، نصیریه و علی اللهی معروف هستند و عمدتاً در کردستان سوریه و در شمال و شمال غرب سوریه، سکونت دارند. افغانستان
در قسمتهای شمال افغانستان و برخی مناطق دیگر این کشور جمعیت قابل توجهی تحت نام علی‌اللهی و یا اسماعیلیه معروف اند. فعلاً افراد این فرقه بیشتر تحت رهبری سید منصور نادری در شمال این کشور نفوذ دارند. عقاید شرط ورود به مسلک
سرسپردن: بر طبق کلام سرانجام هر فرد اهل حق (ذکور و اناث) مکلف است سر خود را توسط پیر و دلیل بسپارد در غیر این‌صورت اهل حق محسوب نمی‌شود.[۲۴] افراد سرسپرده به دو گروه چکیده و چسبیده تقسیم می‌شوند. چکیده شامل کسانی است که نسل اندر نسل اهل حق بوده‌اند. چسبیده شامل گروهی است که بر اثر بیداری باطن و از روی علاقه به مسلک اهل حق گرویده‌اند.[۲۵]
خاندان‌ها: طبق دستور مرام اهل حق هر یک از پیروان مسلک اهل حق مکلف به داشتن پیر و دلیل برای سرسپردن می‌باشند.[۲۶] در زمان سلطان اسحاق بنیامین سمت پیری و داود سمت دلیلی بر عموم اهل حق داشتند. ولی به دلیل عدم تأهل و نداشتن اولاد، سلطان اسحاق هفت خاندان به نام سادات خاندان حقیقت دائر نمود تا نسل‌های آیندهٔ پیرو مسلک اهل حق، در هر زمان پیر و دلیل داشته باشند.[۲۷]
اسامی خاندان‌ها عبارت‌اند از: ۱- خاندان شاه ابراهیم، ۲- خاندان عالی قلندر، ۳- خاندان بابایادگار ۴- خاندان سید ابوالوفا ۵- خاندان میرسور، ۶- خاندان سید مصفا، ۷- خاندان حاجی بابو عیسی.
بعد از سلطان اسحاق در قرون یازدهم و دوازدهم و سیزدهم هجری چهار خاندان دیگر نیز به اسامی ذوالنوری، آتش بیگ، شاه حیاس، بابا حیدر دائر گردید.[۲۸] صفی‌زاده نام خاندان بابو عیسی را باویسی و خاندان سید مصفا را مصطفایی ثبت کرده‌است.[۲۹] مقدسات
کلام سرانجام: کلام سرانجام عبارت است از آداب و رسوم مسلکی و عبادات اهل حق که توسط سلطان اسحاق و یارانش بیان و نسل به نسل منتقل شده‌است.[۳۰] در قرون اولیهٔ تأسیس مسلک اهل حق، انتقال این متون توسط کلام‌خوان‌ها صورت می‌گرفت، ولی بعدها ثبت آن‌ها آغاز شد. این کلام‌ها به تدریج به سبب سهل‌انگاری بعضی از کلام خوان‌ها، فراموشی و همچنین سروده شدن کلام‌هایی به زبان‌های کردی، ترکی توسط بزرگان اهل حق با یکدیگر تفاوت‌هایی پیدا کردند که این عوامل سبب جدایی برخی از جماعات اهل حق شد و امروزه نمی‌توان کلام‌هایی که در بین اهل حق یافت می‌شود را همگی معتبر محسوب کرد.[۳۱][۳۲]
جم و جم خانه: محلی است که اهل حق برای اجرای مراسم خاص خود در آنجا جمع می‌شوند. از این‌رو در بین پیروان اهل حق از اهمیت خاصی برخوردار است.[۳۳] از نظر اهل حق شرکت در جم به جای عبادات دائمی، کافی است.[۳۴] مینورسکی معتقد است در میان پیروان اهل حق عبادت فردی کمتر مورد توجه قرار گرفته به طوری که آن‌ها اهمیت فراوانی برای اجتماع کردن (جم) قائل‌اند، زیرا در نزد آن‌ها جم گشایندهٔ مشکلات است. جم در اوقات ثابتی تشکیل می‌شود و در جم خانه به هنگام عبادت کلام‌ها همراه با تنبور و با صدای بلند خوانده می‌شود. مراسمی مانند سرسپردن، ازدواج و نام‌گذاری کودک و... نیز در جم‌خانه انجام می‌شود.[۳۳]
نذر و نیاز: آنچه در جم‌خانه به عنوان نذر و بر طبق قانون اهل حق دعا داده شود را نذر گویند.[۳۵] نذر و نیاز از واجبات یارسان است[۳۶] و در نزد اهل حق از اهمیت و احترام ویژه‌ای برخوردار است.[۳۷][۳۸]
روزه اهل حق: هر اهل حق مؤظف است سه روز در سال روزه دار باشد. پیروان اهل حق غالباً، آن را در زمستان به جای می‌آورند و به آن «روزه مرنوی» گویند. با این حال در مورد تاریخ و نام این سه روز بین تمامی گروه‌های اهل حق وحدت عقیده وجود ندارد. حتی گروه‌هایی از اهل حق از جمله آتش بگی روزه مرنوی را بر خود حرام می‌دانند و آن را به‌جای نمی‌آورند.[۳۹]

ارکان
ارکان مسلک اهل حق بر روی چهارپایه قرار دارد: پاکی، راستی، نیستی و ردآ.[۴۰][۴۱] پاکی: اهل حق باید درون و برونش از هر حیث و هر جهت، و به هر اسم و رسم پاک باشد. یعنی در ظاهر جسم و لباس و مکان و کسب و خوراکش، و در باطن اندیشه و گفتار و کردارش، تماماً پاک و بی‌غل و غش باشد. راستی: راه راست رفتن است، و آن به جای آوردن دستورها و ترک نواهی خداست. بعبارةاخری بندگی به خدا و پرهیز از دروغ و گناه را راه راست گویند. نیستی، یعنی نیست و نابود کردن کبر و غرور و خودپسندی و خودخواهی و هوا و هوس نفسانی و طغیان شهوانی و تمام رذایل اخلاقی از خودش، و به طور مطلق تسلیم مقدرات شود: غیر از رضای خدا چیزی نخواهد، و بعبارةاخری از خود بی‌خود و فنا فی‌الله گردد. ردآ، خدمت و کمک و فداکاری بی‌ریا نسبت به مخلوق خداست، چنان باشد «رنج خود و راحت یاران طلب» بر او صدق کند. مظهریت و جامه به جامه (دونادون، باززایی) نوشتار اصلی: دونادون
مظهریت: مظهر در اصطلاح اهل حق یعنی روحی که در نتیجه سیرکمال صیقل پیداکرده و نور ذات الهی را منعکس می‌کند.[۴۲]
اعتقاد به مظهریت در مسلک اهل حق از اهمیت خاصی برخوردار است. در مورد مظهریت برخی می‌گویند دین یاری مبتنی بر اصل وحدت وجود است.[۴۳] برخی نیز می‌گویند اهل حق برکسی اطلاق می‌شود که در جستجوی جلوه ذات حق در انسان باشد. زیرا مظهریت آینه‌ای است که منعکس کننده خداست.[۴۴]
دونادون (جامه به جامه): انسان با گردش در جامه‌های مختلف نتایج اعمال زندگی قبلی خود را می‌بیند و در انتها با عوض کردن هزار و یک قالب، روحش به ابدیت ملحق می‌شود.[۴۵]
خواجه‌الدین می‌گوید: پیروان اهل حق به حلول روح و تناسخ معتقدند و این اعتقاد آن‌ها را از اسلام جدا کرده‌است.[۴۶] در این مورد میان پیروان اهل حق اختلاف نظر است. گروهی از آن‌ها به حلول روح اعتقاد دارند نه به تناسخ.[۴۷]
گروهی به سیرکمال و معاد و بازگشت روح در قالب زندگی‌های متوالی با تعداد معین و زمان محدود برای طی مسیر کمال معتقدند، و از نظر آن‌ها تناسخ و حلول روح مردود است.[۴۸] نگارخانه
زیارتگاه حضرت بابایادگار، از بزرگان یارسان در دامنه کوه تخت سرانه در روستای زرده
زیارتگاه حضرت داود که‌و سوار، از بازرگان یارسان در روستای زرده
+ نوشته شده در  2013/10/17ساعت 19:16  توسط اطلس ایران وجهان  | 

به گزارش مرکز اسناد انقلاب اسلامی، معاویه در چنین روزی، ۱۵ رجب سال ۶۰ هجری در سن ۷۸ سالگی در دمشق درگذشت. وضعیت قبر او را در تصاویر زیر مشاهده می کنید.









+ نوشته شده در  2013/5/26ساعت 23:44  توسط اطلس ایران وجهان  | 

قدیمی ترین (اولین) فرودگاه در جهان

فرودگاه ((کالج پارک)) در 1909در آمریکا تاسیس شد پس از آن که ویلبر رایت (مخترع هواپیما) دو افسر را برای به پرواز در آوردن اولین هواپیمای دولتی در این مکان آموزش داد .این فرودگاه که مساحتی حدود29/283 متر مربع دارد اکنون محل استقرار قدیمی ترین هواپیمای جهان جهان می باشد و همچنین مکانی است که اولین آموزشهای بسیار مهم هوانوردی در آن انجام می شده است . فرودگاه کالج پارک که از نظر قدمت از آن به عنوان ((مهد هوانوردی))نام ببرند که اکنون نیز فعال می باشد و در خدمت خلبانان و هواپیماها میباشد.

همچنین مکانی است تاریخی برای مشتاقان و علاقه مندان به تاریخ و صنعت هوانوردی . موزه هوانوردی کالج پارک ساختمانی است که در همین منطقه فرودگاه قرار گرفته و هواپیماها و وسایل موجود در آن هر یک یاد آور خاطرات مهیجی از اولین روزهای شکل گیری صنعت هوانوردی می باشد.

بزرگ ترین فرودگاه از نظر وسعت و مساحت در جهان

فرودگاه ((ملک فهد)) بزرگترین فرودگاه از نظر وسعت و ومساحت است که دارای 780کیلومتر مربع وسعت می باشد و در سال 1999کامل گردید.البته قبل از فرودگاه ملک فهد فرودگاه ((ملک خالد))واقع در ریاض عربستان سعودی بزرگترین فرودگاه جهان به حساب می آمد که حدود 225 کیلومتر مربع وسعت دارد و در سال 1983 افتتاح گردید ;این فرودگاه دارای 4ترمینال می باشد که تاکنون فقط از 3ترمینال آن استفاده شده است .

دومین فرودگاه بزرگ جهان از نظر وسعت فرودگاه بین المللی ((موتنرال)) واقع در کانادا می باشد که در سال 1975 افتتاح گردید است .فرودگاه ((دنور )) در آمریکا –DIA-از نظروسعت و مساحت بزرگترین فرودگاه بین المللی در آمریکا در دنیا است . البته پس از فرودگاه های ملک فهد در عربستان و مونترال در کانادا مساحت این فرودگاه 85 کیلومتر مربع می باشد .

پرترافیک ترین فرودگاه ها در جهان

پر رفت و آمد ترین فرودگاه را اگر بخواهیم از نظر تعداد نشت و برخاست های هواپیما های آن در نظر بگیریم  میتوانیم به فرودگاه ((ملی واشنگتون))اشاره کنیم که نسبتا بیشترین پروازهای هواپیمایی را دارا می باشد اما از آنجایی که بزرگترین هواپیماهایی که در این فرودگاه نشستو برخاست می کنند از نوع بوئینگ 757 می باشد می توان گفت که تعداد مسافرانی که سالانه در این فرودگاه رفت و آمد می کنند نسبت به سایر فرودگاه ها که همین تعداد هواپیما را دارا هستند نسبتا کم می باشد .

پر رفت و آمد ترین فرودگاه را از نظر تعداد مسافران فرودگاه ((آتلانتا))در آمریکا می باشد که از پر رفت و آمد ترین فرودگاه های دنیا می باشد . هم از نظر ترافیک مسافران و هم از نظر تعداد پروازهای هاپیمایی ها این فرودگاه در سال 2006 حدود8/84 میلیون مسافر را جابه جا کرده و حدود447 /976پرواز داشته است که البته این پروازها هم داخلی و هم بین المللی بوده اند.از فرودگاه ((هیترو))در لندن نیز به عنوان یک از پر رفت و آمد ترین فرودگاه در دنیا نام برده میشود.

مدرن ترین فرودگاه در جهان

فرودگاه ((سو-وانا))به معنای ((سرزمین طلایی))در تایلند پس از 45 سال انتظار بالاخره در 28 سپتامبر 2006رسما افتتاح شد .در سال 1960حکومت سلطنتی تایلند با به کارگیری یک شرکت خصوصی خارجی از آنان خواست که یک پیش نویس و طرح جدیدی را برای شهر بانکوک پایتخت تایلند با توجه به امکانات  موجود در شهر برای آن طراحی نمایند. پس از بررسی های زیاد تصمیم گرفته شد که قبل از هر چیزس یک فرودگاه جدید بانکوک ساخته  شو تا بتواند جوابگوی نیازهای هواپیمایی در سالهای آتی باشد در این بررسی ها در یافتند که اقتصاد تایلند خصوصا در زمینه صنعت توریسم با ساخته شدن این فرودگاه تحت تاثیر زیادی قرار خواهد گرفت .

این فرودگاه جدید با وسعت4 /32کیلومتر مربع 6برابر بزرگتر از فرودگاه سابق در بانکوک ساخته شد وتا تایلند اکنون دارای مدرن ترین فرودگاه بین المللی می باشد که با سیستم های IT مدیریت می شود و سبب پیشرفت و رشد اقتصادی تایلند گردیده است .

برترین ها و بدترین فرودگاه های دنیا مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
شنبه، ۲۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۰

 

 

از میان ۲۴۰ فرودگاه بین المللی که در صنعت هوانوردی فعالیت دارند، بهترین وبدترین فرودگاه های جهان، از سوی موسسه (اسکای تراکس) لندن معرفی شدند.

فرودگاه «دوسلدورف»‌ آلمان در رقابت با ۲۴۰ فرودگاه بین‌المللی، موفق به دریافت جایزه بهترین فرودگاه جهان شد و عنوان بدترین به هم به برازیلیا اینترنشنال در برزیل بدلیل تاخیرهای ببش از ۵۰ درصد رسید.

موسسه مشاوره‌ای «اسکای تراکس» لندن در تازه‌ترین نظر سنجی خود که به صورت سالانه برای انتخاب برترین‌های صنعت هوانوردی برگزار می‌کند، در بخش فرودگاه‌ها، رتبه نخست را به «فرودگاه بین‌المللی دوسلدورف» آلمان داد.

در این نظر سنجی که با حضور بیش از ۱۱ میلیون مسافر از صد کشور جهان برگزار شد، فعالیت‌ فرودگاه‌ها در فاصله ماه‌های ژوئن ۲۰۱۰ تا مارس ۲۰۱۱ مورد بررسی قرار گرفته و ۲۴۰ فرودگاه از سوی شرکت کنندگان برگزیده شدند.

 

 

شاخص های اول شدن در فرودگاه

بر اساس این نظر سنجی، شاخص‌های مهم برای تعیین فرودگاه‌های برتر، کیفیت ارائه خدمات، ارتباط کارکنان با مسافران، آشنایی کارکنان فرودگاه با زبان‌های خارجی و سیستم‌های مخابراتی فرودگاه‌ها عنوان شده است.

 

 

راز موفقیت دوسلدورف، مشتری مداری

«کریستوفر بوم» مدیر اجرایی «فرودگاه دوسلدورف» آلمان که در مراسم اهدای جوایز حضور داشت؛ عامل اصلی موفقیت فرودگاهش را، رضایت مشتری  و توجه ویژه به خواسته های آنان برشمرد.

 

جایگاه آسیا در صنعت فرودگاهی

اگر قرار است مسافرتی آسان وبدون دغدغه داشته باشید، بهترین فرودگاهی که می توانید در منطقه آسیا و حتی در جهان بیابید،  مسلما در منطقه آسیای جنوب شرقی است.

در بررسی انجام شده، فرودگاه اینچان(کره جنوبی) با ظرفیت جابه جایی ۲۵ تا ۴۰ میلیون مسافر در سال برترین فرودگاه آسیایی لقب گرفته است و طی شش سال گذشته رتبه خود را حفظ نموده است.

همچنین فرودگاه هنگ گنگ با ظرفیت ۴۰ میلیون مسافر که بالاترین ترافیک هوایی را در جهان دارد بدون سانحه هوایی در صدر جدول قرارگرفت.

اما قبل از زلزله و سونامی ژاپن، فرودگاه ناگویا با ظرفیت جابه جایی ۱۵ میلیون مسافر در سال رتبه نخست، بدون تاخیر زمانی را برای جابه جایی به موقع مسافر به خود اختصاص داده بود.

 

 

رتبه فرودگاه های ایران، چندم است؟

با توجه به اینکه صنعت هواپیمایی کشور در سال‌های اخیر بیشتر به  ازدیاد تعداد فرودگاه ها حتی در روستاها توجه نموده و گرداندن فرودگاه‌ها ی غیرضروری و یا خرید هواپیماهای دست دوم تمامی فکر دستندرکاران این صنعت را به خود معطوف ساخته است، توجه به گرفتن استانداردهای بین المللی و کسب رتبه در بین فرودگاه های جهان، حداقل تا چند دهه بعد نصیبمان نخواهدشد، پس فعلا باید به وضعیت و مقایسه بزرگترین فرودگاه های منطقه که در کشور امارات و قطر قراردارند پرداحته و با ارتقای درجه این همسایگان کمی شاد گردیم.

طبق برنامه ایکائو، قرار بود با ساخت فرودگاه امام(ره) جایگاه ایران برای تبدیل شدن به پایلوت هوایی منطقه، خصوصا حلقه اتصال بین اروپا و آسیا  به عنوان مهمترین و بهترین مسیر هوایی تبدیل گردد،

برطبق گزارش خبرگزاری فرانسه، موسسه فرودگاه های دبی، پیش بینی کرده، شمار مسافران فرودگاه بین المللی دبی در سال ۲۰۲۰ به حدود ۹۸ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر برسد.

براساس این گزارش، از سال آتی میلادی مسافران در دبی می توانند از فرودگاه دوم این شهر به نام  آل مکتوم نیز استفاده کنند.

هم اکنون فرودگاه بین المللی دبی بزرگترین فرودگاه خاورمیانه از نظر تعداد پرواز است که در سال ۲۰۱۵  از این نظر در جایگاه چند فرودگاه برتر جهان قرار خواهد گرفت.

"پل گریفیثس" مدیرعامل موسسه فرودگاه های دبی، برنامه های آینده ی پروازهای این فرودگاه را برشمرد.

بیشتر پروازها و مسافرت های هوایی از طریق فرودگاه دبی و فرودگاه آل مکتوم به طور میانگین ۷.۵ درصد در سال رشد خواهد کرد. حجم انتقال بار نیز سالیانه ۶.۷ درصد در این دو فرودگاه رشد خواهد کرد.

همچنین در سال ۲۰۲۰ شمار مسافران فرودگاه دبی به رقم ۹۸ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر می رسد. این رقم در سال گذشته میلادی ۴۷ میلیون  و ۵۰۰ هزار نفر بود. حجم جابه جایی کالا نیز در سال ۲۰۲۰ به بیش از چهار میلیون تن می رسد.

قرار است فرودگاه دوم دبی به نام فرودگاه آل مکتوم در سال ۲۰۱۲ آغاز به کار می کند.

فرودگاه آل مکتوم  به عنوان بزرگترین فرودگاه جهان در آغاز راه اندازی، از ظرفیت پذیرش سالیانه ۱۶۰ میلیون مسافر برخوردار خواهد بود.

مدیرعامل موسسه فرودگاه های دبی اضافه کرد: هم اکنون فرودگاه دبی از لحاظ شمار مسافران، در جایگاه چهارم جهانی به سر می برد.

در سال ۲۰۱۰ به طور متوسط هفته ای ۶ هزار پرواز توسط ۱۳۰ شرکت هواپیمایی به ۲۲۰ مقصد از فرودگاه دبی انجام شده است. این فرودگاه پانزدهمین فرودگاه پر رفت و آمد جهان می باشد به طوری که در سال ۲۰۰۹ موفق به جابجایی ۴۰ میلیون و ۹۰۰ هزار نفر گشته است .

 

 

فرودگاه های ایران، کی برتر می شوند؟

قرار بود با راه اندازی فرودگاه بین المللی امام (ره) در تهران ،  این فرودگاه به مرکز پروازهای منطقه تبدیل شود، اما ساخت این فرودگاه که تقریباً همزمان با تاسیس کشور امارات متحده عربی بوده  است ، آنقدر به درازا کشید که فرودگاه دوبی، این جایگاه را نصیب خود ساخت.

پیشنهاد ساخت فرودگاه امام(ره) به سال ۱۳۴۶ و پیشنهاد سازمان ایکائو جهت ساخت فرودگاهی مجهز برای استفاده از توان ترانزیتی ایران بین اروپا و آسیا باز می‌گردد.

در سال ۱۳۵۴ کار ساخت فرودگاه توسط شرکت‌های آمریکایی و ایرانی آغاز شد. شرکت آمریکایی عهده‌دار معماری پروژه، شرکت TAMS) نام داشت که قصد تکمیل فرودگاه را تا سال ۱۳۶۲ با بودجه ۱ میلیارد دلار برعهده گرفت، با وقوع انقلاب اسلامی در ایران، این طرح متوقف ماند تا این که در سال ۷۴ ساخت آن از سر گرفته شد و در سال ۸۳، فاز یک فرودگاه، آن هم به طور ناقص افتتاح گردید.

طبق اعلام مقامات فرودگاهی، این فرودگاه در سال گذشته تنها حدود ۵ میلیون مسافر را جابجا کرده است.

موضوع تاسف بار دیگر این که کل مسافرانی که در سال گذشته از فرودگاه های سراسر کشور جابجا شده اند،  ۴۲ میلیون نفر بوده است در حالی که در همین مقطع زمانی، تنها فرودگاه دوبی، بیش از ۴۷ میلیون نفر را جابجا کرده است.

نکته اینجاست که اکثر مسافران جابجا شده در فروگاه های ایران، شهروندان ایرانی بوده اند و لذا ارز آوری خاصی از این رهگذر نصیب کشور نشده است، اما قریب به اتفاق مسافران جابجا شده از فرودگاه دوبی را اتباع خارجی تشکیل می دهند که بدین ترتیب این فرودگاه به چاه نفتی دائمی برای امارات متحده عربی و مشخصاً امارت دوبی تبدیل شده است.

در حال حاضر، با دارابودن ۷ فرودگاه بین‌المللی که برخی از  پروازهای خطوط هوایی دنیا در آنها می‌نشینند. در باقی فرودگا‌ه‌های کشور تنها ۳۱ خط هوایی تثبیت شده‌ی ایران رفت و آمد می‌کنند.

البته حقیقت امر آنست که بسیاری از این فرودگا‌ه‌ها بدون استفاده مانده و یا یک سال را به انتظار یک پرواز احتمالی باقی می‌مانند. راه‌اندازی بسیاری از همین فرودگاه‌ها، بدون تفکر اقتصادی و هوا - فضایی صورت گرفته و تنها به امید حضور یک فرودگاه در آن شهر ساخته شده‌اند.

حضور تنها برخی از آنها با نشست پروازهای منحرف شده و یا فرودهای اضطراری توجیه می‌شود، اما باقی فرودگاه‌های غیر اصلی کشور در حال تحمیل کردن ضرر به اقتصاد هواپیمایی کشور هستند

+ نوشته شده در  2011/8/8ساعت 13:39  توسط اطلس ایران وجهان  | 

دولت سلجوقیان (3)

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


شهرهای ایران در دوره سلجوقی

اصفهان در دوره سلجوقی

یکی از شهرهای آباد ایران در دوره سلجوقی، شهر اصفهان بود که در دوره ملکشاه و شماری از سلاطین سلجوقی، تختگاه امارت آنان بود.به همین دلیل، این شهر سرمایه های معنوی و مادی زیادی را به خود جذب کرد.طبعا اصفهان با داشتن زاینده رود و نیز موقعیت جغرافیایی با ارزش خود، سزاوار رشدی چشمگیر بود.بعد از دوره سلجوقی از اعتبار اصفهان کاسته شد و تا زمان صفویان، هیچگاه شکوه خود را باز نیافت.

ناصر خسرو از اصفهان آن روزگار وصفی زیبا آورده، با اشاره به آبادی آن شهر می نویسد :

و شهر دیواری حصین بلند دارد و دروازه ها و جنگ گاه ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته و در شهر جوی های آب روان و بناهای نیکو و مرتفع و در میان شهر مسجد آدینه بزرگ نیکو و باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است و اندرون شهر همه آبادان که هیچ از وی خراب ندیدم و بازارهای بسیار و بازاری دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازاری را دربندی و دروازه ای و همه محلتها و کوچه ها را همچنین دربندها و دروازه های محکم و کاروانسراهای پاکیزه بود.

آنچه درباره اصفهان عصر سلجوقی می توان گفت، اشاره به یادگارهای تاریخی با ارزشی است که از این دوره در گوشه و کنار شهر بر جای مانده است.مسجد جامع اصفهان یکی از مهم ترین آثار سلجوقیان در اصفهان، مسجد جامع این شهر است که بخشی از مسجد موجود، از آن دوران می باشد.در ضلع جنوبی مسجد جامع، گنبد خواجه نظام الملک قرار دارد که به اعتراف اهل فن، از بهترین نمونه های سبک معماری ایران در دوران سلجوقی است.تاج الملک رقیب نظام الملک نیز در بخش شمالی مسجد گنبدی ساخته که به نام وی شهرت دارد.کتیبه ای که تاکنون به خط کوفی بر روی این گنبد مانده، تاریخ 481 هجری را دارد.

مسجد جامع اصفهان در سال 515 هجری آتش گرفت.سلجوقیان آتش سوزی را به اسماعیلیه نسبت دادند.در این آتش سوزی، بخش مهمی از مسجد، از جمله کتابخانه آن در آتش سوخت.فهرست این کتاب ها، در سه مجلد قطور نوشته شده بوده است.کتیبه ای در سر در شرقی مسجد جامع، به صراحت اشاره می کند که مسجد پس از آتش سوزی سال 515 تجدید بنا شده است.گفتنی است که بخش های زیادی از این مسجد در دوره صفوی ساخته شده است.

خواجه نظام الملک مدرسه ای، با عنوان نظامیه در اصفهان ساخته که تا قرن هشتم بوده است .این مسجد در محله دردشت اصفهان در نزدیکی مسجد جامع قرار داشته است.درآمد موقوفات این مدرسه سالانه ده هزار دینار سکه طلا بوده است.

در اصفهان و شهرهای اطراف آن مساجد زیادی از دوره سلجوقی باقی مانده که به طور معمول، مناره های بزرگی نیز برای آنها ساخته می شده است.یکی از کهن ترین این مناره ها، مناره مسجد جامع ساوه با تاریخ 453 است.مناره مسجد پامنار زواره تاریخ 461 را نشان می دهد .

کناره های جنوبی و شمالی زاینده رود، یکی از آبادترین مناطق در دوره سلجوقی بوده که امروزه چندین روستا به جای آن سرزمین آباد بر جای مانده است.مساجد زیبایی در این منطقه از گزند حوادث جان بدر برده که از بهترین آثار معماری دوره سجلوقی است.مسجد روستای برسیان یکی از این آثار است که بر روی مناره 25 متری آن تاریخ 491 هجری دیده می شود.در کنار گچ بری های زیبای محراب همین مسجد تاریخ 498 هجری آمده است.

همچنین در روستای گار که در جنوب زاینده رود واقع شده، بقایای مسجدو مناره ای بر جای مانده که تاریخ 515 روی مناره آمده است.مسجد دیگری که به نام مسجد گبری شهرت دارد، در روستای دشتی واقع شده است.

برخی دیگر از مساجد دوره سلجوقی اصفهان که تاکنون بر جای مانده، عبارت است از: مسجد جامع گز، مسجد جامع سین، مسجد علی (ع) که مناره آن از دوره سلجوقی است، مناره چهل دختران در کناره محله جوباره اصفهان نزدیکی مسجد جامع ، مناره پنجاه متری مسجد جامع زیار که هیچ اثری از مسجد بر جای نمانده است، مناره سی متری راران.گفتنی است که مسجد جامع اردستان نیز که یکی از زیباترین مساجد تاریخی ایران است، در دوران سلجوقی ساخته شده است.بدین ترتیب، با بر جای ماندن این مقدار آثار ارزشمند در طی نهصد سال، روشن می شود که اصفهان یکی از آبادترین شهرهای ایران در دوره سلجوقی بوده است.

در جای دیگر گذشت که دو خاندان مهم خجندی و صاعدی ریاست شهر را عهده دار بودند.خاندان نخست رئیس شافعیان شهر و خاندان دوم، رئیس حنفیان بودند.نفوذ مردمی خجندیان بیش تر بود .عوفی در باره خاندان آنها نوشته است: «خاندان خجندیان در صفاهان، ملاذ ارباب فضل و معتصم ارباب دانش و مستجمع کاملان جهان است و هر فردی از افراد آن جمع، در فرید جمال و شه بیت قصیده افضال اند.صدای صیت ایشان به اقاصی آفاق رسیده و شکر آب جود ایشان جان را تسکین داده.»

در کنار این آبادانی، جنگ های فرقه ای اصفهان، سبب خرابی فراوان در این شهر در دوره دوم سلجوقی شد.یاقوت حموی در اواخر قرن ششم هجری نوشته است: در حال حاضر شهر اصفهان را ویرانی گرفته است.سبب آن فتنه ها و تعصب های موجود میان شافعیان و حنفیان و جنگ های مداوم میان آنهاست.هر فرقه ای که قدرتی می یابد، دست به غارت سایر محلات زده و آنها را آتش زده ویران می کند و در این باره، مراعات هیچ دوستی و قانونی را نمی کند.همین وضعیت در روستاها نیز وجود دارد.منار ساربان از زیباترین مناره های دوره سلجوقی از قرن ششم هجری

منار مسجد گار تاریخ بنا 515 هجری مسجد هفتشویه اصفهان بنای دوره سلجوقی مسجد دشتی اصفهان بنای قرن ششم هجری از دوره سلجوقی

طبرستان در دوره سلجوقی

تا آنجا که از اخبار تاریخی این دوره به دست می آید، سلجوقیان چندان اعتنایی به طبرستان نداشتند و به نوعی تابعیت دورادور بسنده می کردند.در این شرایط بود که سلسله باوندی که یکی از خاندان های کهن کوه های طبرستان بود، بار دیگر قدرتی به دست آورده و سلطه خود را بر طبرستان تحکیم کرد.این دومین باری بود که باوندیان یا اسپهبدیه این چنین قدرتمندانه در طبرستان حکومت می کردند.

سکه های برجای مانده از باوندیان کلمه علی ولی الله دارد که نشان می دهد این خاندان بر مذهب تشیع بوده اند.

حسام الدوله شهریار بن قارن که معاصر بر کیارق سلجوقی و سلطان محمد بود، قدرت این دولت را احیا کرد.پس از وی فرزندش نجم الدوله به شاهی رسید، در حالی که برادرش علاء الدوله به حالت قهر نزد سلطان سنجر در خراسان بود.

پس از درگذشت نجم الدوله، برادرش علاء الدوله علی جانشین او شد.در این زمان، با دخالت سلطان محمود و سلطان سنجر سلجوقی، روابط میان خاندان باوندی تیره شده و درگیری های فراوانی میان آنان پیش آمد.

به روزگار باوندیان، عالمان فراوانی از شیعه در طبرستان می زیستند.یکی از معروف ترین آنها فضل بن حسن طبرسی است که کتاب اعلام الوری را که در تاریخ چهارده معصوم علیهم السلام است، به نام علاء الدوله تألیف کرد.بدین ترتیب در سایه دولت امامی باوندی، عالمان زیادی از شیعه پرورش یافتند.نیز می توان از ابن شهرآشوب مازندرانی (م 588) یاد کرد که کتاب با ارزشی با نام المناقب درباره چهارده معصوم در چهار مجلد نوشته است.

علاء الدوله پس از بیست و یک سال فرمانروایی، دولت را به پسرش نصرت الدوله رستم که به شاه غازی شهرت دارد، واگذار کرد.شهرت وی به غازی، به دلیل جنگ های فراوان او با اسماعیلیان بود.

سلطان سنجر که از قدرت فراوان رستم به هراس افتاده بود، لشکری به جنگ وی فرستاد.این سپاه کاری از پیش نبرد و دولت رستم استوارتر شد.نوشته اند که هیچ زمانی آبادی طبرستان بسان دوران رستم نبوده است.

مظفری شاعر، شعری درباره شاه غازی گفت:

جنت عدن است گویی کشور مازندران*

در حریم حرمت اصفهبد اصفهبدان

در این زمان، شاه غازی سخت با اسماعیلیان الموت درگیر شد، در حالی که میان اسماعیلیان با سلطان سنجر صلح بر قرار بود.از اتفاق گردباز و فرزند شاه غازی که به صورت گروگان نزد سنجر بود، به دست اسماعیلیان ترور شد.این اقدام، خشم شاه غازی را شعله ور ساخت، به طوری که وی به قلعه های اسماعیلیان حمله کرد و در رودبار الموت، هیجده هزار اسماعیلی را گردن زد.او یک بار نیز در خراسان با غزان درگیر شد که شکست خورد و به طبرستان بازگشت .

با این حال، شاه غازی، مقتدرترین فرد این سلسله به شمار می آید، به طوری که مورخ معروف قرن ششم طبرستان، یعنی ابن اسفندیار، خزانه او را همپایه خزانه خسرو پرویز تخمین زده است.آشفتگی دولت سلجوقی سبب شد تا بسیاری از امرای آن سلسله به شاه غازی پناه برند.حتی شاه سلیمان سلجوقی با حمایت شاه غازی توانست در همدان بر تخت بنشیند و به همین دلیل، شهر ری را به شاه غازی واگذار کرد.او در سال 560 درگذشت در حالی که شاعران برجسته ای مانند رشید و طواط از او ستایش فراوانی کرده اند.

سلسله باوندی پس از وی نیز همچنان در مازندران تا اواسط قرن هشتم هجری حضور خود حفظ کرد.

ری در دوره سلجوقی

ری نیز به مانند اصفهان یکی از مراکز اصلی سلجوقیان به شمار آمده و در دوره هایی تخت گاه این سلسله بود.آبادی این شهر از پیش از اسلام بوده و یکی از کهن ترین و باستانی ترین شهرهای ایران به شمار می رود.

یکی از نخستین آثار اسلامی آن، مسجد جامع عتیق ری بوده که به دست مهدی عباسی (م 169) ساخته شده است.بعدها در دوره زیاری، مرداویج در آبادی آن اندکی کوشید.سپس در روزگار بویهی، روزگاری که تخت گاه رکن الدوله، فخر الدوله، مؤید الدوله و مجد الدوله بود، سخت آباد شد.بقایای سرای صاحب بن عباد تا دو سه قرن پس از آن بر جای بوده است.

اولیاء الله آملی در قرن ششم نوشته است: خانه و سرای صاحب بن عباد، اکفی الکفاة که یگانه جهان بود و در هیچ عهدی مثل او وزیری کافی در مسند وزارت قرار نگرفت و تا اکنون وزرای عصر را به نسبت او صاحب خوانند، مثل تلی عظیم مانده بود در محله دژ رشکان.

ری به عهد سلجوقی، به اوج شهرت خویش رسید.طغرل، نخستین امیر سلجوقی، ری را تخت گاه خود قرار داد.او در همانجا نیز درگذشت و در جایی که امروز برج طغرل قرار دارد، مدفون شد .بسیاری از بزرگان سلجوقی، از جمله طغرل سوم را نیز در این محل به خاک سپردند.طغرل مسجد بزرگی نیز برای حنفیان ساخت که در قرن بعد، به جامع طغرل شهرت یافت.او به مرقد حضرت عبد العظیم نیز توجه کرده و مزرعه مبارک آباد را که به خیر آباد غار ری شهرت داشت، وقف آن کرد.در همین زمان و پس از آن، در دوران ملکشاه و سلطان محمد، مدارس زیادی در این شهر ساخته شد.

به نوشته عبد الجلیل قزوینی، مدرسه بزرگ سید تاج الدین کیسکی، عالم شیعه ری، در محله کلاه دوزان، به روزگار طغرل ساخته شده است.مدرسه شیعی دیگری از روزگار ملکشاه در محله دروازه آهنین بنا گشته است.مدرسه عالم شیعه دیگری با نام شمس الاسلام حسکا بابویه «که پیر این طایفه [شیعه ] بود» در نزدیکی «سرای ایالت» در روزگار ملکشاه و سلطان محمد بنا گردید.

پس از طغرل، آلپ ارسلان نیز همین شهر را تخت گاه خود قرار داد.ملکشاه اصفهان را برگزید، اما بار دیگر برکیارق و سلطان محمد، در ری به تخت نشستند و سبب رونق شهر ری شدند.در همین دوران بود که مجد الملک قمی، وزیر برکیارق که به سال 492 کشته شد، «مشهد شاهزاده عبد العظیم را بساخت با آلت و عدت و شمع و اوقاف» .

یکی از ویژگی های مهم ری آن است که در سر راه بغداد به خراسان بود.از سوی دیگر، شهر ری در حد فاصل طبرستان و شهرهای جبال قرار داشت.به همین دلیل بود که شهر مزبور موقعیت سیاسی و فرهنگی بسیار ممتاز و با ارزشی داشت.شاید این موقعیت شهر ری سبب شد تا این شهر در طی دوران شکوه خود، محل رشد بسیاری از فرقه های اسلامی شده و تا قرن هشتم هجری در انحصار گروه خاصی در نیاید.به طور یقین، ری در قرن چهارم تا ششم، دوران بسیار با شکوهی را پشت سر گذاشته است، اما در طی قرن ششم، به دلیل اختلافات فراگیر مذهبی میان حنفیان و شافعیان، و نیز کرامیان که در این شهر نفوذ اندکی داشتند، شهر ری نیز آسیب فراوان دید.بعدها، در حمله مغول ری به شدت صدمه دید و از آن پس، چندان روی آبادانی به خود ندید .

ری در دوره سلطنت طولانی سلطان سنجر در اختیار خود او قرار داشت و بارها و بارها سنجر به ری سفر کرده مدتی را در آنجا اقامت می کرد.پس از سنجر، ری برای مدتی در اختیار شاه غازی اصفهبد مازندران بود.او که شیعه بود، مدرسه ای در محله زاد مهران ری ساخت.بعد از آن باز ری در اختیار سلجوقیان قرار گرفت.

شهر ری در اواخر قرن ششم، در سال 590 به اشغال خوارزمشاه تکش در آمد.در این زمان، آخرین سلطان سلجوقی طغرل به دست نیروهای خوارزمشاه افتاد و به قتل رسید و برای همیشه شمع بزم دولت آل سلجوق در ری خاموش شد.

جلال الدوله ملک شاه سلجوقی

فرقه های اسلامی در دوره سلجوقی

دانش ملل و نحل

پیش از آن که شرحی از فرقه های اسلامی به دست دهیم، لازم است تا درباره دانش ملل و نحل در آن روزگار مروری داشته باشیم.

مهم ترین تفاوت های فکری دینی که مسلمانان در آغاز با آن برخورد داشتند، تفاوت اسلام با بت پرستی، مسیحیت، یهودیت و آیین زرتشتی بود.به تدریج، اختلافات فکری میان خود مسلمانان بالا گرفت.گروهی بر مذهب عثمانیه و گروه دیگر بر مذهب شیعه بودند.خوارج و معتزله نیز به صورت گروه های مستقل در صحنه افکار مذهبی جامعه ظاهر شدند.ما در مجلد نخست به شرح این فرقه ها پرداختیم.

این تفاوت ها در آغاز، تنها این حساسیت را به وجود آورد که طرفداران یک فرقه بر ضد دیگری مطلب بنویسند.به مرور، کسانی بر آن شدند تا آثاری در شناخت هر فرقه و تفاوت میان آنها تألیف کنند.بدین ترتیب، نخستین آثار در زمینه شناخت مذاهب اسلامی در قرن سوم هجری پدید آمد.

یکی از کهن ترین این نوع آثار کتاب فرق الشیعة از حسن بن موسی نوبختی است.کتاب مشابه آن با نام المقالات و الفرق از سعد بن عبد الله اشعری است.هر دو کتاب درباره فرقه های مختلفی است که زیر نام شیعه، با یکدیگر مشترک هستند.در همان قرن، کتاب مسائل الامامه نوشته شده که درباره چگونگی پیدایش اختلاف میان امت و تفاوت دیدگاه های آنها در مسائل مربوط به رهبری و امامت است.

به تدریج دانش ملل و نحل توسعه یافت و بحث از ادیان دیگر نیز ضمیمه آنهاشد.یکی از کسانی که در این باره فراوان نوشت، مسعودی، مورخ معروف قرن چهارم است که متأسفانه آثارش در این زمینه از بین رفته است.

در قرن چهارم تا ششم، آثار بزرگی در این زمینه تألیف شد.یکی از آنها کتاب مقالات الاسلامیین از ابو الحسن اشعری (م 330 یا 340) رئیس مذهب اشعری است که به تفصیل، جزئیات عقاید هر فرقه مذهبی را در موضوعات مختلف بیان کرده است.دیگر کتاب الفصل فی الملل و الاهواء و النحل از ابن حزم اندلسی (م 456) است که در اندلس تألیف شد.

مهم ترین مشکلی که در این قبیل کتاب ها وجود دارد آن است که بسیاری از مطالبی که به فرقه های مختلف نسبت داده شده، از سر تعصب یا عدم آشنایی کافی بوده است.بیش تر این مؤلفان، خود با اندیشه های هر مذهب از نزدیک آشنایی نداشته و از روی نوشته های دیگران، مطالبی را به آنان نسبت داده اند.در این میان، یکی از ارزشمندترین آثار، کتاب تحقیق ما للهند ابو ریحان بیرونی است که نتیجه تحقیقات مستقیم و بی طرفانه او در سرزمین هند و ادیان هندی است.

معروف ترین اثر او در دانش ملل و نحل، کتاب الملل و النحل از محمد بن عبد الکریم شهرستانی (479 548) است.وی منسوب به شهرستان از توابع شهر نسا واقع در میان خوارزم و نیشابور است.او در روزگار خود، عالم مشهوری بوده و نزد سلطان سنجر موقعیت بالایی داشته است .نوشته اند که او در نظامیه بغداد نیز مدتی به وعظ می پرداخته و وعظش مقبول مردم بوده است.جدای از کتاب الملل و النحل وی آثاری دیگر در دانش کلام به عربی و فارسی دارد.از آن جمله رساله هایی درباره مبحث خلق و امر که به فارسی نگاشته و به چاپ رسیده است.وی کتاب بزرگی نیز در تفسیر قرآن نوشته است.

شهرستانی به عنوان یک شافعی اشعری شناخته شده است، اما اکنون ثابت شده که عناصری از تفکر شیعی، به ویژه تفکر اسماعیلی، در اندیشه وی وجود دارد.این مطلب، این شبهه را به وجود می آورد که او در باطن، تفکر اسماعیلی داشته و در ظاهر خود را شافعی و اشعری می نموده است.

شهرستانی کتاب ملل و نحل خود را در دو بخش تألیف کرده است.در نیمه نخست کتاب به شرح مذاهب اسلامی و دین یهودیت و مسیحیت و مجوسیت پرداخته و نیمه دوم را به شرح آرای حکمای یونانی و ادیان هندی اختصاص داده است.

در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم، دو کتاب فارسی درباره آرای مذاهب تألیف شد.یکی از آنها کتاب بیان الادیان از ابو المعالی محمد حسینی علوی است.این اثر از نظر ارزشی علمی و ادبی، جایگاه ویژه ای در متون فارسی اسلامی دارد.ابو المعالی، با نظری بی طرفانه، به بیان عقاید هر یک از فرقه ها پرداخته است.درباره مذهب شیعه امامیه نوشته است:

ایشان یک فرقه اند و از شیعه، هیچ گروه بیش از ایشان نیست و به عراق و مازندران سخت بسیارند و به خراسان نیز.و اعتقاد ایشان همانست که پیش از این در مذهب شیعه یاد کرده آمده است.و هر روز پنجاه و یک رکعت نمازهای واجب و نوافل نماز کنند.فریضه، همانست که معروفست و دیگر تطوع، و سجده شکر پس هر نماز واجب دارند و سورت ها، که در او آیت سجده است، نخوانند تا دو نوع سجده جمع نشود: سجده نماز و سجده تلاوت.و قربان پیش از نماز عید کنند به روز اضحی.و فقاع آبجو را همچون می حرام دارند.

از دیگر متون فارسی درباره ملل و نحل، کتاب تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام است .مؤلف این کتاب شناخته شده نیست، اما روشن است که اثری کهن درباره ادیان و مذاهب از اواخر قرن ششم می باشد.نویسنده کتاب، بر مذهب شیعه امامیه بوده است.

اهل سنت در دوران سلجوقی

بیش تر مردم ایران در دوره سلجوقی، بر مذهب اهل سنت بودند.تنها مردمان شهرهای قم، کاشان، آوه، ورامین و شمار فراوانی از ساکنان طبرستان، ری، اهواز و بخش هایی از خراسان مانند سبزوار، بر مذهب شیعه بودند.

در این دوران، سنیان بر مذاهب مختلفی بودند.بخشی از اختلافات آنها در زمینه مسائل اعتقادی و کلامی بود.در این باره، سنیان به چند گروه مهم تقسیم می شدند:

گروهی از آنها به مشبهه و سلفی معروف بودند.اینان، همان اهل حدیث بودند که بارها در این کتاب از آنها یاد کرده ایم.عقاید آنها در باب توحید، نقطه مقابل عقاید معتزله بود و به جبریه شهرت داشتند.اینان در شهرهای اصفهان، همدان، آذربایجان و بسیاری از نقاط دیگر زندگی می کردند.عبد الجلیل اصفهان و آذربایجان را تختگاه اهل سنت دانسته است.

در برابر جبریه، معتزله بودند.مرام اینان، بیش از آن که به درد عامه مردم بخورد، به کار چهره های فرهنگی جامعه می آمد.در حقیقت، فهمیدن دیدگاه های آنها برای عوام مردم دشوار بود و به همین دلیل، جز در برخی از مناطق، نفوذ چندانی به دست نیاوردند.

با آمدن سلجوقیان، گرایش مشبهی تا حدود زیادی به سوی اعتدال تغییر کرد، زیرا ترکان، حنفیانی بودند که برخی معتزلی و برخی مذهب ماتریدی داشتند.این نحله مذهبی که در سمرقند و حوالی آن پیروان زیادی داشت، و ترکان طرفدار آن بودند، تا اندازه ای، حد میانی معتزله و اهل حدیث بود.البته اینان نیز مانند اهل حدیث دیدن خداوند را در بهشت روا می شمردند .

در یک رساله اعتقادنامه که در حضور سلطان سنجر به سال 535 در سمرقند نوشته شد، عقاید صحیح، همین عقاید ماتریدی اعلام گردید.در بخشی از آن متن کوتاه آمده است:

و دیدار خداوند تعالی جائز است در عقل، و واجب است به نقل...و دیده شود خدای تعالی نه در مکان، و نه در جهت، و نه به مقابله با اتصال شعاع، یا ثبوت مسافت میان بیننده و دیده شده.بینند مر خدای را عز و جل بی چون و بی چگونه...و خدای تعالی آفریننده اعمال بندگان است، آنچ کفر است و آنچ ایمان است و آنچ طاعت است و آنچ عصیان است...و مر بندگان را افعال است اختیاری، که بدان ثواب یابند و بدان عقوبت کرده شوند.و آنچ نیکوست به رضای خدای تعالی است و آنچه زشتست نه به رضای خدای تعالی است.و همه به خدای تعالی حوالت کردن و فعل بنده نادیدن، مذهب جبریان است و همه به بنده اضافت کردن و از خدای تعالی تقدیر و تخلیق نادیدن مذهب معتزلیان است و بنده را فعل گفتن و از خدای تعالی مشیت و آفریدن دیدن مذهب سنیان است.

گرایش ما تریدی در برابر تفکر اشعری دوامی نیاورد و از میان رفت.

به هر روی، بسیاری از مردمان اصفهان، همدان و آذربایجان مشبهی و از اهل حدیث بودند.اندک اندک با تلاش مدرسان نظامیه، مذهب اشعری بر سایر مذاهب غلبه کرد، به طوری که در قرن های بعد، اثری از مشبهیان دیده نمی شود.تلاش عالمان شافعی جدید، سبب شد تا شافعیان ایران به مرور به مذهب اشعری گرویدند، به طوری که در قرن ششم، تقریبا همه شافعیان، از نظر کلامی، اشعری مذهب بودند.جدای از آنچه گفته شد، گرایش های کلامی دیگری نیز در این چند قرن در ایران موجود بوده که یاد از آنها، بدون شرح و تفصیل، نتیجه ای ندارد.

از نظر فقهی، دو گروه شافعی و حنفی، قوی ترین گروه ها در خراسان بودند.آنها در غرب و مرکز ایران با حنبلیان برخورد کردند، البته گرایش فقهی حنبلی به سرعت از این مناطق رخت بربست و تنها در نقاطی از گیلان تا چند قرن دوام آورد.

به رغم نیرومندی مذهب شافعی در ایران، ترکان سلجوقی که حنفیان متعصبی بودند، مرام حنفی را، نه تنها در ایران گستراندند بلکه در عراق و شامات و آسیای صغیر نیز بردند.بسیاری از علمای ماوراء النهر، در قرن ششم و هفتم در سرزمین شامات، در مدارس تدریس فقه حنفی کرده و یا در سمت قاضی حنفی مشغول به خدمت بودند.

گروهی دیگر از سنیان، معتزلی بودند که در دوران سلجوقی، به مذهب تشیع نزدیک شدند و سنیان افراطی، آنها را سنی نمی شناختند و ایشان را متهم به تشیع می کردند.این گروه نیز، به رغم کر و فر علمی خود، به مرور از میان رفتند.

چهار تفسیر مهم اسلامی در دوره سلجوقی

ایران قرن پنجم و ششم، مهد علم و دانش دین بود و آثار فراوانی در هر زمینه در آن تألیف شد.یکی از این زمینه ها، دانش تفسیر قرآن بود که در جای دیگر درباره آن سخن گفته ایم .در دوره سلجوقی، با ورود جمعیت بیشتری در شرق به حوزه اسلام، نیاز به آثار علمی جدی تر شد.در زمینه تفسیر و نیز ترجمه قرآن به فارسی، کارهای فراوانی صورت گرفت.در اینجا دو نمونه تفسیر عربی و دو نمونه تفسیر فارسی را معرفی می کنیم.

یکی از مهم ترین متفکران و مفسران معتزلی در دوران سلطان سلجوقی که در ادبیات عرب و نیز تفسیر قرآن شهرت دارد، ابو عمرو زمخشری (467 538) است.زمخشری در سایه دولت خوارزمشاهیان بالید، دولتی که محمد بن انوشتگین (سلطنت 490 521) و پس از آن پسرش اتسز (سلطنت 521 550) آن را به یکی ازدولت های قوی شمال خراسان تبدیل کردند.

وی زمانی هم در اصفهان به حضور سلطان محمد پسر ملکشاه رسید و اشعاری در ستایش او گفت .همچنین اشعاری در ستایش نظام الملک در دیوان وی وجود دارد.زمخشری چند سال را در مکه بسر برد و به همین دلیل لقب جار الله را گرفت.وی نویسنده چندین کتاب ادبی و نیز کتاب تفسیری بسیار مشهور و مهم با نام الکشاف است.زمخشری که در خوارزم رشد یافته، به دلیل تسلط مذهب اعتزال در آن دیار، یک سنی معتزلی می باشد.

یکی دیگر از چهره های برجسته علمی این دوران، فخر الدین رازی (م 606) است که از مفسران و متکلمان اشعری بنام دنیای اسلام می باشد.کتاب تفسیر وی، یکی از جدلی ترین تفاسیر قرآن می باشد که ذیل هر آیه، چندین نظریه را مطرح ساخته و دنیایی از آگاهی های متفرق و پراکنده از علوم اسلامی در آن آورده است.وی در مباحث کلامی، مهارت زیادی دارد و به دلیل تردیدهای فراوانش در آرای دیگران، به امام المشککین، یعنی رهبر تزدید کنندگان شهرت یافته است .

به مناسبت یاد از دو مفسر بالا، از ابو بکر عتیق نیشابوری سور آبادی (م 494)، مفسر کرامی مذهب قرن پنجم خراسان نیز یادی می کنیم.از این عالم پارسی نویس تفسیر بزرگی بر جای مانده که جز بخشی از آن، تحت عنوان قصص قرآن تاکنون به چاپ نرسیده است.سور آبادی در مقدمه کتابش می نویسد:

افتتاح: بدانید عزیزان من که ما این تفسیر را از بهر آن به پارسی کردیم که از ما چنین درخواستند تا نفع آن عام تر بود همه را و نیز تا خوانندگان این ترجمه توانند کرد قرآن را به عبارت پارسی، چه اگر به تازی کردیمی، آن را معلمی دیگر بایستی تا ترجمه مطابق و موافق بودی و مقصود مهین از تفسیر قرآن اولا ترجمه و عبارت نکوست، آنگه معانی و شأن نزول و اقاویل مفسران و تلفیق آیات و حل مشکلات.

نثر دلنشین پارسی این کتاب، بسیار آسان نگارش شده و به جز موارد اندک، به طور عموم، قابل فهم است.

نمونه ای دیگر از تفاسیر فارسی این عهد، کتاب تاج التراجم فی تفسیر القرآن للاعاجم است .در نام این کتاب آمده است که هدف از آن ارائه تفسیری است برای غیر تازیان.نویسنده این اثر ابو المظفر شاهفور بن طاهر اسفراینی، یکی از عالمان و محدثان معروف روزگار خود بوده که سالهای متمادی در طوس سکونت داشته و به سال 471 هجری در این شهر از دنیا رفته است .او با نظام الملک نیز دوستی داشته است.اسفراینی در مقدمه کتابش درباره ترجمه های پیشین قرآن به پارسی سخن گفته و از ناقص بودن آنها یاد کرده و هدفش را ارائه یک ترجمه تفسیر درست از قرآن دانسته است:

..و حاجت همی افتاد گروهانی را که غالب بر ایشان پارسی بود بدان که ترجمه باشد الفاظ قرآن را...و چون بزرگان علما آن را مطالعت کردندی، اندر آن خلل های بسیار یافتندی.برخی از جهت عبارتی که اندر آن موافقت لغت نگاه داشته بودندی، و الفاظ مفسران را تتبع نکرده بودندی و...، پس چون اندر آن ترجمه ها که کرده بودند، این خلل ها دیدیم که یاد کردیم، از خداوند سبحانه و تعالی توفیق خواستیم و بدان مقدار که توفیق یافتیم، اجتهاد کردیم اندر راست کردن الفاظ به پارسی، که ترجمه آن را بشاید لغت عرب را، موافق اقوال مفسران، و موافق اصول دیانت را، و مصون از هر تأویلی که متضمن بود چیزی را از تعطیل و تشبیه .

مذهب شیعه در دوره سلجوقی

گذشت که مرکز تشیع در ایران، از قرن دوم تا چهارم، شهر قم بوده است.از آن پس شهر قم، رو به ویرانی رفت و بسیاری از عالمان این شهر، به ری مهاجرت کردند.با حضور خاندان های فراوانی از سادات در ری، بر رونق تشیع در این شهر افزوده شد.شیعیان، چندین محله را در قرن ششم به خود اختصاص داده بودند.آنها مدارسی داشتند که که دانش پژوهان جوان شیعه در آنها به تعلیم و تعلم اشتغال داشتند.واعظان نیز در آن مراکز به وعظ مردم پرداخته و مجالس مناظره میان رؤسای طوایف مختلف در آنها بر پا بود.تشیع ری به روستاهای اطراف آن نیز سرایت کرد، به طوری که شهرهایی مانند ورامین نیز به تشیع روی آوردند.

از طرف دیگر، در قرن پنجم و ششم، شیعیان فراوانی در آمل، ساری و گرگان می زیستند.آنها در رونق دادن به کارهای علمی شیعه در قرن ششم سهم بسیار زیادی داشتند، گر چه ری شمار بیش تری عالم شیعه را در خود جای داده بود.

کاشان، آوه و تفرش نیز از مراکز شیعه بود.شمس الدین لاغری شاعر سنی مذهب در تحریک سلطان سلجوقی بر کشتن شیعیان در این دوره، چنین سروده است:

خسروا هست جای باطنیان*قم و کاشان و آبه و طبرش

آب روی چهار یار بدار*و اندرین چهار جای زن آتش

پس فراهان بسوز و مصلحگاه*تا چهارت ثواب گردد شش

چهار یار، اشاره به چهار خلیفه نخست است.طبرش نیز همان تفرش امروزی و مصلحگاه یا مصلی گاه، یکی از محلات شیعه نشین ری بوده است.

با این حال، باید توجه داشت که مرکزیت علمی شیعه در ایران قرار نداشت، بلکه ابتدا در بغداد بود.پس از آن که شیخ طوسی در میانه قرن پنجم به نجف هجرت کرد، مرکزیت علمی شیعه نیز به نجف انتقال یافت.از اواخر قرن ششم، به تدریج شهر حله در عراق برای شیعه مرکزیت علمی یافت.

در اصل، شیعیان ایرانی، از نظر علمی در مراکز عربی تربیت می شدند.طی قرن پنجم و ششم، دانش پژوهان شیعه از سراسر ایران به عراق می رفتند و پس از تحصیل در بغداد و نجف به ایران بازگشته به تربیت دینی و مذهبی مردم مشغول می شدند.برخی از آنها عالمان بسیار بسیار برجسته ای بودند.از آن جمله است فضل بن حسن طبرسی (م 548) که در اصل از تفرش بود .کتاب تفسیر بزرگ وی با نام مجمع البیان فی تفسیر القرآن یکی از بهترین تفاسیری است که تاکنون برای قرآن نوشته شده است.او چندین کتاب تاریخی و دینی دیگر نیز نوشته است.

در این زمان، عالمان شیعه، آثاری به عربی و فارسی تألیف می کردند که امروزه برخی از آنها در اختیار ما قرار دارد.این در حالی است که بسیاری از آثار مکتوب اسلامی، در طی حمله مغول از میان رفته است.

از جمله آثار بسیار زیبای بر جای مانده، کتابی مفصل در دعا است.نام این کتاب نزهة الزاهد است که در آن، دعاهای ماه ها و روزهای هفته همراه با توضیحات فارسی آمده است.این اثر در سال 596 به احتمال بسیار زیاد در شهر ری تألیف شده است.در این کتاب، با نثری زیبا آداب دعا خواندن در هر موقع را بیان کرده است.یک جا درباره آغازیدن نماز گوید:

آنگه در نماز بگشایی به هفت تکبیر، با هر تکبیر دست ها بر می آر تا نرمه گوش در برابر روی انگشتها بهم باز نهاده مگر انگشت سترگ، آن را از دیگر انگشت ها جدادار و بگوی الله أکبر، پس دست ها فرو گذار بر ران و در مقابل زانو و همچنین تکبیر دیگر بگوی.

یکی از ارجمندترین آثار پارسی شیعی که در میانه قرن ششم پدید آمد، کتاب نقض از نویسنده بلند پایه شیعه، عبد الجلیل قزوینی رازی است.وی این کتاب را در حدود سال 560 در رد کتابی نگاشت که مؤلفش آن را در رد بر مذهب شیعه نوشته بوده است.این کتاب مفصل، یکی از زیباترین نثرهای دلنشین پارسی از دوره سلجوقی است که در عین حال، در بر گیرنده آگاهی های تاریخی بسیار گسترده درباره شهر ری و جریان های مذهبی آن روزگار است.

گذشت که در روزگار نخست سلجوقی، شیعیان تا حدودی در فشار بسر می بردند، اما اندک اندک، شیعیان، به دلیل فرهیختگی و مهارت در شغل دبیری، توانستند در دستگاه اداری سلجوقی نفوذ کرده و موقعیتی به دست آورند.آنها با حمایت از یکدیگر، بر نفوذ خود می افزودند.کافی است بدانیم که یک شیعه امامی مانند مجد الملک قمی، وزیر برکیارق، سلطان بزرگی سلجوقی بوده است.وی هموست که به نوشته عبد الجلیل:

خیرات بسیار فرموده، چون قبر امام حسن بن علی، زین العابدین، محمد باقر، جعفر صادق علیهم السلام و نیز قبر عباس و مشهد موسی کاظم و محمد تقی و مشهد سید عبد العظیم الحسنی به شهر ری و بسی از مشاهد سادات علوی و اشراف فاطمی بنا فرموده با آلت و عدت و شمع و اوقاف که همه دلالت است بر صفای اعتقاد او.

یک نویسنده سنی در قرن ششم درباره سخت گیری سلاطین نخست سلجوقی نسبت به شیعیان و تسامح آن دولت در زمان وی می نویسد:

در عهد سلطانی ماضی، محمد ملکشاه، اگر امیری، کدخدائی داشتی، رافضی بسی رشوت به دانشمندان سنی دادی تا ترک را گفتندی او رافضی نیست.سنی یا حنفی است.اکنون خدایان همه ترکان و حاجب و دربان و فراش، بیش تر رافضی اند و بر مذهب رفض مسأله می گویند و شادی می کنند بی بیمی و تقیه ای.

نویسنده بالا درست همانند نظام الملک می اندیشیده که او نیز دوران غزنوی و نیز دوره نخست سلجوقی را از نفوذ مردمان جبال عراق عجم پاک می دانسته است: در روزگار محمود و مسعود و طغرل و آلپ ارسلان هیچ گبری و ترسایی و رافضی را زهره آن نبودی که بر صحرا آمدندی و یا پیش ترکی شدندی، و کدخدایان ترکان همه متصرف پیشگان خراسان بودند و دبیران خراسان حنفی مذهب یا شافعی مذهب پاکیزه باشند نه دبیران و عاملان بد مذهب عراق به خویشتن راه ندادندی.

تعبیر «بد مذهب» اشاره به شیعیانی است که در عراق عجم می زیستند.پس از نظام الملک راه نفوذ آنها در دستگاه سلجوقی بیش از پیش باز شد و به همین دلیل شاهدیم که شمار زیادی فراهانی، قمی، کاشانی و...در دستگاه اداری دولت سلجوقی حضور دارند.

نکته دیگر درباره شیعیان این دوره، آن است که شماری از شیعیان طبرستان، ری و خراسان، بر مذهب زیدیه بودند.خود زیدیان نیز چندین فرقه بودند که از میان آنها، فرقه جارودیه خلافت خلیفه اول و دوم را انکار می کردند، اما فرقه های دیگر، به طور معمول، چنین نمی اندیشیدند .زیدیه، در فقه پیرو ابو حنیفه بودند، هر چند در برخی از احکام فقهی، مانند اذان، به مانند شیعه امامیه عمل می کردند.زیدیان در کلام نیز پیرو معتزله بودند.بر اساس یک گزارش، زیدیان در قرن ششم مدرسه ای در منطقه بیهق خراسان داشته اند.گفتنی است که نفوذ آنها در طبرستان فراوان بوده و زیدیان این ناحیه، تا اواسط دوره صفوی در این دیار حضور داشته اند .

درباره اسماعیلیان به طور مستقل در این کتاب سخن گفته ایم.

کشمکشهای مذهبی در ایران سلجوقی

اختلافات مذهبی یکی از بلاهای خانمان براندازی است که همیشه اتحاد مسلمانان را در معرض نابودی قرار داده و نیروی زیادی را به هدر داده است.روزگاری دراز این اختلافات میان فرقه های مختلف سنی، شهرهای زیادی از ایران را در آتش فتنه سوزاند و آثار دینی و علمی مانند مساجد و مدارس را نابود کرد.

درگیری های مذهبی میان فرقه ها نه تنها در بغداد که در بسیاری از شهرهای ایران با شدت ادامه داشت.مهم ترین شاخص اختلاف در قرن پنجم و ششم، میان حنفیان و شافعیان است.در این زمان شافعیان اشعری شده بودند و در برابر فشار ترکان سلجوقی که از مرام حنفی دفاع می کردند، سخت ایستادگی می کردند.به نوشته یک محقق، طغرل بک نخستین سلطان سلجوقی، در حالی که حکومت خویش را در سرزمین های تازه فتح شده، نظم و نسق می داد، سیاستی اتخاذ کرد که شعائر حنفیان را در مساجد جامع به پا دارد و قاضیان حنفی را در تمام شهرهای مسکونی تحت قلمرو خود منصوب کند.او در نیشابور، ابو عثمان صابونی، خطیب شافعی مسجد را عزل کرد و یکی از حنفیان را به جای وی گمارد.البته، با آمدن نظام الملک که شافعی بود، موقتا به فشار سلجوقیان بر شافعیان خاتمه داده شد، اما شواهدی وجود دارد که بعدها نیز سلاطین سلجوقی مانند سلطان مسعود، در این باره سختگیری فراوانی داشتند.

در نیشابور کرامیان فرقه ای پر طرفدار بودند، اما از سوی حنفیان و شافعیان به طور مشترک، تهدید می شدند.در سال 488، دو گروه یاد شده با یکدیگر متحد شده و به جنگ کرامیان رفتند .آنها بسیاری از مدارس کرامیه را ویران کرده و شمار زیادی از مردم در این فتنه کشته شدند .در سال 492 ابو القاسم فرزند امام الحرمین جوینی در همین شهر کشته شد.

اختلاف میان کرامیان و دیگران تا یک قرن پس از آن نیز ادامه داشت.زمانی که به عهد سلطنت غوریان، به سال 595 از فخر الدین رازی برای آمدن به هرات دعوت شد و مدرسه ای نزدیک مسجد جامع آن برایش ساخته شد، کرامیان برآشفتند.مجلس مناظره ای ترتیب داده شد و میان طرفین دشنام های زیادی رد و بدل گردید.از آنجا که فخر رازی با فلسفه آشنا بود، وی را متهم کردند که با علم ارسطویی و کفریات ابن سینا و فلسفه فارابی سر و کار دارد! فتنه تا آنجا بالا گرفت که مجبور شدند فخر رازی را از هرات بیرون کنند.اندکی بعد غیاث الدین غوری از مذهب کرامی برگشت و شافعی شد.این اقدام، نتیجه تحقیر کرامیان در خراسان آن روز بود که به هر روی سلاطین غوری نیز باید از آن نجات می یافت!

پس از حمله غزان به نیشابور (548) که ویرانی های زیادی به بار آورد، خود مردم به جان یکدیگر افتادند.راوندی نوشته است: چون غزان برفتند، مردم شهر را به سبب اختلاف مذاهب، حقاید [کینه های ] قدیم بود، هر شب فرقتی از محلتی حشر می کردند و آتش در محلت مخالفان می زدند.

در سال 553 در نیشابور نزاعی میان شافعیان و نقیب علویان صورت گرفت که طی آن بسیاری از مدارس، بازارها و مساجد آتش گرفت و شمار زیادی از شافعی ها کشته شدند.بر اثر این درگیری شهر ویران شد.

فتنه بعدی در سال 556 رخ داد.در این سال، مؤید امیر ترک حاکم بر نیشابور، به بهانه جلوگیری از قتل و غارت ها در داخل شهر، برخی از اعیان شهر از جمله نقیب علویان را زندانی کرد .به دنبال آن، مردم از شافعی و حنفی و احیانا شیعی به جان یکدیگر افتادند.ابن اثیر نوشته است که مسجد عقیل که محل اجتماع عالمان و دانش پژوهان بود و کتابخانه داشت تخریب شد .پس از آن هشت مدرسه از حنفیان و هفده مدرسه از شافعیان به ضمیمه پنج کتابخانه آتش گرفت .کتاب های هفت کتابخانه دیگر نیز غارت شد و به قیمت بسیار ارزان فروخته شد.

در سال 554 در استرآباد گرگان فعلی فتنه ای بزرگ روی داد.علویان و شیعیان از یک سو، و شافعیان از سوی دیگر به جان یکدیگر افتادند که در آن میان شمار زیادی از شافعیان کشته شدند.در این وقت رستم شاه غازی که امامی مذهب بود، به آرام کردن شهر پرداخت.

اصفهان نیز بسان گذشته، محل نزاع حنفیان و شافعیان بود.به گزارش ابن اثیر زمانی که به سال 552 ابو بکر خجندی، رئیس شافعیان، درگذشت، فتنه بزرگی در این شهر روی داد که مردمان زیادی در آن کشته شدند.

در شهر ری نیز نزاع حنفی و شافعی بسیار گسترده بود.برخی از مورخان قرن ششم نوشته اند که در اثر نزاع میان دو گروه مزبور در ری، شیعیان توانستند اکثریت را در این شهر به دست آوردند.یک شاهد قرن ششم در ری می نویسد:

حنفیان هرگز به جامع روده محله ای در ری نماز نگذارند و اقتدا به امامان اشعریان نکنند و اشاعره را اتفاق است که به مسجد حنفیان نماز به جماعت نکنند و علمای هر طایفه فتوا می کنند که در نماز جماعت هر یک بدان دیگری اقتدا روا نباشد و نشاید کردن.

نمونه ای هم از مرو داریم.زمانی که نظام الملک مسعود، وزیر تکش خوارزمشاه در آن شهر مسجد برای شافعیان ساخت، شیخ الاسلام شهر که حنبلی بود، عده ای را فراهم آورده و مسجد شافعیان را آتش زد.

اختلاف شدید میان شافعیان و حنفیان در دوره سلجوقی، تا حدود زیادی راه رشد شیعه را هموار کرد.در واقع، اتحاد سنیان به مقدار زیادی شکسته شد و زمانی که آنها در ری و اصفهان و نیشابور، سرگرم نزاع با یکدیگر بودند، شیعه در این مناطق با شدت رشد کرد.

با این حال، در این دوره درگیری های پنهان و آشکاری میان سنیان و شیعیان در جریان بود .نظام الملک تا اندازه ای نسبت به شیعه سخت گیر بود و به همین دلیل، در عراق عجم که محل نفوذ شیعیان بود، با مشکلاتی رو در رو بود.فشار ناشی از حکومت ترکان بر شیعه، شیعیان را به عکس العمل وا می داشت.

یک نویسنده، در روزگاری پس از عصر ملکشاه سلجوقی نوشته است: در روزگار محمود [غزنوی ] و مسعود و طغرل و آلپ ارسلان، هیچ گبری و ترسایی و رافضیی را زهره آن نبودی که بر صحرا آمدندی و یا پیش ترکی شدندی» .

پس از یک قرن سلطه آل بویه که مذهب تشیع را در مناطق مرکزی ایران رواج داده بودند، اکنون فشار ترکان، خشم این شیعیان را بر می انگیخت و سبب درگیری های فرقه ای بیش تری می شد .

گذشت که با سپری شدن دوره نظام الملک و ملکشاه، اندک اندک زمینه مساعدی برای رشد تشیع فراهم شد.یکی از مظاهر نفوذ تشیع در دربار سلجوقی، نفوذ مجد الملک قمی در دربار بر کیارق بود.وی از قدرت زیادی برخوردار بود.زمانی که اسماعیلیان برخی از امرای ترک را ترور کردند، آنها مجد الملک قمی را که شیعه بود در این ترورها، متهم کردند.در شورشی که در سال 492 از سوی آنها بر ضد وی صورت گرفت، او را از دربار بیرون کشیده به شکل فجیعی به قتل رساندند .وی از یکی از روستاهای قم با نام براوستان بود.

ابن اثیر نوشته است: «مجد الملک اهل خیر بود و نماز فراوان می گذارد و کمک مالی زیادی به مردمان، به ویژه علویان می کرد.او شیعه بود، اما از صحابه به نیکی یاد می کرد.» کشته شدن وی، در تضعیف دولت سلجوقی تأثیر زیادی داشت.

در همین زمان، یک قمی دیگر با نام استاد علی قمی بود که به نوشته بنداری تنها فرد عاقل دستگاه بر کیارق بود که «اگر در این ایام، اتفاقا کاری درست و اصلی صحیح می گذشت، تنها محصول لیاقت و خبرت استاد علی بود.» در اصل، رقابت میان دبیران عراقی در دربار سلجوقی با امیران ترک، یکی از مهم ترین دشواری های سیاسی و مذهبی این دوره به شمار می آمد.دبیران عراقی از قدرت عقلی بیش تری در اداره امور اداری برخوردار بوده و دولت سلجوقی نمی توانست بی نیاز از آنها باشد.از سوی دیگر، غالب آنها شیعه مذهب بودند و تحمل این امر برای سلجوقیان دشوار بود.

به جز مجد الملک پیشگفته، انوشیروان شرف الدین کاشانی که کتابی هم در تاریخ وزرای سلجوقی نوشته از شیعیان کاشانی بود که در دستگاه برکیارق و بعدا سلطان محمد، سمت اداری بالایی داشت.

اما نزاع شیعه و سنی در بغداد، به رغم آن که اندکی در این سالها رو به کاهش نهاده بود، همچنان زمینه بروز داشت.در سال 569 میان سنیان و شیعیان درگیری بزرگی پیش آمد.گذشت که پیش از آن نزاع شیعه و سنی برای بیش از یک قرن و نیم، بغداد را گرفتار مصیبت های فراوانی کرده بود.

در سال 502، یک سال پس از کشته شدن صدقة بن مزید بانی شهر شیعه نشین حله، سنیان بغداد مصمم شدند تا به زیارت قبر مصعب بن زبیر که آن را در برابر زیارت امام حسین (ع) مطرح کرده بودند بروند.آنها از محله شیعه نشین کرخ عبور کرده و شیعیان از آنها استقبال کرده با بخور و عطر با آنها برخورد کردند.اندکی بعد، شیعیان با جمعیت به زیارت مرقد امام کاظم (ع) رفتند و این بار سنیان همان برخورد را با آنها کردند.بدین ترتیب صلح نانوشته ای میان آنها به وجود آمد.این صلح دوام چندانی نیاورد، گر چه نزاع های بعدی به شدت سالهای دوره آل بویه نبود.

نکته جالب آن که برای نخستین بار در شهر طوس نیز درگیری میان شیعه و سنی پیش آمد.ابن اثیر نوشته است که این درگیری در سال 510 در طوس، شهر مشهد پیش آمد که سبب خرابی مرقد امام رضا (ع) شد.این مرقد بار دیگر در سال 515 ساخته شد.در آن زمان، بیش تر مردم طوس بر مذهب سنت بودند.

سنیان و اهل بیت (ع)

شاید لازم باشد اشاره کنیم که در قرن پنجم و ششم، دیدگاه سنیان بسیاری از شهرهای به نفع شیعه تغییر کرد.در شهر ری، حنفیان و شافعیان در ایام عاشورا با شیعیان همراهی می کردند .آنها بر خلاف سنیان حنبلی و سلفی که از یک سو، کتاب در فضائل یزید بن معاویه می نوشتند و از سوی دیگر از نقل فضائل اهل بیت (ع) خود داری می کردند این زمان به طور گسترده به نقل فضائل اهل بیت (ع) می پرداختند.برگزاری مراسم عاشورا نه تنها در ری و بغداد بلکه برخی از شهرهای دیگر نیز در قرن ششم رواج داشته است.عبد الجلیل نوشته است:

مراثی شهدای کربلا که اصحاب بو حنیفه و شافعی را هست، بی عدد و نهایت است...و آنگه بغداد که مدینة السلام و مقر دار الخلافه است، خواجه علی غزنوی حنیفی دانند که این تعزیت مراسم عاشورا چگونه داشتی تا به حدی که به روز عاشورا در لعنت سفیانیان مبالغتی می کرد ...و اما به همدان اگر چه مشبهه را غلبه باشد برای حضور رایت سلطان و لشکر ترکان، هر ساله مجد الدین مذکر همدانی، در مراسم عاشورا این تعزیت به صفتی دارد که قمیان را عجب آید...و به ری که از امهات بلاد عالم است، معلوم است که شیخ ابو الفتوح نصر آبادی و خواجه محمود حدادی حنیفی و غیر ایشان در کاروانسرای کوشک و مساجد بزرگ روز عاشورا چه کرده اند.

این زمینه در تسنن ایران، به تدریج راه را برای رشد تشیع هموار کرد.صوفیان، در این راه، سریع تر حرکت کرده و به آرامی به برخی از باورهای شیعه نزدیک شدند.ما در این باره، در مجلد آینده سخن خواهیم گفت (ان شاء الله) .

در اینجا از رشید الدین میبدی (م 520) که تفسیر مهم کشف الاسرار و عدة الابرار را در دوره سلجوقی نگاشته، عبارتی درباره اهل بیت نقل می کنیم.وی سنی شافعی است.به طور معمول شهرت داشت که شافعیان به تشیع نزدیک تر هستند.وی در جایی از رساله الفصول خود می نویسد :

در اخبار معروف است که فاطمه زهرا، آن سلاله مصطفی، آن گوهر دریای نبوت، آن ثمره اصل رسالت، آن نسیم میوه جنت، آن آشیانه مکانت، آن مایه حسنات، آن خیر خیرات، آن سیده سادات، آن حره ای بدین محتشمی، از رسول علیه السلام سؤال کرد که، در آن شب قدر و منزلت و قدر و کرامت، درین آسمان بلند، و درین ولایت عالم فوقی، از شرف و قدر این جگر گوشگان من حسن و حسین هیچ اثری و نشانی دیدی و از منقبت و جلالت ایشان شمتی و طرفی شنیدی؟ رسول گفت: بلی یا قرة عین من، ندا شنیدم که گفتند: یا رسول الله برگزیده، البشارة که ملک تعالی تو را دو قرت عین داده است که بقای عرش و کرسی از برکت ایشانست و نور زمین و آسمان از حشمت ایشان است و قوت حمله عرش و خزنه کرسی از فضلات قوت ایشانست و فخر امت توبه قیامت از ولا و محبت ایشان است...هر که ایشان را دوست دارد، طرار سعادات بر آستین قبا داد و در دار بقا تحیت و لقا دارد...

یکی از آثاری که به نوعی در ایجاد پیوند میان سنیان و اهل بیت نقش داشت، قبور و مزارهای سادات و بزرگان اهل بیت بود که از سوی شیعیان و سنیان، به طور مشترک مورد زیارت قرار می گرفت.در جایی اشاره کردیم که طغرل سلجوقی، به رغم تسنن خود، مزرعه ای را وقف مرقد حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام در ری کرد.حتی غزان نیز در حمله به طوس، از آسیب رساندن به محله ای که مشهد علی بن موسی الرضا در آن بود، خودداری کردند.

مرقد آن حضرت، از سوی علمای سنی در قرن چهارم مورد زیارت قرار می گرفت.ابن حبان عالم و محدث مشهور سنی بستی (م 354)، خود حکایت رفتن مکرر به زیارت قبر آن حضرت را در کتابش آورده است.حاکم نیشابوری که محدث سنی بزرگی بود، کتابی با نام مفاخر الرضا در شرح حالات امام رضا علیه السلام نگاشت.منتجب الدین بدیع از کاتبان درگاه سلطان سنجر که کتاب عتبة الکتبة او باقی مانده، در مقدمه آن می گوید که زمانی نزد خواجه شهید ظهیر الدین بیهقی به تمرین نامه نگاری پرداخته و پس از درگذشت وی، در حالی که از مرو به مازندران می رفته به حرم رضوی رسیده است:

و در آن اجتیاز [عبور] گذر بر مشهد مقدس معظم مطهر رضوی علی ساکنه الصلوة و السلام بود به طوس، چون آنجا نزول افتاد، حالی چنان که واجب باشد، ترتیب آن زیارت مغتنم کردم و از سر نیازی و خضوعی و تضرعی که حال اقتضا کرد، حاجت خواستم تا ایزد تعالی مرا در آن حرفت که مظنه همت منست و مطیه حصول مقصود، مهارتی و حذاقتی دهد و ذهن و خاطرم را ذکائی و صفائی کرامت کند... [بعد از اشاره به حل مشکل ادامه می دهد که ] ...دانستم که آن استحسان اثر برکات و میامن آن بقعه شریفست و از کرامات آن سید بزرگوار علیه و علی آبائه السلام.

عوفی در لباب الالباب نوشته است که منتجب الدین در کتاب رقیة القلم خود به مشکل دیگری اشاره کرده و نوشته است که برای حل آن، به زیارت امام رضا (ع) رفته است: ...چون آن را تحریر کردم و به خدمت او آوردم، مرا سخت برنجانید و جفا گفت و آن نامه را بدرید و فرمود که بار دیگر نویس! من از غایت ضجرت و تنگ دلی به مشهد مبارک امیر المؤمنین علی بن موسی الرضا رفتم و از روح پاک او استمداد طلبیدم و به تضرع و ابتهال در آن موقف متبرک بنالیدم و تسهیل این شیوه از حضرت صمدیت درخواستم، آفریدگار سبحانه و تعالی دعای مرا اجابت گردانید .

مرقد حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها در قم نیز، توسط سنیان زیارت می شده است.یک شاهد عینی در قرن ششم نوشته است: «اهل قم به زیارت فاطمه بنت موسی بن جعفر که ملوک و امراء عالم، حنیفی و شفعوی شافعی به زیارت آن تقرب نمایند...اهل قزوین سنی و شیعی به تقرب به زیارت ابو عبد الله الحسین ابن الرضا شوند.»

مذهب مردم در شهرهای ایران

از آنچه تا به حال گفتیم، اشاراتی درباره مذاهب موجود در شهرهای ایران به دست آمده است .از آنجا که کسانی به اشتباه، یا تصور می کنند تا پیش از صفویه، شیعه مذهب در ایران نبوده، یا به عکس اظهار می شود که ایرانی ها از آغاز مذهب شیعه را پذیرفته اند، لازم است شرحی در این باره ارائه دهیم.هر دوی این تصورات نادرست است.در آن روزگار، مردمان برخی از شهرهای ایران شیعه مذهب و بیش تر آنها سنی مذهب بودند.یک مؤلف شیعه در قرن ششم، با دقت تمام، مذاهب موجود در ایران و برخی از نقاط دیگر از دنیای اسلام را شرح داده است.بدون مقدمه، در این جا، متن گفته آن عالم شیعه را که در حدود سال 560 هجری نگاشته، می آوریم :

یمن و طائف و مکه را که دار الملک اسلام است و کوفه را که حرم امیر المؤمنین است و اکثر بلاد جیلان و جبال دیلمان و بعضی از بلاد مغرب را زیدیان دارند و خطبه و سکه به نام ائمه خود کنند...بلاد خراسان از نیسابور تا اوژکند از شهرهای فرغانه سمرقند و حدود بلاد ترکستان و غزنین و ماوراء النهر همه حنیفی مذهب باشند یک رنگ...و به خوارزم معتزلیان عدلی مذهب باشند و به فقه، اقتدا به امام ابو حنیفه کنند و در اصول، مذهب اهل البیت دارند...بلاد آذربایجان تا به در روم و همدان و به اصفهان و ساوه و قزوین و مانند آن همه شافعی مذهب باشند، بهری مشبهی، بهری اشعری، بهری کلابی، بهری حنبلی.آنگه در حدود لرستان و دیار خوزستان و کرج و گرپایگان و بروجرد و نهاوند و آن حدود اغلب مشبهه و مجسمه باشند...آنگه در ولایت حلب و حران و کوفه و کرخ بغداد و مشاهد ائمه و مشهد رضا و قم و قاشان و آوه و سبزوار و گرگان و استرآباد و دهستان و جربادقان و همه بلاد مازندران و بعضی از دیار طبرستان و ری و نواحی بسیار از وی و بعضی از قزوین و نواحی آن و بعضی از خرقان همه شیعی اصولی و امامتی باشند.

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:54  توسط اطلس ایران وجهان  | 

دولت سلجوقیان (4)

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


شاعران برجسته دوره سلجوقی

پس از دوران سامانی که آغاز جدی شعر فارسی است، تا روزگار غزنوی و سلجوقی، شعر فارسی به رشد بسیار بالایی رسید.شاعران این عهد در سرودن هر نوع شعری توانا بوده و به رغم از بین رفتن بسیاری از سروده های آنان، میراثی عظیمی بر جای مانده است.حتی ارائه فهرستی از این شاعران، خارج از حوصله این نوشتار کوتاه است.در عین حال، به طور پراکنده، و تنها به قصد آشنایی مختصر، به معرفی برخی از این شاعران و مضامین شعری آنها اشاره می کنیم .

جدای از نقش ادبی این شاعران برجسته که همه آنها از آن برخوردارند، می توان شاعران این دوره را به دو دسته تقسیم کرد.شاعران شاعر و شاعران حکیم.ما از هر دو قسم، کسانی را معرفی می کنیم:

امیر معزی (م ح 520) از شاعران دوران ملکشاه و پس از آن سلطان سنجر است.شعر او در خدمت ستایش سلاطین و امیران سلجوقی است.وی پس از سالها که از خوان نعمت سنجر بهره مند بود، به اشتباه در میدان شکار هدف تیر سلطان سنجر قرار گرفت و پس از مدتی جان سپرد.شعر وی، ویژگی خاصی از لحاظ محتوا نداشته، اما از لحاظ ادبی، ساده و بی پیرایه و قوی است.

حکیم مجدود بن آدم مشهور به سنائی غزنوی (م 525) از شاعران بلند پایه خراسانی است که جدای از چند سالی که به کار مداحی سلاطین می پرداخت، به تصوف گرایید و شعر خود را در خدمت فلسفه و عرفان و اخلاق و کشف حقیقت قرار داد.اشعار دوران نخست زندگی وی، صرفا در جهت کسب درهم و دینار بوده و محتوای آنها نیز با استخدام تعابیر ادبی به صورت شوخی و هزل و غیره، در خدمت ستایش این و آن بود، اما اشعار دوره دوم زندگیش، نشان از حکمت داشته او را از ردیف دیگر شاعران جدا کرده و کوی حکیمان نشانده است.وی در این بخش به بیان مسائل مختلف علمی و فلسفی و عرفانی پرداخته است.سنائی در شرح این تحول را در زندگیش می گوید:

حسب حال آن که دیو آز مرا*داشت یک چند در نیاز مرا

شاه خرسندیم جمال نمود*جمع منع و طمع محال نمود

من نه مرد زن و زر و جاهم*به خدا گر کنم و گر خواهم

ور تو تاجی نهی ز احسانم*به سر تو که تاج نستانم

شعر من شرح شرع و دین باشد*شاعری عقل را چنین باشد

اقتضای انتخاب چنین شیوه ای، دوری از دربار شاهان بود.وی سالهای پایانی عمر را در شهر غزنین بسر برد و مثنوی بلند حدیقة الحقیقه یا الهی نامه را در آنجا سرود.افزون بر آن، دیوان وی نیز شامل 13346 هزار بیت می باشد.پس از درگذشت وی، مزارش چونان مشایخ صوفیان، محل زیارت خاص و عام گردید.

از برخی از اشعار سنائی می توان ارادت او را به مذهب تشیع و اهل بیت (ع) نشان داد.

جانب هر که با علی نه نکوست*هر که را خواه گیر من ندارم دوست

هر که چون خاک نیست بر در او*گر فرشته است خاک بر سر او

وی در اشعار دیگری نیز از غدیر یاد کرده چنین می سراید:

دوستی علی به حق خدای*دست گیرد تو را به هر دو سرای

بهر او گفته مصطفی بالله*کای خداوند وال من والاه

بغض او موجب زیانکاری است*سبب خواری و گرفتاری است

در جای دیگری باز درباره غدیر نیز چنین سروده است:

نائب مصطفی به روز غدیر*کرده در شرع مر ورا به امیر

بهر او گفته مصطفی به اله*کای خداوند وال من والاه

مر نبی را وصی و هم داماد*جان پیغمبر از جمالش شاد

همر در شعری، درباره معاویه می سراید:

و آنکه خوانی کنون معاویه اش*دان که در هاویه است زاویه اش سنائی به دلیل سرایش مثنوی حدیقه الحقیقه که آشکارا گرایش صوفیانه داشت، مورد حمله مخالفان تصوف در غزنین قرار گرفت.او افزون بر آن، مثنوی های کوتاه دیگری نیز دارد که یکی از آنها مثنوی سیر العباد الی المعاد است.

مناسب است چند بیت از اشعار زیبای او را بیاوریم:

مسلمانان مسلمانان! مسلمانی مسلمانی*

ازین آیین بی دینان پشیمانی پشیمانی

مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی*

دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی

فرو شد آفتاب دین، بر آمد روز بی دینان*

کجا شد درد بودرداء و آن اسلام سلمانی

سنائی در حدیقة الحقیقه، علائق و اندیشه های صوفیانه خود را در قالب ارائه داستان ها و گفتگوها آورده است.یاد از یک نمونه مناسب است:

دید وقتی یکی پراکنده*زنده ای زیر جامه ژنده

گفت این جامه سخت خلقانست*گفت هست آن من چنین زآنست

چون نجویم حرام و ندهم دین*جامه لابد نباشدم به از این

هست پاک و حلال و ننگین روی*نه حرام و پلید و رنگین روی

چون نمازی و چون حلال بود*آن مرا جوشن جلال بود

مقصودش از تعبیر «نمازی» در بیت اخیر، اشاره به لباسی است که برای نماز انتخاب می شود و می بایست پاک باشد.

اوحد الدین محمد بن محمد مشهور به انوری (م حدود 581) یکی از شاعران بلند پایه دوران سلجوقی است.دوران جوانی وی به تحصیل علوم رایج زمان در شهر طوس گذشت.پس از آن که نیروی شاعری او آشکار شد، به دربار سلطان سنجر پیوست.وی سخت درگیر سیاست شد و پس از آن که یکی از سلاطین غوری را هجو کرد، مورد خشم او واقع گردید.سلطان مزبور، پس از اسارت سلطان سنجر به دست ترکان غز، تلاش زیادی برای دستگیری انوری و کشتن وی انجام داد.

اشعار انوری به لحاظ سبک و سیاق، نو آوری فراوانی در شعر پارسی دارد و همیشه مورد توجه ادیبان و فرهیختگان بوده است.رشید وطواط (م ح 573) یکی دیگر از ادیبان و شاعران این عهد است که در خوارزم، در خدمت اتسز بن محمد بود و در دیوان انشای وی به کار مشغول بود .او جثه کوچکی داشت و به همین دلیل او را وطواط می خواندند.از وی، افزون بر شعر، رسائلی بر جای مانده که مهارت و استادی وی را در ادب فارسی نشان می دهد.

وطواط در ادب عربی نیز بسیار توانا بود و با زمخشری، ادیب برجسته معاصر خود، مکاتباتی داشت.او صد کلمه امیر مؤمنان (ع) را به نثر فارسی ترجمه کرده و سپس هر جمله را در قالب یک دو بیتی ریخته است.این رساله به مطلوب کل طالب نامبردار شده است.

رشید وطواط نیز به دلیل همراهیش با خوارزمشاه خود را درگیر سیاست کرد و پس از شکست خوارزمشاه از سنجر، مورد خشم سلطان سلجوقی قرار گرفت.وطواط درباره خوارزمشاه چنین سروده بود:

چون ملک اتسز به تخت ملک بر آمد*دولت سلجوق و آل او بسر آمد

سنجر در سال 542 شهر هزار اسپ را محاصره کرد و انوری را بر آن داشت تا شعری سروده به نوک پیکان گذاشته برای خوارزم شاه به داخل سپاه وی بفرستد:

ای شاه همه ملک زمین حسب تراست*وز دولت و اقبال جهان کسب تراست

امروز به یک حمله هزار اسپ بگیر*فردا خوارزم و صد هزار اسپ تراست

وطواط پاسخ انوری بر کاغذی نوشت و به این سوی فرستاد:

گر خصم تو ای شاه، شود رستم گرد*یک خر، ز هزار اسپ تو نتواند برد

با این حال، سنجر پس از غلبه بر خوارزمشاه، با وساطت یکی از درباریانش از وطواط گذشت .

قوامی رازی یکی از شیعیان امامی مذهب شهری ری در نیمه نخست قرن ششم هجری است.دیوان وی که مشتمل بر اشعار فراوان او (3359 بیت) در مباحث فلسفی و کلامی و نیز ستایش برخی از امرا و بزرگان است بر جای مانده و به چاپ رسیده است.این شاعر برجسته نیز در اشعار خود نشان داده که در شمار شاعران حکیم است نه شاعران شاعر.او اشعاری نیز در ستایش از بزرگان آن روزگار ری دارد.

ویژگی عمده قوامی توجه به عقاید کلامی شیعه در مبحث عدل و توحید است.وی از عقاید اهل حدیث که به تشبیه و تجسیم اعتقاد داشته اند سخت پرهیز داده و تنزیه خداوند را به عنوان اعتقاد صحیح ستایش می کند.

طریق عدل نگه دار در ره توحید*به گرد جبر مگرد ای عزیز من زنهار

در روزگار وی، اختلافات شیعه و سنی فراوان بوده است.وی کوشیده تا با تأکید بر درستی اعتقادات شیعه، به نوعی در برابر این اختلافات موضع گیری کند.او در شعری چنین سروده است:

ترا تعصب و مذهب گری مهمی نیست*مهم های تو در فرایض است و سنن

مکن تعصب و بنشین به عافیت جایی*ز باد جهل مینگیز گرد و خاک فتن

و در جای دیگری خطاب به سنیان می گوید:

چهار دار امام ای پسر ولی سه چهار*

کزین دوازده یابی بهشت و جنت و نار

من از دوازده نازم تو از چهار ای دوست*

کنون ببایدمان ساختن به هم ناچار

من و تو به دو مذهبیم در یک دین*

چنان که شب و روز از یک جهان به دو هنجار

و باز می گوید:

تعصبی که کنون هست در میانه ما*نبود هرگز در عهد احمد مختار

وی در برابر تکفیر شیعیان توسط سنیان می گوید:

اگر مسلمانی، راه و رسم سلمان گیر*

که این تعصب ناخوش نه رسم سلمان است

مکن تعصب و کافر مخوان مسلمان را*

که هر که اهل شهادت بود مسلمان است

اشعار مذهبی

در جریان سرایش شعر عامیانه در این دوره، اشاره به اشعار مذهبی موجود میان سنیان و شیعیان تحت عنوان مناقب خوانی و فضائل خوانی مناسب است، هر چند این قبیل اشعار چندان بر جای نمانده است.

رقابت موجود میان سنیان و شیعیان سبب شد تا هر گروه، روی به اشعاری آوردند که در ستایش شخصیت های محبوب آنها سروده شده است.ابتکار استفاده از شعر در این باره از آن شیعیان است، چرا که شاعرانی چون دعبل خزاعی، کمیت اسدی و سید حمیری، ابتدا شعر عربی را در خدمت آرمان های شیعه درآوردند.این اقدام سبب شد تا همزمان با رشد شعر فارسی، در این زبان نیز مناقب خوانی و مقتل خوانی، زمینه مساعدی بیابد.

یکی از شاعران بلند پایه قرن ششم هجری، ابو المفاخر رازی است که از وی قصیده بسیار بلند و زیبایی بر جای مانده است.او در سرودن اشعار مقتل خوانی دستی توانا داشته و شماری از اشعار وی در وصف حادثه کربلا بر جای مانده است.

از آن جمله درباره حر بن یزید ریاحی چنین سروده است:

خوشا حر فرزانه نامدار*که جان کرده بر آل احمد نثار

ز رخش تکبر فرود آمده*شده بر براق شهادت سوار

به عشق جگر گوشه مصطفی*بر آورده از جان دشمن دمار

به طور معمول، منقبت خوان به مداحان شیعه گفته می شد و فضائل خوان به مداحان سنی مذهب .آنها در مجالسی که در مساجد یا حتی در کنار چهار سوها بر پا می شد، اشعار خویش را می خواندند .یک سنی متعصب در قرن ششم هجری درباره مناقب خوانان شهر ری چنین نوشته است:

و در بازارها، مناقب خوانان گنده دهن، فرا داشته اند که ما منقبت امیر المؤمنین می خوانیم و همه قصیده های پسر بنان رافضی و امثال او می خوانند و جمهور روافض جمع می شوند، همه وقیعت صحابه پاک و خلفای اسلام و غازیان دین است و صفات تنزیه که خدای راست جل جلاله و صفت عصمت که رسولان خدای راست علیهم السلام و قصه معجزات که الا پیغمبران خدای را نباشد، شعر کرده می خوانند و به علی ابو طالب می بندند...مغازی ها می خوانند که علی را بفرمان خدای تعالی در منجنیق نهاده و بذات السلاسل انداختند تا به تنهایی، آن قلعه را که پنج هزار مرد درو بود، تیغ زدن بستد و علی در خیبر، به یک دست برکند، دری که به صد مرد از جای خود بجنبانیدندی و بدستی می داشت تا لشکر، بدان گذر می کرد و دیگر صحابه از حسد بر علی بر آن در آمد و شد می کردند تا علی خسته گردد و عجزش ظاهر گردد!

نویسنده ای شیعه در اواسط همان قرن ششم در پاسخ اظهارات بالا، درباره فضائل خوانان همان شهر ری چنین پاسخ داده است:

عجب است که این خواجه بر بازارها، مناقب خوانان را می بیند که مناقب می خوانند و فضایل خوانان را نمی بیند که بیکار و خاموش نباشند و هر کجا قماری خماری باشد که در جهانش بهره ای نباشد و به حقیقت نه فضل بو بکر داند، نه درجه علی شناسد، برای دام نان، بیتی چند در دشنام رافضیان از بر بکرده و در سرمایه گرفته و مسلمانان را دشنام می دهد...و آنچه می ستاند، بخرابات می برد و به غنا و زنا می دهد و بر سبلت قدریان و مجبران می خندد و این قاعده نو نیست که فضایلی و مناقبی در بازارها فضایل و مناقب خوانند، اما ایشان همه، توحید و عدل و نبوت و امامت و شریعت خوانند و اینان همه جبر و تشبیه و لعنت...و چنانست که متعصبان بنی امیه و مروانیان، بعد از قتل حسین با فضیلت و منقبت علی، طاقت نمی داشتند.جماعتی خارجیان از بقیت سیف علی و گروهی بددینان را بهم جمع کردند تا مغازی های دروغ و حکایات بی اصل، وضع کردند در حق رستم و سهراب و اسفندیار و کاوس و زال و غیر ایشان و خوانندگان را بر مربعات اسواق [چهارسوها] ممکن کردند تا می خوانند تا رد باشد بر شجاعت و فضل امیر المؤمنین و هنوز این بدعت باقی مانده است که به اتفاق امت مصطفی، مدح گبرکان خواندن بدعت و ضلالت است.خواجه اگر منقبت علی از مناقب خوانان نمی تواند شنید، باید بدان هنگامه ها می رود به زیر طاق با جگر و صحرای در عابس.

اشعار مذهبی شیعی تا قرن ششم بسیار گسترده بود که متأسفانه از میان رفته است.گه گاه چند بیتی از آنها در گوشه و کنار یافت می شود.از آن جمله است، این دو بیتی که عبد الجلیل در کتابش آورده، اما شاعرش نامعلوم است:

گر طاعت های ثقلین جمله تو داری*و اندر دلت از بغض علی نیم سپندان

فردا که برآرند حساب همه عالم*همراه تو باشد به ره هاویه هامان

اشعار ستایشی و سیاسی

مقصود از این عنوان اشاره به اشعار شاعران در ستایش امیران است که در عین حال، در برگیرنده بخشی از آرمان های سیاسی و انسانی نیز هست.به سخن دیگر، بسیاری از شاعران این دوره، اشعار فراوانی در ستایش سلاطین سلجوقی دارند.یک رویه این اشعار آن است که بسیاری از آنها بی پایه و تنها برای گرفتن درهم و دینار است، اما رویه دیگر آن، وجود برخی از ارزش ها و دیدگاه های سیاسی است که شاعر آنها را در لابلای اشعار خود ریخته است.

برای نمونه، وقتی شاعری از شاهی ستایش می کند، او را به عدل، احسان به فقیران و نیازمندان، ستم ستیزی، از بین بردن دشمنان دین و...وصف و ترغیب می کند.در مواردی گاه به صراح، لوازم رسیدن به تاج و تخت و ابزار نگاه داری آن را در قالب این اشعار مشاهده می کنیم:

کسی کو بجوید همی تاج و گاه*خرد بایدش گنج و رای و سپاه

هر آن کس که بر تخت شاهی نشست*میان بسته باید گشاده دو دست

نگه داشتن جان پاک از بدی*به دانش سپردن ره ایزدی

ز داد و ز بیداد شهر و سپاه*بپرسد خداوند خورشید و ماه

اگر پشه از شاه یابد ستم*روانش بماند به دوزخ دژم

از سوی دیگر، باید آگاه بود که شعرهای شاعران در ستایش سلاطین و امیران، وسیله ای برای تثبیت موقعیت آنان تلقی می شد.نقش شعر در جامعه ایرانی قوی بوده و به طور معمول، شاعران، با نسبت دادن صفاتی چون عدل و احسان و شجاعت و جز آنها، می کوشیدند تا چهره ای مثبت از آن سلاطین در اذهان مردم تصویر کنند.یک نمونه از شعر انوری درباره سنجر چنین است :

ای خدایت به پادشاهی خلق*از ازل تا ابد پسندیده

ابد از کشت زار مدت تو*خوشه عمر جاودان چیده

ابر عدلت که عافیت قطرست*سایه بر کاینات پوشیده

انوری در یک رباعی درباره سنجر می گوید:

شاها به خدایی که ترا بگزیدست*گر ملک چو تو خدایگانی دیدست

الا تو که بودست که صد باره جهان*روزان بگرفتست و شبان بخشیدست

می بینیم که انوری در این اشعار، سنجر را سایه خدا و برگزیده از طرف خدا می شناساند .

شعر عربی

تأکیدی که در این نوشته بر ادبیات فارسی داشته ایم، نباید این تصور را به وجود آورد که فرهیختگان این مرز و بوم، از ادبیات عرب کم بهره بوده اند.حقیقت آن است که تا این زمان و پس از آن، هنوز آثار مفصل دینی و علمی به زبان عربی نگاشته می شود.

افزون بر آن شعر عربی در میان شاعران امر عادی بوده و بسیاری از شاعران این دوران، شاعر دو زبانه یا ذو اللسانین هستند که هم به فارسی و هم به عربی شعر می سرایند.در دربار بسیاری از امیران این دوره، شاعران، گاه به فارسی و گاه به عربی به ستایش مشغول بوده اند .

نگاهی به کتاب راحة الصدور که در تاریخ آل سلجوق است، نمونه های فراوانی از این اشعار عربی را در ستایش امیران نشان می دهد.همین طور در کتاب تاریخ طبرستان ابن اسفندیار از قرن ششم، مقدار فراوانی از این اشعار عربی را در خود جای داده است.

از همه شگفت تر آن که شاعری شیعی در کاشان با نام سید ابو الرضا راوندی در قرن ششم از خود دیوانی بر جای گذاشته که تمامی اشعار آن به زبان عربی است.در میان اهل سنت، بزرگ ترین ادیب عرب نیمه نخست قرن ششم، جار الله زمخشری است که در خوارزم به سر می برد و شهرت وی در ادبیات عرب جهان گیر است.ما در جای دیگری درباره او سخن گفتیم.

بنابر این توان گفت که ادبیات عرب نیز، گر چه نه به مانند قرن سوم و چهارم، اما در حد قابل ملاحظه ای مورد توجه فرزانگان ایران بوده است.

تصوف در دوران سلجوقی

ما تاکنون در چندین مورد از این کتاب، درباره تصوف سخن گفته ایم.هر بار تأکید کرده ایم که دنیای اسلام، از روز نخست با اندیشه های صوفیانه برخورد داشته است، اما نفوذ اجتماعی تصوف، روز به روز در دنیای اسلام رو به فزونی گذاشته است.در قرن اول و دوم هجری، بیش تر مردم تابع قرآن و حدیث بودند.در قرن سوم تا پنجم، افزون بر قرآن و حدیث، بسیار از عالمان به دانش کلام روی آوردند.زمانی که در قرن پنجم، از کلام سر خورده شدند، به طور گسترده ای به تصوف روی آوردند.

این را هم باید افزود که رویکرد تصوف نسبت به شرع، در قرون نخست بیش تر بود و هر چه جلوتر می آمد، ضعیف تر می نمود.در عین حال، بیش تر صوفیان اولا خود را نه صوفی بلکه عارف می نامیدند.دوم آن که خود را تابع شریعت معرفی می کردند.در بیش تر موارد باید اعتراف آنها را پذیرفت، گر چه تخطی از آن نیز، موارد فراوانی دارد.

زبانی که در تصوف به کار می رفت، زبان مخصوصی بوده، کشش ویژه خود را داشت.اگر در قرن سوم، صوفیان به طور پراکنده در شهرهای اسلامی زندگی می کردند، در قرن چهارم، جمعیت هایی از صوفیان به صورت منظم، محله ای از محلات برخی از بزرگ ترین شهرها را به خود اختصاص داده خانقاه مخصوص به خود را داشتند.این موج دائما رو به تزاید بود و هر بار که عالمی بزرگ در میان صوفیان پدید می آمد، دامنه نفوذ تصوف بیش تر می شد.باید دانست که در میان سختی های طاقت فرسای روزگار که در اثر مشکلات سیاسی و اقتصادی پیش می آمد، اندیشه ها و شعارهای صوفیان، مانند قرص های آرام بخش بسیار قوی بود که برای مدتی مردم را سر پا نگاه می داشت تا مشکلات را تحمل کنند و خم به ابرو نیاورند.

در قرن چهارم و پنجم، خراسان و اصفهان از مراکز اصلی رشد تصوف و اندیشه های صوفیانه بودند.بی شبهه دامنه تصوف در این دوره بسیار گسترده است.تنها برای نمونه دو مورد از اندیشمندان صوفی این دوره، یعنی خواجه عبد الله انصاری و محمد غزالی را می شناسانیم .

خواجه عبد الله انصاری پیر هرات

مکرر گفته ایم که زندگی این قبیل عالمان که تأثیری شگرف در اندیشه و عمل مسلمانان داشته اند، به صورت دراز مدت، از تأثیر سلاطین و خلفا بیش تر است.درباره هر کدام از این عالمان، آن اندازه می توان نوشت که قابل مقایسه با سلاطین نیست، روشن است که این مختصر جای تفصیل نیست.

یکی از چهره های برجسته تصوف خراسانی، خواجه عبد الله انصاری (396 481) است.خواجه صوفی محتاطی است که می کوشید شرع و شهود را با نهایت آرامش بهم بدوزد و تنشی در میان مردم طرفدار و مخالف ایجاد نکند.با این حال، تصوف چیزی نبود که مخالفان، به راحتی به آن اجازه فعالیت دهند.

خواجه عبد الله به سال 396 در هرات به دنیا آمد و بخش مهمی از تحصیلات دینی و ادبی خود را در همان شهر سپری کرد.بعدها برای شنیدن حدیث، تا نیشابور و بلخ و برخی دیگر از شهرهای خراسان و جبال رفت.وی از همان آغاز جوانی به تصوف علاقمند بود و در این مسافرت ها با بسیاری از مشایخ صوفیه ملاقات می کرد.مهم ترین ملاقات های او عبارتند از ملاقات با ابو الحسن خرقانی در سن بیست و هشت سالگی و همراهی چهل روزه با شیخ احمد چشتی.این دیدارها سخت بر وی تأثیر گذاشت.پس از آن بود که خواجه به صورت یکی از چهره های برجسته تصوف در هرات در آمده لقب شیخ الاسلام یافت.

خراسان این عهد متعلق به غزنویان بود و آنان نیز فرمانروایانی بودند که همراهی علما را داشته و بر مخالفان سخت گیر بودند.خواجه در سال 433 از هرات تبعید شد.این نشان می دهد که مخالفت با تصوف، در این زمان ریشه دار بوده است.وی بار دیگر در سال 439 برای پنج ماه به پوشنگ تبعید شد، اما باز به هرات بازگشت و مجلس درس وعظ و تفسیر قرآن را ادامه داد.

اصرار مخالفان بر مخالفت وی به دوره سلجوقیان کشید، تا آنجا که او را مجبور کردند با حضور نظام الملک، با مخالفان به مناظره بنشیند.ادامه این جدال ها به سال های بعد نیز کشیده شد.بر اثر مخالفت علمای هرات، خواجه عبد الله به سال 458 از سوی نظام الملک برای مدتی به بلخ تبعید شد، اما بار دیگر به هرات بازگشت.

با همه این مخالفت ها، اندک اندک موقعیت خواجه در هرات چنان استوار شد که القائم عباسی در سال 462 و المقتدی عباسی در سال 474 برای او و فرزندش خلعت فرستادند.خواجه در رمضان سال 478 بر ضد یک واعظ که متکلم بود سخن گفت و این سبب شورش طرفدارانش بر ضد آن شخص شد.آشوب مزبور باعث شد تا بزرگان هرات وی و خویشانش را در همان رمضان از شهر بیرون کردند .آنها به پوشنگ رفته، آنجا را نیز گرفتار آشوب کردند و از آنجا که با مدرسه نظامیه مخالف بودند، سر در آن را سیاه کردند.خبر به سلطان ملکشاه و وزیرش نظام الملک رسید.آنها دستور دادند خواجه و هوادارانش به ماوراء النهر بروند.پس از آن به مرو و سپس به بلخ تبعید شدند.مردم بلخ که در شمار مخالفان او بودند، آماده شدند تا در صورت وارد شدن خواجه و یارانش، از بام خانه هایشان او را سنگسار کنند.در آنجا فرزندان نظام الملک مانع این کار شدند.

خواجه عبد الله در بیست و دوم ذی حجه سال 481 درگذشت و در محله گازرگاه هرات مدفون شد .مزار وی تاکنون زیارتگاه علاقمندان اوست.

اندیشه های خواجه عبد الله

وی یک صوفی اهل حدیث و حنبلی مذهب بود و به همین دلیل از دانش کلام سخت متنفر بود.خواجه کتاب ها و رساله هایی بر ضد متکلمان نوشت و به رد آرای آنها پرداخت.این موضع متعصبانه خواجه، از آن روست که وی فردی حنبلی است و حنابله معمولا در این موارد با افراط برخورد کرده هیچ مخالفی را تحمل نمی کردند.بنابراین، باید گفت، تصوف هیچ گونه سعه صدری به خواجه عبد الله نداده بود.گفتنی است که تصوف اصفهان قرن چهارم نیز که در شخصیت ابو منصوراصفهانی بروز کرده، تصوفی حنبلی گونه است که نه تنها ضد کلام بلکه بر حسب سنت تاریخی، درست مانند حنابله بغداد، همزمان ضد شیعه و اعتزال می باشد.

خواجه حتی از ابو الحسن اشعری نیز بد می گفت و اعتقادی به او نداشت.همین امر سبب شده بود تا در دوران آلپ ارسلان و ملکشاه و خواجه، نتواند کسی از امرا و وزرا را به سوی جذب کند.

خواجه اعتقاد به سه چیز را پایه افکارش قرار داده بود.نخست شریعت که آن را بر گرفته از حدیث می دانست.دوم طریقت که اندیشه های صوفیانه و عارفانه اش بود.سوم قرآن که سخت بدان عشق می ورزید و عمری را در تفسیر آن برای مردم سپری کرد.اصرار وی بر قرآن، برای آن بود که اثبات کند در فهم مسائل دینی، نیازی به بحث های کلامی نیست.درباره شریعت و طریقت نیز می کوشید تا آنها را با یکدیگر بیامیزد.او این کار را دشوار، اما شدنی می دانست .او می گفت: «اگر در هزار سال یک تن رسد که چنین بود، فراوان بود و عزیز بود که وی را شریعت و حقیقت بهم شود.»

خواجه در تفسیر قرآن، به اقوال بزرگان و مشایخ صوفیه سخت پای بند بود.این استناد در میان صوفیان، اصلی است که در بیش تر آثار آن را رعایت کرده و برای اثبات و توضیح مطالب خویش، مرتب اقوالی از مشایخ نقل می کنند.تعبیرهایی مانند «شیخ چنین و چنان گفت» در آثار آنها فراوان دیده می شود.

خواجه در وعظ و خطابه نیز سخت استاد بود.مؤلفی که مقامات وی را گرد آورده، نوشته است : سخنان شیخ الاسلام بی آنکه تکلف کردی، بر سجع راست آمدی و آن در سائل و سخنان و مناجات وی معلوم شود.» استادی او در نگارش فارسی، نشان از آن دارد که از ادبیات فارسی بهره کامل داشت و انصاف آن که به تمام معنا، تربیت شده ادب فارسی آن روزگار خراسان است، روزگاری که از فردوسی شاهنامه می سازد و از خواجه آن مناجات ها و آن آثار منثور را عرضه می کند .

آثار خواجه عبد الله انصاری

از خواجه چندین اثر با ارزش بر جای مانده که به دلیل ارادت صوفیان خراسان به آن آثار، با وجود همه دشواری هایی که برای خراسان و کتابخانه های آن دیار فراهم آمده، از گزند روزگار محفوظ مانده است.

نخست آنها کتاب طبقات الصوفیه است که حاصل تدریس وی و نگارش آن توسط یکی از شاگردان اوست.این کتاب در شرح حال صوفیان در ادوار مختلف تاریخی است.او شرح حال مختصری از آنها به دست داده و برخی از کلمات کوتاه آنها و نیز حکایاتی از آنان را که در اصطلاح صوفیان به آن مقامات می گویند، آورده است.وی در ادامه هر شرح حالی، نکاتی اخلاقی و عرفانی بیان می کند.نقل یک نمونه از این دست خواندنی خواهد بود.در شرح بو طالب گرگانجی وی نویسد :

علی رازی گوید که: من در سفر بودم با بو طالب گرگانجی.جائی فرود آمدیم.شیری بود آنجا .بو طالب فرا خواب شد، من فرا خواب نمی شدم از بیم شیر.وی بیدار شد، مرا دید بیدار.گفت : تو می ترسی از جز الله؟ پس از این با من صحبت نکنی.

این قبیل داستان ها در آثار صوفیان فراوان است و بسیاری از آنها یا از اساس پایه تاریخی ندارد یا به گونه ای شگفت بازسازی شده تا جنبه آموزشی به خود بگیرد.این قصه ها، ادبیات ویژه ای دارد که نمونه های شگفت آن را در کتاب تذکرة الاولیاء عطار فراوان می بینیم .افزون بر این داستان ها، کرامات فراونی نقل می شود که به دیده چشم ظاهر، باور کردنی نمی آید و از دید باطن نیز راهی برای اثبات آن وجود ندارد.مثلا درباره ابو مظفر ترمذی می نویسد: «شیخ وقت خویش بود و خضر علیه السلام در مجلس وی می بودید که وی سخن می گفتید .» چگونه می توان ثابت کرد که وقت وعظ وی، خضر در آنجا حاضر بوده است؟

به یک نمونه دیگر درباره ابراهیم بن اسماعیل خواص، از مشایخ بزرگ صوفیه توجه کنید:

شیخ الاسلام [خواجه عبد الله ] گفت: ممشاد دینوری گوید که: در نیم خواب بودم در مسجد، در خواب فرامن گفتند که: خواهی که دوستی از آن ما ببینی؟ خیز به سر تل توبه شو، تا ببینی، بیدار شدم، برف آمده بود.رفتم بر سر تل توبه.خواص را دیدم که در میان برف نشسته، مربع، و چند سپری سبز گرد بر گرد وی تهی از برف که چندان برف بیامده بود بر سر وی و وی در عرق غرق.و آرند که وی را گفتم: این منزلت به چه یافتی؟ گفت: به خدمت فقرا.

از همین عبارات این کتاب، تسلط خواجه بر ادبیات فارسی آن روز خراسان، به خوبی آشکار می شود.

در این باره، مناجات های خواجه از همه چیز شیرین تر بوده و حق آن است که همچون شعر، از لحاظ ادبی مورد توجه قرار گیرد.گر چه در نسبت بسیاری از مناجات ها به وی، تردید شده است.نمونه ای از آنها چنین است:

الهی، اکنون که من بر من تاوان

تو آفتاب صفوت بر من تاوان

به شرک از شرک برستن نتوان

به نجاست، نجاست شستن نتوان

و به خویشتن از خویشتن برستن نتوان

بسیاری از مناجات های خواجه، بر محور کلمات مشایخ است که درباره خود سازی و تهذیب نفس و معرفت حق بر زبان جاری کرده اند.

خواجه کتاب دیگری هم با عنوان منازل السائرین دارد که آن نیز شرح مراحل و منازل هدایتی است که یک صوفی صاف باید آن را طی کند.این کتاب در ادبیات صوفیانه، جایگاه ویژه ای دارد .

در اینجا باید تأکید کنم که آثار صوفیان در غنای زبان فارسی بسیار با اهمیت بوده و صرف نظر از ادبیات شعری، بخش عمده آثار فارسی بر جای مانده، همین آثار صوفیانه است.

محمد غزالی، از فلسفه تا تصوف

محمد غزالی طوسی (450 505) یکی از بزرگ ترین عالمان دوره سلجوقی است که تأثیر زیادی در اندیشه مذهبی اهل سنت و تصوف داشته است.ارزش وی تنها از این جهت نیست که حافظ علوم مذهبی زمان خویش بود، بلکه از این بابت است که خود ابداع گر شیوه جدیدی در مسائل مذهبی بوده و نوعی چرخش در تفکر مذهبی اهل سنت ایجاد کرده است.

غزالی در طوس به دنیا آمد و پس از فرا گرفتن علوم مقدماتی به گرگان رفت.پس از سه سال به طوس بازگشت و این بار برای ادامه تحصیل راهی نیشابور شد.وی در آنجا شاگردی ابو المعالی جوینی (م 478) را می کرد که از استادان بنام بود.از آن پس نزد نظام الملک و ملکشاه رفت و مورد استقبال گرم آنها واقع شد.اعتبار وی نزد نظام الملک سبب شد تا در سال 484 که در اصفهان بود، از سوی نظام الملک لقب زین الدین و شرف الائمه را گرفت و برای تدریس در مدرسه نظامیه بغداد دعوت شود.تدریس وی تا سال 488 ادامه داشت.او افزون بر تدریس در مسائل سیاسی نیز دستی داشت.غزالی در سال 503 در پاسخ یکی از سلاطین سلجوقی که از وی درخواست کرده بود تا به دربار او بیاید، درباره گذشته خود چنین نوشت:

و بیست سال در ایام سلطان شهید ملکشاه روزگار گذرانید و از وی، به اصفهان و بغداد اقبال ها دید و چند بار میان سلطان و امیر المؤمنین یعنی خلیفه رسول بود در کارهای بزرگ.و در علوم دین نزدیک به هفتاد کتاب تصنیف کرد، پس دنیا را چنان که بود، دید، جملگی بینداخت.و مدتی در بیت المقدس و مکه مقام کرد و بر سر مشهد ابراهیم خلیل صلوات الله علیه عهد کرد که پیش هیچ سلطان نرود و مال سلطان نگیرد و مناظره و تعصب نکند.و اکنون دوازده سال است تا بدین عهد وفا کرد.و امیر المؤمنین و دیگر سلاطین او را معذور داشتند .اکنون شنیدم که از مجلس عالی اشارتی رفته است به حاضر آمدن.فرمان را به مشهد رضا علیه السلام آمدم و نگاهداشت عهد خلیل را به لشکرگاه یعنی نزد سلطان نیامدم.و بر این مشهد می گویم که ای فرزند رسول! شفیع باش تا ایزد تعالی ملک اسلام را در مملکت دنیا از درجه پدران خویش بگذراند و در مملکت آخرت به مرتبه سلیمان علیه السلام رساند که هم ملک بود و هم پیغمبر.

غزالی در اختلاف میان ترکان خاتون که برای سلطنت پسرش محمود تلاش می کرد با مقتدی عباسی به سال 485 وساطت کرد.این وساطت نشان از نفوذ سیاسی وی در آن روزگار بغداد دارد .

تحول روحی غزالی و آثار آن

غزالی پس از چهار سال تدریس در نظامیه از درس و مدرسه بیزار شد و نظامیه را ترک کرد .نوشته اند که برادرش احمد (م 520) را جانشین خود کرد.احمد نیز در زمره عالمان صوفی آن روزگار بود که در دفاع از شیطان در سجده نکردن بر آدم که از جمله عقاید برخی از صوفیان افراطی بود متهم بود.او نیز دوامی نیاورد و سال بعد از بغداد خارج شد.هم اکنون قبر احمد غزالی در شهر قزوین قرار دارد.حادثه تحول روحی غزالی، آن اندازه اهمیت دارد که ابن اثیر در ذیل رخدادهای سال 488 از آن به عنوان یک رخداد مهم یاد کرده است.این تحول روحی و مذهبی، غزالی را از عالم فلسفه بیرون برد و در دامن عرفان و تصوف نهاد.

غزالی مدت ده سال پس از آن در سرزمین شام، بیت المقدس و حجاز به سر برد.این اقدام وی در قالب زاهدی منزوی و درویش مسلک بود که در تلاش برای تهذیب نفس و تفکر به این سوی و آن سو می رفت.او در سال 489 «با جامه ژنده، به وضعی که شیوه درویشان آواره و قلندران بیابان نورد است ناشناس وارد دمشق شد و مناره غربی جامع اموی را خلوتگاه ذکر و فکر ساخت .ریاضت های سخت کشید.رفت و روی مسجد و زباله کشی طهارتگاه و خدمت خلق را می کرد.»

پس از آن، غزالی به بیت المقدس رفت و برای سالها در آن دیار ماند.بیت المقدس در آن روزگار، به طور سنتی، جایگاه ریاضت کشان و صوفیان برجسته دنیای اسلام بود.البته سالهای اقامت وی در بیت المقدس، مصادف با شدت گرفتن جنگ های صلیبی بود که طی آن شامات مورد حمله بی امان مسیحیان قرار داشت.غزالی در بیت المقدس کتاب بزرگ احیاء علوم الدین را در دانش اخلاق نوشت.کتاب مزبور مشهورترین کتاب اخلاقی است که نوشته شده و بعدها یکی از عالمان شیعه با نام فیض کاشانی آن را تلخیص و پیراسته کرد و المحجة البیضاء نامید.غزالی کتاب دیگری در دانش اخلاق به زبان پارسی نوشت که آن را کیمیای سعادت نام داد.

مهم ترین جهت گیری او در این تحول علمی، روی گردانی از فلسفه و گرایش به تصوف بود.وی با همه دانش و تخصصی که در فلسفه داشت، از آن طرفی نبست و ابراز کرد که فلسفه نمی تواند او را به یقین کامل برساند.وی استدلال های فیلسوفان را سست می شمرد و کتابی با نام تهافت الفلاسفه دز رد بر فلاسفه نوشت.حرکت ضد فلسفه او سبب شد تا دانش فلسفه که از قبل هم زمینه چندانی میان سنیان نداشت از جامعه اهل سنت رخت بر بندد.از سوی دیگر میراث عقلی سنیان معتزلی نیز فراموش شد یا در اختیار عالمان شیعه که این زمان سخت به مسائل فلسفی و کلامی علاقمند بودند، قرار گرفت.از قرن ششم هفتم به این سو، کمتر یادی از معتزله شده است.

دشمنی غزالی با فلسفه، به دوری گزیدن و پرهیز دادن از پرداختن به ریاضی نیزشد.وی فتوا داد که پرداختن به دانش اقلیدس و مجسطی و دقایق حساب و هندسه، گر چه ذهن را نیرومند می کند، ولی ما به سبب یک آفت آن را ناروا می شمریم.زیرا که از مقدمات علم اوائل فلسفه است و این گونه دانش ها، کار دانش پژوهان آن را به مذاهب فاسده می کشاند.

غزالی به دستور مستظهر خلیفه عباسی، کتابی نیز با عنوان فضایح الباطنیه یا المستظهری در رد بر اسماعیلیان که این زمان مهم ترین تهدید برای خلافت عباسی بودند نگاشت.وی کتاب نصیحة الملوک را نیز که نصایح اخلاقی در قالب داستان است، به درخواست سلطان سنجر نوشت.غزالی در سالهای پایانی عمر خویش رساله ای با عنوان المنقذ من الضلال نوشت و شرح داد که چگونه از گمراهی فلسفه رهایی یافته است.نویسنده ای کهن درباره این تحول غزالی می نویسد:

اکابر اتفاق کردند که غزالی از صدیقانست! گویند که هفتاد نوع علم خواند که گشاد کار من باشد، از هیچ نوعی از علوم او را فتحی حاصل نشد، رجوع به صوفیه نمود و زهد و عبادت اختیار کرد و سخن شرع را با سخن صوفیه مخلوط گفتی و بی حجت و برهان قلم بر کاغذ ننهادی و حکمت مرعی داشتی.لاجرم علمای ظاهری بر او طعن کردند و اعتراض نمودند.

مقصود از علمای ظاهر فقیهانند که همیشه با تصوف مخالفت داشته و صوفیان را دشمن شرع معرفی می کردند.در این باره، از هر دو سو، افراط و تفریط در کار بوده است.

یکی از آثار مهم تحول روحی در غزالی آن بود که دست از تعصب مذهبی شست.در آن روزگار، یکی از نشانه های تعصب شرکت در مناظره های علمی و جدل های فکری بود.غزالی پس از این تحول، به طور کلی دست از تعصب و مناظره کشید.این سخنی است که وی در نامه ای که پیش از این آوردیم، بدان تصریح کرده است.زمانی که ابو بکر قریشی (م 520) در شام از او خواست با او مناظره کند، غزالی گفت: مناظره را برای کودکان عراق گذاشته و به شام آمده است ! بی تعصبی وی تا آنجا رسید که حتی لعن یزید را نیز در پاسخ استفتایی که از او شده بود، روا ندانست و خشم شیعیان را بر انگیخت.! گفتنی است که شایعه ای هم بعدها در مورد گروش وی به تشیع انتشار یافت و این به دلیل منسوب شدن کتابی با نام سر العالمین به او بود که چنین نشانه هایی در آن یافت می شد.

وی در دوران جوانی خود از سر تعصب در کتابی که در علم اصول فقه نوشته بود، فصلی را به نکوهش ابو حنیفه اختصاص داده بود.بعدها کسانی به انتقاد از این کتاب نشسته، نزد سلطان سلجوقی که حنفی بود، از وی سعایت کردند.او در پاسخ نوشت که آن کتاب را در حال کودکی نوشته بودم.وی در آخر عمر در پاسخ این سؤال که از چه کسی تقلید می کند، گفت:

در معقولات مذهب برهان و آنچه دلیل عقل اقتضا کند، اما در شرعیات مذهب قرآن، و هیچ کس از ائمه را تقلید نمی کنم، نه شافعی بر من خطی دارد نه ابو حنیفه بر من براتی.

وی در سال 499 که به طوس بازگشته بود از طرف فخر الملک پسر نظام الملک دعوت شد تا در نظامیه نیشابور تدریس کند.این تدریس یک سال و نیم به درازا کشید.پس از آن وی در سال 500 هجری از تدریس در نظامیه نیشابور کناره گرفت.آنگاه در نزدیکی خانه اش مدرسه و رباطی برای صوفیان درست کرد و همانجا به تدریس قرآن و حدیث پرداخت.پس از آن نیز در چند نوبت برای تدریس از دعوت شد، اما نپذیرفت.وی در پاسخ وزیر برای تدریس در نظامیه بغداد، پس از شرح عذرهای خود، از جمله نوشت:

سیوم آن که چون به سر تربت خلیل علیه السلام رسیدم در سنه 489، امروز قریب پانزده سال است که سه نذر کردم.یکی آن که از هیچ سلطان و سلطانی، هیچ مالی قبول نکنم.دیگر آن که به سلام هیچ سلطان و سلطانی نروم.سیوم آن که مناظره نکنم...و در بغداد از مناظره کردن چاره نباشد و از سلام دار الخلافه امتناع نتوان کرد.

غزالی متولد 450 به سال 505، در حالی که تنها پنجاه و چند بهار از عمرش گذشته بود، درگذشت.گویا مقبره وی تا آغاز عصر صفوی در طوس سرپا بوده، اما پس از آن از میان رفته است.دانش غزالی تنها منحصر به خراسان و ایران و عراق نبود، بلکه در تمامی دنیای اسلام منتشر گردید.زمانی که او کتابی در رد فلسفه نوشت، ابن رشد اندلسی (520 595) که فیلسوف مشهور دیار اندلس بود، ردیه ای بر وی نگاشت.به علاوه، یاد از آثار وی در اندیشه های بسیاری از متفکران غرب اسلامی شامل شمال غرب افریقا و اندلس به فراوانی شده است .

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:54  توسط اطلس ایران وجهان  | 

نمودار خلفای عباسی و مدت حکومت آنها

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


خلفای عباسی/سالهای خلافت

ابو العباس عبد الله سفاح/132 136

ابو جعفر عبد الله منصور/136 158

ابو عبد الله محمد المهدی/158 169

ابو محمد موسی الهادی/169 170

ابو جعفر هارون الرشید/170 193

ابو موسی محمد الامین/193 198

ابو جعفر عبد الله المأمون/198 218

ابو اسحاق محمد معتصم/218 227

ابو جعفر هارون الواثق/227 232

ابو الفضل جعفر المتوکل/232 247

ابو جعفر محمد المنتصر/247 248

ابو العباس احمد المستعین/248 252

ابو عبد الله محمد المعتز/252 255

ابو اسحاق محمد المهتدی/255 256

ابو العباس احمد المعتمد/256 279

ابو العباس احمد المعتضد/279 289

ابو محمد علی المکتفی/289 295

ابو الفضل جعفر المقتدر/295 320

ابو منصور محمد القاهر/320 322

ابو العباس احمد الراضی/222 329

ابو اسحاق ابراهیم المتقی/329 333

ابو القاسم عبد الله المستکفی/333 334

ابو القاسم فضل المطیع/334 363

ابو الفضل عبد الکریم طائع/363 381

ابو العباس احمد القادر/381 422

ابو جعفر عبد الله القائم/422 467

ابو القاسم عبد الله مقتدی/467 487

ابو العباس احمد المستظهر/487 512

ابو منصور فضل المسترشد/212 529

ابو جعفر منصور الراشد/529 530

ابو عبد الله محمد المقتفی/530 555

ابو المظفر یوسف المستنجد/555 566

ابو محمد الحسن المستضی ء/566 575

ابو العباس احمد الناصر/575 622

ابو نصر محمد الظاهر/622 623

ابو جعفر منصور المستنصر/623 640

ابو احمد عبد الله مستعصم/640 656

سقوط بغداد به دست مغولان/ 656

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:47  توسط اطلس ایران وجهان  | 

نمودار خلفای عباسی و مدت حکومت آنها

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


خلفای عباسی/سالهای خلافت

ابو العباس عبد الله سفاح/132 136

ابو جعفر عبد الله منصور/136 158

ابو عبد الله محمد المهدی/158 169

ابو محمد موسی الهادی/169 170

ابو جعفر هارون الرشید/170 193

ابو موسی محمد الامین/193 198

ابو جعفر عبد الله المأمون/198 218

ابو اسحاق محمد معتصم/218 227

ابو جعفر هارون الواثق/227 232

ابو الفضل جعفر المتوکل/232 247

ابو جعفر محمد المنتصر/247 248

ابو العباس احمد المستعین/248 252

ابو عبد الله محمد المعتز/252 255

ابو اسحاق محمد المهتدی/255 256

ابو العباس احمد المعتمد/256 279

ابو العباس احمد المعتضد/279 289

ابو محمد علی المکتفی/289 295

ابو الفضل جعفر المقتدر/295 320

ابو منصور محمد القاهر/320 322

ابو العباس احمد الراضی/222 329

ابو اسحاق ابراهیم المتقی/329 333

ابو القاسم عبد الله المستکفی/333 334

ابو القاسم فضل المطیع/334 363

ابو الفضل عبد الکریم طائع/363 381

ابو العباس احمد القادر/381 422

ابو جعفر عبد الله القائم/422 467

ابو القاسم عبد الله مقتدی/467 487

ابو العباس احمد المستظهر/487 512

ابو منصور فضل المسترشد/212 529

ابو جعفر منصور الراشد/529 530

ابو عبد الله محمد المقتفی/530 555

ابو المظفر یوسف المستنجد/555 566

ابو محمد الحسن المستضی ء/566 575

ابو العباس احمد الناصر/575 622

ابو نصر محمد الظاهر/622 623

ابو جعفر منصور المستنصر/623 640

ابو احمد عبد الله مستعصم/640 656

سقوط بغداد به دست مغولان/ 656

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:47  توسط اطلس ایران وجهان  | 

خلافت مأمون (198 تا 218)

منابع مقاله:

از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی ، جعفریان، رسول؛


 

شرح حالی مختصر

عبد الله ابوالعباس مأمون به سال 170 در آنشب که عم وی هادی بمرد تولد یافت مادرش کنیزکی بود مراجل نام. بیست و سه ساله بود که هارون وی را ولیعهد دوم کرد و ولایت خراسان و دیگر ولایات ایران را تا همدان بدو سپرد پس از مرگ هارون امین پیمان پدر را شکست و در جنگ با برادر کشته شد و خلافت به مأمون رسید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:47  توسط اطلس ایران وجهان  | 

واثق و پایان عصر اول عباسی

منابع مقاله:

تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، ابراهیم حسن، حسن؛


هارون ملقب به الواثق پسر معتصم در شعبان سال 186 تولد یافت. مادرش کنیزکی بود رومی قراطیس نام. واثق از جوانی خردمند و مدبر و سیاستمدار بود و معتصم هنگام غیاب از پایتخت مهمات امور را بدو می سپرد. به سال 220 که برای ساختن شهر سامره می رفت ویرا در بغداد نایب خویش کرد و هم به سال 223 وی را به نیابت خویش به استقبال افشین فرستاد که از جنگ بابک خرمی فیروز آمده بود. معتصم به هنگام حیات واثق را ولیعهد کرد، و وی از پس مرگ پدر به سال 227 خلافت یافت و مانند پدر تکیه وی به سرداران ترک بود که تعدادشان فزون شده بود و مقامات بلند یافته بودند. اشناس ترک را قدرتی فوق العاده بخشوده بود و تاجی مرصع نشان بر سر او نهاده بود.

اوضاع حکومت الواثق

در آغاز دوران وی قبایل قیس در دمشق بشوریدند و ولایتدار شهر را محاصره کردند، وجاء بن ایوب بفرماندهی سپاهی مأمور سرکوب ایشان شد و در مرج راهط بر شورشیان فیروز شد و هزار و پانصد کس از ایشان را بکشت. بقیه فراری شدند و آرامش استقرار یافت.

طبری گوید: بنی سلیم و طوایف دیگر در حجاز فساد آغازیدند و بازارها را یغما کردند و مردم آزاریشان بالا گرفت. راهها را بریدند و سپاه ولایتدار مدینه را تارومار کردند. الواثق به سال 230 سپاهی به فرماندهی بغای بزرگ سردار ترک سوی بنی سلیم فرستاد که پنجاه تن از ایشان را بکشت و به همین شمار اسیر گرفت و نیز یک هزار کس از مفسدان قوم را گرفت و در مدینه به زندان کرد آنگاه برای مطیع کردن بنی مره سوی عدن رفت. زندانیان مدینه خواستند از زندان درآیند و در مدینه فساد کنند. مردم مدینه اطرافشان را گرفتند و همه را تا آخر بکشتند و بغا از آن پس که شمال جزیره را آرام کرده بود و در جنوب و مرکز جزیره با قبایل مخالف خلیفه جنگهای بیهوده کرده بود به سامره بازگشت.

واثق نیز چون معتصم در رواج عقاید معتزله می کوشید و اندیشه های آنها را با خشونت به مردم تحمیل می کرد و همین قضیه مردم بغداد را برانگیخت که بر ضد او توطئه کردند. احمد بن نصر سرگروه ناراضی بود که مخلوق بودن قرآن را منکر بودند و کینه واثق را بدل داشتند و عزل او را می خواستند. گروه بسیار به دور نصر گرد آمدند و روزی را برای انجام توطئه معین کردند که شب پیش به علامت کار طبل بزنند اما آن دو مرد که عهده دار طبل زدن بودند در شب موعود شراب بسیار نوشیدند چنانکه سر از پا نمی شناختند.

آن گروه که بر ناحیه شرقی بغداد بودند طبل همی زدند اما از آن گروه که در ناحیه غربی بودند جواب نیامد که طبالان مست بودند و توطئه از آن پیش که خطرناک شود فاش شد. احمد بن نصر و یاران وی دستگیر شدند و ایشان را به سامره به نزد واثق بردند و او مجلسی برای مناظره ترتیب داد و شورش و قیام بر ضد خلافت را مسکوت گذاشت و با احمد بن نصر درباره خلق قرآن به گفتگو پرداخت بدو گفت: احمد درباره قرآن چه می گویی؟

گفت: کلام خداست.

گفت: مخلوق است؟

گفت: کلام خداست.

گفت: درباره خدا چه می گویی آیا به روز قیامت او را توانی دید؟

گفت: ای امیرمؤمنان در حدیث آمده که پیمبر فرموده روز رستاخیز پروردگارتان را خواهید دید چنانکه ماهتاب را می بینید و ما پیرو حدیثیم.

واثق به حاضران گفت: درباره او چه می گوئید؟

قاضی عبدالرحمن بن اسحاق گفت: خونش مباح است.

دیگری گفت: ای امیرمؤمنان خون وی را بده تا بنوشم! حاضران همه موافقت کردند جز ابن ابی داود قاضی القضاة که گفت: ای امیرمؤمنان! کافریست که باید به توبه وادارش کرد شاید بیمار است و یا عقلش خلل دارد. اما وی از عقیده خود باز نگشت و واثق شمشیر عمرو بن معدیکرب قهرمان معروف عرب را که در خاندان عباسی به یادگار بود بخواست و چند ضربت بسر و گردن وی زد. یکی از خاصان خلافت نیز ضربتی زد و گردن نصر را ببرید و سرش را جدا کرد آنگاه سر را به بغداد فرستادند و روزی چند در ناحیه غربی و چند روز در ناحیه شرقی بیاویختند . بر گوش وی رقعه ای بود که این سر مشرک گمراه احمد بن نصر است که خدایش بدست هارون الواثق بالله بکشت که حجت در کار خلق قرآن و انکار تشبیه بر او تمام بود و توبه بر او عرضه شد و انکار ورزید و خدا را شکر که وی را به جهنم خویش برد.

در عهد واثق ولایتداران نفوذ فراوان یافتند عبد الله بن طاهر ولایت خراسان و طبرستان و کرمان داشت. کار جزیره و شام و مصر و مغرب با اشناس ترک بود و از جانب خویش ولایتداران به این نواحی می فرستاد و عبد الله و اشناس هر دو مقیم سامره بودند.

واثق در سال 232 درگذشت و نتوانست بیش از شش سال خلافت نماید، بعد از او فرزند دیگر معتصم به نام متوکل خلیفه شد.

مورخین می گویند با مرگ واثق دوران طلایی دولت عباسیان هم سپری شد و این به سبب روشی بود که پدرش در پیش گرفته بود و او هم آن را ادامه داد.

دوره های حکومت عباسی

عصر اول/عصر طلائی/132 232

عصر دوم عباسی/عصر ترکی/232 433

عصر سوم عباسی/عصر بویهی/334 447

عصر چهارم عباسی/عصر سلجوقی/447 646

دوران تاسیس/دوران سفاح و منصور

دوران استقرار/دوران رشید و مأمون

دوران انحلال/دوران معتصم به بعد

عباسیان/سالهای حکومت

سفاح/132 136

منصور/136 138

مهدی/158 169

هادی/169 170

هارون/170 193

امین/193 198

مأمون/198 218

معتصم/218 227

واثق/227 232

متوکل/232 247

منبع -حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:46  توسط اطلس ایران وجهان  | 

شورش صاحب الزنج در زمان مهتدی

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


 

سال های پایانی طاهریان و آغاز دوره صفاری، بصره و بخشی از خوزستان، صحنه شورش بزرگی بود که پانزده سال ادامه داشت.این شورش که آن را شورش زنگیان نام نهاده اند، در اصل بر دوش سیاهانی بود که به عنوان برده در آن نواحی به کار کشاورزی مشغول بودند.رئیس آنها، که به صاحب الزنج شهرت یافت، خود را فردی علوی خوانده و از نسل زید بن علی بن الحسین (ع) معرفی می کرد، اما منابع تاریخی که همگی با شورش وی مخالفند، او را عربی از قبیله عبد القیس دانسته اند.برخی نیز او را یک ایرانی شاید عرب ایرانی شده اهل ری دانسته اند .به هر روی او را علی بن محمد بن عبد الرحیم می خواندند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:44  توسط اطلس ایران وجهان  | 

ابوسفیان

منابع مقاله:

، ؛


ابوسفیان از نژاد امیه می باشد، او فرزند حرب است، او در سال هشتم هجرت به اجبار مسلمان شد و همان طوری که در زندگی معاویه خواهد آمد، پیش از مسلمان شدن به جز یک مورد همیشه لشکر دشمن را بر علیه مسلمانان رهبری و فرماندهی می کرد.

در فتح مکه پیامبر (ص) البته روی مصالحی مقامی به ابوسفیان دادند و فرمودند: ابوسفیان می تواند به مردم اطمینان دهد که هر کس به محیط مسجد الحرام پناهنده شود و یا سلاح به زمین بگذارد و بی طرفی خود را اعلام کند و یا در خانه اش را ببندد و یا به خانه ابی سفیان پناه ببرد از تعرض ارتش اسلام محفوظ خواهد ماند. (1)

پیامبر در فتح مکه همه مشرکین را مورد عفو خود قرار دادند، و اعلام نمودند: اذهبوا فانتم الطلقاء یعنی بروید دنبال زندگی خود، همه شما آزادید.

و لذا واژه طلقاء در طول تاریخ بر ابوسفیان و معاویه اطلاق می شده است که البته خوشایند آنها نبوده است.

ابوسفیان بعد از جریان سقیفه به منظور ایجاد اختلاف، از علی (ع) خواست تا اجازه ندهد خلافت در میان بنی تیم بماند و حاضر شد با او بیعت کند.

اما حضرت علی (ع) او را از خود راند و فرمود: تو همیشه دشمن اسلام و مسلمان بوده ای (2) تو جز فتنه و آشوب هدف دیگری نداری. (3)

ابوبکر برای اسکات و خریدن عقیده وی، اموالی را که ابوسفیان همراه آورده بود به خود او بخشید و دیناری از آن را بر نداشت و حتی به این نیز اکتفاء نکرد و فرزند وی یزید را برای حکومت شام انتخاب کرد. وقتی به ابوسفیان خبر رسید که فرزندش به حکومت رسیده است فورا گفت ابوبکر صله رحم کرده است (4) حال آنکه ابوسفیان قبلا به هیچ نوع پیوندی میان خود و ابوبکر قائل نبود، بدین ترتیب او در شمار طرفداران ابوبکر درآمد.

ابوبکر جوهری می گوید: وقتی با عثمان بیعت شد، ابو سفیان گفت: این «امر» در دست تیم [طایفه ابوبکر] قرار گرفت؛ در حالی که ربطی به آنان نداشت؛ بعد از آن در دست [قبیله ] «عدی» قرار گرفت که دورتر و دورتر بود.اکنون به منزلگاه خود باز گشته و قرارگاه خویش را باز یافته است؛ او خطاب به عثمان و بنی امیه گفت: آن را در میان خود مورثی کرده میان فرزندان خود بگردانید، هیچ بهشت و جهنمی در کار نیست. (5) به روایت مسعودی، عمار که خبر این سخن ابوسفیان را شنیده بود، در مسجد برخاسته و به اعتراض پرداخت.به دنبال او مقداد نیز چنین کرده از منصرف ساختن «امر» از اهل بیت (ع)، اظهار نگرانی کرد. (6) ابن عساکر نیز نقل کرده که ابوسفیان به عثمان گفت: اجعل الأمر أمر الجاهلیة. (7)

او در حالی که دراواخر عمر خود کور گشته بود در سن 93 سالگی در سال 30 هجری (8) در مدینه از دنیا رفت

 منبع-حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:38  توسط اطلس ایران وجهان  | 

عقاید سیاسی مروانیان

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


به یقین می توان گفت که شکل وقوع مسائل سیاسی در باب حکومت، در قرن اول هجری- اعم از اصل حق انتخاب برای مردم و روش انتخاب و سایر مسائل جزیی در باب پذیرش خلیفه و یا مخالفت با آن و بسیاری از مسائل دیگر- بنیاد عقاید سیاسی اهل سنت را تشکیل می دهد. علاوه بر شکل وقوع، می توان برخورد بعضی از صحابه و تابعین را با مسائل سیاسی و موضع گیری آنها را در قبال وقایع حکومتی، جزو منابع اصلی شکل گیری عقاید سیاسی اهل سنت در طول قرن اول هجری دانست. البته حوادث بعدی نیز در طول قرون پس از آن عقاید مؤثر بوده است، اما اصل و اساس عقایدی که در قرن پنجم هجری توسط ماوردی (م 450) و ابویعلی (م 458) تحت عنوان الاحکام السلطانیه نوشته شده برخاسته از تحولات سیاسی قرن اول هجری است که گاه مثالهایی نیز از قرن دوم برای تاکید بعضی از احکام آورده شده است. به عنوان مثال سکوت علمای اهل سنت در برابر این اعمال به منزله حجت شرعی تلقی شده است. ماوردی در یک مورد می نویسد: «اگر عمل سلیمان، حجت نبود، تایید علمای تابعین معاصر او و کسانی که در طریق حق هراسی ندارند، حجت می باشد» . (1) این عقیده، ناشی از این اصل برای اهل سنت است که آنچه توسط صحابه و تابعین و یا در محضر آنها انجام گرفته و آنها سکوت کرده و بدان رضایت داده اند، به منزله «حکم شرعی » تلقی می شود.

ما در هر قسمت به تفصیل درباره شکل گیری اصول سیاسی حاکم بر نظام سیاسی اهل سنت و نیز برخی از فرقه های دیگر سخن گفته ایم. در اینجا اشاره ای خواهیم داشت به آنچه که بیشتر در دوره مروانیان، در این زمینه شکل گرفته است.

تحول عمده ای که در مفهوم خلافت در عهد بنی امیه، بویژه در دوره مروانی صورت گرفت این بود که به موازات دور شدن خلفا از تدین و تعبد دینی به اصول شرع، برای تحمیق مردم، بر قدسیت مفهوم خلافت بیشتر تکیه می کردند. مفهوم خلیفه در معنای سیاسی خود، در آغاز به معنای جانشینی رسول خدا (ص) بود و ابو بکر راضی نشد تا وی را «خلیفة الله » بنامند. (2) اما به مرور در اشعار شعرا و خطبه های امرا، اصطلاح «خلیفة الله » شیوع یافته و افزون بر آنکه به طور طبیعی بر قدسیت خلافت می افزود نوعی جبرگرایی را در امر خلافت دامن می زد. زمینه های این امر را از زبان عثمان و در دوره معاویه وجود داشت، اما باید گفت که در دوره خلفای مروانی، دامنه این امر بسیار گسترده شد. مناسب است اصطلاحاتی که در اشعار شعرا برای خلفای مروانی آمده بیاوریم: خلیفة الله فی الارض، الامین المامون، امام المسلمین، امین الله، امام الاسلام، جنة الدین، الخلیفة المبارک، راعی الله فی الارض، الامام المصطفی، ولی الحق، الامام العادل، ولی عهد الله، امام الهدی، الامام المبارک، امام العدل، الامام المنصور، خیار الله للناس، الحکم المصفی، امام الوری، رب الجنود، خلیفة الحق، الخلیفة الافضل، الملک المبارک. (3) شعرا نقش مهمی در ترویج این مفاهیم در عامه مردم داشتند اگر توجه داشته باشیم که شعر چگونه در میان توده عرب رواج می یافته می توانیم به عمق تاثیر این مفاهیم برسیم. (4) اخطل شاعر اموی خطاب به عبد الملک بن مروان می گوید:

و قد جعل الله الخلافة فیکم

بابیض لا عاری الخوان و لا جدب

و لکن رآه الله موضع حقها

علی رغم اعداء و صدادة کذب (5)

خداوند خلافت را در شما قرار داده در کسی که چهره نورانی داشته و با فضل و کرم است. خداوند علی رغم خواست دشمنان و مخالفان، او را به درستی به عنوان صاحب حق دید.

او خطاب به بشر بن مروان نیز گفت:

اعطاکم الله ما انتم احق به

اذا الملوک علی امثاله اقترعوا (6)

خداوند چیزی را به شما بخشیده که شما بدان سزاوارترید، در حالی که دیگر ملوک به اتفاق[آنچه را ذی حق نیستند]، پادشاهی را به دست می آورند. جریر، شاعر دیگر این دوره، خطاب به عبد الملک می گفت:

الله طوقک الخلافة و الهدی

و الله لیس لما قضی تبدیل

ولی الخلافة و الکرامة اهلها

فالملک افیح و العطاء جزیل (7)

خداوند خلافت و هدایت را بر عهده تو نهاده و قضای الهی تبدیل پذیر نیست. خداوند خلافت و کرامت را به اهل آن سپرد به همین جهت پادشاهی وسیع تر و بخشش فراوان است.

او در شعری دیگر در تاکید بر قدسیت الهی خلافت عبد الملک چنین گفت:

انت الامین امین الله لا سرف

فیما ولیت و لا هیابة ورع

انت المبارک یهدی الله شیعته

اذا تفرقت الاهواء و الشیع

یا آل مروان ان الله فضلکم

فضلا عظیما علی من دینه البدع (8)

تو امین هستی، امین خدا که آنچه به دستت سپرده شده، اسرافی نشده و ترس و گریزی در تو نیست. تو با برکت هستی و خداوند وقتی که هواها و گروهها متفرق شوند پیروان خود را هدایت می کند. ای خاندان مروان، خداوند شما را برتری داد، برتری بزرگی بر کسی که دینش بدعت است.

و در مورد دیگر گفت:

و الله قدر ان تکون خلیفته

خیر البریة و ارتضاک المرتضی (9)

خدا چنین تقدیر کرده که تو خلیفه او باشی، بهترین فرد، و به تو رضایت داده است.

و فرزدق درباره عبد الملک گفت:

فالارض لله ولاها خلیفته

و صاحب الله فیها غیر مغلوب (10)

زمین از آن خداست که آن را به دست خلیفه اش داده و صاحب خدا در زمین شکست نمی خورد.

و فرزدق درباره ولید گفت:

اما ولید فان الله اورثه

بعلمه فیه ملکا ثابت الدعم (11)

همو درباره سلیمان بن عبد الملک می گفت:

به امن الله البلاد، فساکن

بکل طرید لیلها و نهارها

خداوند به دست او امنیت بلاد را تامین کرد آنگونه که در شب و روز هر مطرودی آرامش دارد. ولید، خداوند او را به علم خود وراثت داده که در آن پادشاهی استواری است.

عدی بن رقاع درباره ولید می گوید:

ان الولید امیر المؤمنین له

ملک علیه اعان الله فارتفعا (12)

ولید امیر مؤمنان است که پادشاهی از آن اوست و خداوند او را بر این پادشاهی اعانت داده، پس او رفعت یافته است.

احوص نیز درباره ولید می گوید:

تخیره رب العباد لخلقه

ولیا و کان الله بالناس اعلما (13)

خدای عالمیان او را برای بندگان خود به عنوان ولی برگزیده و خدا به مردم داناتر است. همو درباره سلیمان بن عبد الملک می گوید:

سلیمان اذ ولاک ربک حکمنا

و سلطانا فاحکم اذا قلت و اعدل (14)

[ای]سلیمان چون خداوند تو را به عنوان حاکم و سلطان ما ولایت داده پس وقتی لب به سخن گشودی حکم کن و به عدالت رفتار کن.

فرزدق درباره سلیمان می گوید:

فقال الله انک انت اعلی

من المتلمسین لک الخبالا

فاعطاک الخلافة غیر غصب

و لم ترکب لتغصبها قبالا (15)

پس خدا فرمود تو برتر از کسانی هستی که در اندیشه ضعف و سستی تویند پس خدا خلافت را به حق به تو داده، و تو نیز پاشنه کفش خود را برای غصب آن بالا نکشیده ای.

جریر درباره یزید بن عبد الملک می گوید:

اما یزید فان الله فهمه

حکما و اعطاه ملکا واضح النور

یکفی الخلیفة ان الله فضله

عزم وثیق و عقد غیر تقریر (16)

اما یزید، خداوند او را با حکمت آشنا کرده و پادشاهی چونان نور درخشان را به او واگذار کرده است. برای خلیفه کافی است که خداوند او را برتری داده، به عزمی استوار و پیوندی ناگسستنی.

جریر به ایوب فرزند سلیمان بن عبد الملک می گوید:

الله اعطاکم من علمه بکم

حکما و ما بعد حکم الله تعقیب (17)

خداوند از آنجا که به شما را می شناخت، حکم و پادشاهی را در اختیار شما نهاد و پس از حکم خدا، چون و چرایی وجود ندارد.

همو به عمر بن عبد العزیز می گفت:

ان الذی بعث النبی محمدا

جعل الخلافة فی الامام العادل (18)

کسی که محمد را نبوت بخشید خلافت را در امامی عادل قرار داد. فرزدق به یزید بن عبد الملک می گفت:

اعطی بن عاتکة الذی ما فوقه

غیر النبوة و الجلال الاجلل

سلطانه و عصا النبی و خاتما

القی له بجرانه و الکلکل (19)

خداوند به فرزند عاتکه سلطنتی بخشید که بالاتر از آن جز الوهیت و نبوت نیست. خدای عصای پیامبر و انگشتری آن حضرت را به او داده و همه چیز را برایش قرار داد.

اینها نمونه ابیاتی بود که دکتر عطوان از میان اشعار فرزدق، جریر و برخی دیگر در این باره آورده و ما گزیده ای از آنها را در اینجا آوردیم. مراجعه به دیوان فرزدق نشان می دهد که حجم این اشعار بسیار گسترده تر است. (20)

ذهنیت شامی ها از همان عهد معاویه بدین سوی، این قدسیت خلافت را پذیرفته بود. (21) زمانی که عبید بن عمیر قصه گو در «ایام الموادعه » یعنی سالهایی که شامیان نیز برای حج به مکه تحت سلطه ابن زبیر می آمدند و اوضاع آرام بود- برای مردم سخن می گفت- و از خلیفه شام بدگویی می کرد- شامیان به او می گفتند: ای مرد صالح!به آنچه بر آن بودی بازگرد و از خلیفه خدا در روی زمین بدگویی نکن چرا که حرمت او بالاتر از حرمت خانه خداست. (22) حجاج مروج این اندیشه در عراق بود. زمانی او به حسن مثنی گفت: ای حسن!بر تو باد که از سلطان جز به نیکی یاد نکنی، آنان سایه خدا در روی زمین اند. (23) او در همان سخنرانی نخست خود در کوفه گفت: ان امیر المومنین عبد الملک بن مروان استخلفه الله عز و جل فی بلاده و ارتضاه اماما علی عباده (24) حجاج در نامه خود به عبد الملک چنین نوشت: به عبد الملک، امیر مؤمنان و خلیفه پروردگار عالمیان، تایید شده به ولایت، معصوم از هر نوع خطای در سخن و عمل با کفالت الهی. (25) فاطمه دختر عمر بن عبد العزیز می گفت: از زمانی که خداوند پدرم را خلافت بخشید از جنایت و احتلام غسل نکرد. (26) اطاعت مردم شام ناشی از چنین تصوری از خلیفه بود بدین شکل که اطاعت از او، عین اطاعت از خداست نه اینکه خلیفه باید از خدا اطاعت کند. زمانی که جعفر بن عمرو در میان گروهی از یمانی های طرفدار عبد الملک در شام نشسته بود، آنان فریاد زدند: الطاعة الطاعة، جعفر گفت: لا طاعة الا لله، آنان بر او یورش بردند و گفتند با این سخن، اطاعت از امیر مؤمنان را سست می کنی. او به زحمت توانست از دست آنان خلاصی یابد. (27) حجاج می کوشید تا مردم عراق می گفت: آیا گمان می کنید که خبر آسمان[وحی]از خلیفه منقطع شده؟ای مردم عراق به خدا سوگند، خبر آسمان از او قطع نشده و فلان مقدار نزد او هست. (28) و گفته شده که حجاج می گفت: کسی را که برای پیامی فرستید بالاتر می شمرید یا آن را که در میان خانواده خود، به جای خود می گمارید؟او با این سخن قصد آن داشت تا مقام خلیفه را به عنوان خلیفه خدا در روی زمین، برتر از رسول خدا نشان دهد. (29) باید دانست که در نسبت این گونه مطالب تا حدودی تردید وجود دارد. مسعودی نکته اخیر را به خالد بن عبد الله قسری حاکم مکه در سال 89 ه نسبت می دهد. خالد این مطلب را در ارتباط با ولید و در مقایسه با ابراهیم (ع) مطرح کرده است او گفت: ابراهیم از خداوند طلب آب کرد و خداوند آب شور برای او فرستاد در حالی که برای ولید آب شیرین عطا کرد. (30) عمر بن عبد العزیز نیز نه تنها سلیمان بن عبد الملک را منصوب از طرف خدا می دانست بلکه درباره خود می گفت که خداوند او را پس وی به لافت برگماشته است. (31) پس از او، عمر بن هبیره فزاری که عامل یزید بن عبد الملک بر عراق و خراسان بود درباره خلافت یزید خطاب به حسن بصری و گروهی دیگر می گفت: یزید بن عبد الملک «خلیفة الله » است که او را در میان بندگان خود جانشین خویش کرده است. (32) بدین ترتیب آنان می کوشیدند تا پیروزی خود را بر همه مخالفان، اعم از زیدی ها، شیعیان، خوارج، عبد الرحمان بن اشعث، یزید بن مهلب و جز آنها، خدایی جلوه داده و دولت اموی را به همین دلیل نه تنها مشروع که غیر قابل شکست نشان دهند. (33)

قدسیت با اطلاق عنوان «مهدی » بر خلیفه، تحکیم بیشتری یافته است. آنچه محتمل است این که، کاربرد این کلمه، بر اساس زمینه دینی و روایی این مفهوم در کلمات رسول خدا (ص) صورت گرفته است. گفته شده که در نامه مختار بن ابی عبید به محمد بن حنیفه نیز از این مفهوم استفاده شده است: للمهدی محمد بن علی من المختار بن ابی عبید، سلام علیک یا ایها المهدی. (34) احتمال کاربرد لغوی آن به عنوان تاکید بر نقش هدایتگر آنها نیز وجود دارد اما تکرار بیش از اندازه، این احتمال را در مورد خلفای اموی منتفی می کند. از مجاهد نقل شده[باید احتمال داد که این گونه اقوال به آنان منسوب شده باشد]که: اگر معاویه را می دیدید می گفتید که او «مهدی » است. (35) در شعر زیر فرزدق خطاب به ولید بن عبد الملک، عنوان مهدی را برای چند تن از خلفای اموی بکار برده است:

و من عبد شمس انت سادس سته

خلائف کانوا منهم العم و الاب

هداة و مهدیین عثمان منهم

و مروان و ابن الابطحین المطیب (36)

از فرزندان عبد شمس، تو ششمین خلیفه ای هستی که خلیفه بودند. برخی پدران و برخی عموهای تو. هدایت شدگان و هدایتگران که عثمان و مروان و معاویه در شمار آنهایند.

فرزدق درباره سلیمان بن عبد الملک نیز می گوید:

فان امامک المهدی یهدی

به الرحمن من خشی الضلالا (37)

در پیش روی تو مهدی است که خداوند به وسیله او، کسی را که از گمراهی در هراس است، هدایت می کند.

و می گوید:

فاجاب دعوتنا و انقذنا

بخلافة المهدی من ضر (38)

خداوند دعوت ما را اجابت کرد و به خلافت مهدی، ما را از سختی و مصیبت نجات داد. جریر نیز درباره سلیمان می گوید:

سلیمان المبارک قد علمتم

هو المهدی قد وضح السبیل (39)

شما آگاهید که سلیمان مبارک، همان مهدی است که راه را روشن ساخته است.

اصطلاح مهدی درباره عمر بن عبد العزیز در غیر مآخذ شعری نیز آمده (40) و جریر نیز درباره او گفته است:

انت المبارک و المهدی سیرته

تعصی الهوی و تقوم اللیل بالسور (41)

تو مبارک بوده و سیرت تو، سیرت مهدی با هواهای نفسانی مخالفت کرده و شب را به دعا و نماز مشغول است!

جریر درباره هشام بن عبد الملک نیز می گوید:

فقلت لها الخلیفة غیر شک

هو المهدی و الحکم الرشید (42)

پس گفتم که خلیفه بدون شک همان مهدی و حاکم هدایت یافته است.

و فرزدق درباره او می گوید:

هو المالک المهدی و السابق الذی

له اول المجد التلید و آخره (43)

او همان مهدی است و پیش گرفته[بر دیگران]، کسی که اول و آخر مجد از آن اوست.

با توجه به برخی از اشعار فوق می توان با اطمینان گفت، کاربرد کلمه مذکور برگرفته از فرهنگ مهدویت است نه آنکه صرفا یک کاربرد لغوی ساده باشد، و بی شبهه علاوه بر اشعار، احادیثی نیز در این باره ساخته شده است.

از ویژگیهای اصلی حکومت اموی که بر پایه همین قدسیت خلافت و عقیده جبر بنا شده بود، تکیه بر تجبر و استبداد بر مردم بود. در دوره خلفای نخست حتی به ظاهر نیز که بود مساله انتخاب، شورا ارزش داشته و در اداره امور نیز تا حدودی، ملاحظه توده مردم، می شد. این امر حتی تا بدان جا رسید که مردم با تکیه بر قدرت قبیله ای خود، مزاحم حاکم شده و قدرت حقیقی او را سلب کردند. اما از زمانی که حکومت، با زور به دست آمد، اداره مملکت اسلامی نیز به جبر و زور صورت گرفت و هر نوع مخالفتی با انواع بهانه های دینی و سیاسی سرکوب شد. ابن طقطقی، عبد الملک مروان را بدین گونه توصیف می کند: کسی که برای نخستین بار رعیت را از سخن گفتن زیاد در حضور خلفا نهی کرد، در حالی که پیش از آن رعایا جرات بر خلفا را داشتند. (44) سیوطی می افزاید: او اولین کسی بود که مردم را از امر به معروف نهی کرد. (45) عبد الملک در نخستین خطبه خود گفت: شما دیگران را به تقوی فرا می خوانید اما خود را فراموش می کنید، به خدا سوگند از این پس هر کسی که مرا به تقوی بخواند، گردن او را قطع خواهم کرد. (46) او به مردمی که انتظار آن داشتند تا او همچون مهاجرین نخست عمل کند می گفت: چنین چیزی را از ما نخواهید که خود نیز همانند آنان عمل نمی کنید. (47) حمایت عبد الملک از حجاج بن یوسف ثقفی و اعمال مستبدانه او در عراق، در خاموش کردن صدای هر اعتراضی، نشانگر اوج گیری شیوه های استبدادی در اداره امور سیاسی توسط خلیفه است. حجاج در همان آغاز ورود به کوفه، ضمن سخنانی به مردم گفت: خلیفه، او را با تازیانه و شمشیر به سوی آنان فرستاده، اما در راه تازیانه افتاده و تنها شمشیر برای او باقی مانده است. (48) خود عبد الملک در سخنانی گفت: او همچون خلیفه مستضعف[عثمان]و خلیفه مداهن[معاویه]عمل نخواهد کرد بلکه امت را تنها با شمشیر مداوا خواهد نمود. (49) عبد الملک در وقت مرگ به پسرش ولید توصیه کرد تا با شمشیر در برابر مخالفان با بیعتش بایستد. (50) بعدها منصور نیز که خود آیت استبداد بود، عبد الملک را در میان مروانیان به صفت تجبر و استبداد توصیف می کرد. (51)

زمانی معاویة بن فره همراه حجاج، بر عبد الملک وارد شد، عبد الملک از معاویه پرسید: حجاج چگونه است؟او گفت: اگر راست بگوییم ما را می کشید، اگر دورغ بگوییم از خدا می ترسیم. عبد الملک به حجاج گفت: او را تعذیب مکن به سند تبعیدش کن! (52) این استبداد به عنوان اصل ثابت در خلافت مروانی ها درآمد، جز آنکه برخی در این باره شدت کمتری داشتند.

داستان تسلط فرهنگی اهل کتاب اعم از یهودیان و نصرانیان بر ذهنیت مسلمانان ساده دل بسیار طولانی بوده و در جهات گوناگونی قابل بررسی است. ما بعد از این مسئله خواهیم پرداخت. آنچه که در اینجا با بحث ما ارتباط دارد تاثیر آنان در تحولات سیاسی بویژه مساله خلافت است. مسلمانان ساده دل بر این باور بودند که در کتب در دسترس اهل کتاب، پیشگوییهای فراوانی درباره مسلمانان شده و از آن جمله و مهمتر از همه درباره خلفا و ترتیب آنها و حتی نام و نشان و رخدادهای زندگی آنان اطلاعاتی در این کتابها آمده است. باید گفت آنچه در ادامه می آید تنها چند نمونه از انبوه مطالبی است که در این باره وجود دارد. در اصل، خلفای اموی می کوشیدند تا با استمداد از آنچه اهل کتاب می گویند، یا آنان در دهانشان می گذارند یا به هر روی بر پایه مصالحه ای که صورت گرفته، چنین وانمود کنند که نام آنان در کتابهای آسمانی پیشین آمده است. این مساله، نقش مهمی در مشروع نشان دادن حکومت آنان داشت. به علاوه که نوعی حتمیت و قضای الهی را نیز در روی کار آوردن فلان خلیفه مشخص، مطرح می کرد. گفته اند که معاویه پس از آنکه عثمان، او و دیگران را برای مشورت در برخورد با مخالفان خود فراخواند، در طمع خلافت بود. در موسم حج این رجز شنیده شد که:

ان الامیر بعده علی

و فی الزبیر خلف رضی

کعب الاحبار به قایل شعر گفت: دروغ می گویی!پس از عثمان، معاویه صاحب خلافت است. خبر به معاویه رسید، از کعب الاحبار در این باره سؤال کرد او گفت: آری تو پس از عثمان امیر خواهی شد، و این در دل معاویه نشست. (53) از یوسف نامی که یهودی مسلمان شده بوده، نقل شده که خلافت عبد الملک پیشگویی کرده بود. (54) وهب بن منبه نیز عمر بن عبد العزیز را مهدی امت شمرد. (55) این وهب نیز همانند کعب الاحبار، را راوی اخبار اهل کتاب و کتب یهودیان و نصرانیان در میان مسلمانان است.

سیوطی روایت کرده که عبد الله فرزند عمر بن عبد العزیز در «جزیره » به راهبی برخورد کرد. راهب در کنارش نشست در حالی که پیش از آن نزد احدی ننشسته بود. راهب گفت: می دانی چرا نزد تو آمدم؟عبد الله گفت: نه، راهب گفت: به خاطر حق پدر تو، ما او را (در کتب) در میان امامان عادل می یابیم، چونان ماه رجب در میان ماههای حرام. ایوب بن سوید در تفسیر آن سخن می گوید: سه ماه متوالی حرام عبارتند از ذی قعده، ذی حجه و محرم که عبارتند از ابوبکر، عمر، عثمان، و ماه رجب که جدای از آنها افتاده همان عمر بن عبد العزیز است. (56) بدین ترتیب نام چهار خلیفه- بدون یاد از علی (ع) - در کتب یهود آمده است!در خبر دیگری آمده که عمر بن عبد العزیز به یک نصرانی گفت: در کتابهای خود، پس از سلیمان چه کسی را می یابید که خلیفه شود؟ او گفت: تو را. (57) حجاج نیز که از یک راهب درباره آنچه که او در کتابهای خود، درباره دشمن او می یابد، سؤال کرد و او نیز گفت: یزید نامی جانشین او می شود. حجاج که آن را بر یزید بن مهلب تطبیق کرده بود، او را عزل کرد. (58) خالد ربعی نیز می گفت: ما در تورات چنین می یابیم که آسمانها و زمین چهل روز بر عمر بن عبد العزیز گریه می کنند. (59) محمد بن کعب قرظی نیز مثال از بنی اسرائیل می آورد تا دیگران را از سرانجام بد مخالفت و شورش بر خلفا پرهیز دهد. (60) گفته اند سبب آنکه عبد الملک درهم و دینار ضرب کرد، این بود که خالد بن یزید به او گفت: ای خلیفه!علمای از اهل کتاب می گویند که در کتابهای خود دیده اند: خلیفه ای عمرش طولانی تر است که نام خدا را روی «درهم » تقدیس کند. همین سبب شد تا او سکه ضرب کرده و برای اولین بار سکه ای اسلامی ضرب شود. (61) این نمونه ها برای عوام مسلمانان که شدیدا متاثر از پیشگوییهای اهل کتاب بودند، نوعی حتمیت و مشروعیت را برای امویان به همراه داشت. شاعر معروف دوره اموی، جریر، خطاب به ایوب فرزند سلیمان بن عبد الملک می گفت:

انت الخلیفة للرحمن یعرفه

اهل الزبور و فی التوراة مکتوب

الله فضله و الله وفقه

توفیق یوسف اذ وصاه یعقوب (62)

تو خلیفه خدا هستی که اهل زبور او را می شناسند و در تورات مکتوب شده است. خداوند او را برتری بخشیده و موفقیتی نظیر موفقیت یوسف، پس از وصیت یعقوب به او، به وی ارزانی داشته است.

اشاره شده که خلفای اموی بر این باور بودند که نام آنان در تورات آمده و آشنایان با کتب آسمانی از یهود و نصارا نیز از این اعتقاد بهره وری ویژه خود را داشتند.

در پایان مناسب است مروری بر عهدی که ولید بن یزید برای ولایتعهدی دو فرزندش حکم و عثمان نگاشته داشته باشیم. این عهدنامه متنی است مفصل که می تواند آینه برخی از عقاید رسمی حکومت باشد. او در ابتدا، شرحی از بعثت انبیا به دست داده تا آنگاه که خداوند محمد (ص) را به نبوت برگزید. پس از او بود که خلفای او راه و رسم ایشان را ادامه دادند. خلفای الهی بر پایه آنچه خداوند از میراث انبیاء در اختیار گذاشته و بر آن خلافت داده بود، به دنبال یکدیگر آمدند. هیچ کس متعرض حق آنان نشد جز آنکه خداوند او را نابود کرد و هیچ کس از جماعت آنان جدا نشد مگر آنکه خدا هلاکش ساخت و هیچ کس ولایت آنان را کوچک نشمرده و قضای الهی را درباره آنان دیگرگون تصور نکرد جز آنکه خدا، آنان را بر آنها غلبه داده و بر ایشان مسلط کرد و آن را وسیله عبرت دیگران گردانید. خداوند به همین گونه با کسانی که از اطاعتی که خدا به آن دستور داده بود خارج شدند، رفتار کرد» . تا اینجا، شکست تمامی شورشهای ضد اموی، دلیل بر حقانیت امویان دانسته شده است. او سپس برای بیان جایگاه خلافت، آیه استخلاف انسان و اعتراض ملایکه می پردازد و آن را با خلافت ارتباط داده می گوید «بنابر این خداوند آنچه را روی زمین است، به خلافت، حفظ می کند و به طاعت و فرمانبرداری است که انسانها را سعادتمند می سازد. و خدا آگاه است که برای هر چیزی قوام و صلاحی نیست جز با فرمانبرداری که خداوند حق خود را با آن نگه داری می کند، کارش را سامان می دهد، [مردم را]از عصیان باز می دارد، از حرام حفظ می کند و از حریمش دفاع می کند. هر کسی از این فرمانبرداری بهره ای برد ولی خدا و مطیع دستور او و نایل شده به هدایت اوست. » او سپس با تفصیل بیشتری از اهمیت فرمانبری یاد می کند «به طاعت است که رستگاران به جایگاه خود نایل می شوند و با ترک فرمانبری و خروج از آن است که خداوند گمراهان و عصیانگران و کوران را هلاک می کند» . او طاعة الله را با اطاعت از خلفا با یکدیگر آمیخته می کند. پس از آن از «عهد» سخن می گوید و مقصودش همان ولایتعهدی است. عهدی که خداوند تحکیم آن را به خلفایش الهام کرد، تا اگر حادثه ای برای خلیفه پیش آمد، راه امید و وسیله وحدت و الفت میان مردم باقی باشد و شیطان از نابودی دین قطع امید کند. این عهد نشانه تمامیت اسلام و از جمله منتهای بزرگ خداوند است که برده بر بندگان واجب گردانده است. چیزی که خدا به وسیله آن مردم را از تفرقه باز داشته و نفاق را از بین برده و آنان را از هر گونه شفاق و اختلاف نگه داری می کند. در ادامه، توضیحات بیشتری در اهمیت «عهد» آمده است. پس از آن می گوید: امیر المؤمنین[ولید]از زمانی که خداوند خلافت را به ارزانی داشته، چیزی را مهمتر از این عهد نمی دانسته، زیرا جایگاه آن را در کار مسلمانان می شناخته و اکنون از خدا می خواهد تا او را بر این کار موفق بدارد. عقیده امیر المؤمنین آنست که همچون گذشته دو عهد پشت سر یکدیگر داشته باشد. آنگاه از دو فرزندش حکم و عثمان یاد کرده یکی را بعد از دیگر به ولایتعهدی می گمارد. (63) مهمترین نکته در این عهد، توجه به ولایتعهدی به عنوان مساله ای مهم، موهبتی الهی و حافظ امنیت و حرمت جامعه مؤمنین است. این اهمیت تا به جایی است که آن را نشان بر تمامیت دین اسلام می داند. (64) اعتقاد به جبر و قدسیت بخشیدن به خلافت نیز به تکرار در عهدنامه آمده است. همانگونه که اشاره شد طاعة الله با فرمانبری از خلفا یکی دانسته شده است، چنانکه این خداوند بوده که خلفا را به جانشینی خود در روی زمین برگزیده، و نظریه ولایتعهدی را به آنان الهام کرده است

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:36  توسط اطلس ایران وجهان  | 

ساختار دولت در دوره اموی

منابع مقاله:

از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی ، جعفریان، رسول؛


تاسیس سلسله اموی در عرصه سیاست، بازتاب نوعی انحراف فکری و سیاسی در جامعه ای بود که ریشه های عمیقی در جاهلیت و آموزه های القا شده در دوره خلافت خلفای نخستین داشت. این که امویان توانستند بر امت اسلامی تسلط یابند، نشان وجود همان انحراف است. با این حال، چرخش جدید، در جایگزینی امویان به جای خلافت پیشین، یک چرخش اساسی بود که انحراف مورد نظر را به اوج رساند و در همه اصول، از جمله اصولی که در سیاست و دولت مورد توجه بود، دگرگونی ایجاد کرد.

در این جا به چند مساله در ارتباط با ساختار دولت در دوره اموی می پردازیم:

تبدیل خلافت به سلطنت

سلطنت و ملوکیت در ذهنیت مسلمانان صدر اسلام معنای زشتی داشت. خلیفه دوم بیم آن داشت که مبادا عنوان ملک(شاه)بر اطلاق شود. آنان از سلطنت، تجربه سلطنت ایران و غسانیان شام و ملوک یمن را داشتند که اشرافیت و ظلم و ستم بود. به همین دلیل از سلطنت و ملوکیت بیزار بودند.

حکومت معاویه و سایر خلفای اموی، خلافت نبود، بلکه سلطنت بود. معاویه در شام تجربه ملوک آل غسان را نه به دیده منفی بلکه به دیده مثبت می نگریست و علاقه مند بود تا دربار خود را به همان شکل بیاراید. او خود را اولین پادشاه خواند و برخی از صحابه رسول خدا - ص - نیز به عنوان طعن بر او، او را«ملک »خطاب می کردند. بدین ترتیب، یکی از مهم ترین چرخش ها در اصول سیاسی در دوره اموی، همین اصل تبدیل خلافت به سلطنت بود. خلفای قبل، حتی به ظاهر نیز که شده بود در امور با مردم مشاوره می کردند و مردم حق انتقاد و نصیحت به آنان را داشتند. آنان از کاخ سازی پرهیز می کردند و به جز عثمان، دیگران نسبت به اموال بیت المال حساسیت زیادی نشان می دادند. اما سلطنت، مفهومی جز خلافت داشت. ملک جدید خود را مالک بیت المال می دانست، کاخ سازی، ایجاد دربار، به کارگرفتن حاجب، ممانعت از انتقاد مردم و عدم شور و مشورت با خبرگان، از دیگر اموری است که نشان از غیر مردمی بودن حکومت می داد. خلفای بعد از معاویه در این باره بیشتر از وی حتی، به افراط رفتند.

استبداد در دولت اموی

در دوره خلفای نخستین، ادعا این بود که انتخاب خلیفه بر پایه شورا و رای مردم است. در این باره البته اشکالاتی وجود داشت، اما در مقایسه با دوره اموی، وضع به کلی متفاوت بود. امویان در سایه زور و سر نیزه بر مردم تسلط یافتند. معاویه را هیچ کس به خلافت انتخاب نکرد. او به کمک مشتی جاهل شامی بر خلیفه رسمی مسلمانان شورش کرد، سربازان او را فریب داد و عاقبت با لشکر کشی به عراق، خلیفه رسمی مسلمانان، یعنی امام مجتبی - ع - را وادار به کناره گیری از خلافت کرد.

بدین ترتیب دولت اموی در نحوه به قدرت رسیدن از ابزار زور و تجاوز به حریم خلیفه رسمی استفاده کرد. همان طور که بعدها در عمل، با قدرت، هر مخالفتی را - و لو در حد انتقاد - سرکوب کرد. در خلافت اسلامی، نصیحت به امام مسلمانان یک اصل به حساب می آمد. اما عبد الملک به مردم گفت: هیچ نصیحت یا امر به معروف و نهی از منکر را تحمل نخواهد کرد. متاسفانه برخی از فقهای دربار آنها، با چشم پوشی از آن همه زور و استبداد، آنان را خلیفه رسمی می دانستند و مخالفت با آنان را روا نمی شمردند.

وراثت و خلافت

یکی از اصول پذیرفته شده در دولت اموی آن بود که خلافت به وراثت است. اصولا سلطنت بر پایه وراثت است و امویان نیز که خود را ملک و شاه می دانستند، وراثت را به عنوان مهم ترین طریق انتخاب خلیفه مطرح می کردند.

سیر تاریخی مساله از این قرار بود که پس از کشته شدن عثمان، معاویه به لحاظ خویشی با او مدعی شد که باید قاتلان وی را قصاص کند. معاویه خود را«ولی دم »مقتول می دانست. این مساله بهانه ای برای مخالفت با امام علی - ع - بود که اصحاب رسول خدا - ص - در مدینه با او بیعت کرده بودند. برای مردم شام که سابقه ملوکیت داشتند، این سخن معاویه چنین تلقی شد که او وارث عثمان است. معاویه نیز همین مطلب را در ذهن مردم شام تلقین می کرد. بدین ترتیب معاویه و طرفداران او، حکومت امویان را در ادامه خلافت عثمان می دانستند و آنها را وارث عثمان تلقی می کردند. روی همین اساس خلافت امام علی - ع - را مشروع و قانونی نمی دانستند.

معاویه پسرش یزید را که فسق و فجور او بر همگان آشکار بود، به جانشینی خود انتخاب کرد. ابتدا فرزندان صحابه با آن مخالفت کردند، اما مخالفت آنان به جایی نرسید و منجر به کشته شدن جمع زیادی از مردم شد. پس از یزید، فرزندش معاویه دوم سرکار آمد که از خلافت کناره گیری کرد. مردم شام که با اصل وراثت آشنا بودند، مروان را که پیر بنی امیه بود به خلافت گماشتند. پس از او نیز فرزندان وی و نوادگانش به خلافت رسیدند. بدین ترتیب وراثت به صورت یک اصل مسلم در خلافت اموی مطرح شد. اصل پیش گفته بعدها در خلافت عباسیان و امیرنشینان محلی نیز مورد قبول قرار گرفت، در حالی که هیچ گونه ریشه اسلامی و دینی نداشت. اندیشه سنی نیز که به نوعی توسط امویان ایجاد شده بود، به خوبی اصل وراثت را پذیرفت و در عمل انتخاب امت را که خلیفه دوم مطرح کرده بود به فراموشی سپرد.

قریش و خلافت

قریش قبیله ای همانند سایر قبایل نبود، بلکه قبیله ای سیاسی بود که ورای منافع قبیله ای خود، منافع زیاد دیگری را که در اصل مربوط به تسلط او بر دیگران می شد می شناخت و ملاحظه می کرد. آنان، ابتدا با رسول خدا - ص - درگیر شدند، بعدها اسلام را پذیرفتند و به سرعت - و البته به ظاهر - خود را در قلب آن جای دادند. قریش به صورت یک قبیله سیاسی درآمد. خلفای نخستین همه از قریش بودند. اما هیچ کس قریشی بودن را صرف نظر از هر معیار و ملاکی، شرط خلافت نمی دانست. بنی امیه که به خلافت رسیدند برای از بین بردن همه ادعاهای موجود اعلام کردند که خلیفه تنها باید از قریش باشد و هیچ کس دیگری حق در اختیار گرفتن خلافت را ندارد.

با مطرح کردن این اصل، کوشش تمام قبایل دیگر برای رسیدن به خلافت بی ثمر بود. متاسفانه این شرط در ذهنیت فقهی مسلمانان تا چند صد سال وجود داشت، اما بعدها از بین رفت.

در این جا لازم است تاکید کنیم که نظریه امامت که شیعه به آن باور داشت، مساله دیگری بود. در حقیقت قرآن، امامت و ولایت را مطرح کرد. پس از رحلت رسول اکرم - ص - نظریه امامت و ولایت تبدیل به خلافت شد و پس از مدتی نیز خلافت به سلطنت مبدل شد. شیعه امامت را منصبی الهی می داند که خداوند توسط رسول خدا - ص - فرد مورد نظر را برگزیده است.

نقش بیعت در دوره اموی

بیعت یکی از مفاهیم سیاسی در نظام قبیله ای بود که پس از آمدن اسلام محتوای اسلامی پیدا کرد. کسانی که مسلمان می شدند در پذیرفتن اسلام، دوری از محرمات، هجرت و جهاد با دشمنان با رسول خدا - ص - بیعت می کردند. پس از رحلت آن حضرت، بیعت در کار انتخاب خلیفه نقش داشت. اما در دوره بنی امیه بیعت تنها پس از آنی بود که خلیفه به طور موروثی انتخاب می گردید. پس از انتخاب او همه مردم مکلف بودند با او بیعت کنند. این بیعت به این معنا بود که خلافت او را قبول داشته با آن مخالفت نخواهند کرد.

این تعهدی بود که از مردم گرفته می شد تا خود را موظف به حمایت از خلیفه بدانند. در صورتی که این مردم با دشمنان حکومت همراهی می کردند، در واقع بیعت خود را نقض کرده بودند. حکومت به اتهام نقض بیعت، آنان را به قتل می رساند. تناقض در این بود که از یک سو به زور بیعت می گرفتند و از سوی دیگر کسی مجاز نبود تا از بیعت خود تخلف کند. زمانی که مردم مدینه بر ضد یزید شورش کردند، از آنان چنین بیعت گرفته شد که خود را برده یزید بدانند و در صورتی که کسی حاضر به چنین بیعتی نمی شد، او را به قتل می رساندند.

عقیده جبر و حکومت

در جای دیگری اشاره کردیم که امویان عقیده به جبر را تقویت می کردند و کسانی را که معتقد به اختیار انسان بودند به عنوان بدعت گذار از بین می بردند. یکی از انگیزه های آنان، استحکام بخشیدن به پایه های حکومتشان بود. آنان چنین ترویج می کردند که خداوند امویان را بر تمام دشمنانشان پیروز کرده و خلافت را به ایشان ارزانی داشته است. شعرای درباری، در ضمن اشعار خود خلافت امویان را الهی دانسته دشمنان آنان را متهم می کردند که با اراده الهی به خالفت برخاسته اند. این عقیده در فریب توده های مردم نقش مؤثری داشت. یکی از نتایج این فکر آن بود که خلفا به جای آن که خود را خلیفه پیغمبر بدانند - آن طور که خلفای اولیه ادعا می کردند - خود را«خلیفه الهی »معرفی می کردند. نتیجه آن بود که خلافت خود را امری قدسی در حد نبوت و امامت پیامبر - ص - نشان دهند.

نظام اداری

دولت بنی امیه در مناطق عربی، بنیان قبیله ای را تا اندازه ای حفظ کرده بود. این مساله نقش مهمی در تعیین مسؤلان اداری سازمان اداری سرزمین های عرب داشت. در هر منطقه ای، قبیله ای که مورد تایید حکومت اموی بود و از جمعیت بالایی برخوردار بود سروری می یافت و فردی از متنفذان آن قبیله به حکومت می رسید. در شهرهای مختلف شامات چنین وضعی حاکم بود. در نقاطی مانند خراسان نیز مساله به همین صورت بود و از قضا، دشواری خراسان هم از همین جا برخاست که هر زمان که والی از سوی قبیله ای بود، قبیله دیگر نمی توانست او را تحمل کند. این مساله نشانگر آن بود که نظام قبایلی که امویان اساس خود را بر آن پایه نهاده بودند، قادر به پاسخ گویی به مشکلات چنین سرزمین گسترده ای نبود. این سرزمین یک دولت غیر قبایلی می طلبید که بر اساس قراردادهای دیگری بتواند همه گروه ها را به یک چشم بنگرد.

سلطنتی بودن حکومت امویان چنین اقتضا می کرد تا افراد خاندان سلطنتی به سمت های اداری مهم دست یابند. این مساله، از نکاتی بود که در سازمان اداری امویان مهم تلقی می شد. به همین دلیل بخش عمده کارها در اختیار خاندان اموی بود.

عراق از مناطقی بود که سرکش به شمار می آمد و همیشه آماده شورش و قیام بود. به همین دلیل، این دیار به دست کسانی سپرده شد که خشن ترین چهره را داشتند و در سرکوبی و سخت دلی و حیله گری مانندی نداشتند. حاکمان معروف عراق عبارت بودند از زیاد بن سمیه، مغیرة بن شعبه، عبید الله بن زیاد، حجاج بن یوسف، خالد بن عبد الله، یوسف بن عمر. اینان چهره های برجسته دوره اموی بودند که حکومت عراق را داشتند. برخی از آنها وابسته به قبیله معروف ثقیف بودند.

ایران برای مدتی زیر سلطه عراق بود. اما بعدها، امویان، با توجه به اهمیت ایران، به ویژه خراسان، آن جا را به صورت ایالت مستقلی زیر نظر خود درآورند. در این زمان، ایران وحدت سیاسی خود را از دست داده تابع عراق و شام بود.

نظام اداری دولت اموی، فاقد عنوان وزارت بود و به طور معمول اشخاصی که عنوان مشاور را داشته یا شغل کتابت بر عهده آنان بود، در کار اداره کشور به خلیفه کمک می کردند. در شهرها، قضاتی وجود داشتند که خلیفه یا حاکم منطقه، آنان را به کار می گماشت. در عراق، حجاج، قضاتیی را برای کوفه معین کرد. علاوه بر قضات، فقیهان نیز کار افتاء را بر عهده داشتند. برخی از فقیهان به حکومت نزدیک بوده کارهایی را عهده دار می شدند. کسانی نیز مستقل بوده و به طور رسمی سمتی نداشتند.

به هر روی معاویه در شام، با استفاده از نظام بیزانسی و تجربه های محلی، کوشید تا دولت اموی را به صورت دولتی فراگیر درآورد

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:36  توسط اطلس ایران وجهان  | 

به حکومت رسیدن یزید

همان طوری که قبلا هم بیان شد، زمینه اصلی فکر ولایتعهدی یزید پس از شهادت امام حسن (ع) آغاز شد و شما می توانید فعالیتهای معاویه را در این بخش در مقاله «تلاش معاویه برای موروثی کردن خلافت» (1) مطالعه نمایید.

به هر حال معاویه در آخرین روزهای حیات خود، یزید را رسما به عنوان خلیفه معرفی کرد و لباس خلافت (لباس عثمان) را بر تن او پوشاند.

و در عهدی که برای یزید نوشت، خط مشی آینده حکومت بنی امیه را نیز مشخص نمود، او در این عهد ضمن قرار دادن یزید به عنوان خلیفه، به او گفت تا بنی امیه را و نیز آن عبدشمس را بر بنی هاشم و آل عثمان را بر آل ابی طالب و ذریه او مقدم بدارد. (2)

معاویه در رجب سال 60 هجری بعد از 19 سال و سه ماه حکومت، در حالی که زیر لب مکرر، از ریختن خون حجر بن عدی و عمرو بن حمق، اظهار پشیمانی می کرد، از دنیا رفت و یزید طبق قرار قبلی به حکومت رسید.

این خبر هنوز به مدینه نرسیده بود که یزید همه کوشش خود را صرف گرفتن بیعت از مخالفینی کرد که مخالفتشان می توانست شورشی علیه او بر پا کند. (3) یزید به ولید بن عتبة بن ابی سفیان، والی خود در مدینه، نوشت تا بسرعت از عبد الله بن زبیر و حسین بن علی بیعت بگیرد.مروان، ولید را نیز واداشت تا همان شب در پی آنها فرستاده و اگر بیعت نکردند، همان جا گردنشان را بزند، چرا که به نظر او گذشتن آن شب فرصتی بود تا آنها سر به مخالفت برداشته و مردم را به سوی خود دعوت کنند. (4)

هنگامی که پیام آور والی مدینه نزد امام حسین (ع) آمد، امام متوجه مرگ معاویه گردید .لذا جمعی از یاران و نزدیکان را به طور مسلح همراه خود به قصر آورد تا در صورت وجود خطر، مانع از کشتن امام شوند.امام در برابر درخواست ولید به بیعت با یزید، فرمود که شخصی چون او نمی بایست در خفا بیعت کند، بلکه باید در ملأ عام و در مسجد بیعت کند.ولید پذیرفت، اما مروان با جملات تهدید آمیزی سعی کرد ولید را تحریک بر دستگیری امام کند .امام نیز با تندی به مروان، و در حالی که از اتاق خارج می شود، رو به ولید کرد و فرمود :

أیها الأمیر! إنا أهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و محط الرحمة و بنا فتح الله و بنا ختم و یزید رجل فاسق شارب خمر، قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلی لا یبایع مثله، ای امیر! ما اهل بیت نبوت، معدن رسالت، محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم.خداوند با ما آغاز کرده و به ما خاتمه داده است.یزید مردی فاسق و شرابخوار و قاتل نفوس محترم بوده و کسی است که علنا به فسق می پردازد و شخصی چون من با چون او بیعت نخواهم کرد.در آن مجلس بود که امام پس از اصرار مروان در گرفتن بیعت فرمود: اگر قرار باشد که یزید سر کار آید باید فاتحه اسلام را خواند: «و علی الاسلام السلام» .آن حضرت با استدلال به آیه شریفه تطهیر، لیاقت اهل بیت علیهم السلام را برای احراز خلافت اظهار کرد. (5) این استدلالی است که از امام علی (ع) و فرزندش امام حسن (ع) نیز نقل کردیم.

همان شب ابن زبیر از مدینه خارج شد، و فردای آن روز، مأمورین حکومت به دنبال او رفتند .شب بعد امام حسین (ع) نیز مدینه را ترک کرد. (6) این سفر به همراهی تمامی اهل بیت (ع) صورت گرفت و فقط محمد بن حنفیه در مدینه باقی ماند . (7)

مرگ یزید

یزید بعد از سه سال و هشت ماه خلافت در سال 64 هجری قمری، سرانجام جان خود را در راه هوسرانی از دست داد، او در اثر افراط در شراب خواری، مسموم گردید و به هلاکت رسید. (مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 67، بیروت)

وحشتناکترین جنایات امویان پس از به شهادت رساندن امام حسین (ع) ، واقعه ای است که در تاریخ اسلام به نام واقعه حرة شهرت دارد. این واقعه مربوط به شورش مردم مدینه در بیست و شش یا بیست و هفت ذیحجه سال شصت و سه (و نه 62 (1) و 64 (2) است (3) که توسط سپاه شام به خاک و خون کشیده شد. مورخین درباره علل این شورش سه روایت نقل کرده اند:

الف: بلاذری می نویسد: هنگامی که عبد الله، برادرش عمرو، را کشت، مردم را به خلع طاعت یزید و جهاد با او فرا خواند. از مردم مدینه نیز در این باره دعوت شد و به دنبال آن اهل حجاز اطاعت او را برگردن نهادند. عبد الله بن مطیع از طرف پسر زبیر از مردم مدینه برای او بیعت گرفت. یزید از جریان با خبر شد و از حاکم خود خواست تا گروهی از بزرگان مدینه را برای دلجویی نزد او بفرستد (4). . . در این روایت، عمده مطلب این است که مدینه به دلیل بیعت با ابن زبیر در برابر یزید ایستادگی کرده است. شاهد آن این است که ابن زبیر بعد از واقعه حره به یارانش گفت: دوستان شما در این واقعه کشته شده اند. (5) در این که مردم مدینه پس از آغاز شورش، یزید را از خلافت خلع کرده و با ابن زبیر بیعت کردند، ابو الفرج نیز توضیحاتی آورده است. (6)

ب: یعقوبی می نویسد: زمانی که عثمان بن محمد والی مدینه گردید، ابن مینا طبق معمول برای بردن «صوافی » - که عبارت از اشیای برگزیده بیت المال و مختص خلیفه بود- به مدینه آمد. گروهی از مردم از بردن آن اموال، که حق خویش می دانستند، جلوگیری کردند. در این میان نزاعی لفظی بین والی و مردم رخ داد که منجر به شورش مردم و اخراج امویان از شهر گردید. (7) ابن قتیبه نیز شبیه این روایت را نقل کرده است. (8)

ج: روایت طبری آن است که پس از نصب عثمان بن محمد، او گروهی از بزرگان مدینه را نزد یزید فرستاد تا از آنها استمالت و دلجویی کند و باب بذل و بخشش به روی آنها باز شود. اینان به شام رفته و زمانی که بازگشتند، عوض تمجید شروع به بدگویی از یزید کردند که: «لیس له دین، یشرب الخمر، یغرف بالطنابیر و یضرب عنده القیان و یلعب بالکلاب » . او دین ندارد، مشروب می خورد، بر طنبور می کوبد و بردگان نزد او می نوازند و با سگان بازی می کند. لذا گفتند که حاضر به اطاعت او و پذیرش امامتش نمی باشند. (9)

به نظر می رسد که هر سه مساله مطرح بوده است. بلاذری پس از طرح نکته اول، به دنبال آن نکته سوم را مطرح کرده است. به یقین زبیری گری نیز عاملی اساسی در حجاز بوده است. مساله دوم نیز زمینه دیگری برای رنجش مردم از امویها گردید.

در منابع تاریخی مردم حجاز به «بوبکری » و «عمری » شهرت دارند، شامیان به «اموی گری » و مناطقی چون عراق به «تشیع » و امثال آن. چنین خصیصه ای در بین مردم حجاز، و بویژه مردم مدینه، که شریک جرم در قتل عثمان بودند، مانع از مقبولیت آنها از سوی بنی امیه و بالعکس بود. اضافه بر آن، مردم مدینه که آن همه بذل و بخشش عمر را برای خود می دیدند- اعم از مهاجرین و انصار- و اینک برخورد معاویه و ابنای او را در بردن صوافی اموال ملاحظه می کردند، نمی توانستند از امویان راضی باشند.

ظهور ابن زبیر در صحنه سیاسی و ضعف بنی امیه در حجاز، زمینه شورش مردم مدینه را فراهم کرد. یزید در آغاز کوشید تا توسط عبد الله بن جعفر، آنها را دعوت به آرامش کند، (10) اما آنها نپذیرفتند. نعمان بن بشیر از انصار حامی امویها- که او نیز عاقبت زبیری و کشته شد- از طرف یزید به مدینه آمد و آنها را دعوت به «اطاعت از امام » و «لزوم رعایت جماعت » کرد، (11) اما مردم نپذیرفتند. طبری از عمرو بن سعید نقل کرده که می گفت: تمامی اهل مکه و مدینه تمایل به ابن زبیر دارند. (12) شورشیان، امویان و یاران و موالی آنها را، که تقریبا حدود هزار نفر بودند، در خانه مروان بن حکم محاصره کردند (13) و پس از آن با خفت و خواری، و در حالی که بچه ها آنان را سنگسار می کردند، از شهر بیرون راندند، (14) آنها با رانده شدگان شرط کردند که اگر قسم یاد کنند تا همراه سپاه شام بازنگردند، اجازه می دهند که از شهر خارج شوند. آنها پذیرفتند، گرچه افراد پلیدی چون مروان (15) و بسیاری دیگر عهد خود را شکستند. واقدی این اخراج را به دست زبیر دانسته و می نویسد: مجموع اخراج شدگان از مکه و مدینه و سایر نقاط حدود چهار هزار نفر بودند. (16) ابن اعثم می نویسد که رهبر این شورشیان، یعنی عبد الله بن حنظلة غسیل الملائکة، از طرف ابن زبیر والی مدینه بوده است. (17)

یزید که از شگردهای سیاسی خود برای رام کردن ابن زبیر و مردم مدینه خسته شده بود، سپاهی را به سمت مدینه فرستاد. فرماندهی این سپاه با مسلم بن عقیل بود که از بس کشتار کرد به نام «مسرف » شهرت یافت. سپاه پنج هزار نفری او (18) احتمالا برای از بین بردن مدینه و مکه کافی به نظر می رسید، گرچه ممکن است جمعیت بیشتر از این بوده باشد. به مردم شام گفته شده بود که پس از پیروزی می توانند به غارت شهر بپردازند و آنچه را می خواهند از خانه های مردم تصاحب کنند. (19) آنان در وقت اعزام، سهمیه خویش را از بیت المال به طور کامل گرفته و علاوه بر آن صد دینار اضافی به آنان داده شد. (20)

مردم مدینه در مدخل ورودی شهر (در محلی که زمانی رسول خدا (ص) خندق کنده بود، یعنی فاصله بین حره شرقی و غربی در شمال مدینه) خندقی حفر کردند تا بتوانند از شهر دفاع کنند. رهبران آنها عبد الله بن مطیع، معقل بن سنان و در راس آنها عبد الله بن حنظله بود که در حین درگیری خود و فرزندانش کشته شدند.

زمانی که سپاهیان شام به مدینه رسیدند، با مشورت عبد الملک بن مروان، که او نیز همراه سایر بنی امیه از شهر اخراج شده بود، در منطقه حره مستقر شدند و به کمک مروان توانستند با وعده های مالی، (21) گروهی از بنی حارثه را فریب داده و از طریق آنها وارد شهر شوند. حمله آنها به داخل شهر و درگیری آنها، کمتر از یک روز به طول انجامید و پس از آن شهر به تصرف شامیان در آمد. (22) طبق وعده یزید، سه روز اموال شهر برای سپاهیان شام حلال شمرده شد و آنها از هیچ جنایتی فروگذار نکردند. در این میان علاوه بر کشته شدن عده زیادی، به بسیاری از زنان نیز تجاوز شد. (23) مسلم بن عقبه بسیاری از اسیران را که شامل تعدادی از قریشیان بودند، به قتل رساند. (24) در میان مقتولین کسانی از میان صحابه پیامبر (ص) بودند که بعد از کشته شدن، سرشان از تن جدا گردید. (25)

تعداد کشته ها، بنا به نقل ابن قتیبه، یک هزار و هفتصد نفر از انصار و مهاجر و فرزندان آنها و از سایر مردم ده هزار نفر بوده است. (26) او می نویسد تعداد هشتاد نفر از صحابه در این جریان کشته شدند. (27) هیثم بن عدی، تعداد تلفات را شش هزار و پانصد نفر ذکر کرده است. (28) مسعودی نوشته است: نود و چند نفر از قریش، همین تعداد از انصار و چهار هزار نفر کسانی که شناخته شدند. (29) ابن اعثم، از اولاد مهاجرین را یک هزار و سیصد نفر و از اولاد انصار را یک هزار و هفتصد نفر ذکر کرده است، (30) این تعداد افزون بر کشته شدگان از سایر مردم است. این آگاهیها نشان می دهد که شمار زیادی از مردم مدینه در این واقعه کشته شدند و خانه های زیادی غارت شده است. عوانة بن حکم می گوید: هنگامی که آنها از سمت بنی حارثه به داخل شهر آمدند، تنها خانه اسامة بن زید و زنی از حمیر از غارت در امان ماند. آنها با مردم مدینه جنگیدند و آنها را یهودی خطاب می کردند. (31) در جریان حره تنها انصار نبودند که مورد حقد و کینه امویان قرار گرفتند، بلکه تعدادی از خانواده های مهاجران نیز از بین رفتند. در اینجا باید به دو نکته توجه کرد.

1- از لحاظ سیاسی باید گفت که علاوه بر زمینه هایی که در اوایل دهه شصت برای این حمله به وجود آمد، یکی از نکات مهم این بود که مردم مدینه در سال سی و شش در جریان قتل عثمان شرکت داشتند. بنی امیه که سرمایه گذاری زیادی در مورد عثمان کرده بودند، بویژه مردم مدینه را در قتل عثمان یکی از مقصرین اصلی می شناختند، واقعه حره را پاسخی به قتل عثمان عنوان کردند. خود یزید چنین می اندیشید. (32) شاهد دیگر اینکه در دوران پیامبر (ص) ، همین مسلم بن عقبه در غطفان اسیر گردید و زنی از انصار او را خرید و آزاد کرد. وقتی در واقعه حره از او خواستند که به خاطر آن جریان ملاحظه آنها را بکند، گفت: «لکنکم قتلتم عثمان » ، (33) شما عثمان را به قتل رساندید. زمانی که خبر واقعه به گوش یزید رسید، شعر ابن زبعری را که در احد سروده بود، یعنی «لیت اشیاخی ببدر شهدوا» (34) را خواند که اشاره به انتقام گرفتن از انصار به خاطر کشتن قریش در بدر بود. در هنگامی که سپاه شام به مدینه حمله کرد، فریاد می زدند: «یا لثارات عثمان » . (35) مسلم بعد از واقعه حره گفت: اکنون از کشتن قاتلان عثمان دلم شاد گشتم. (36) بعدها عبد الملک به مردم مدینه می گفت: انکم لا تحبوننا و انتم تذکرون یوم الحرة و نحن لا نحبکم ابدا و نحن نذکر مقتل عثمان. (37) شما ما را به خاطر یادآوری واقعه حره دوست ندارید و ما نیز با یادآوری قتل عثمان شما را دوست نداریم.

2- مساله دوم قوت حضور اصل «اطاعت از خلیفه » و «رعایت جماعت » در میان شامیان بود، بطوری که امویان، مردم شام را سخت بدان پایبند کرده بودند. در جریان روانه ساختن آنها به مدینه، از چنین بهانه ای برای فرستادن و تحریک آنها بهره گیری شد. (38) مسلم بن عقبه، که سخت به این اصل معتقد بود، حاضر شد به مدینه حمله کرده و حرمت آن را از بین ببرد. او بعد از این همه کشتارها می گفت: «خدایا تو می دانی که من در مورد هیچ خلیفه ای، نه پنهان و نه آشکار، نافرمانی نکردم و بهترین عمل خویش را بعد از اعتراف به لا اله الا الله، کشتن اهل حره می دانم » . (39) او می گفت: «هیچ چیز برای من دوست داشتنی تر از این نبود که در وقت مرگ پاک شوم و اینک پس از کشتن این نجسها پاک گردیدم » . (40) حصین بن نمیر، جانشین مسلم، که پس از واقعه حره در مسیر مکه به هلاکت رسید، از او نقل کرد که در وقت مرگ می گفت: «اللهم انک تعلم انی لم اشاق خلیفة و لم افارق جماعة قط فاغفر لی » . (41) خدایا تو می دانی که من با هیچ خلیفه ای در نیفتاده و هیچگاه از جماعت جدا نشدم. مرا بیامرز!

در بخش مربوط به قیام کربلا به اثر این نوع انحرافات دینی اشاره شد. گرچه اصل رعایت جماعت و اطاعت از امامت مقبول است، اما رعایت حدود و قیود مذهبی از سوی امام، شرط اطاعت از او است.

منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:33  توسط اطلس ایران وجهان  | 

خلافت ولید و گسترش فتوحات در این زمان

منابع مقاله:

تاریخ سیاسی اسلام ج 1 ، ابراهیم حسن، حسن؛


بسال 86 هجری عبد الملک بن مروان از جهان در گذشت و پسرش ولید بخلافت رسید، دوره خلافت ولید ده سال بود از 86 تا 96 هجری که دوره فتح و گشایش بود و قلمرو دولت اموی از شرق و غرب وسعت یافت.

بدوران ولید سه کس شهرت یافتند و تلاش آنها در فتوحات مسلمانان مؤثر افتاد: قتیبة بن مسلم باهلی، محمد بن قاسم ثقفی و موسی بن نصیر.

قتیبة بن مسلم را حجاج بسال 86 بولایت خراسان گماشت، قتیبه به بلخ هجوم برد دهقانان و بزرگان بلخ باستقبال وی آمدند و همراه وی برفتند و همین که از رود بگذشت پادشاه صغانیان بنزد وی شد و هدایای بسیار داد و قلمرو خود را تسلیم کرد.

بسال 87 قتیبه به بیکند حمله برد و با مردم صغد جنگی سخت کرد و آنها را پراکنده کرد چنانکه از قتیبه خواستار صلح شدند، قتیبه با آنها صلح کرد و یکی را از جانب خویش بولایت آنجا گماشت، اما وقتی قتیبه از آنجا دور شد مردم بیکند عامل وی را بکشتند، قتیبه بسوی آنها بازگشت و شهر را بگشود و غنائم فراوان گرفت و بمرو بازگشت.

بسال 88 هجری قتیبه برادر خود بشار بن مسلم را در مرو گذاشت و بسرزمین کرمینیه ما بین سمرقند و بخارا حمله برد و آنجا را بگشود سپس بسوی بخارا رفت و در فتح آن رنج بسیار دید.اما عاقبت بمقصود رسید و مردم آنجا با وی صلح کردند.

بسال 93 هجری قتیبه شهرهای خوارزم را بصلح گشود سپس به سمرقند حمله برد و پس از جنگی سخت آنرا بگشود و عبد الله بن مسلم را بولایتداری گماشت و بمرو بازگشت.سال بعد در سرزمین فرغانه پیش رفت تا به خجند رسید و با مردم آنجا جنگی سخت کرد و فیروز شد سپس کاشان مرکز فرغانه را بگشود و بمرو بازگشت، هنگام اقامت مرو نامه ای تشویق آمیز از ولید بن عبد الملک بدو رسید.

قتیبه به فتوحاتی که در ماوراء النهر کرده بود بس نکرد بلکه بسال 96 هجری با سپاهی فراوان بحدود چین تاخت، در راه خبر رسید که ولید بن عبد الملک از جهان در گذشت ولی این خبر وی را از پیشروی باز نداشت و تا نزدیک چین برفت و گروهی را به ریاست هبیرة بن مشمرج کلابی بسفارت بنزد پادشاه چین فرستاد، بعد از گفتگوی بسیار پادشاه چین به پرداخت جزیه رضایت داد و قتیبه بمرو بازگشت.

رواج اسلام در ماوراء النهر

قتیبه در اثنای فتوحات خود بسمرقند رسید که در آنجا بت بسیار بود.به اعتقاد بت پرستان هر که بدان تجاوز می کرد بلافاصله می مرد، قتیبه فرمان داد تا همه بتان را بسوختند و بسیاری از بت پرستان مسلمان شدند ولی همینکه سپاه مسلمانان از آن شهر برفت بعضی از آنها مرتد شدند تا قتیبه برای بار چهارم بخارا را گشود و مردمش را بقبول اسلام واداشت.کسانی از مردم بخارا که مسلمان شدند با مخالفت هم وطنان خویش روبرو شدند تا آنجا که ناچار بودند همیشه سلاحی همراه داشته باشند و نمیتوانستند بی سلاح به مسجد یا مکانهای عمومی در آیند، کار بدین حد متوقف نماند بلکه گروهی جاسوس برای شناختن کسانی که مسلمان شده بودند بکار پرداختند.

فاتحان مسلمان برای آنکه مردم را بدین اسلام جلب کنند کوشش بسیار کردند، برای حضور در نماز جمعه جایزه هائی معین کردند و اجازه دادند قرآن را بزبان فارسی بخوانند تا معانی آن آسانتر در دلها جای گیرد.

فتوحات محمد بن قاسم در بلاد سند

محمد بن قاسم بسال 89 هجری پس از آنکه حجاج وسائل کار او را فراهم آورد بولایت سند هجوم برد و تا دیبل که شهریست در ساحل غربی هند و اکنون کراچی نام دارد پیش رفت و آنجا را محاصره کرد و بگشود پس از آن به سوی بیرون رفت و مردم آنجا از وی استقبال کردند.وی همچنان فتوحات خویش را ادامه داد تا برود مهران رسید و در آنجا با داهر پادشاه سندروبرو شد و جنگی سخت شد که داهر کشته شد و پیروانش فراری شدند.

پس از آن برفت تا بمولتان رسید که در جنوب بلاد پنجاب بود مردم آنجا با وی جنگیدند و مغلوب شدند و غنائم بسیار بدست مسلمانان افتاد، در این هنگام خبر وفات حجاج بدو رسید و از مولتان بازگشت و همچنان بکار فتح مشغول بود تا سراسر بلاد سند را بگشود.وقتی بسال 96 هجری ولید بمرد و سلیمان بن عبد الملک بخلافت رسید محمد بن قاسم را فراخواند و یزید بن ابی کبشه را بولایت آن دیار گماشت.

فتوحات اسلام در اندلس

سرزمین اسپانیا زیر تسلط روم بود تا قرن پنجم میلادی که قبایل و اندال بر آن هجوم بردند و از آنوقت این سرزمین و اندلوس یعنی دیار و اندال نام گرفت و عربها آنرا آندلس میخوانند و گاهی نیز نام جزیره را بر آن اطلاق میکنند.

بسال 507 میلادی قبایل ویزی گوت بر آن دیار هجوم بردند و اندالها را به آفریقا راندند و در اندلس دولتی تشکیل دادند.دولت آنها در آغاز کار نیرومند بود اما چیزی نگذشت که کارشان سستی گرفت و دستخوش انحطاط شدند.اشراف و پیشوایان دین نقاط مختلف کشور را به تیول بردند و در قصرهای عالی سکونت گرفتند و اوقات خویش را بتفریح گذرانیدند و صنعت و فلاحت را به بندگان وا گذاشتند که با خفت و خواری می زیستند و بار سنگینی از مالیات ها به دوش طبقه متوسط یعنی کشاورزان و بازرگانان افتاد و مردم تیره روز و بینوا شدند، یهودان به سبب آزار و ستمی که بر آنها میرفت چند بار سر بشورش برداشتند اما موفق نشدند و بسیاری از آنها ناچار دین مسیح را پذیرفتند.

هنگامی که مردم شمال آفریقا زیر تسلط عرب آسوده میزیستند وضع مردم اندلس بدینگونه بود و مردم اسپانیا و مخصوصا یهودان آرزو داشتند که از ظلم حکومت گت ها خلاص شوند.

قدام برای فتح اسپانیا

عربها در نیمه دوم قرن هفتم میلادی برای فتح اسپانیا اقدام کردند و بدوران امپراطور گت، ومبا، که حکومتش از 672 تا 280 م بود به سواحل اسپانیا حمله بردند.بعد از ومبا ارونک بحکومت رسید و بدوران وی قانونی برای شکنجه و آزار یهودان وضع شد.پس از وی اژیکا بقدرت رسید بدوران وی بسال 694 م یهودان توطئه کردند که با کمک عربان مسلط بر شمال آفریقا رژیم سیاسی اسپانیا را واژگون کنند، اما این توطئه کشف شد و بنتیجه نرسید از این رو قانونی برای اجبار یهودان به پذیرفتن مسیحیت وضع شد و هر که تن نمیداد ببندگی گرفته میشد اما چون این روش از صواب بدور بود ثمری بسیار بد داد.

تسلط موسی بن نصیر بر بلاد مغرب

این رخدادها عربها را که از مدتها پیش به انتظار فرصت بودند متوجه فتح اسپانیا کرد.در این اثنا موسی بن نصیر بلاد مغرب را بگشود و تنها شهر سبته که با روئی استوار داشت و کنت ژولیان از طرف گت ها حاکم آن بود باقی ماند.در پایان سال 709 م امپراطور ویتی کا که بعد از اژیکا بحکومت اسپانیا رسیده بود معزول شد و در اوایل سال 710 آشیلا بجایش نشست.عربها ویتی کا را غیطشه مینامند.اشیلا دیری نپائید و در بهار همان سال به دست بزرگان گت و پیشوایان مذهبی معزول شد و رو در یک فرمانده سپاه گت که عربها او را ذریق نامیده اند بجای وی انتخاب شد.او آخرین پادشاه گت بود که در اسپانیا حکومت کرد، بدوران وی حزبی نیرومند به پیشوائی آشیلا بوجود آمد که میخواست سلطنت را بدو بازگرداند و حزبی دیگر از رو در یک حمایت میکرد.

کنت ژولیان حاکم شهر سبته که با رو دریک دشمنی داشت با حزب آشیلا یار شد تا از دست رو در یک خلاص شود، سپس از موسی بن نصیر کمک خواست او نیز فرصت را برای حمله به اندلس مناسب دید و با ولید بن عبد الملک در این باب مشورت کرد.ولید در آغازمردد بود عاقبت بدو اجازه داد اما گفت که احتیاط کند مبادا ژولیان در صدد فریب مسلمانان باشد.موسی، طریف بن مالک را بسال 91 هجری (710) با پانصد کس فرستاد و وی بکمک ژولیان به مرزهای جنوبی اندلس حمله برد و با غنائم فراوان بازگشت، موسی تشجیع شد و سپاهی مرکب از هفت هزار کس که بیشترشان بربران بودند به فرماندهی طارق بن زیاد حاکم طنجه برای تسخیر اندلس فرستاد.

عبور طارق از دریا

طارق بسال 92 هجری با کشتیهای ژولیان از دریا گذشت و در جنوب اسپانیا فرود آمد، در این هنگام رو در یک سرگرم فرو نشاندن انقلابی بود که آشیلا و طرفدارانش در شمال پدید آورده بودند.وقتی از هجوم عرب خبر یافت، خطر را دریافت و برای نجات کشور خویش با شتاب تمام، سپاهی نزدیک بصد هزار فراهم آورد، اگر این سپاه نظم کامل و روحیه خوب داشت سپاه طارق را از میان برمی داشت.

فیروزی طارق در کنار وادی بکه

وقتی طارق از کثرت سپاه دشمن خبر یافت از موسی مدد خواست موسی نیز پنج هزار کس بکمک او فرستاد.طارق بر کنار وادی بکه بسال 92 هجری با سپاه رو در یک روبرو شد و جنگی رخ داد که طارق فیروز شد.از جمله علل فیروزی وی آن بود که دو پسر غیطشه و یارانشان در اثنای جنگ بعربها پیوستند، بعلاوه ژولیان بسیاری از سپاهیان رو در یک را بسوی خود جلب کرد و در سپاه وی نفاق و تفرقه انداخت.

طارق پس از این فیروزی بتسخیر شهرهای اسپانیا پرداخت و بر اشبیلیه (1) و قرطبه (2) و طلیطله (3) استیلا یافت، گتها این شهرها را خالی کرده بودند و تنها یهودان در آن مقیم بودند که طارق در انجام مراسم دینشان آزادشان گذاشت.

وقتی موسی بن نصیر از فیروزی طارق خبر یافت غیرتش تحریک شد و خواست افتخار فتح اندلس نصیب وی شود و از غنائم آن سهمی ببرد، سپاهی فراوان برای تکمیل فتح اندلس فراهم آورد و نامه ای بطارق نوشت که هر کجا هست بماند تا وی برسد.اما طارق پس از مشورت با سران سپاه از اطاعت وی سر پیچید زیرا وقفه جنگ مسلمانان را بخطر می انداخت و به گتها فرصت می داد که دست و پای خود را جمع کنند از اینرو فتوحات خود را ادامه داد تا به طلیطله رسید.

موسی بن نصیر با سپاه خود بسال 93 هجری به اسپانیا رفت و اشبیلیه را که مردمش شوریده بودند پس از یکماه محاصره بگشود و از آنجا بسوی ماردا (4) رفت و آن جا را بگشود و همچنان پیش رفت تا بطارق رسید و او را بسبب نافرمانی سرزنش کرد و اموال و نفایسی را که بغنیمت برده بود از او مطالبه کرد و بزندانش انداخت.

طارق از زندان نامه ای بولید نوشت و از وضع خویش شکایت کرد.ولید نامه ای بموسی نوشت و فرمان داد که طارق را رها کند و او را بکارش باز برد.پس از آن موسی و طارق بسوی شمال اندلس رفتند و سرزمین ارغونه (5) و قشتاله (6) و کاتالونی (7) را گشودند و بر سرقسطه (8) و برشلونه (9) 6) تسلط یافتند و به پیشروی ادامه دادند تا بجبال البرت رسیدند و فتح شبه جزیره اسپانیا بجز نواحی کوهستانی شمال غربی که بزرگان گت بدان پناه برده بودند بپایان رسید.

مطامع موسی بحدود جبال البرت محصور نماند، تصمیم گرفت فتوحات خود را در جنوب فرانسه ادامه دهد و بطرف شرق پیش رود تا بقسطنطنیه رسد که عربها از فتح آن عاجز مانده بودند و دریای سفید را در حوزه نفوذ عرب در آورد.وقتی ولید از قصد وی خبر یافت فرمان داد که از پیشروی چشم بپوشد و موسی و طارق را بنزد خویش خواند، زیرا نمی خواست که مسلمانان را در خطر بیندازد، بعلاوه بیم داشت که اگر موسی فتوحات خود را به پایان برد نفوذش فزونی گیرد و هوس استقلال کند موسی بفرمان خلیفه بسوی دمشق حرکت کرد اما پیش از وصول وی ولید بیمار شد، بیماری ای که از آن در گذشت.سلیمان بن عبد الملک که ولیعهد بود از موسی خواست راه دمشق را آهسته تر بسپرد تا پیش از رسیدن وی ولید مرده باشد زیرا میخواست غنیمت ها و هدیه ها که همراه موسی بود نصیب وی شود اما موسی این دستور را نپذیرفت و سلیمان کینه او را در دل گرفت و وقتی بخلافت رسید او را بمعرض بازخواست برد.

فرمانداری عبد العزیز بن موسی در اندلس

وقتی موسی میخواست بسوی دمشق حرکت کند پسر خویش عبد العزیز را بفرمانداری اندلس انتخاب کرد عبد العزیز امور حکومت را بنظام برد و انجمنی تشکیل داد تا احکام و قوانین متناسب با وضع مردم را تنظیم کنند.بزراعت و اصلاح راهها توجه کرد و مظالم گت ها را از میان برد و مالیاتهای سنگین را تخفیف داد و طبقات مردم را بی رعایت دین و نژاد مساوات بخشید و مردم را به دین و مال و جان امان داد و عربها را بآمیزش و ازدواج با بومیان ترغیب کرد خود او نیز با بیوه رودریک که بر دین خویش بود ازدواج کرد.

بواسطه افراط عبد العزیز در جلب رضایت مسیحیان دشمنانش بنزد سلیمان بن عبد الملک از او بد گفتند و سلیمان در صدد قتل او برآمد بعلاوه خلیفه بیم داشت که اگر عبد العزیز زنده بماند بانتقام پدر خویش بر او بشورد.پس از قتل عبد العزیز، سپاهیان آندلس سردار خویش ایوب بن حبیب را بفرمانداری اندلس برداشتند.وی قرطبه را جایگاه خویش کرد و بعدل و داد پرداخت ولی فرمانروایی وی دیر نپائید زیرا فرمانروای افریقیه که در انتخاب فرمانروای اندلس دخالت داشت با انتخاب وی موافق نبود از اینرو معزل شد.

جنگهای عرب در آنسوی پیرنه

چنانکه گفتیم فتوحات عرب از جبال البرت تجاوز نکرد تا به سال 100 هجری سمح بن مالک خولانی به فرمان روائی اندلس رسید و فتوحات عرب را از سرگرفت و از جبال البرت گذشت و بر ولایت سبتمانیا و پروونس حمله کرد و پس از آن بر ناحیه اکیتانیا در جنوب رودخانه لوار هجوم برد و تولوز را که عربها آن را طلوشه مینامند محاصره کرد.دوک اکیتانیا، اودو، بمقابله سپاه عرب شتافت و جنگی سخت میان دو گروه رخ داد که در اثنای آن سمح با بیشتر مردانش کشته شدند.پس از وی عبد الرحمن غافقی سالار سپاه شد و باقیمانده سپاه را به شهر نربونه (10) برد.

بسال 104 هجری عنبسة بن سحیم کلبی فرمانروای اندلس شد و بسوی سرزمین گل حمله برد و بر سبتمانیا تسلط یافت و بحوزه رون رسید و در ناحیه برغندیه (بورگنی) تالیون پیشرفت و آن را بگشود ولی در اثنای بازگشت کشته شد و سپاه عرب بناچار بسوی نربونه عقب نشست.این رخداد بسال 107 هجری بود.پس از آن به سبب فتنه هائی که در داخله آندلس رخ داد چهار سال فتوح عرب متوقف ماند تا بدوران هشام بن عبد الملک که عبد الرحمن غافقی بفرمانروائی اندلس رسید (111 هجری) و کار آن سرزمین را بنظام آورد و امور اداره و سپاه را سامان داد و برای جنگ آماده شد و با هشت هزار سپاه بسرزمین گل هجوم برد و دوک نشین اکیتانیا را تصرف کرد.

جنگ تور

دوک اکیتانیا از فرنگیان کمک خواست، شارل مارتل سپاهی فراهم آورد و در نزدیکی پواتی یه (11) با عربها روبرو شد و جنگی میان دو سپاه رخ داد که به نام جنگ تور (12) معروف است.غنائمی که سپاه عرب پیش از این جنگ در اکیتانیا به دست آورده بود چندان زیاد بود که عبد الرحمن بیم داشت حرکت سپاه را کند کند و آنرا پشت سر گذاشته بودند، زد و خورد میان عبد الرحمن و شارل هشت روز طول کشید.روز آخر جنگ تا غروب ادامه داشت.روز بعد مسلمانان به دشمنان حمله بردند و نزدیک بود شاهد ظفر رخ نماید که ناگهان این خبر شیوع یافت که دشمن غنائم آنها را غارت کرده است، مسلمانان بی اختیار برای حمایت اموال خویش عقب نشستند و صفهایشان بهم خورد، عبد الرحمن بوسیله تیری کشته شد، تفرقه در مسلمانان افتاد و اختلاف میان سرداران سپاه رخ داد و بناچار در تاریکی شب بی خبر دشمنان، راه خویش گرفتند و عقب نشستند، شارل مارتل از بیم آنکه مبادا مسلمانان تدبیری بکار برده باشند باقیمانده آنها را تعقیب نکرد.

جنگ تور از حادثات فاصل تاریخ است اگر در این جنگ عربها فاتح شده بودند اروپا بروی آنها گشوده میشد و اسلام در آنجا رواج مییافت.پس از این جنگ عربها در صدد حمله بسرزمین فرنگ نیفتادند و بتدریج بسوی اندلس بازگشتند و آنسوی البرت جز ناحیه سبتمانیا در دست آنها نماند و جنگهائی که بعد از آن کردند، اهمیت چندان نداشت.

تأثیر فتح در اندلس

فتح اسلام، وضع کشور اندلس را بهبود بخشید، مردم اسپانیا دو گروه بودند گروهی از این تغییر فائده بردند و گروهی دیگر زیان دیدند.سیاست اقتضا می کرد درباره کسانی که در کار فتح با عرب ها کمک کرده بودند حقوق خاصی منظور شود، از جمله ژولیان که با کمکهای خود فتح اندلس را آسان کرده بود دوباره فرماندار سبته شد و املاک فرزندان غیطشه بآنها پس داده شد.

در اسپانیا پیش از فتح عرب مساوات برقرار نبود امتیازات اجتماعی مردم را بطبقات مختلف تقسیم کرده بود: طبقه اول اشراف و پیشوایان مذهب بودند، طبقه دوم یهودان بودند و طبقه سوم را بندگان و کشاورزان وابسته بزمین تشکیل میدادند.

اشراف

اشراف از فتح عرب سودی نبردند بسیاری از بزرگان اسپانیا به سوی شمال گریختند، پیشوایان دین نیز چنین بودند و بسیاری از آنها به نواحی شمال گریختند که عربها هنوز بدان نرسیده بودند.طبیعی بود که اموال اینگروه بدست فاتحان افتاد، فتح عرب مایه ذلت و خواری آنها شد زیرا پیش از آن زندگانی را بعیش و نوش میگذرانیدند.

یهودان

یهودان، عرب ها را با خودشان هم نژاد می شمردند و آنها را مایه نجات از ظلم و آزار دیرین میدانستند.از اینرو مطیع آنها شدند و برایشان جاسوسی میکردند و در ضمن جنگها نقطه های مقاومت را نشان میدادند و از وضع زمینها خبردارشان میکردند.عربها به یهودان پرداختند و حق تجارت و مالکیت را که پیش از فتح نداشتند، برای آنها مقرر داشتند.از اینرو وضع یهودان بهبود یافت و نیرومند شدند.تاریخ اسپانیای اسلامی نام بسیاری از یهودان را ضمن معاریف علم و ادب و طب و فلسفه، یاد میکند زیرا یهودان در پناه عربهای فاتح و آسوده و آزاد میزیستند.

بندگان و کشاورزان

بندگان و کشاورزان وابسته به زمین که همانند بندگان بودند عرب های فاتح را به خوبی پذیرفتند، زیرا انتظار داشتند بدست آنها از آن قیدها که نتیجه ستم گت ها بودرهائی یابند.بسیاری از آنها باسلام گرویدند و از پاره ای امتیازها که سابقا از آن محروم بودند برخوردار شدند.از جمله اینکه بعضی زمینها را برای خودشان بکارند بشرط آنکه بابت آن خراجی بدولت بپردازند.

دولت عرب هم خود را برای آرامش اسپانیا مصروف داشت، مردم را به تبعیت اسلام مجبور نکرد و قوانین و رسوم سابق را محترم داشت از اینرو مردم اسپانیا تسلط عرب را آسان پذیرفتند زیرا اعتدال و ملایمتی را که میخواستند در آن یافتند

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:29  توسط اطلس ایران وجهان  | 

خلافت سلیمان بن عبد الملک

منابع مقاله:

تاریخ سیاسی اسلام ج 1 ، ابراهیم حسن، حسن؛


سلیمان بن عبد الملک پس از ولید به سال 96 هجری به خلافت رسید.پیش از این گفتیم که در عهد ولید دولت اموی از شرق و غرب وسعت گرفت.در عهد سلیمان فقط جرجان و طبرستان بدست یزید بن مهلب امیر مشرق گشوده شد، قسطنطنیه نیز در محاصره افتاد.

ولید در زندگانی خویش سپاهی برای حمله بقسطنطنیه فراهم آورده بود و پیش از آنکه سپاه را بفرستد مرگش در رسید، وقتی سلیمان بخلافت رسید سپاه را بمرج دابق فرستاد که در شمال شام بود و نزدیک حلب.در آنوقت انستاسیاس دوم امپراطور روم شرقی بود.وی برای دفاع از پایتخت خویش آماده شد و سپاهی بسرحد شام فرستاد که از وصول آذوقه و کمک بسپاه مسلمانان جلوگیری کند اما این سپاه کاری از پیش نبرد، در آسیای صغیر یکی از مردم روم شرقی بنام لئوایشوریانس که طمع سلطنت داشت بمسلمانان پیوست و با مسلمة بن عبد الملک امیر سپاه اسلام متحد شد پس از آن مسلمانان بر شهرهای آسیای صغیر یکی پس از دیگری تسلط یافتند تا از دریا گذشتند و بباروی قسطنطنیه رسیدند.نیروی دریائی مسلمانان نیز از شام و مصر بدانها پیوست و در محاصره قسطنطنیه شرکت کرد ولی لئوکه سابقا با مسلمانان یار شده بود از آنها جدا شد و خود را بجای انستاسیاس که منفور مردم بود امپراطور روم نامید.محاصره قسطنطنیه از طرف دریا سخت شد و نیروی دریائی مسلمانان بپایتخت حمله برد، اما آتش یونانی بسیاری از کشتیهای آنها را تلف کرد بعلاوه آذوقه آنها تمام شد و دچار گرسنگی و بیماری شدند.

بدینسان حمله مسلمانان به قسطنطنیه نتیجه نداد، چنانکه حمله ای که به دوران معاویه بدین شهر کرده بودند مفید نیفتاده بود.

به روزگار سلیمان عیاشی و خوش گذرانی در دربار رواج یافت و فساد در آنجا رخنه کرد.خلیفه خواجه های بسیار در قصر خود نگاه می داشت.این رسم بوالیان و امیران نیز سرایت کرد زیرا مردم پیرو پادشاهان خویشند.بعلاوه سلیمان درباره ولایتداران خود ملاحظات خصوصی داشت .بعضی را اهمیت می داد و برای از میان بردن بعضی دیگر میکوشید.از جمله کسانی که سلیمان بر ضد آنها بود محمد بن قاسم ولایتدار نواحی هند بود و قتیبة بن مسلم ولایتدار ماوراء النهر و موسی بن نصیر ولایتدار اندلس و خانواده حجاج که در عراق میزیستند.

سلیمان، حجاج و کسان و عاملان او را دشمن می داشت تا آنجا که حجاج بیم داشت ولید پیش از او بمیرد و او بدست سلیمان بیفتد.دشمنی سلیمان با حجاج از آنرو بود که وقتی ولید با او برای عزل سلیمان از ولیعهدی و انتخاب پسر خود عبد العزیز گفتگو کرد حجاج با فکر او موافقت کرد، و چون سلیمان بخلافت رسید یزید بن ابی کبشه را بولایت سند انتخاب کرد وی محمد بن قاسم را که خواهرزاده حجاج بود گرفت و به بند کرد و بعراق فرستاد، مردم سند بر محمد بگریستند، وقتی بعراق رسید او را در واسط محبوس کرد و صالح بن عبد الرحمن او را شکنجه کرد تا جان داد و زندگی این سردار بزرگ به اقناع هوس خلیفه که اعمال بزرگ او را فراموش کرده بود بپایان رسید.

قتیبة بن مسلم نیز مبغوض سلیمان بود زیرا او نیز با فکر ولید درباره عزل سلیمان ازولیعهدی موافقت کرده بود، بیمهری خلیفه با موسی بن نصیر از آنرو بود که وقتی پیش از مرگ ولید بدو پیغام داد آهسته بسوی پایتخت حرکت کند نپذیرفت و بشتاب بنزد خلیفه رفت.

دوران خلافت سلیمان بیش از دو سال نبود و بسال 99 هجری در گذشت.سلیمان بر خلاف ولید مردی فصیح بود و اشتهائی وافر داشت و زن و غذا را دوست میداشت.درباره وفات او گفته اند که روزی حله و عمامه ای سبز پوشید و در آئینه نگریست و گفت: من پادشاه جوانم، یکی از کنیزانش بدو نگریست و شعری خواند بدین مضمون که انسان جاودانی نیست و تو نیز عیبی نداری جز اینکه فنا خواهی شد، یکهفته بعد سلیمان از جهان درگذشت.

منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:28  توسط اطلس ایران وجهان  | 

خلافت و اقدامات عمر بن عبد العزیز

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


برای مورخانی که با خلفای اموی سر و کار دارند، شخصیت عمر بن عبد العزیز که از سال 99 تا 101 هجری خلافت کرد برجسته می نماید. زیرا در مقایسه با آنها و البته نه دیگران، او از ویژگیهایی برخوردار بود. ابن اثیر می گوید با مطالعاتی که در روش ملوک دارد، بعد از خلفای راشدین کسی نیکوتر از سیرت او نیافته است. (1) معمولا وی را به عنوان پنجمین خلیفه از خلفای راشدین می شمرند. (2) احتمالا این نقل از امام باقر (ع) نیز درست باشد که او نجیب بنی امیه است! (3) گفته شده او زمانی که در مدینه حاکم بود، با علمای حدیث و فقه حشر و نشری داشته و لذا خود نیز عالم به حدیث و فقه بوده است. (4) گرچه خود او می گفت این علم را تنها زمانی که در مدینه بوده داشته، اما وقتی به شام رفته[به خلافت رسیده]همه آنها را فراموش کرده است! (5) بیشترین زحمت را برای رساندن او به خلافت، رجاء بن حیوة متحمل شد که یکی از علمای وابسته به دربار امویان بود (6) و پیشتر درباره او اشاراتی داشتیم.

برای شناخت این خلیفه و سیاستی که او در جامعه اسلامی در پیش گرفت- صرف نظر از اینکه آیا در کردار خویش انگیزه سیاسی داشته یا دینی- می توان به یک نکته مهم توجه داشت و آن اینکه عمر بن عبد العزیز کوشید تا وضع متعادلی در جامعه ایجاد کرده و حکومت خویش را نه بر پایه فشار و استبداد، بلکه بر اساس این تعادل قرار دهد. سمت اصلی این تعادل توجه داشتن به ارزشهای مقبول در جامعه اسلامی است. رعایت احکام و سنن دینی، حفظ حرمت شخصیتهای محبوب- لااقل برای برخی از گروهها- واداشتن عمال به دست کشیدن از ظلم و اجحاف به مردم و ارائه یک تصویر مذهبی از خلافت خود. به احتمال عمر بن عبد العزیز بر این باور بود که وضع موجود به رعت سبب نابودی امویان خواهد شد و تنها یک اصلاح اساسی است که می تواند اوضاع را به نفع امویان تثبیت کند. به هر روی بهتر است مروری بر برخوردهای او با گروهها داشته باشیم. در اینجا می کوشیم تا این برخورد را در ابعاد مختلفش نشان دهیم.

مواجه با شیعیان، مقدم داشتن عنوان فوق بر عناوین دیگر بدین معنا نیست که عمر بن عبد العزیز تمایل بیشتری به رفتار مناسب با شیعیان داشت. در عین حال گفتنی است که برخی از منابع متمایل به شیعه کوشیده اند تا این تمایل او را احتمالا تا سرحد اعتقاد اصیل او به امام علی (ع) نشان دهند. شاید هم در ذکر این برخوردها قصد آن داشته اند تا نشان دهند خلفای دیگر به حقوقی که عمر بن عبد العزیز برای اهل بیت می شناخته، بی توجهی کرده اند. از جمله اقدامات عمر دوم، حذف سنت زشتی بود که خلفای اموی، از معاویه (7) به بعد، آن را ترویج می کردند و آن دشنام دادن به امام علی (ع) بود که در خطبه ها به صورت رسمی و عمومی صورت می گرفت. گفته شده او نیز در اوان زندگی خویش چنین عملی را انجام می داد. اما پس از چندی متوجه خطای خویش شد و پس از آن همیشه از امام علی (ع) به نیکی یاد می کرد. (8) او با به دست گرفتن خلافت نه تنها خود این سنت را ترک کرد، بلکه به همه عمال خویش نوشت که چنین کاری را ترک نمایند. (9) در هر حال طبق مصادر تاریخی در اینکه عمر بن عبد العزیز چنین کاری را صورت داده تردیدی وجود ندارد. (10) در این باره شاعر شیعی، کثیر عزه، اشعاری در مدح عمر بن عبد العزیز و در حضور او خواند و از جمله گفت:

ولیت فلم تشتم علیا و لم تخف

بریا و لم تتبع مقالة مجرم

تکلمت بالحق المبین و انما

تبین آیات الهدی بالتکلم (11)

کار حکومت را به دست گرفتی و علی را دشنام ندادی، از هیچ چیز نهراسیده و گفتار هیچ مجرمی را در پی نگرفتی. تو آشکارا، به حق سخن گفتی و آیات خدا با این سخن گفتن روشن گردید.

آنچه در برخی از نقلها آمده، نشان می دهد که او بتدریج شناختش در حق امام علی (ع) فزونی یافته است، بخصوص اینکه او در خزائن شام نامه های امام علی (ع) را نیز یافته و آنها را برای مردم ظاهر کرده است. (12) از او نقل شده که می گفت: «ازهد الناس فی الدنیا علی » . (13) در اینکه آیا واقعا جرات ابراز این برخورد را، در حالی که در میان امویان بوده و با کمک آنها بر سر کار آمده، داشته است یا نه، نمی توان قضاوت صریح کرد. هر چند اگر همه نقلها در این باب کنار هم گذاشته شود، احتمال صحت در آن وجود خواهد داشت. این برخوردها در حالی است که ولید بن عبد الملک بر روی منبر در برابر حدیث منزلت از رسول خدا (ص) ، نقل می کرد که به علی (ع) فرمود: منزلت تو نسبت به من، همانند قارون نسبت به موسی است! (14) روایتی دیگر از احترام وی به امام باقر (ع) حکایت می کند. (15)

مورد دیگر مساله باز گرداندن فدک به فاطمیان بود. فدک از جمله غنائمی بود که بدون جنگ به دست آمد و به صورت خالصه رسول الله (ص) شد و حضرت آن را به فاطمه- علیها السلام- دادند. اما بعدها به دلایل واهی از او گرفته شد. بازگرداندن فدک به علویان نشانه ای بر بطلان رای خلفای اول و دوم بود. این در حالی است که عمر بن عبد العزیز خود را پایبند فقهی می کرد که بخش عمده آن سیره خلیفه دوم بود. چنین حرکتی از سوی او توسط بعضی از محققین این گونه تعبیر شده که او چنانکه گفته شده، تابع خلیفه دوم نبوده، بلکه از خود نیز آرایی داشته است. (16) ابن اثیر کوشیده با بی توجهی و حتی ایجاد گمراهی در اینکه فدک در عصر خلفای راشدین در دست چه کسی بوده، انحراف را از زمان معاویه مطرح کند که او فدک را به مروان بن حکم بخشید!در حالی که طبق نقلهای صریح دیگری این عمل از سوی عثمان سر زد. چنان که در آوردن آن از دست اهل بیت از همان ابتدای خلافت خلیفه اول بود. در عین حال ابن اثیر می نویسد: زمانی که عمر بن عبد العزیز بر سر کار آمد، آن را به دست اولاد فاطمه (ع) داد که بعدها باز از آنها گرفته شد، گرچه مامون به آنها بازپس داد. (17)

عنایت او به فرزندان فاطمه (ع) از اخبار دیگری نیز به دست می آید. زمانی به والی خویش در مدینه نوشت تا ده هزار دینار را در بین اولاد علی بن ابی طالب (ع) تقسیم کند. والی در پاسخ نوشت که او در میان قبایل مختلفی فرزند دارد. خلیفه به او نوشت تا پول را در میان اولاد علی (ع) از فاطمه تقسیم کند. (18)

ابو الفرج اصفهانی نمونه هایی از توجه او را نسبت به عبد الله بن حسن بن حسن بن علی (ع) آورده است (19) زمانی که خلیفه در این زمینه مورد اعتراض قرار گرفت، گفت که به طور موثق از رسول الله (ص) شنیده که: «انما فاطمة بضعة منی یسرنی من یسرها» . و سپس نیز گفت: «لیس احد من بنی هاشم الا و له شفاعة » . (20) زمانی نیز که یکی از موالی امام علی (ع) نزد او آمد، و پس از معرفی خود، خلیفه او را شناخت، روی زمین نشست و گفت: «انا و الله مولی علی » . و پس از آن این حدیث را از رسول الله (ص) نقل کرد: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه » . (21)

شدت و غلظت این نقلها با توجه به موقعیت خلیفه، تردیدی ایجاد می کند هر چند ضعیف. اما شیعیان بعدها به خاطر چنین حرکاتی از عمر بن عبد العزیز، که به تواتر شنیده بودند، کوشیدند تا با اشعاری او را بستایند. سید رضی- رحمة الله علیه- در شعری می گوید:

یابن عبد العزیز لو بکت العین

فتی من امیة لبکیتک

غیر انی اقول انک قد طبت

و ان لم یطب و لم یذک بیتک

انت نزهتنا عن السب القذ

ف فلو امکن الجزاء جزیتک (22)

ای فرزند عبد العزیز!اگر بنا باشد چشم بر یکی از جوانان بنی امیه بگرید، بر تو خواهد گریست. من می گویم که تو پاک شدی، گرچه خاندان تو پاک نشده است. تو ما را از دشنام و تهمت پاک گردانیدی، اگر ممکن بود تو را پاداش می دادم.

باید توجه به این نکته نیز داشت که اصولا جانشینان امویان، کسانی جز علویان نبودند. اعتنای به آنها و فرونشاندن خشم و کینه پیشین آنها، می توانست در مجموع را حرکت اصلاحی عمر دوم، به قصد تثبیت بنی امیه کار ساز باشد. درست در همین زمان دعوت بنی هاشم، که البته هدایت کننده آن بنی عباس بودند، آغاز شد، عمر بن عبد العزیز کوشید تا چنین زمینه هایی را از بین برده و با معقول کردن حکومت تداوم دولت امویان را ضمین کند.

برخورد با خوارج، گروه دیگری نیز که خطر عمده ای برای امویان محسوب می شدند، خوارج بودند. کسانی که همواره با شورشهای خویش برای حاکمان اموی دردسر ایجاد می کردند و آنها هیچگاه نتوانستند خوارج را به طور کامل قلع و قمع کنند. در سال صد هجری خوارج در عراق خروج کردند و پس از درگیری با سپاه اعزامی حاکم عراق، آنها را شکست دادند. پس از مدتی مجددا سپاهی اعزام گردید. در عین حال عمر بن عبد العزیز مطابق همان سیاست پیشین خویش به رهبر خوارج، که شخصی به نام بسطام از قبیله بنی یشکر بود، نوشت: به من خبر رسیده که تو به خاطر خدا و رسول خروج کرده ای. تو در این باره از من اولاتر نیستی. بیا با یکدیگر مناظره کنیم. اگر حق با ما بود، تو نیز همانند سایر مردم آن را بپذیر و اگر حق با توست، ما در کار خویش نظر خواهیم کرد. بسطام پذیرفت و دو نفر را برای مذاکره فرستاد.

طبری در این نقل، جز بحث کوتاهی در مورد اینکه از نظر خوارج بیعت با یزید بن عبد الملک صحیح نیست و پاسخ عمر بن عبد العزیز به اینکه این کار به دست او نبوده و باید بیشتر فکر کند، بحث را خاتمه داده است. او همچنین آورده به همین سبب بود که آل مروان از ترس او را مسموم کردند. (23) اما مسعودی روایت خویش را به صورت مستند و مفصل آورده است. خوارج ضمن تایید اینکه سیرت خلیفه مطابق عدل و احسان است (حداقل به صورت جدل) به او می گویند که در این صورت او مخالف رفتار خاندان خود عمل کرده و کار آنها را ظلم می داند. پس اگر چنین است، باید آنها را لعن کرده و از آنان بیزاری بجوید. عمر کوشید تا با مثالی به صورت جدل آنها را محکوم کند. او گفت: آیا آنها ابوبکر و عمر را قبول دارند. خوارج گفتند: آری. عمر گفت: ابوبکر با مرتدین جنگ کرد و اسیر گرفت. اما زمانی که عمر بر سر کار آمد، اسرا را آزاد کرد. یعنی کار ابوبکر را اشتباه دانست. اما آیا از آنها بیزاری جست. خوارج گفتند: خیر. او نمونه دیگری از رفتارهای متضاد خود خوارج را مثال زد و همین پرسش را کرد که آیا آنها از یکدیگر بیزاری جسته اند؟او گفت که به همین دلیل او نیز حاضر نیست خاندان خود را لعن کند و از آنها بیزاری بجوید. یکی از دو خارجی پذیرفت و نزد خوارج برنگشت، اما دیگری بازگشت. مسعودی در ادامه می افزاید که اخبار دیگری نیز در مورد روابط بین عمر بن عبد العزیز و خوارج وجود دارد. همچنین مناظرات و نیز رد و بدل شدن نامه هایی چند، که آنها را در کتاب خویش به نام اخبار الزمان و کتب دیگر خود آورده است. (24)

روشن است که این اعمال و حرکات در طول دو سال و اندی حکومت، بر طبق یک سیاست معین صورت می گرفته تا خوارج انگیزه لازم را برای تحرک از دست داده و مزاحم آرامش جامعه نشوند.

برخورد با ظلم و اجحاف به مردم، حرکت دیگر عمر بن عبد العزیز در مورد کاهش فشاری بود که از ناحیه حکام بر مردم اعمال می گردید. بخصوص بدبینی مردم سبت به حکومت، که همیشه صفراء و بیضاء غنائم را برای خود بر می داشته و زمینهای زیادی را در ملک خویش در آورده بودند، می توانست انفجاری را در جامعه ایجاد کرده و مردم را به سمت مخالفین- اعم از خوارج یا شیعیان و یا قیامهایی نظیر قیام عبد الرحمان بن اشعث- سوق دهد. لذا خلیفه از بنی امیه شروع کرد و آنچه را آنها از دیگران غصب کرده بودند، از آنها باز پس گرفت و به صاحبانش داد. (25) در عین حال احتیاط را از دست نداد و از آنچه از املاک در دست امویان بود، چیزی نگرفت و حتی بر عطایای شامیان، که پشتوانه اصلی حکومت بنی امیه بودند، افزود. در حالی که بر عطایای عراق چیزی زیاد نکرد. (26) روشن است که او نمی خواست و نمی توانست این کار را انجام دهد. زیرا در آن صورت بنی امیه از ریشه جدا می شدند. اما در کنار آن امکان داشت تا فشار از روی دوش دیگران برداشته شود. از کسانی که فشار و حقارت را تحمل می کردند، مردم عراق بودند. نه تنها موالی ایرانی که همیشه- جز در حکومت امام علی (ع) - مورد ظلم و تحقیر قرار گرفته بودند، بلکه عربهای عراق نیز در حاکمیت حجاج و اصولا بنی امیه فشار زیادی را متحمل شده بودند.

طبری نامه ای را نقل کرده است که عمر بن عبدالعزیز درباره اهل کوفه به والی آن نوشته است: آنها در معرض بلا و فشار و ستم در معرض سنت خبیثه حکام سوء بوده اند، در حالی که قوام دین به عدل و احسان است. سپس به حاکم کوفه دستور داد تا از مردم بینوا به اندازه طاقتشان گرفته و حتی از ثروتمندان جز خراج چیزی نگیرد. از مردم مزد مالیات بگیران را نگیرند، هدایای نوروز و مهرگان و پولهایی را که تحت عنوان دراهم النکاح یا ثمن الصحف و یا اجور البیوت گرفته می شد، مطالبه نکنند. همچنین از کسانی که مسلمان شده اند خراج نگیرند. (27)

نامه فوق نشان می دهد که حکام بنی امیه تحت عناوین مختلفی به غارت مردم می پرداختند و حتی از آیینهای محلی زردتشتیان، که جشن نوروز و مهرگان بود، سوء استفاده می کردند و از آنها هدایایی در این روزها طلب می کردند. کاری که منصور عباسی نیز تنها به همین هدف، یعنی گرفتن هدایای نوروزی، انجام می داده و امام کاظم (ع) اهمیت دادن به این روزها را بقایای آثار زردتشتی می دانست. (28)

نکته مهم دیگر، گرفتن خراج و جزیه از کسانی بود که حتی اسلام آورده بودند. این کار را حجاج معمول کرده بود تا جبران کمبودهای بیت المال را بکند. زیرا با مسلمان شدن تعداد زیادی از مردم و کاهش خراج، او دچار مشکلات مالی شده بود. اما عمر بن عبد العزیز با رفع جزیه از کسانی که مسلمان شده اند- چیزی که سبب اصلی پیوستن عده زیادی از موالی به عبد الرحمان بن اشعث شده بود- سعی کرد تا از به وجود آمدن مجدد این شورشها جلوگیری کند. در ظاهر نیز برداشتن خراج و جزیه از تازه مسلمانان موجب گسترش اسلام می گردید. در سال 77 که بکیر بن وشاح، علیه امیة بن عبد الله، والی خراسان، شورش کرد (آن زمان امیه به بخاری برای جنگ رفته بود و این طرف، بکیر علیه او در خراسان قیام کرد) وحشت داشت که مبادا تعداد نیروهایش اندک باشد و نتواند در برابر امیه ایستادگی کند. اما به او گفته شد که کافی است منادی او در میان مردم ندا دهد که هر کس اسلام را پذیرفت، از خراج بخشوده خواهد بود، در آن صورت خواهد دید که پنجاه هزار نفر که در اطاعت بهتر از دیگران هستند، به سراغ او خواهند آمد. (29)

آشکار است که چگونه در حکومت حجاج عملا با این سختگیری رشد اسلام متوقف گردید بود. عمر بن عبد العزیز در سیاستی که در پیش گرفته بود، همین اقدام را کرد. زمانی که دو نفر از خراسان نزد او آمدند، یکی عرب و دیگری از موالی، آنکه از موالی بود به او گفت ای خلیفه!بیست هزار نفر از موالی در کنار اعراب به جنگ با کفار مشغولند، در حالی که سهمی از غنائم به آنها داده نمی شود. نظیر همین تعداد نیز از اهل ذمه مسلمان شده اند، اما خراج همچنان از آنان گرفته می شود. عمر بن عبد العزیز به حاکم خراسان، جراح بن عبد الله، نوشت هر کس به سوی قبله می ایستد، خراج را از او بردارد. مردم نیز به سرعت به اسلام روی آوردند. (30) در مورد بربرهای مغرب نیز نظیر همین برخورد صورت گرفته که بلاذری آن را نقل کرده است. (31)

در میان خطبه ها و نامه هایی که از او نقل شده، نمونه های فراوانی از توجه به مسائل دینی و زهد دیده شده است. گرچه ممکن است در این باره افراط فراوان شده باشد، تا لااقل دفاعی از بنی امیه در مجموع صورت بگیرد، اما به طور کلی نمی توان منکر آنها گردید. (32) دیده شده او را تا سرحد اولیا بالا برده اند، اما واقعیت این است که او تنها در قیاس با سایر حکام اموی می تواند مورد توجه قرار بگیرد. او بالاخره در میان یک خاندان اموی حکومت می کرد و تلاشش برای استحکام چنین نظامی بود. خالد بن ربعی نقل کرده که من در تورات خوانده ام آسمانها و زمین چهل روز در سوگ عمر بن عبدالعزیز گریه می کنند. (33) پیداست که از این طریق نیز حتی در ساختن ضیلت برای او تلاش شده است.

از جمله تلاشهای علمی عمر بن عبدالعزیز این بود که مساله کتابت حدیث را برای اولین بار به عنوان خلیفه مطرح کرد. گرچه بعدها نیز دیگران بی توجهی کردند. او به امرای لشکری خودنوشت تا علم علمای خود را برای او بنویسند. (34) زهری که همدوره با عمر بن عبد العزیز و از علمای وابسته به امویان بود، اولین کسی است که نوشتن حدیث را آغاز کرد. (35) او خود می گوید که عمر بن عبد العزیز به او دستور نوشتن احادیث و فرستادن نسخه های آن احادیث را به شهرها داده است. (36) در نقل دیگری آمده که او به ابوبکر بن محمد بن حزم انصاری که از محدثین و حاکم مدینه از طرف عمر بن عبد العزیز بود، نوشت: هر چه از احادیث پیامبر (ص) نزد او هست، نوشته و نیز آنچه از عمر نقل شده نیز ضمیمه آن کند و برای او بفرستد. زیرا وحشت دارد که احادیث پیامبر (ص) از بین برود. (37) او شبیه همین مطلب را به مردم مدینه نیز نوشته است. (38)

به هر حال هر چند این حرکت مثبتی بود، اما چنانکه در جای دیگر مفصلا آورده ایم، حتی تا اواسط قرن سوم نیز هنوز بسیاری از محدثین علاقه به نوشتن نداشتند، و این ضربت بزرگی بر پیکر سنت پیامبر (ص) در میان اهل سنت به حساب می آمد. (39)

عمر بن عبد العزیز در رجب سال 101 هجری درگذشت و کار خلافت باز به دست یزید بن عبد الملک، که از پیروان همان سیاست ظلم و اجحاف و فشار بود، افتاد. نقلی که در مورد مسمومیت او از طرف بنی امیه آمده، گرچه احتمالش می رود، اما تنها به صورت یک نقل است که بر پایه حدسیات می باشد.

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:28  توسط اطلس ایران وجهان  | 

مروان بن محمد و زوال دولت اموی

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


مروان بن محمد بن مروان، آخرین خلیفه اموی است که برای دفاع از خلافت اموی و روال قانونی آن، ارمنستان را به قصد دمشق ترک کرده و با کنار گذاشتن ابراهیم، خلافت اموی را به دست گرفت. او با مشکلات بیشماری روبرو بود. شورش شهر حمص نخستین این مشکلات بود. ضحاک بن قیس از رهبران خوارج نیز وی را دچار دردسرهای فراوانی کرد. سلیمان بن عبد الملک بن هشام از عراق بر ضد وی شورید. ثابت بن نعیم جذامی نیز در اردن بر ضد او شورش کرد. مروان توانست این شورشها را سرکوب کرده و عمر بن هبیره فزاری را به حکومت عراق بگمارد. عمر بن هبیره در عراق عامل ضحاک بن قیس را کشت و بر اوضاع مسلط شد. خوارج یمنی در این زمان چنان قدرتی داشتند که در ایام حج آشکار حضور داشته و ابو حمزه مختار بن عوف خارجی در سال 130 پس از انجام حج در صفر آن سال به مدینه در آمد و بر آن غلبه کرد. ابو جمزه داعی عبد الله بن یحیی کندی بود که خود را طالب الحق نامیده بود. وی خود را امیر المؤمنین نامیده و بر مذهب اباضی بود. ابو حمزه در آنجا خطبه معروفی ایراد کرد که به عنوان خطبه ای ادیبانه در آثار مانده است. یعقوبی می گوید که مردم مدینه پشت سر او نماز می خواندند. غرور آنها سبب شد تا قصد شام کنند اما در برخورد با سپاه اموی شکست خورده و وقتی به مدینه آمدند، در آنجا نیز با شورش مردم مواجه شده به مکه و از آنجا به یمن گریختند.

در خراسان اوضاع به شدت رو به نابسامانی بود. کار کرمانی رو به گسترش بوده و به تعبیر یعقوبی، ابو مسلم غالب بر کار کرمانی بود. به گزارش همو، ابو مسلم می گفت: خدایا آنها- نصر و کرمانی- را در برابر یکدیگر صبر عنایت کن!اما هیچ کدام را پیروز مکن. (1) نصر در برابر ابو مسلم تاب نیاورده و در ضمن گریز در ساوه درگذشت. ابو مسلم در شوال یا رمضان سال 130 به نیشابور وارد شد و از طرف خود حاکمانی را برای نواحی مختلف خراسان فرستاد. سپاه خراسان به فرماندهی قحطبه و فرزندش حسن راهی غرب شد و طی نبردهایی سپاهیان مدافع اموی را به شکست کشاند. این سپاه در محرم سال 132 در عراق با ابن هبیره درگیر شد تا آن که ابن هبیره شکست خورده به واسط گریخت. شکست بعدی ابن هبیره از سپاهیان قحطبه- در حالی که خود او در فرات غرق شده بود- زوال دولت اموی را قطعی کرد. زمانی که مروان بن محمد شنید که سپاه بی فرمانده خراسان سپاه عراق را شکست داده گفت: به خدا سوگند کار تمام شده، و الا در کجا شنیده شده که مرده ای زنده را به شکست بکشاند! (2)

ابو سلمه خلال کار سازماندهی دعوت عباسیان را در عراق بر عهده داشت. با فروپاشی قدرت امویان در عراق، او ابو العباس سفاح را به کوفه آورد و با اندکی تامل و پس از مدتی از مردم برای آنها بیعت گرفت. بعدها ابو سلمه متهم شد که قصد داشته است تا حکومت را به علویان بسپارد، به همین دلیل و به تحریک ابو مسلم خراسانی کشته شد.

سفاح، عموی خویش عبد الله بن علی را به سوی شام فرستاد تا نیروهای اموی را از بین برده و مروان را از میان بردارد. مروان در ذی حجه سال 132 در میدان جنگ کشته شد، و خلافت اموی از سرزمینها شرق برچیده شد، گرچه این حکومت در اندلس باقی ماند. به نقل مسعودی دولت اموی نود سال و یازده ماه و سیزده روز دوام آورد که هزار ماه بدون کم و زیاد می شود!

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:28  توسط اطلس ایران وجهان  | 

مقتضی خلیفه عباسی

« 555-532 ق / 1160-1138 م»

پس از فرار راشد از بغداد، مسعود سلجوقی با پذیرفتن مفتی های بغداد، راشد را برکنار و عموی او ابو عبدالله محمد بن احمد مستظهر را با لقب المقتضی لامرالله به خلافت برگزید.

مقتضی که مردی دادگر و بخشنده بود، تا مرگ مسعود از خلافت تنها یک نام داشت، ولی پس از مرگ مسعود در 547 ق / 1152 م، کار خلافت مقتضی رونق گرفت.

اوبا سودجویی از ناتوانی امیران سلجوقی و نابسامانی های درون ایران به محمد که جانشین مسعود بود، اجازه مداخله در کارهای بغداد را نداد. مدت خلافت او 24 سال و سه ماه بود که در 555 ق / 1160 م، چشم از جهان فرو بست

مستنجد خلیفه عباسی

« 566-555 ق / 1170-1160 م»

با درگذشت مقتضی، پسرش ابو المظفر یوسف بن محمد، ملقب به المستنجد بالله به خلافت رسید. با خلافت او، برادرش با دسیسه گروهی از کنیزان درباری طرح ترور او را زمینه سازی کردند،
اما پیش از آن که این عمل انجام گیرد، اقدام آنان کشف و مستنجد برادر خود را به همراه گروهی از درباریان توطئه گر به دجله انداخت و به این ترتیب کار خلافت را همراه با سیاستی دادگرانه به دست گرفت.

خلیفه در سال یازدهم خلافت، به انگیزه ناسازگاری سرکرده غلامان ترک، و رئیس دربار، درصدد دستگیری وی برآمد، اما خود به دست غلامان گرفتار و زندانی شد تا این که در زندان درگذشت. مدت خلافت مستنجد یازده سال و یک ماه بود.
مستضی خلیفه عباسی
« 575-566 ق / 1179-1170 م»

ابو محمد حسن بن یوسف، پس از مرگ پدرش مستنجد، با لقب المستضی بامرالله به سال 566 ق / 1170 م بر تخت خلافت نشست. گفته می‏شود که او همچون پدرش خلیفه‏ای دادگر و بخشنده بود.

این خلیفه 9 سال و 8 ماه خلافت کرد تا این که در سال 575 ق / 1179 م، از بیماری حناق «دیفتری» درگذشت.

در روزگار این خلیفه سلسله فاطمیان مصر فرو پاشید.

ناصرالدین خلیفه عباسی

« 622-575 ق / 1225-1179 م»

ابوالعباس احمد بن مستضی‏ء، ملقب به ناصرالدین الله بنا به سفارش و وصیت پدرش بر تخت خلافت نشست. او سی و پنجمین خلیفه عباسی است.
او در مذهب، از خود تعصب نشان می‏داد و به نوسازی و پدید آوردن بناهایی چون مسجد، مدرسه و کاروانسرا توجه فراوان داشت.
ناصر در سال 622 ق / 1225 م، بیمار شد و چشم از جهان فرو بست. وی مدت 46 سال خلافت کرد.

اوضاع سیاسی غرب و شرق خلافت ،همزمان با ناصر الدین خلیفه


 

جنگهای صلیبی

در زمان ناصر دولت صلاح الدین ایوبی و شور جنگ های صلیبی در اوج خود بود. در این جنگ خلیفه خود دخالتی نداشت، ولی از تمام شهرهای اسلامی جنگجویان دادخواه و مجاهدان در آن شرکت می‏کردند.

درگیری با خوارزمشاهیان

در دوران خلافت ناصر، خوارزمشاهیان در ایران حکومت داشتند و محمد خوارزمشاه به خاطر رنجشی که از خلیفه داشت، می‏خواست عباسیان را براندازد و سیدی از خراسان به نام علاءالدین ترمذی را به خلافت بنشاند.

رویارویی خلیفه الناصر با شرق خلافت (ایران)

در سال 614 ق / 1217 م، محمد خوارزمشاه با سپاهی که تاریخ نگاران آن را تا 300 هزار تن رقم زده‏اند با آهنگ برکناری خلیفه رهسپار بغداد شد.
ناصر خلیفه چون یارای پایداری با او را نداشت، برای دوام دولت خود از هیچ کاری رویگردان نبود.
در نتیجه با غوریان وارد مذاکره شده، آن ها را علیه خوارزمشاهیان تحریک می‏کرد .همچنین احتمال اثبات نشده ای وجود دارد که وی ،مغول را به دشمنی و یورش به کشورهای خوارزمشاهی برانگیخته باشد. در صورت پذیرش این احتمال تحریک این خلیفه را باید یکی از انگیزه‏های یورش مغول به ایران دانست.

لشکر کشی خوارزمشاه به سوی بغداد

چون لشکر خوارزمشاه به همدان رسید، شیخ شهاب الدین سهروردی سرکرده رسمی صوفیه بغداد، به نمایندگی از سوی خلیفه نزد خوارزمشاه آمد و شاه با سردی و بی اعتنایی تمام او را پذیرفت.
شیخ از ویژگی های آل عباس و وصف ناصر، سخنانی ایراد و اضافه کرد که یورش به آل عباس شوم است و با آوردن احادیث و اخبار، یادآور شد که این گفته‏اش بی ارزش نیست.
خوارزمشاه خواسته او را رد کرده، پاسخ هایی درشت داد و گفت: سیدی از اهل بیت به جای آن ها خواهم نشاند که دارای اخلاق و سرشتی نیک باشد.
عاقبت نماینده با ناامیدی و بدون کسب پیروزی به دربار خلیفه بازگشت و خلیفه به ناچار در صدد جلوگیری از تهاجم خوارزمشاه شد، ولی خوارزمشاه به جهت سرمای سخت از حلوان جلوتر نرفت و این کار را به سال دیگر واگذار کرد.

در سال بعد به سبب یورش مغول به شرق ایران ( قلمرو خوارزمشاهی )، اوضاع به طور کامل دگرگون شد و خلیفه رهایی یافت.

ظاهر خلیفه عباسی

« 623- 622 ق / 1226-1225 م»

پس از وفات ناصر، پسرش محمد، ملقب به ظاهر بالله که مدت ها در زندان پدر بود و در آن هنگام 52 سال داشت، به خلافت رسید.
او مردی دادگر و با انصاف بود که دستگاه جاسوسی پدر را از میان برداشت. این خلیفه به تربیت دانشمندان و پیشرفت آن ها توجه زیادی داشت.

دوران خلافت او نه ماه و چهارده روز طول کشید و در سال 623 ق / 1226 م چشم از جهان فرو بست

مستعصم خلیفه عباسی

« 656- 640 ق / 1258-1242 م»

با درگذشت مستنصر، پسرش ابو احمد عبدالله ملقب به المستعصم بالله به سال 640 ق / 1242 م بر تخت خلافت نشست. وی به خواندن کتاب علاقه نشان می‏داد. دربار این واپسین خلیفه عباسی، محل کشمکش و نزاع بین امیران گوناگون و پیروان مذاهب مختلف بود.

مدت خلافت مستعصم 16 سال و 8 ماه و سن او بنا به گفته حمد الله مستوفی در تاریخ گزیده، 46 سال و سه ماه بوده است. بدین ترتیب با مرگ مستعصم، سلسله عباسی پس از چند سده سیادت مادی، مذهبی و دینی فرو پاشید و از میان رفت.

دربار مستعصم

مستعصم در 642 ق / 1244 م، وزارت خویش را به مؤید الدین مشهور به ابن العلقمی که مذهب شیعه داشت، سپرد.
او به هواداری از اهل تشیع برخاست و در مقابل،
ابوبکر، پسر مستعصم به هواخواهی ازاهل سنت قد برافراشت و بر اهل تشیع ناروایی های زیادی روا داشت.
به همین دلیل ابن العلقمی از خلیفه رنجید و زمانی که هلاکو آهنگ بغداد را نمود، دربار خلافت گرفتار چند دستگی و ناسازگاری های خانمان بر انداز بود.

خلیفه و حمله ی مغول

هلاکو خان مغول بعد از حمله به ایران ،از همدان، نمایندگانی نزد خلیفه فرستاد و نمایندگانی از بغداد به خدمت هلاکو آمدند.
هلاکو از خلیفه درخواست کرد که بر علیه اسماعیلیان با او همداستان شود، ولی درخواست او بدون پاسخ ماند. خلیفه از این فرصت مناسب استفاده نکرد و در مقابل مغول ها به سوی بغداد سرازیر شدند.
خلیفه که در آن زمان توان گردآوری نیرو و پایداری نداشت با سپاهی کوچک که برای دفاع گسیل داشته بود، به آسانی شکست خورد و مغولان دست به چپاول شهر زدند و دیوارهای آن را ویران نمودند.
کوشک خلیفه چپاول شد و خلیفه را با شماری زیاد از خویشانش به بیرون شهر برده و همه را به قتل رساندند.
در برخی از تواریخ آمده که خلیفه را در نمد پیچیده و آن قدر مالیدند تا درگذشت.

منبع- سایت رشد

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:22  توسط اطلس ایران وجهان  | 

قادر خلیفه عباسی

« 422-381 ق / 1031- 991 م»

ابوالعباس احمد بن اسحاق پسر مقتدر و ملقب به قادر بالله در رمضان سال 381 ق / نوامبر 991 م، به کمک بهاءالدوله دیلمی به خلافت رسید و مدت چهل و یک سال خلافت کرد و در سن 86 سالگی و به سال 422 ق / 1031 م چشم از جهان فرو بست.

گفته می‏شود که القادر بالله، خلیفه‏ای دادگر و کاردان بود که در سامان دادن به کارهای کشوری شایستگی و خرد فراوان نشان می‏داد. جایگاه امیرالامرایی
بغداد را پس از مرگ بهاءالدوله، در 403 ق / 1012 م، پسرانش: سلطان الدوله، شرف الدوله و جلال الدوله داشتند.

قایم خلیفه عباسی

« 467-422 ق / 1074-1031 م»

قادر خلیفه عباسی در سال 414 ق / 1023 م، پسرش ابو جعفر عبدالله را با لقب القایم به امرالله به جانشینی خود برگزید. قایم که به مدت 9 سال به همراه پدر در خلافت شرکت داشت، در دادگری و انصاف کوشش فراوانی می‏کرد. وی مردی فاضل و دانشمند بود و اشعاری زیبا می‏سرود.مدت خلافت او چهل و چهار سال و دوازده روز بود.

در زمان خلافت وی در 437 ق / 1045 م، واپسین امیرالامرای
آل بویه در بغداد «ملک رحیم» به دست طغرل سلجوقی گرفتار و در دِژ تَبَرک زندانی شد و بدین ترتیب نفوذ امرای آل بویه در دربار خلافت به پایان رسید.
از بزرگ ترین رویدادهای چیرگی آل بویه بر بغداد، برپایی حکومت
خلفای فاطمی مصر بود که در سال 297 ق / 907 م، در تونس امروزی برقرار شد و در 356 ق / 967 م، نفوذشان تا کرانه‏های رود نیل گسترش یافت و شهر قاهره به یادگار این پیروزی و به عنوان پایتخت این کشور بنا شد.

در دوره خلافت
قایم، بغداد نیز سخت در معرض خطر فاطمیان قرار گرفت. پیدایش سلجوقیان ، که از ناتوانی غزنویان سود جسته به خراسان آمده و در آن جا سلسله‏ای بر پا داشتند، برای خلیفه بغداد نعمتی بس بزرگ به شمار می‏رفت، زیرا بر خلاف آل بویه، سلجوقیان سنی مذهب بودند و آشکارا به خلیفه دلبستگی نشان می‏دادند.

روابط خلیفه و طغرل به صورتی بود که بعد از فتنه ی بساسیری ، قایم به پاس خدمات طغرل برای بازگرداندن مجدد او به خلافت ، او را به لقب «السلطان الشرق و الغرب» یا پادشاه خاور و باختر مفتخر ساخت.

قایم در 452 ق / 1060 م، پسر خود عبدالله را با لقب المقتدی جانشین خود نمود. او تا سال 467 ق / 1074 م، زنده بود و شاهد دوران طغرل و جانشینش بود تا این که در زمان پادشاهی ملک شاه پسر اَلپ ارسلان در سن 76 سالگی چشم از جهان فرو بست. ابوالفتح منصور شیرازی و ابونصر محمد موصعی از کسانی بودند که وزارت این خلیفه را بر عهده داشتند.


شورش های دوره ی قائم

از رویدادهای بزرگ این دوره،
  • شورش شافعیان
  • حنبلیان
  • سرکشی مردم بغداد به گلایه از ستم و بیداد سپاهیان طغرل
  • شورش بساسیری
را می‏توان نام برد.


دربار قائم و سلجوقیان

مقارن ورود طغرل به بغداد، اختیار کارها در دربار قایم، در دست نوکرانی از غلامان پیشین بهاءالدوله دیلمی، به نام ابوالحارث ارسلان بساسیری بود که سرکرده و فرمانده لشکریان ترک نیز بود و خلیفه در برابر او و یارانش، نیرو و توانی نداشت، به ویژه از سال 446 ق به بعد که پنهانی با مستنصر فاطمی علیه خلیفه سازش هایی در نهان کرده بود.
از این رو، پایان بخشیدن به کار بساسیری و نفوذ وی در بغداد کار آسانی نبود.

طغرل به مدت 13 ماه در بغداد ماند و به فرمان خلیفه قایم در روز جمعه، هشت روز مانده به آخر ماه مبارک رمضان سال 447 ق / 16 دسامبر 1055 م، در بغداد به نام خلیفه خطبه خواند.

خلیفه دختر داود، برادر طغرل و خواهر اَلپ اَرسلان را به همسری گرفت، به این ترتیب بین دو خاندان سلجوقی و عباسی پیوند خویشاوندی برقرار

مقتدی خلیفه عباسی

«487 -467 ق / 1094- 1074 م»

پس از درگذشت
قایم، ابوالقاسم عبدالله ملقب به المقتدی، بر تخت خلافت نشست. برخی از تاریخ نگاران او را پسر قایم و برخی دیگر از نوادگان قایم دانسته‏اند. مقتدی خلیفه‏ای دادگر و کاردان بود.مقتدی در سال 487 ق / 1094 م، پس از نوزده سال و اندی خلافت چشم از جهان فرو بست.
این خلیفه هم دوره با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. ملکشاه در 480 ق / 1087 م، جهت تحکیم هر چه بیشتر دوستی و مناسبات، دختر خود را به همسری خلیفه درآورد.

خلافت و دولت سلجوقی

دولت سلجوقی در زمان ملک شاه «465 - 485 ق / 1072 - 1092 م» قدرت مطلقه و فرمانروای سرزمین های خلافت شرقی بود که دوران جدیدی در تاریخ اسلام با پیدایش این سلسله آغاز شد. برای نخستین بار قوم ترک بر بیشتر جنوب غربی آسیا استیلا یافت و در نتیجه قدرت سیاسی، دستگاه خلافت را به دست آورد.
در عین حال مایه خوشبختی عباسیان آن بود که
سلجوقیان سنیّان مومنی بودندکه بر مذهب خود نیز باقی ماندند و در نتیجه برای همکاری با خلفا پیشقدم شدند و با دستانی آهنین مانع کار دسیسه گران اسماعیلی گردیدند.

اما کل قضیه این نبود؛ سلجوقیان و جنگاورانشان نیز مانند
غزنویان پیش از خود، مسحور فرهنگ ایرانی شدند که توسط فردوسی به اوج خود رسیده بود. سلجوقیان زبان فارسی را به عنوان زبان مردمان تعلیم و تربیت دیده پذیرفتند که این زبان به زودی، زبان محاوره زندگی روزانه شد.
در این امر یکی از بزرگ ترین وزیران تاریخ اسلام، نظام الملک «408 - 485 ق / 1018 - 1092 م»، دستیار ایشان بود که فرمانروایی ملکشاه تحت تأثیر شخصیت نظام الملک قرار گرفته و دولت سلجوقی را به صورت قدرت فرهنگی، نظامی و تشکیلاتی در خاور میانه درآورد

مستظهر خلیفه عباسی

« 512- 487 ق / 1118-1094 م»

پس از مرگ
مقتدی، پسرش ابوالعباس احمد، ملقب به المستظهر بالله بر تحت خلافت نشست. او نیز از جمله خلفای خوش نام و دادگر عباسی است که به عدالت و بخشندگی شهرت دارد.

از هنرهای این خلیفه داشتن خطی خوش و سرودن شعرهای نغز بود. این خلیفه با برکیارق پسر
ملکشاه سلجوقی هم دوره بود که در سال 512 ق / 1118 م پس از 25 سال خلافت چشم از جهان فرو بست.

مسترشد خلیفه عباسی

« 529- 512 ق / 1134-1118 م»

پس از درگذشت
مستظهر، پسرش ابو منصور فضل بن مستظهر، ملقب به مستر شد، خلیفه عباسی شد.مدت خلافت این خلیفه 17 سال و 6 ماه و 20 روز بود.
این خلیفه مردی خوش سخن و در عین حال خودخواه و خودپسند بود.

خلیفه و سلاطین سلجوقی

در زمان او بین دو پادشاه سلجوقی عراق و خراسانی «سلطان مسعود و سلطان سنجر» ناسازگاری و کشمکشی درگرفت که خلیفه از این آشفتگی اوضاع نیرو گرفت.
او به تدریج کارها را در دست گرفت و مصمم شد تا مسعود سلجوقی را که خود را اختیار دار
بغداد می‏دانست، شکست دهد. از این رو به آذربایجان آمد، ولی شکست خورده و اسیر شد.
پس از آن سلطان سلجوقی دستور داد که او را با احترام به خیمه آورند و چند تن را به نگهبانی‏اش گماشت.

عاقبت مقرر شد تا خلیفه در برابر پرداخت وجهی به سلطان آزاد شود، اما چند روز پس از آن، چند تن که گفته می‏شود از فداییان اسماعیلی بودند به خیمه حمله برده، خلیفه را به قتل رساندند.
منبع-سایت دانشنامه رشد

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:22  توسط اطلس ایران وجهان  | 

راضی خلیفه عباسی

«329 -322 ق / 940-934 م»

با مرگ
قاهر در زندان، راضی به عنوان جانشین او، خلیفه اعلام شد.
در این هنگام قدرت واقعی به دست فرمانده سپاه، ابن یاقوت حاجب افتاد که علاوه بر فرماندهی سپاه توانست به جای وزیر، تسلط بر دستگاه مالی را نیز به دست آورد.
ولی دوران اقتدارش کوتاه بود. راضی بار دیگر خود قدرت را به دست گرفت و ابن مقله را به وزارت گماشت. سپس کوشید تا اوضاع و احوال را آرام کند و در نتیجه شیعیان افراطی و حنبلیان را شکنجه می‏داد، با این وجود تحمل دشواری های فزاینده مالی بیش از قدرت خلیفه بود.

راضی پس از 6 سال و 2 ماه حکومت در ربیع الاول 329 ق / دسامبر 940 م چشم از جهان فرو بست.

اوضاع ایلات در دوه ی راضی

این دوره، آغاز زمانی بود که ایالت های ایرانی نزدیک به بغداد به دست رهبران محلی افتاد و در نتیجة نظر دستگاه خلافت را برای پذیرش فرمانروایی خود ، جلب کردند. پس از شورش مرداویج، علی بن بویه دیلمی در فارس مستقر شد و ابن اِلیاس، کرمان را تصرف کرد. این دو، امور مالی آن ایالت های را زیر نظر داشتند و در فرستادن پول هایی که باید به بغداد برسانند، تأخیر می‏کردند. حتی در هلال حاصلخیز، فرمانداران با تحصیلداران دست به یکی کرده بودند تا از دادن پول هایی که باید به حکومت مرکزی بپردازند، شانه خالی کنند. امیر حَمدانی در موصل، بنو بریدی در اهواز و ابن رائق در بصره، نیز همین کار را کردند.

ابن رائق امیر الامراء خلیفه

چون برای خلیفه ممکن نبود که مدت زیادی بتواند احتیاجات دستگاه خود را بدون رسیدن پول از خارج فراهم کند، در نتیجه ابن رائق، مشروط بر آن که دست وی برای تسلط بر سپاه و مالیه باز باشد حاضر شد تا به خزانه بغداد پول برساند.

بنابراین، خلیفه که همه او را ترک گفته بودند، راضی شد تا به ابن رائق عنوان امیر الامراء بدهد و فرمان داد که در خطبه پس از نام خلیفه، نام ابن رائق نیز ذکر شود.
در ذی الحجه 324 ق / نوامبر 936 م، ابن رائق به بغداد وارد شد و از آن پس امیری بود که به نام خلیفه‏ای اسمی تمام قدرت را در تصرف داشت.
سلب قدرت از خلیفه در واقع مقدمه آن بود که امپراتوری اسلامی پاره پاره شود، مراکز جدید سیاسی و عقلی توسعه پیدا کند و فرهنگ های محلی از نو آشکار شود.

عصر تازه‏ای آغاز شد که در آن زبان عربی، در حالی که اهمیت خود را از لحاظ زبان مقدس قرآن که وسیله تعلیم و تعلم است، حفظ کرد، ولی از مقام زبان ادبی امپراتوری بودن، سقوط کرد. افزون بر این، ایالت های غربی به شکل روز افزون جدا مانده و به صورت واحدهای مستقل درآمده بودند.
در صورتی که عناصر ایرانی و ترک آماده می‏شدند که بر حیات سیاسی سرزمین های اسلامی واقع در شرقِ بیابانِ میان
سوریه و میانرودان تسلط کامل پیدا کنند.

متقی خلیفه عباسی

« 333-329 ق / 944-940 م»

پس از وفات رضی، با اعمال نفوذ ابن رائق، امیرالامرای
بغداد، بنا به صوابدید او، ابوالحق ابراهیم بن المقتدر ملقب به المتقی بالله به خلافت رسید.

در این دوره، از خلافت و اقتدار آن، جز نامی باقی نمانده بود و همه بزرگان و امیران خواستار امیرالامرایی بودند و متقی در دست امیران و فرمانروایان دیگر ایالت ها همچون: البریدی در
خوزستان، ابن رائق و امرای آل حمدان که با یکدیگر کشمکش داشتند، بازیچه‏ای بیش نبود.

متقی در سال 331 ق / 942 م، شخصی به نام «توزون» از امیران و بزرگان ترک را به امیر الامرایی برگزید.
یک سال بعد توزون با خلیفه بنای ناسازگاری گذاشت و خلیفه ناچار به رقه گریخت. سرانجام در 333 ق / 944 م به دست توزون گرفتار و کور شد. مدت خلافت متقی سه سال و یازده ماه بود.

مستکفی خلیفه عباسی

« 334- 333 ق / 945-944 م»

توزون پس از برکناری و کور کردن
متقی، پسرش ابوالقاسم عبدالله را ملقب به المستکفی به خلافت نشاند.
نیرو و نفوذ توزون چندان نپایید و چون به بیماری فلج گرفتار شد جان سپرد و دبیری به نام محمد بن شیرزاد جای او را گرفت.

امیر الامرایی شیرزاد نیز دوامی نداشت، زیرا امیر
آل بویه که در این هنگام خوزستان و کرانه‏های آن را به چنگ آورده بود، به بغداد آمد و بدون جنگ و خون ریزی در سال 334 ق / 945 م، وارد بغداد شد.

خلیفه که در حق او احترامی فراوان روا می‏داشت، سکه‏ای به نام او زد و او را معز الدوله نامید. خلافت مستکفی یک سال و چهار ماه به طول انجامید

مطیع خلیفه عباسی

« 363-334 ق / 973-945 م»

روی کار آمدن مطیع و آل بویه

نابسامانی های گوناگون دستگاه حکومت، خلع خلفا و وزیران، وضع خودسرانة ترکان و مشاجرات میان فرقه‏ها و مذاهب کلامی، همگی راه را برای ظهور تغییرات سیاسی در قسمت شرقی هلال حاصلخیز هموار می‏کرد. بار دیگر، همان گونه که در انقلاب عباسی اتفاق افتاد، فاتحان خارجی از شرق بر سر کار آمدند.
آنان از سرزمین
دیلم واقع در جنوب باختری بحر خزر بودند که به نام خاندان فرمانروای ایشان آل بویه خوانده می‏شدند.
احمد، امیر آل بویه که در 334 ق / 945 م،
بغداد را متصرف شد، پس از برکناری مستکفی، فضل بن مقتدر ملقب به المطیع بالله را در همان سال به خلافت نشاند و حکومت را در دست گرفت.
از آن پس، خلیفه یا امیر المؤمنین، محکوم حکم خاندانی شد که بر پایه دینی به برتری او معترف نبود و از سوی دیگر خلفا مورد حمله این خاندان قرار نمی‏گرفتند، چرا که آل بویه از این که اینان منطقه نفوذ خود را در جای دیگری مستقر کنند و اسباب خطر بیشتری شوند، بیم داشت.

به هنگام خلافت
مطیع، وزارت با عبدالرحمن سامری و امیرالامرایی بغداد، با احمد آل بویه ملقب به معزالدوله بود. پس از درگذشت معزالدوله، پسرش عزالدوله بختیار جای او را گرفت «356 ق / 967 م».

از رویدادهای مهم زمان مطیع

  • یورش ناصرالدوله حمدانی و ترکان به بغداد
  • شورش قرامطه در دمشق بود


یورش حمدانی و ترکان توسط معزالدوله و شورش قرامطه به وسیله پسرش عزالدوله در هم کوبیده شد.

مطیع به خاطر دچار شدن به بیماری فلج در سال 363 ق / 973 م، جایگاه خود را به پسرش عبدالکریم ملقب به
الطایع بالله داد

طایع خلیفه عباسی

« 381- 363 ق / 991-973 م»

مطیع به خاطر دچار شدن به بیماری فلج در 363 ق / 973 م، جایگاه خویش را به پسرش عبدالکریم ملقب به الطایع بالله واگذاشت.

طایع خلیفه و آل بویه

با انتخاب طایع به عنوان خلیفه جدید، ترکان بغداد بر علیه عزالدوله بختیار برخاستند. عزالدوله به واسط گریخت و در چندین جنگ از ترکان شکست خورد و ناگزیر از عضدالدوله عمو زاده خود که فرمانروای فارس بود، کمک خواست. عضدالدوله هم با نیرویی گران بغداد را به چنگ آورد و ترکان را به سختی شکست داده آن ها را گوشمالی نمود و عزالدوله را

بار دیگر بر بغداد مسلط ساخت.
در این اوضاع و احوال، خلفا خود را در وضع پریشانی احساس می‏کردند، اما آن چه که از ناراحتی آن ها می کاست، آن بود که افراد خاندان
آل بویه غالباً با یکدیگر نزاع و دشمنی داشتند و ایالت های متصرفی ایشان در شرق ایران در دست افراد مختلف این سلسله بود که تنها در دوره عضدالدوله «366 - 372 ق / 976 - 983 م»، دولت مرکزی مقتدر وجود خارجی پیدا کرد.

در سال 367 ق / 977 م، عضدالدوله، عزالدوله را از بغداد بیرون راند و خود جای او را گرفت. عزالدوله در جنگی با عضدالدوله دستگیر و کشته شد.

عضدالدوله در بغداد به نوسازی خرابی های دوره نابسامانی پرداخت، بازارها و مساجد را نوسازی کرده، پل های خراب شده را ترمیم و بیمارستان های عضدی را بنا نمود. پس از مرگ عضدالدوله در 372 ق / 983 م، پسرانش:
صمصام الدوله، شرف الدوله و بهاءالدوله بر بغداد فرمان راندند.
بهاءالدوله در 381 ق / 991 م، بر طایع خشم گرفت و او را از
خلافت برداشت و القادر بالله را به جای او نشاند. طایع هفده سال و نه ماه خلافت کرد.
منبع-سایت دانشنامه رشد

+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:22  توسط اطلس ایران وجهان  | 

معتضد خلیفه عباسی

« 289-279 ق / 902-892 م»

در زمان حیات
معتمد خلیفه پیشین با توافق های به عمل آمده، مقرر شده بود که پس از معتمد برادر زاده‏اش ابوالعباس احمد بن موفق، ملقب به معتضد جانشین او باشد. تعیین این جانشینی توسط پدر معتضد یعنی موفق و پیش از مرگ معتمد، دشواری های خاصی را به همراه داشت.
معتضد خلیفه‏ای با اراده، نیرومند، مقتدر ، کاری و کاردان بود.
معتضد پس از نه سال و نه ماه خلافت در سال 289 ق چشم از جهان فرو بست.



سامان دادن به امور مالی

خزانه بار دیگر تهی شده بود و دستگاه خلافت بر ایالت ها تسلطی نداشت. خلیفه تازه کوشش های زیادی به عمل آورد تا وضع مالی را بهبود بخشد و با توسل به تدابیر مسالمت آمیز از مبارزات مذهبی جلوگیری کند. برای آن که پولی به دست آورد و قبل از هر چیز، حقوق مأموران دولتی و درباری را بپردازد، از یکی از دبیران شیعه، احمد بن فرات، که در خلافت سابق او را از زندان رهایی بخشیده بود، مدد خواست؛ این شخص تنها فردی بود که از جهت داشتن ارتباط با فرمانداران مختلف می‏توانست پول لازم را برای خلیفه فراهم کند.

سرکوب شورش ها

معتضد با کمک وزیرش، عبیدالله بن سلیمان، و همچنین کمک بنده آزاد شده و رئیس ستادش، بَدر، تلاش هایی را که برای شورش در ایران صورت می‏گرفت خنثی و شخصی به نام رافع را که هوا خواه علویان در طبرستان شده بود، سرکوب کرد.

تسلط مجدد بر ایالات

همچنین در باز گرداندن قدرت خلافت به ایالت فارس، که جانشینان ابودُلَف از آغاز قرن در آن، امارت مستقلی تأسیس کرده بودند، به کامیابی دست یافت. او همچنین با فتح مجدد آمِد «286 ق / 899 م»، مانع حمله بیزانسیانی شد که در صدد بودند از گرفتاری های دستگاه خلافت بهره برداری کنند و تا سرزمین های اسلامی راه یابند.

بهبود اوضاع داخلی

مهم تر از همه آن بود که معتضد توانست به وضع داخلی بهبود بخشد.

  • نخست در طرفداری از اعتقادات اهل سنت وضع ثابتی اختیار کرد و از همان آغاز خلافت انتشار آثار کلامی را ممنوع ساخت. در عین حال رسمی را که ضبط اموال بدون وارث به دست دولت را که فقیهان حنبلی نامشروع می‏دانستند، مشروع دانست.

  • ولی در عین حال مراقب بود تا مدعیان علوی را نیازارد و با رهبران زیدی طبرستان روابط نیکویی برقرار کند.

  • در همین دوره نخستین نشانه‏های نهضت قرمطیان که مدت چندین سال نظام خلافت را تهدید می‏کرد، آشکار شد.

  • سامانیان در زمان او در خراسان و ماوراءالنهر نیرو گرفتند و به گونه‏ای که در تاریخ صفاریان ذکر شده عمرو لیث جانشین یعقوب را گرفتار و به نزد خلیفه فرستادند.

    مکتفی خلیفه عباسی

    « 295- 289 ق / 902 - 908 م»

    پس از وفات
    معتضد، پسرش ابو محمد، ملقب به المکتفی بالله به خلافت رسید. در زمان این خلیفه، تهدید قرامطه هم در عربستان و هم در سوریه شدت یافت.
    مکتفی در 295 ق / 908 م از جهان چشم فرو بست که این خود آغاز دوره‏ای از بحران های جدید در نظام خلافت عباسیان بود.

    قرمطیان در دوره مکتفی

    درست معلوم نیست که چه روابطی قرامطه سوریه و عربستان را به یکدیگر پیوند می‏داده است، محتمل است که از آن پس شورشیانی که در سوریه به کار می‏پرداختند، استقلال کامل داشته‏اند و دیگر میان ایشان و مؤسسان آینده دولت فاطمی یا رقیبان ایشان در بحرین که دولت کوچک محلی تشکیل داده بودند، هیچ گونه ارتباطی هم برقرار نبوده باشد.

    به هر حال کوشش های ایشان برای برانگیختن مردم به سختی سرکوب شد و پس از حالت تمردی که میان سال های 288 تا 290 ق / 901 تا 903 م، در سوریه برقرار بود، چندین شهر مهم و از جمله
    دمشق، به تصرف نیروهای خلیفه درآمد و نظم در این سرزمین استقرار یافت. رهبر قرامطه، صاحب الخال، پس از دستگیری و زندانی شدن در بغداد، در معرض همگان مورد شکنجه قرار گرفت. پس از آن آشوب های کوچک مقطعی معدودی از قرمطیان در این ناحیه اتفاق می‏افتاد.

    پایان طولونیان

    علاوه بر این، دخالت نیروهای خلافت در سوریه، که متهم به بی کفایتی در نگاهداری نظم در سرزمین های سپرده به ایشان بودند، سبب پایان یافتن استقلال طولونیان شد و در 292 ق / 905 م، با حمله سریعی، بار دیگر مصر تحت تسلط بغداد درآمد.

    نظام اداری

    وزارت

    مکتفی نیز در دوران خلافت کوتاهش کوشید تا دستگاه حکومت خود را از اقتدار بیشتری برخوردار سازد. این هدف با سپردن وزارت به قاسم بن عبیدالله که در خلافت پیشین از قساوت و سنگدلی خود یادبودی ماندگار بر جای گذاشته بود، به انجام رسید. هدف قاسم آن بود که خود را از شر بَدر که رئیس سپاه بود ،خلاص کند و به همین جهت یکی از رؤسای دیوان جیش «سپاه» سابق خود را به جای او گماشت.
    بدین ترتیب از نفوذ امیران ترک به صورت محسوسی کاسته شد و عملیات نظامی زیر نظر وزیر که به عنوان دستیار و رایزن خلیفه، هم بر دستگاه اداری و هم بر دستگاه نظامی تسلط داشت، صورت می‏گرفت.
    وزارت ها به صورت دسته جمعی تحت نظر اداره دیوان مرکزی « دیوان کاخ »، قرار داشت که همه نامه‏ها و درخواست ها به آنجا می‏رسید و از همان جا دستورهای لازم به دیوانهای مسئول صادر می‏شد، تا به موقع اجرا گذاشته شوند.

    امور مالی

    برای شرق و غرب جهان اسلامی، دیوا ن های مالی خاصی تأسیس و سالم ترین راه ها برای اخذ مالیات برقرار شد و به این ترتیب خزانه خلافت به منابع مالی مورد نیاز دست یافت. ولی یک چیز هنوز باقی بود و آن این که سرپرستی دیوان مالیه با دبیران شیعی بود که معتضد ناچار به آنان توسل جسته و اینک وزیر تازه به خصومت با آنان برخاسته بود.

    با آن که خلیفه موفق شد چند تن از ایشان را از کار برکنار کند و برای رسیدن به این منظور به زور توسل جست، ولی با وجود این با احمد بن
    فرات نیرومند نتوانست کاری از پیش برد و به همین جهت منتظر ماند تا پس از مرگ او، گریبان برادرش علی بن فرات را گرفت و با بازخواست حساب دقیق از وی، او را به خاک سیاه نشاند. اما خود پیش از آن که کاملاً به مقصود برسد، از دنیا رفت، و علی بن فرات با زیرکی تمام از چنگ عباس جانشین قاسم گریخت و توانست بار دیگر قدرت سابق خود را به چنگ آورد.

    مقتدر خلیفه عباسی

    « 320- 295 ق / 932-908 م»

    با مرگ مکتفی در 295 ق، دوره بحران جدیدی در نظام
    خلافت عباسیان آغاز شد. مسأله جانشینی که وی هیچ پیش بینی خاصی برای آن نکرده بود، سبب پیدا شدن گفت و گوهای فراوانی میان رؤسای دیوان شد که بنا بر مسئولیت خود می‏بایستی خلیفه جدیدی تعیین کنند.

    اختلاف عقیده‏های موجود میان دو گروه اصلی در دستگاه اداری در این زمان صورت آشکار پیدا کرد و عباس وزیر ناگزیر می‏بایستی نظر یکی از دو گروه را که سرپرستی آنان به ترتیب با علی بن عیسی و علی بن
    فرات بود بپذیرد.

    دودیدگاه در مورد خلافت

    • نظر گروه اول آن بود که از جعفر پسر سیزده سالة خلیفه در گذشته، صرف نظر شود و نوه با تجربه متوکل که به نام بن مُعتز شناخته شده بر تخت خلافت جلوس کند. معتز امیر در مسایل سیاسی مهارت داشت و آماده بود تا کوشش های مکتفی را برای مبارزه با عناصر مخالف دنبال کند. برخی از دبیران معتقد بودند که می‏توانند با او همکاری کنند و قدرت تزلزل یافته دستگاه خلافت را به آن باز گردانند.

    • ولی نظر گروه دوم بر آن بود که جعفر، علی رغم خردسالی‏اش، خلیفه اعلام شود و چنان باشد که در آینده قدرت واقعی در دست وزیر باشد و همچنین به نهضت شیعی اجازه داده شود که آزادانه سیر خود را ادامه دهد.

    خلافت یک روزة معتز


    خلافت مقتدر، دوره ای از تزلزل سیاسی

    با این وجود خود سری ابن فرات چندان دوام نیافت، و خلافت مقتدری که مدت بیست و چهار سال دوام یافت، دوره حکومت متزلزلی بود. با آن که خلیفه، که در آغاز با رایزنی گونه‏ای از شورای نیابت سلطنت را که شامل جمعی متشکل از مادر، یکی از عموهایش و چند تن از خواجگان دربار می شد تشکیل داده بود، به وزیر خود در همه مسایل آزادی عمل داده بود، با این اوصاف این حق را برای خود محفوظ نگاه داشت که چنانچه سیاست وزیرش مورد رضایت او نبود وی را بر کنار کند - و در صورت لزوم او را به محاکمه بکشاند - در مجموع این حقی بود که آن را به کار می‏برد و در استفاده از آن افراط می‏کرد. نتیجه آن شد که در زمان این خلیفه، چهارده وزارت تشکیل شد و بعضی از اشخاص، همچون ابن فرات و علی بن عیسی، چندین بار عهده دار این منصب شدند.
    اگر چه این وزراءسعی در حفظ اقتدار خلافت داشتند اما،
    پریشانی پایدار در استان ها و حتی آنهایی که به پایتخت بسیار نزدیک بودند، جنگ های پایان ناپذیر، تقلب و نادرستی از عواملی بودند که مایه تهی شدن خزانه می‏شد.
    در صورتی که با همه این احوال، خلیفه باز هم در بند تأمین هزینه‏های شکوه و تجمل دربار و خدمت گزاران و محافظان خود بود که شمار آنان به چند هزار نفر می‏رسید.

    همین دشواری ها سبب شد که پرداخت ماهانه سربازان عقب بیفتد و شورش هایی صورت بگیرد که تعداد آنها در پایتخت در نیمه دوم خلافت مقتدر رو به افزایش گذاشته بود.

    یکی از این شورش ها در محرم 317 ق / مارس 929 م، به خلع موقت خلیفه انجامید.
    سه سال بعد امیر مؤنس که حالا قدرت نظامی خلافت را در دست داشت، پس از آن که در شورش 317 ق / 929 م نقش مبهمی ایفا کرد، آشکارا بر ضد مقتدر، طغیان نمود و خلیفه در رأس سپاهیانی که نسبت به او وفادار مانده بودند، از پایتخت خارج شد؛ اما در جنگی که پس از این خروج از پایتخت رخ داد، به قتل رسید.


    نظام اداری

    وزیران

    اقتدار مالی وزیران دوره مقتدر

    وزیران این دوره، همگی در امور اداری بسیار ورزیده و بیشتر از کارشناسان مالی بودند.
    به همین جهت این افراد سعی داشتند که نظارت شدیدی بر گرفتن خراج از ایالت های مختلف که مستقیماً عمل آنها با دستگاه خلافت بود، داشته باشند.
    اما مدت درازی بود که ماوراءالنهر و خراسان که پس از پیروزی
    سامانیان بر عمر بن لیث صفاری در 287 ق / 900 م، در دست آنان بود، و عملاً استقلال داشت.
    برای بر قرار کردن تعادلی میان درآمد و هزینه، وزیران به روش های انحرافی همچون وام گرفتن از صرافان متوسل می‏شدند.
    کار دخالت در عملیات نظامی که بنا بر پیشامدها ضرورت پیدا می‏کرد نیز با وزیران بود و به همین جهت این اشخاص بر سران سپاه تسلط داشتند.
    سیاست نیز به دست ایشان بود؛ از آن جمله با سفیران خارجی و به ویژه بیزانسیان که خلیفه آنان را با شکوه و جلال خیره کننده‏ای به دربار خود می‏پذیرفت، همین وزیران به گفت و گو می‏نشستند.

    مذاهب وزیران دوره ی مقتدر

    معتقدات دینی و سیاسی این وزیران متفاوت بود، ابن فرات مذهب تشیع داشت و طبیعتاً با کسانی همکاری می‏کرد که در نهضت تشیع با او همراه بودند.
    با آن که علی بن عیسی، اهل سنت بود و در عقیده خود بسیار استوار، اما با شورشهایی که حنبلیان عامل آن بودند، موافقت نداشت.
    از طرف دیگر نه تنها با تجمیل برنامه صرفه جویی در دربار که البته مورد پسند هم نبود در صدد تعادل هزینه و درآمد بود، بلکه می‏کوشید که مالیاتها و عوارض گزافی را که بنا بر عادت در موارد مختلف از مردم گرفته می‏شد، لغو کند.
    بر خلاف او خاقانی وزیر این گونه عناصر را تأیید می‏کرد و گروه های شیعه را که در بعضی از کوی های پایتخت گرد هم می‏آمدند به سختی آزار می‏داد.

    همکاری وزیران برای حفظ دستگاه خلافت مقتدر

    علی رغم این تمایلات متضاد، این سه وزیر کوشیدند تا از نظامی که هر سه به طور مساوی به آن دلبستگی داشتند، حتی در آن هنگام که مانند ابن فرات به مشروع بودن و حقانیت آن معترف نبودند، دفاع کنند.
    در دوره‏ای که قدرت خلیفه پیوسته در معرض خطر فرمانداران گوناگون بود، همه با نیرومندی و پشتکار برابر کار می‏کردند.



    مقابله با قرمطیان

    دیگر آن که قرامطه نیز قصد حمله داشتند و می‏بایستی پیوسته برای جلوگیری از ایشان چاره اندیشی شود.
    همه وزیران در برانداختن قرمطیان می‏کوشیدند، ولی بعضی همچون علی بن عیسی، مذاکره کردن را بر عملیات نظامی ترجیح می‏دادند و این امری بود که در آن زمان بسیار مورد نکوهش قرار می‏گرفت. در میان مسلمانان کسانی بودند که قرمطیان را به عنوان فرقه‏ای از فرق اسلام نمی‏شناختند، بلکه آنان را کافر می‏دانستند.

    از دست رفتن قدرت نظامی

    سال 312 ق / 924 م، نقطه عطفی در تاریخ سلطنت مقتدر به شمار می‏رود، زیرا حمله‏های قرمطیان، ابن فرات را که در آن هنگام برای سومین بار به وزارت رسیده بود، ناگزیر کرد که بار دیگر امیر مؤنِس را که به تازگی از پایتخت تبعید شده بود، به خدمت فرا خواند. از این پس قدرت نظامی که از پایان سده گذشته در اختیار وزیر بود، از تصرف او خارج شد و قدرت لشکری بر قدرت کشوری استیلا یافت.

    وزیران در فاصله‏های کوتاه، پیاپی بر سر کار می‏آمدند و بی کار می‏شدند، ولی هیچ یک از آنان نمی‏توانست بار دیگر قدرت و سلطه خود را بر امیر مؤنِس که رئیس شرطه «پلیس» و امیر لشکر بود، تحمیل کند و یا بحران های مالی را که وخیم شده بود از میان بردارد.



    قاهر خلیفه عباسی

    « 322-320 ق / 934-932 م»

    ابو منصور محمد، ملقب به
    قاهر، در دوره‏ای پرآشوب به خلافت رسید. قاهر نماینده کوششی بود که برای بازگرداندن اقتدار خلافت صورت می‏گرفت و پس از او و جانشینش راضی، انحطاط قدرت عباسی به طور ناگهانی و سریع آغاز شد.

    امور خارجی در این دوره به تدریج به دست فراموشی سپرده شد، ولی رفتار فرمانداران ایالت های نزدیک در جریان حوادث تأثیری قطعی داشت. از همه این عوامل مهم تر دسیسه‏هایی بود که صاحبان قدرت یا ثروت، پیرامون خلفا می‏چیدند تا آخرین رمق های قدرت و اقتدار خلیفه را نیز از ایشان سلب کنند.

    نخست چنان می نمود که دست برتر از آن مونس است؛ هر کس را که می خواست به وزارت می گماشت و به حاجب جدید، ابن یَلْبَق، آزادی عمل کامل داد.
    ابن یلبق در صدد حمله به قاهر خلیفه برآمد و مصمم شد تا قدرت خود را با لعنت فرستادن در ملاء عام به معاویه و زندانی کردن رئیس حنبلیان آشکار کند.

    ولی خلیفه نیرومندانه در مقابل او واکنش نشان داد. به فرمان او، مؤنس و ابی یلبق و پسر مؤنس دستگیر و اعدام شدند، با این حال خود خلیفه نیز با دسیسه‏ای که وزیر پیشین، ابن مُقْلَه فراهم آورد، سقوط کرد. نخست او را به زندان افکندند و چون از استعفا خود داری نمود، او را کور کردند. قاهر در جمادی الاولی سال 322 ق در زندان درگذشت.
  • منبع-سایت دانشنامه رشد
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:22  توسط اطلس ایران وجهان  | 

متوکل خلیفه عباسی «232 - 247 ق / 847 - 861 م»

دهمین نفر از خلفای عباسی (متوکل) پسر
معتصم است زندگی او آکنده از شرارت نفس و ظلم و ستم مخصوصاً به علویّین است.
پیوسته زائران مشاهده مشرّفه را تحت فشار قرار می داد و فتح بن خاقان که وزیرش بود با او همدستی می کرد در روایتی از
امیر المومنین علیه السلام نقل شده ست که حضرت فرموده است: دهمین نفر از خلفای عباسی کافرترین آنهاست.

متوکل در سال 236 دستور داد که حرم مطهر و بارگاه حضرت سید الشهداء علیه السلام را با زمین هموار ساختند و به منظور زراعت آب بر آن بست ولی هر چه تلاش کردند آبها به سمت روضه منوره جاری نشد و فقط اطراف قبر اّن حضرت می چرخید و این مسئله مایه حیرت مردم شده بود بدین جهت به سرزمین مقدس کربلا و روضه منوره حائر می گویند.

متوکل دشمنی سرسختانه ای با امیرالمؤمنین و اهلبیت و بطور کلی با شیعیان داشت به گونه ای که سخت ترین روزگار شیعه، دوران خلافت متوکل بوده است.
امام هادی علیه السلام به دستور متوکل از مدینه به سامراء، مرکز خلافت احضار، و در اّنجا تحت محدودیت شدید و اّزار فراوان قرار گرفته، و تا پایان عمر مجبور به اقامت در اّن شهر شدند.

مدت سلطنت متوکل چهار ده سال و نه ماه و نه روز طول کشید تا این که با همکاری پسرش
منتصر با جمعی از اتراک به قصر متوکل حمله ور شدند و او را به همراه وزیرش فتح بن خاقان در شب چهارشنبه، سوم شوال سال 247، کشتند.

شوخی های خطرناک از برنامه های رایج دوران حکومت متوکل بود همانند رها کردن
شیر در مجلس، رها کردن مار در آستین افراد، شکستن ظرف پر از عقرب در مجلس. . .



آغاز انحطاط

با جلوس متوکل که جانشین برادرش واثق شد، خلافت به مرحله ی تازه‏ای رسید که عموماً آن را مرحله انحطاط شمرده‏اند.

برخورد با معتزلیان

او از آغاز خلافت خود از آزارها و شکنجه‏هایی که به مردم برای آزمایش عقیده‏شان در مورد مخلوق بودن قرآن می‏دادند، جلوگیری کرد و اجازه داد که جسد ابن نصر خزاعی به خاک سپرده شود.
سپس اعتقاد داشتن به مخلوق بودن قرآن و بحث در اصول سنتی دین را ممنوع ساخت، و بدین ترتیب اصول کلامی معتزلی را محکوم کرد.
او برای آن که مبارزه با خطاها را مؤثرتر سازد، از گروهی خطیبان و علمای دینی دعوت کرد که در منبرها به رد کردن اصول عقاید معتزلیان یا طرفداران مذهب اختیار و تفویض بپردازند.

بر خورد با شیعیان

واکنش مخالف نسبت به معتزلیان، با تدبیرهایی که بر ضد شیعیان اتخاذ شده بود، همراه شد. آرامگاه حضرت سید الشهدا «ع» در کربلا ویران و با خاک یکسان شد «236 ق / 851 م»، امام دهم، حضرت علی هادی «ع» را از مدینه به سامرا آوردند که این امام ناگزیر تا زمان شهادتش در این شهر زندگی کرد؛ سرانجام خلیفه فرمان داد که هر کس به یکی از اصحاب پیامبر «ص» اسائه ادب کند، به مجازات مرگ با تازیانه محکوم شود.

برخورد با مسیحیان و یهودیان

افزون بر این، متوکل در بین سال های 235 - 239 ق / 850 - 853 م، فرمان هایی صادر کرد که بنابر آن فرامین، مسیحیان و یهودیان ناگزیر شدند که نشانه‏هایی را که پیشتر برای باز شناخته شدن آنان از مسلمانان وضع شده بود و غالباً از مراعات آن ها خودداری می‏کردند، کاملاً مراعات کنند.
به خصوص این که در دستگاه اداری وظیفه‏ای بر عهده داشته باشند، یا فرزندان خود را به آموزشگاه هایی بفرستند که زبان عربی فرا گیرند، منع شدند و مقصود از این همه سختگیری آن بود که جهودان و ترسایان کاملاً از مسلمانان جدا باشند، ولی در عین حال آزادی هایی که از صدر اسلام از آن ها برخوردار بودند به حال خود باقی بماند.

یک استثناء

با وجود این باید گفت که فرمان متوکل در حق تمامی مسیحیان یکسان اجرا نمی‏شده است، زیرا هنگامی که قبطیانی در مصر مسئوول اندازه گیری های بالا و پایین رفتن سطح آب رود نیل بودند، از کار برکنار کردند و حفر ترعه‏ای در عراق را به مسیحیان سپردند و همچنین ریاست خادمان خلیفه در کاخش به عهده شخصی مسیحی بود.
با آن که متوکل سیاست دینی مخالف با پیشینیان خود را اختیار کرده بود، اما از پیروی ذوق و سلیقه آنان برای ساختن بناهای با شکوه دست برنداشت.

سران ترک دردربار متوکل

متوکل سخت متوجه شکوه و جلال بود و در حکومت نیز، جنبه کاملاً استبدادی داشت. او از جمله معدود خلفای عباسی است که مدت چند سال از این که وزیری به خدمت برگزیند، خودداری کرد و شخصاً به کارهای کشور می‏پرداخت.
با وجود این در کاخش در کنار سران ترکی که منصب حاجبی داشتند، ترکان به عنوان ندیم و دبیر مورد مهر قرار می گرفتند، از جمله فتح بن خاقان معروف، و نیز مدیر و مدبری همچون عبیدالله بن یحیی بن خاقان که سبب شد بار دیگر سنت وزارت تجدید شود.

موقعیتی که سران ترک در دربار داشتند، همراه با رقابتی که میان پسران خلیفه وجود داشت، سبب مرگ فرمانروایی شد که یکی از مستبدترین و در عین حال مقتدرترین شخصیت های سلسله عباسی بود.
متوکل در شوال 247 ق / دسامبر 861 م، به دست سران ترکی که به هوا خواهی یکی از پسران او که نزدیک بود از جانشینی محروم شود، برخاسته بودند، به قتل رسید.

منابع:
مروج الذهب مسعودی، ج 4، ص 3.
منبع-سایت دانشنامه رشد
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:21  توسط اطلس ایران وجهان  | 

قتل خلیفه متوکل به دست غلامان ترک، آغاز دورانی از هرج و مرج بود که در آن امیران ترک خلیفه‏ای را خلع می‏کردند و خلیفه دیگری را جایگزین او ساختند.
ابو جعفر محمد بن متوکل پس از متوکل برای مدت کوتاهی «حدود 6 ماه» به خلافت رسید.

در دوره کوتاه خلافت، او از سیاست ضد شیعی پدرش دست برداشت، اما سلطنتش به قدری کوتاه بود که اثری از خود بر جای نگذاشت.

موضوع مرگش که آیا به جهت بیماری بوده و یا این که به دلیل خوراندن سم توسط ترکان درباری به قتل رسیده، در پرده ابهام است.
پس از وی ابوالعباس احمد ملقب به
مستعین بالله جانشین او شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 19:21  توسط اطلس ایران وجهان  | 

معاویه در زمان پیامبر (ص)

منابع مقاله:

، ؛


 

زندگی معاویه در این دوره چیز خاصی را در برندارد جز اینکه بعدها او در تبلیغاتش به مردم شام گفته بود کاتب وحی و خال المؤمنین بوده است. او همچنین برای تحکیم موقعیت دینی خود گفته بود نحن شجرة رسول الله (ص) (1) او کسانی از راویان حدیث را نیز واداشت تا دهها حدیث در فضیلت او بسازند و در میان مردم رواج دهند مثلا از قول رسول خدا (ص) نقل کرده اند که فرمود: الامناء عند الله ثلاثة جبرئیل و انا و معاویه (2)

شاید لازم نباشد که ما مجهول بودن این مطلب را بررسی کنیم اما دراینجا بنظر می رسد که به دوسؤال پاسخ دهیم.

1 آیا معاویه کاتب وحی بود؟

اولا از وقتی که او مسلمان شد تا رحلت حضرت رسول مدت زیادی نبوده که کاتب وحی بودن فضیلتی برایش محسوب گردد چرا که طبق قولی، او در سال دهم مسلمان شد و آن زمان که پدرش در فتح مکه (سال هشتم) مسلمان شد او درنامه هایی پدرش را توبیخ کرد و سرزنش نمود که چرامسلمان شدی؟

البته عده ای هم گفته اند او در فتح مکه مسلمان شد.

ثانیا او کاتب وحی نبوده بلکه کاتب مراسلات بوده یعنی زمانی که در اثر گسترش اسلام ناچار شد مسلمان شود در اثر اینکه بین مسلمانان موهون و بی اعتبار بود عباس عموی پیامبر از آنحضرت خواست که امتیازی به معاویه بدهد تا او از خجلت بیرون بیاید حضرت برای رعایت تقاضای عم بزرگوارش او را کاتب مراسلات نمود.

چنانچه مسلم در صحیح خود نقل نموده است که ان معاویة یکتب بین یدی النبی صلی الله علیه و آله یعنی معاویه نویسنده حضور پیامبر بود و مدائنی می گوید کان زید بن ثابت یکتب الوحی و کان معاویة یکتب للنبی صلی الله علیه و آله فیما بینه و بین العرب یعنی زید بن ثابت کاتب وحی و معاویه نویسنده بین آنحضرت وعرب بوده است.

2 آیا خال المومنین بودن می تواند شرافت و فضیلتی باشد؟

آنها اینگونه می گفتند که خواهر معاویه «ام حبیبه» همسر حضرت رسول بوده و زوجه رسول الله ام المومنین است پس برادر او معاویه خال (دائی) المومنین می باشد.

جواب: اولا اگر برادر ام المومنین بودن شرافت است پس باید حی بن اخطب یهودی پدر صفیه زوجه رسول خدا هم صاحب شرافت باشد.

ثانیا طبق این استدلال محمد بن ابی بکر هم خال المومنین می باشد چون برادر عایشه است و آنها مقام عایشه را از مقام ام حبیبه بالاتر می دانند پس چرا در فتح مصر او را با لب تشنه شهید کردند و او را در شکم خر مرده گذاشتند و آتش زدند و وقتی این خبر به معاویه رسید بسیار اظهار شادمانی نمود.

آیا این یک بام و دو هوا می تواند توجیهی غیر از توجیه سیاسی داشته باشد.

وقتی معاویه بمرد عربهای شام که تعصب و حمیتشان مایه نیروی دولت بود بهیجان آمدند و اختلاف در آنها افتاد.قبیله کلب به بنی امیه متمایل بودند و قبیله قیس برقابت آن طرفدار عبد الله بن زبیر شدند، کلبیان نیز متحد نبودند، گروهی از آنها به خالد بن یزید که کوچک بود اما فصیح و دانشمند، مایل بودند و گروهی دیگر به مروان بن حکم که مردی پیر و کارآزموده بود رغبت داشتند، میان عربهای شام بسبب رقابت امویان بر سر خلافت، اختلاف افتاد و این اختلاف و نزاع ادامه داشت تا ذیقعده سال 64 هجری که در جابیه انجمن کردند و با مروان بن حکم بعنوان خلافت بیعت کردند، بدین شرط که پس از وی خالد بن یزید خلیفه باشد و پس از او عمرو بن سعید بن عاص.بدینسان کسانی که طمع خلافت داشتند راضی شدند و کلبیان همدل و همسخن شدند.قبیله قیس به پیشوائی ضحاک بن قیس فهری در مرج راهط گرد آمدند و با عبد الله بن زبیر بیعت کردند بنابر این دعوی خلافت میان او و مروان بن حکم منحصر شد.مروان با سپاهی برای جنگ ضحاک بن قیس حرکت کرد و در جنگی که در محرم سال 65 هجری در مرج راهط رخ داد وی را شکست داد و قوم یمنی بر قوم مضری غلبه یافت.ولی در نتیجه این جنگ آتش تعصب از نو نه فقط در شام بلکه در همه ولایات اسلام و مخصوصا در خراسان افروخته شد و کشاکش عربهای یمنی و مضری بالا گرفت و دامنه آن تا دورترین ولایات اسلامی کشیده شد و میان دو گروه جنگهای خونین رخ داد.

پس از جنگ مرج راهط مروان بن حکم سپاهی بسوی مصر فرستاد تا عبد الرحمن بن جحدم فرماندار عبد الله بن زبیر را از آنجا بیرون کنند و نیز فرزند خود عبد العزیز را با سپاهی بسوی ایله فرستاد.ابن جحدم برای مقابله با سپاه مروان خندقی بکند و در اینکار سخت بکوشید .خندق به یکماه کنده شد اما خندق نتیجه نداد و سپاه ابن جحدم شکست خورد و مروان در جمادی الاول سال 65 هجری وارد فسطاط شد و همه مردم با او بیعت کردند مگر گروهی که بر بیعت ابن زبیر استوار ماندند و کشته شدند.شماره این گروه بهشتاد میرسید و نیز پیشوای طایفه لخم اکدر بن حمام کشته شد و در نتیجه سی هزار کس از آن طایفه بشوریدند و محل اقامت مروان را در میان گرفتند اما بوساطت بعضی لخمیان کار بصلح انجامید و شورشیان پراکنده شدند .تصادفا در همان روز که اکدر کشته شد و مردم لخم بشوریدند عبد الله بن عمرو بن عاص وفات یافت و چون برون بردن جنازه میسر نشد او را در خانه اش دفن کردند.

پس از آن مروان بشام برگشت و دو سپاه فراهم آورد یکی را بسوی حجاز فرستاد برای جنگ با عبد الله بن زبیر و دیگری را بسوی عراق فرستاد.سپاه اول شکست خورد و سپاه دوم تا مروان زنده بود کاری نساخت زیرا بسال 65 هجری مرگش در رسید.

مروان دو پسر خود عبد الملک و عبد العزیز را ولیعهد کرده بود که اول عبد الملک و سپس عبد العزیز عهده دار خلافت شوند.پیش از این گفتیم که طرفداران بنی امیه در جابیه انجمن ساختند و با مروان بیعت خلافت کردند بشرط آنکه پس از وی خالد بن یزید خلیفه شود و پس از او عمرو بن سعید بن عاص اما مروان این شرط را رعایت نکرد و برای دو فرزند خودعبد الملک و عبد العزیز بیعت گرفت.

اخلاق و صفات معاویه

منابع مقاله:

، ؛


 

معاویه از نظر شخصیتی انسانی زیرک و دوراندیش و سیاس به معنای امروزی کلمه بوده است، او در حل و فصل مشکلات، روش خاصی داشت، در برابر رقبای سیاسی، با حیله یا سم خود را از مهلکه نجات می داد چنانکه برای کشتن حسن بن علی و سعد وقاص از همین شیوه استفاده کرد تا برای پسر خود یزید بیعت بگیرد (1) او مالک اشتر را نیز، در هنگام حرکت مالک به مصر، به همین نحو کشت، شخصی با تطمیع معاویه مالک را با عسل زهر آلود، مسموم نمود و لذا معاویه می گفت: خداوند سپاهیانی دارد که یکی از آنها عسل است.

همچنین وقتی احساس کرد که مردم شام به سوی عبدالرحمن بن خالد بن ولید، گرایش پیدا کرده اند او را به همین طرز سر به نیست کرد. (2)

داستان حیله گری های او را هم در مباحث مربوط به امام علی (ع) و امام حسن (ع) ملاحظه فرمودید و مقداری را هم در مباحث آینده مشاهده خواهید نمود.

سیاست های او بر مبنای تهدید و فشار و اختناق و گرسنه نگه داشتن مردم و همچنین احیای تمایلات قبیله ای و نژادی و دامن زدن به اختلافات در میان مخالفان و در نهایت تخدیر افکار عمومی بنام دین و رنگ دینی دادن به حکومت خود، بوده است.

«گفتگوی معاویه با دارمیه می تواند ما را به بعضی از صفات و روحیات معاویه رهنمون سازد، تاریخ می گوید که معاویه یک بار که به حج رفته بود سراغ زنی را گرفت که از بنی کنانه بود و در حجون مقیم و دارمیه نام داشت او را بیاوردند. زنی بود سیاه چرده و فربه. وقتی بیامد معاویه گفت ای دختر حام حالت چگونه است؟

گفت: اگر سر عیب جویی داری مرا دختر حام نمینامند من زنی از بنی کنانه هستم.

معاویه گفت راست گفتی، می دانی چرا ترا خواستم؟

گفت: بجز خدا کسی غیب نمی داند.

معاویه گفت: ترا خواستم تا از تو بپرسم چرا علی را دوست داری و مرا دشمن داری؟

دارمیه گفت: مرا از این گفتگو معاف دار.

معاویه گفت: معاف نیستی.

دارمیه گفت: اگر اصرار داری می گویم من علی را دوست می دارم برای آنکه با مردم به عدالت رفتار می کرد و در قسمت مساوات را رعایت می فرمود و ترا دشمن دارم برای آنکه با کسی که بخلافت از تو سزاوارتر بود جنگ کردی و بطلب چیزی برخاستی که حق تو نبود. علی را دوست دارم برای آنکه فقیران را دوست می داشت و اهل دین را احترام می کرد. ترا دشمن دارم برای آنکه خونریزی می کنی و در قضاوت ستم روا می داری و در احکام خود پیرو هوس می شوی.

معاویه گفت: بهمین سبب شکمت باد کرد و پستانهایت بزرگ شد.

دارمیه گفت: هند مادر تو ضرب المثل بود نه من.

معاویه گفت: خاموش باش من بتو بد نگفتم، چون شکم زن باد کند خلقت فرزندش به کمال آید و چون پستانش هایش بزرگ باشد طفل شیرخوارش سیر شود، سپس بدو گفت آیا علی را دیدی؟

گفت: آری دیدم.

گفت: او را چگونه دیدی؟ گفت او را دیدم که مانند تو بملک دلباخته نبود و نعمتی که تو را مشغول کرده او را مشغول نمی کرد.

معاویه گفت: سخنش را شنیدی؟

گفت: آری بخدا زنگ نادانی را از دلها میزدود چنانکه روغن زنگ طشت را میزداید.

معاویه گفت: راست گفتی، حاجتی داری؟

دارمیه گفت: اگر حاجتی بخواهم می پذیری؟

گفت: آری.

دارمیه گفت: صد شتر سرخ با شتر نر و ساربان آن بمن ببخش.

معاویه گفت: با آن چه خواهی کرد؟ گفت: با شیر آن کودکان را غذا می دهم و بزرگها را نگهداری می کنم و میان خاندانها را اصلاح می دهم.

معاویه گفت: اگر صد شترت بدهم بنظر تو مانند علی می شوم؟

گفت: نه علی مقام دیگری دارد و تو مقام دیگری داری.

معاویه صد شتر بدو بخشید و گفت: اگر علی بود چیزی بتو نمی داد.

دارمیه گفت: بخدا یکقطعه پشم هم از مال مسلمانان بمن نمی داد.».

او کسی بود که غیر از کسب قدرت و حکمرانی بر مردم، هدف دیگری نداشت چنانکه خود در اجتماع مردم کوفه همین را گفت. (3)

و همین زندگی اشرافی معاویه و شیوه برخورد او در کار خلافت، باعث شد تا سعد بن ابی وقاص نیز در وقت ورود بر او وی را «ملک» خطاب کند (4).

معاویه به پرخوری معروف بوده است (5) و چنانچه زمخشری در ربیع الابرار گفته است، او روزی هفت مرتبه غذا می خورده است و هر مرتبه آنقدر می خورد که در کنار سفره دراز می کشید و صدا می زد: غلام بیا سفره را بردار بخدا قسم از بس خوردم خسته شدم اما سیر ندشم. (6)

پرخوری او ضرب المثل شده است، یکی از شعرا در هجو رفیق پرخوار خود اینگونه می گوید:

و صاحب لی بطنه کالهاویة

کان فی امعائه معاویه

یعنی رفیقی دارم که شکم او مثل هاویه است (هاویه اسم یکی از طبقات جهنم است که بفرموده قرآن هرگز از قبول کفار سیری ندارد) مثل آنکه در امعاء و روده های او معاویه قرار گرفته است. (7)

فتوحات در دوره معاویه

با جنگهای داخلی پنج ساله، در دوره خلافت علی (ع) ، فتوحات در شرق و غرب کشور اسلامی متوقف گردید. چون سیاست علی (ع) اصلاح وضع داخلی و براندازی عناصر مفسد بود، فتوحات را متوقف ساخت. معاویه نیز که برای جنگ با علی (ع) نیاز به نیروی زیادی داشت، صلح با رومیان را پذیرفت. (1) لذا جنگ در آن سو نیز متوقف شد. پس از پیروزی بنی امیه، فتوحات که ثمرات اقتصادی آن برای حکومت بیش از هر چیز دیگر بود، از نو آغاز شد.

مناطق تحت سلطه امپراطوری روم شرقی، مداوم مورد حمله قرار گرفت و تقریبا در اکثر سالهای حکومت معاویه این درگیریها ادامه داشت. در سال چهل و نه یا پنجاه بود که معاویه، سپاهی عظیم بدان سوی گسیل داشت. در این سپاه عبد الله بن عباس و ابو ایوب انصاری و گروه دیگری از صحابه و فرزندان آنان حضور داشتند. آنها تا پشت دیوارهای قسطنطنیه پیشروی کردند، اما موفق به تسخیر نشدند. در همان دیار بود که ابو ایوب انصاری رحلت کرد. (2)

یکی دیگر از مناطق جنگی، افریقیه بود که در ادامه فتح مصر، از زمان خلیفه دوم، مکرر مسلمین در آن پیشروی داشتند. سرزمین سودان در آفریقا در این دوره فتح گردید. عقبة بن نافع، فرمانده آن دیار، که ناظر ارتدادهای مکرر اهالی بود، شهری را به نام شهر قیروان تاسیس کرد تا مسلمین در آن دیار سکونت اختیار کرده و ثبات منطقه را تضمین کند. (3) این شهر نقش مهمی را در حفظ فتوحات مسلمین در آن دیار بر عهده داشت.

در شرق اسلامی هم فتوحات ادامه داشت. سعید، فرزند عثمان، مدتی در بخارا و حوالی آن به فتوحات مشغول بود. او در سمرقند با سغدیان درگیر شد و پس از مدتی با آنها مصالحه کرد. وی گروگانهایی از ملکه بخارا گرفته بود تا پس از بازگشت از فتح سمرقند، آنها را بدو بازگرداند، اما بر خلاف عهد خویش آنها را به مدینه آورده و از آنها بهره کشی کرد. پس از مدتی سعید به دست آنها کشته شد. (4) در سالهای بعد بارها جنگ در این دیار ادامه داشت.

مناطق هند و سند هم شاهد جنگهای متوالی بود. در سال چهل و سه و بعد از آن حملاتی به این مناطق- بین کابل و ملتان- صورت گرفت که همراه غنائم بسیار زیادی بود. (5) در نقاط دورتر، همچون منطقه غور، نیز فتوحات ادامه داشت. در سال چهل و هفت که اهالی این منطقه پس از صلح، عهد خود را شکستند، باز مورد حمله قرار گرفتند. (6)

از این زمان به بعد، نمی توان فتح بزرگی را برای مسلمین یافت، زیرا از یک طرف رومیان با جسارت بیشتری آماده مقابله بودند و از طرف دیگر دوری مناطق جنگی، بویژه شرق اسلامی، مانع از آن بود که مسلمین بتوانند اقدامات جدی برای فتح آن دیار انجام دهند. بتدریج مشکلات این فتوحات، و درگیریهای قبیلگی عربها در سرزمینهای فتح شده- مانند خراسان- مانع از تجهیز نیروی زیاد برای ادامه فتوحات گردید. ارتدادهای مکرر در مناطق فتح شده، قوت و نیرو را از اعراب مسلمان گرفت. شورشهای درونی کشور اسلامی، مانند حرکات خوارج و مخالفتهای شیعی و غیر، عامل دیگری در تضعیف حکومت مرکزی بود

ابوبکر سپاهی را به منظور جنگ با رومیان، به سوی شامات گسیل داشت، فرماندهی یکی از لشکرهای این سپاه را یزید بن ابی سفیان برعهده داشت (1) که پدر و برادرش (معاویه) هم در آن مشارکت داشتند، در کنار آنها، چهره هایی چون عمرو بن عاص و کسانی از خاندان بنی مخزوم و بنی جمح که از همپیمانان بنی امیه بودند، نیز حضور داشتند در واقع ابوبکر و سپس عمر شام را از همان آغاز فتح آن، به تیول خاندان اموی در آوردند.

البته سپاهیانی دیگر با فرماندهی چند تن از قریش و جز آنها، هم به سوی شام اعزام شدند، در سال 14 دمشق فتح شد و یزید بن ابی سفیان امارت آن را به عهده گرفت و سپس در زمان عمر فلسطین و نواحی آن نیز به حدود امارت یزید افزوده شد در سال 81 ه ق بعد از مرگ یزید معاویه جای او را گرفت و در زمان عمر بود که حکمرانی کل شامات را بدست آورد. (2)

عمر با اینکه او را کسری عرب می خواند ولی در عین حال او را بر کنار نکرد، و این در حالی است که عمر شدیدا مراقب عمال خود و عوض کردن آنان بوده و این عدم سخت گیری عمر نسبت به معاویه، تعجب کسانی را برانگیخته است. (3) به تصریح ابن عساکر، عمر کل شامات را به معاویه سپرد (4) و معاویه می گفت: به خدا سوگند که او تنها با منزلتی که نزد عمر داشت این چنین بر مردم تسلط یافت. (5) یکبار عمر، معاویه را دید که با شکوه خاصی همراه خدم و حشم راه می رود.وقتی در این باره از او سؤال کرد معاویه گفت: در شام جاسوسان دشمن بسیارند و هیبت ما باید زیاد باشد، در عین حال هر چه دستور بدهی اطاعت می کنم، عمر گفت: او را امر و نهی نمی کند. (6) معاویه خود قوت موضع خویش را ناشی از برخورد عمر با وی می دانست. جاحظ می گوید: از جمله احتجاجات «سفیانیه» برای اثبات خلافت معاویه، سخن خود معاویه است که می گفت: این جایگاهی است که عمر مرا در آن قرار داده و از زمانی که مرا نصب کرد، عزل نکرد، در حالی که هیچ امیری را بکار نگرفت جز آنکه او را عوض کرد و لا اقل به خاطر برخی اعمالش بر او غضب کرده او را نزد خود فرا خواند.اما من را نه عزل کرد، و نه بر من غضب کرد، او همه شامات را به من سپرد و بعد از او عثمان مرا تقویت کرد. (7) عثمان در برابر اعتراضاتی که نسبت به معاویه می شد می گفت: چگونه او را عزل کنم در حالی که عمر او را نصب کرده است.البته پاسخ امام علی (ع) به او این بود که معاویه از عمر هراس داشت اما اکنون، بدون مشورت تو هر کاری که بخواهد انجام می دهد. (8) عمر می گفت: شما از قیصر و کسری سخن می گویید در حالی که معاویه در میان شما است. (9)

معاویه پس از قتل عثمان در سخنان خود خطاب به مردم می گفت: می دانید که من خلیفه عمر و عثمان در میان شما بوده ام. (10) در دوره عثمان، شام منطقه امن او به شمار می آمد.او قراء کوفه و نیز ابوذر را به آنجا تبعید کرد، گرچه معاویه برای حفظ موقعیت خود و جلوگیری از تأثیرگذاری اینان بر مردم، آنان را از شام بیرون کرد. (11)

به هر تقدیر با روی کار آمدن عثمان که خود از بنی امیه بود، در پی تلاش او برای حاکم نمودن بنی امیه بر مقدرات مردم، معاویه توانست حکمرانی خود را بر شامات تثبیت نماید .

پی نوشت ها: حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 22:26  توسط اطلس ایران وجهان  | 

گزارشی از واقعه کربلا

منابع مقاله:

، ؛


معاویه در نیمه رجب سال 60 از دنیا می رود، پیکی از طرف یزید وارد مدینه می شود، نامه ای برای فرماندار مدینه (ولید) آورده که از او می خواهد از چند نفر برای خلافت یزید بیعت بگیرد، یکی از آنها فرزند رسولخدا سید جوانان بهشت حسین بن علی (ع) می باشد.

سه روز مانده به آخر رجب، ولید از امام طلب بیعت می کند، امام بیعت نمی کنند و می فرمایند دیگر باید فاتحه اسلام را خواند و روز بعد مدینه را به قصد مکه ترک می نمایند.

آن حضرت به همراه خانواده اش در سوم شعبان یعنی روز ولادت خودش وارد مکه می شوند، در مکه مردم را دعوت به مبارزه با یزید می نمایند.

دهم ماه رمضان نامه کوفیان به امام رسید که ما بر علیه بنی امیه، مصمم بر مبارزه ایم و نیاز به رهبر داریم، به کوفه قدم رنجه نما که فرماندار یزید را بیرون می نماییم و به رهبری تو گردن می نهیم.

امام مسلم بن عقیل را در نیمه رمضان راهی کوفه می نمایند، او پنجم شوال به کوفه می رسد .

امام خود در هشتم ذی الحجه، روزی که مردم برای حج محرم می شوند تا روز نهم را در عرفات باشند و اعمال حج را بجای آرند، راهی کوفه می شوند، مدت اقامت امام در مکه 125 روز بوده است.

در بین راه خبر شهادت مسلم و بی وفایی مردم کوفه به امام می رسد.

قبل از اینکه به کوفه برسند با سپاه 1000 نفری حر بن یزید ریاحی مواجه می شوند، توافق می شود که کاروان حسینی به راهی برود که نه راه مدینه باشد نه راه کوفه، ابا عبدالله روز دوم محرم به کربلا رسید، و روز سوم عمر سعد با چهار هزار نفر در کربلا اردو زد، بعد از این هر روز بر تعداد لشکر دشمن افزوده می شد.

روز هفتم محرم آب را بر حسین (ع) و اهل بیت او بستند، روز نهم شمر با چهار هزار نفر و نامه ای از عبید الله بن زیاد وارد کربلا شد، او در این نامه به عمر سعد گفته بود، کار حسین (ع) را یکسره کند و با او بجنگد و اگر این کار را نمی تواند انجام دهد، فرماندهی را به شمر واگذار کند.

روز دهم امام با 32 سواره نظام و 40 پیاده و دشمن با 30000 نفر، در مقابل هم قرار گرفتند، جنگ آغاز شد و امام حسین (ع) و یارانش به شهادت رسیدند.

در حادثه کربلا دو فرزند امام حسین به نامهای علی اکبر و علی اصغر و سه فرزند از امام حسن به نامهای قاسم و عبد الله و ابوبکر و دو فرزند از حضرت زینب به نامهای عون و محمد و اصحابی همچون حبیب بن مظاهر و زهیر بن قین و... به شهادت رسیدند.

حضرت ابوالفضل که 34 سال داشت و 23 سال از برادرش امام حسین کوچکتر بود، در کنار علقمه، با لب تشنه به شهادت رسید.

بعد از شهادت امام حسین (ع) دشمن 70 سر جدا کرد و بر بالای نیزها گذاشت در این بین فقط سر علی اصغر و حر جدا نشد.

ده نفر بر بدن امام و اصحاب اسب تاختند و این ابدان مطهر زیر سم اسبان پاره پاره شد .

خیمه ها غارت و در نهایت آتش زده شد، ساربان شترهای کاروان حسینی به نام بجدل بن سلیم برای تصاحب انگشتر امام، انگشت مبارک امام را برید و...

دشمن، اجساد مطهره شهدای کربلا را در بیابان رها کرد و این اجساد بعد از سه روز توسط قوم بنی اسد دفن شدند.

عصر روز یازدهم اسرای کربلا را که در آن بین امام سجاد (ع) و حضرت زینب (س) قافله سالار بودند، بر مرکبهای با پالان چوبین و بی پارچه، سوار کردند و آنها را از کنار قتلگاه عبور دادند.

شب دوازدهم، آنها را در 12 فرسخ راه بردند تا در روز دوازدهم در کوفه باشند.

در کوفه حضرت زینب و امام سجاد با سخنرانیهای خود در بین مردم و در مجلس عبیدالله بن زیاد، غوغایی بر پا نمودند.

اندکی بعد، اسراء را به سمت شام حرکت دادند، آنها در دوم ماه صفر به شام رسیدند.

امام سجاد (ع) می فرماید: ما دوازده نفر بودیم که به یک زنجیر بسته شده بودیم، یک سر آن به بازوی من و سر دیگر به بازوی عمه ام زینب...

در شام هم امام سجاد و حضرت زینب به مناسبتهای مختلف به رسالت تبلیغی خود عمل نموده و دستگاه ظالم یزید را رسوا نمودند تا جائی که یزید قتل امام حسین (ع) را به عبیدالله مستند و با احترام اسراء را روانه مدینه کرد.

 منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 22:24  توسط اطلس ایران وجهان  | 

به حکومت رسیدن یزید


همان طوری که قبلا هم بیان شد، زمینه اصلی فکر ولایتعهدی یزید پس از شهادت امام حسن (ع) آغاز شد و شما می توانید فعالیتهای معاویه را در این بخش در مقاله «تلاش معاویه برای موروثی کردن خلافت» (1) مطالعه نمایید.

به هر حال معاویه در آخرین روزهای حیات خود، یزید را رسما به عنوان خلیفه معرفی کرد و لباس خلافت (لباس عثمان) را بر تن او پوشاند.

و در عهدی که برای یزید نوشت، خط مشی آینده حکومت بنی امیه را نیز مشخص نمود، او در این عهد ضمن قرار دادن یزید به عنوان خلیفه، به او گفت تا بنی امیه را و نیز آن عبدشمس را بر بنی هاشم و آل عثمان را بر آل ابی طالب و ذریه او مقدم بدارد. (2)

معاویه در رجب سال 60 هجری بعد از 19 سال و سه ماه حکومت، در حالی که زیر لب مکرر، از ریختن خون حجر بن عدی و عمرو بن حمق، اظهار پشیمانی می کرد، از دنیا رفت و یزید طبق قرار قبلی به حکومت رسید.

این خبر هنوز به مدینه نرسیده بود که یزید همه کوشش خود را صرف گرفتن بیعت از مخالفینی کرد که مخالفتشان می توانست شورشی علیه او بر پا کند. (3) یزید به ولید بن عتبة بن ابی سفیان، والی خود در مدینه، نوشت تا بسرعت از عبد الله بن زبیر و حسین بن علی بیعت بگیرد.مروان، ولید را نیز واداشت تا همان شب در پی آنها فرستاده و اگر بیعت نکردند، همان جا گردنشان را بزند، چرا که به نظر او گذشتن آن شب فرصتی بود تا آنها سر به مخالفت برداشته و مردم را به سوی خود دعوت کنند. (4)

هنگامی که پیام آور والی مدینه نزد امام حسین (ع) آمد، امام متوجه مرگ معاویه گردید .لذا جمعی از یاران و نزدیکان را به طور مسلح همراه خود به قصر آورد تا در صورت وجود خطر، مانع از کشتن امام شوند.امام در برابر درخواست ولید به بیعت با یزید، فرمود که شخصی چون او نمی بایست در خفا بیعت کند، بلکه باید در ملأ عام و در مسجد بیعت کند.ولید پذیرفت، اما مروان با جملات تهدید آمیزی سعی کرد ولید را تحریک بر دستگیری امام کند .امام نیز با تندی به مروان، و در حالی که از اتاق خارج می شود، رو به ولید کرد و فرمود :

أیها الأمیر! إنا أهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و محط الرحمة و بنا فتح الله و بنا ختم و یزید رجل فاسق شارب خمر، قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلی لا یبایع مثله، ای امیر! ما اهل بیت نبوت، معدن رسالت، محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم.خداوند با ما آغاز کرده و به ما خاتمه داده است.یزید مردی فاسق و شرابخوار و قاتل نفوس محترم بوده و کسی است که علنا به فسق می پردازد و شخصی چون من با چون او بیعت نخواهم کرد.در آن مجلس بود که امام پس از اصرار مروان در گرفتن بیعت فرمود: اگر قرار باشد که یزید سر کار آید باید فاتحه اسلام را خواند: «و علی الاسلام السلام» .آن حضرت با استدلال به آیه شریفه تطهیر، لیاقت اهل بیت علیهم السلام را برای احراز خلافت اظهار کرد. (5) این استدلالی است که از امام علی (ع) و فرزندش امام حسن (ع) نیز نقل کردیم.

همان شب ابن زبیر از مدینه خارج شد، و فردای آن روز، مأمورین حکومت به دنبال او رفتند .شب بعد امام حسین (ع) نیز مدینه را ترک کرد. (6) این سفر به همراهی تمامی اهل بیت (ع) صورت گرفت و فقط محمد بن حنفیه در مدینه باقی ماند . (7)

شما خواننده محترم در مقالات بعدی می توانید سرگذشت قیام امام حسین (ع) و ابن زبیر را مطالعه نمایید.

پی نوشت:

حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 22:20  توسط اطلس ایران وجهان  | 

قیام مختار(66، 67 ه

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


مختار، فرزند ابو عبید ثقفی بود، کسی که شهرتش مدیون شجاعتش در اولین حملات اعراب مسلمان علیه ایرانیان به عنوان فرمانده مسلمین بود. او در واقعه جسر فرماندهی مسلمانان را به عهده داشت و به شهادت رسید.

اولین سابقه مختار در تاریخ اسلام نقلی است که درباره برخورد غیر شیعی او با امام حسن(ع)به او نسبت داده شده است. هنگامی که امام در ساباط مدائن راحت برداشت و در خانه حاکم مدائن، عموی مختار، سکنی گزید، مختار پیشنهاد کرد تا او را تحویل معاویه داده و حسن نیت خود را نزد معاویه اثبات کند. اما عمویش از این سخن برآشفت و مختار نیز ساکت گشت. (1) گفته اند که به همین دلیل مختار نزد شیعیان، از عثمانیه به شمار می آمد (2) تا اینکه بعدها خود به شیعیان پیوست. چنین نقلی را نسبت به مختار، باید ساختگی دانست، زیرا انگیزه های فراوانی در میان راویان اموی وجود دارد تا مختار را دورو، منافق، دروغگو، و شخصیت او را بی ثبات جلوه دهند. اضافه بر این، آنچه مسلم است اینکه مختار قبل از واقعه کربلا، یکی از شیعیان معروف در کوفه بوده و لذا هنگامی که مسلم بن عقیل به کوفه فرستاده شد، در منزل او اقامت کرد. (3) زمانی که مسلم با حمله به قصر ابن زیاد خود را درگیر کرد و پس از چندی دستگیر شد و به شهادت رسید، مختار نتوانست در قیام او شرکت کند، زیرا از قبل موعدی برای شروع قیام وجود نداشت. مختار از کوفه خارج شده بود و (4) هنگامی که به کوفه رسید، ابن زیاد بر شهر تسلط یافته و حکومت نظامی اعلام کرده و بسیاری به اجبار در مسجد محبوس شده بودند.

مختار که از اوضاع بی خبر بود، به دست عمال عمرو بن حریث دستگیر شد. پس کوشید تا با سابقه رفاقتی که با عمرو بن حریث داشت، او را وادار به شفاعت از خود کرده و به ابن زیاد بگوید که او خود تسلیم شده است. پس از آن مختار به زندان افتاد و در تمام مدتی که جریان کربلا رخ داد، در زندان بود تا اینکه بعدها، با وساطت عبد الله بن عمر از زندان آزاد یافت. ابن زیاد بدو دستور داد تا ظرف سه روز کوفه را ترک کند. (5) طبیعی بود که این به علت وحشتی بود که ابن زیاد از تحریکات مختار علیه امویان داشت. گفته شده است که مختار یک چشم خود را به دلیل شلاقهای که به دستور ابن زیاد زده شد، از دست داد. (6) پس از آن مختار به مکه رفت و پس از یک سال در طائف - شهری که قبیله او بنی ثقیف در آن بود - سکونت کرد. در آن زمان، عبد الله بن زبیر حاکم مکه بود. پس از بازگشت مختار به مکه، ابن زبیر او را دعوت به همکاری کرد. او نیز با گرفتن تعهد در اینکه در کارها او را شریک خویش کند، با او بیعت کرد. در همان زمان مکه مورد محاصره سپاه شام قرار گرفت. مختار نیز در کنار دیگر مسلمانان بشدت از حرم دفاع کرد تا اینکه سپاه شام بازگشتند. در این دفاع حتی گروهی از خوارج نیز شرکت داشتند. (7) این به دلیل مقابله با بی حرمتی سپاه شام بود که به کعبه و حرم تجاوز کرده بود.

بعد از پایان یافتن محاصره، و آنگاه که کوفه نیز به دست زبیری ها افتاد، مختار به کوفه بازگشت. ابن زبیر که نسبت به او مشکوک و مظنون بود، او را مورد توجه قرار نداد و به کاری نگرفت. اغلب مؤرخان چنین به مختار نسبت داده اند که او پس از واقعه کربلا مکرر از انتقام گرفتن از قاتلین حسین بن علی(ع)و قیام احتمالی خود سخن می گفته است. (8) آمدن او به کوفه، مصادف با آمادگی توابین برای خروج از شهر بود. طبعا شخصیت سلیمان و سابقه او بسیار زیادتر از مختار بود و لذا مختار نمی توانست در برابر او، شیعیان را به سوی خویش جذب کند. در عین حال اعتقادی نیز به اقدام سلیمان نداشت و لذا بصراحت اظهار می کرد: «لا علم له بالحروب و السیاسة »، (9) سلیمان آشنایی با جنگ و سیاست ندارد.

تبلیغات مختار سبب کندی کار توابین شد. در عین حال بیشتر شیعیان با سلیمان بودند و تنها در آن شرایط، گروهی اندک به مختار پیوستند. مختار چاره ای جز صبر کردن نداشت. او می بایست تامل کند تا کار توابین روشن شود. (10) پس از خروج سلیمان از شهر، قاتلین حسین بن علی(ع)که از ناحیه مختار هراس فراوانی داشتند، حاکم زبیری کوفه را وادار کردند تا مختار را زندانی کند. این کار علی رغم فشارهایی بود که شیعیان بر حاکم کوفه وارد کرده بودند و با استناد به سابقه ای که خود او از مختار داشت، از او می خواستند تا وی را آزاد کند. بعدها عبد الله بن عمر نزد ابن زبیر شفاعت مختار را کرد و با تضمینی که شیعیان دادند، مختار آزاد شد. (11) هنگامی که خبر شکست و بازگشت توابین به کوفه رسید، مختار در زندان بود. او ضمن نوشتن نامه تسلیتی برای رفاعة بن شداد، رحمت و درود بر سلیمان فرستاد و با تمجید از او، از بازماندگان توابین خواست تا آماده قیام باشند. او آنها را به کتاب خدا، سنت رسول، انتقام خون اهل بیت(ع)، دفاع از ضعفا و جهاد با محلین(کسانی که حرمت اسلام را شکسته، حرام آن را حلال دانسته اند)دعوت کرد. (12) در سال 66، حاکم کوفه توسط عبد الله بن زبیر بر کنار و عبد الله بن مطیع به عنوان والی این دیار منصوب گردید. ابن مطیع در همان آغاز کار خود گفت که در امور مالی بر حسب سیره و سنت خلیفه دوم و سوم عمل خواهد کرد. اما سائب بن مالک اشعری بنا به تحریک مختار به او اعتراض کرد و گفت: «جز با سیره علی نمی بایست رفتار شود». (13)

مختار پنهانی مشغول کار خویش بود. او شیعیان را در محفلهای خاصی فراهم می آورد و به عنوان نماینده محمد بن حنفیه آنان را به سوی خویش دعوت می کرد. این مساله در عین آنکه توجه شیعیان را به سوی او معطوف می ساخت، سبب تردید نیز در میان آنها می شد، تردید آنها در صداقت مختار نسبت به نمایندگی از سوی محمد بن حنفیه بود. !آنان برای کسب اطمینان لازم، تصمیم گرفتند تا به مدینه رفته و از محمد بن حنفیه در این باره پرس و جو کنند. عبد الرحمن بن شریح و گروهی دیگر روانه مدینه شدند و در آنجا به طور خصوصی با ابن حنفیه ملاقات کرده و موضع او را نسبت به مختار سؤال کردند. محمد بن حنفیه از مختار به صورت سربسته و مبهم حمایت کرد. او گفت: «اما ما ذکرتم من دعاء من دعاکم الی الطلب بدمائنا فوالله لوددت ان الله انتصر لنا من عدونا بمن شاء من خلقه ». (14) در مورد آنچه گفتید که کسی شما را دعوت کرده تا انتقام خون اهل بیت را بگیرید، به خدا من دوست دارم تا خداوند به دست هر کس که خود از بندگانش خواهد، انتقام ما را بگیرد.

محمد بن حنفیه چیزی بیش از این نگفت. آنها نیز از جای برخاسته و به کوفه آمدند. دیگر شیعیان به سراغ آنها آمدند تا از رضایت یا عدم رضایت ابن حنفیه پرسش کنند. ابن شریح گفت که ما در این باره از محمد بن حنفیة استفسار کردیم و او«فامرنا بمظاهرته » (15) «و اذن لنا فی نصرتک »، (16) به ما دستور داد تا او را پشتیبانی کنیم. چنین تاییدی موجب شد تا دیگر شیعیانی که تا آن موقع به مختار ملحق نشده بودند، بدو بپیوندند.

مختار در پی افراد نیرومند و پرنفوذی بود که بتواند پایگاه اجتماعی خود را با داشتن حمایت برخی از سران قبایل محکم کند. از جمله این افراد، ابراهیم بن اشتر، فرزند مالک اشتر بود که هم از لحاظ شهرت تشیع پدر مقامی داشت و هم از یث شجاعت و نفوذ خود در نخغیهای کوفه. مختار پس از مذاکراتی توانست ابراهیم را به خود جلب کرده به وسیله او موضع خود را در کوفه تقویت کند، گرچه بعدها ابراهیم از او جدا شد.

قرار شد تا در شب پنجشنبه، چهاردهم ربیع الاول سال 66 شورش آغاز شده و شهر از دست آل زبیر آزاد شود. عبد الله بن مطیع، که اخبار مربوط به شورش مختار را شنیده بود، از چند شب قبل از آن دستور داده بود تا شهر را بیشتر کنترل کرده و شبها رفت و آمد را کنترل کنند. به هر حال چنین خبری نمی توانست در پرده بماند و لذا در همان آغاز به او گفته بودند که گروهی از ترابیه(اسمی که به شیعیان به مناسبت کنیه ابو تراب به علی نسبت می دادند)با مختار بیعت کرده اند. (17) دو شب قبل از موعد، گروهی همراه ابراهیم با سپاهی از حاکم کوفه برخورد کرده و درگیر شدند. ابراهیم موفق شد سر ایاس بن مضارب، رئیس پلیس عبد الله بن مطیع، را جدا کرده و آنها را متفرق کند. اما روشن بود که آنها می باید زودتر از موعد مقرر کار را شروع می کردند. شعارهای «یا منصور امت »(شعاری که مسلمین در جنگهای صدر اسلام می دادند)و نیز«یا لثارات حسین » (18) - که جهت گیری اصلی جنبش مختار بود - بلند شد و شیعیان بدو ملحق شدند. به گفته ابن اعثم: «و جعل یخرج الناس من کل ناحیة علی صعب و ذلول »، (19) از هر گوشه و کناری مسلمانان با وجود مشکلات و مشقات فراوان بدو پیوستند.

دسته های ابراهیم در شهر گردش می کردند تا مردم شیعه بتوانند به آنها ملحق شوند. مختار بنا به سیره امام علی(ع)، که جنگ را قبل از شروع طرف مقابل جایز نمی دید، به ابراهیم گفته که آغازگر جنگ نباشد. (20) در جریان تسخیر شهر توسط نیروهای مختار، درگیریهای متعددی رخ داد (21) و علی رغم نیروهای زیادی که در اختیار عبد الله بن مطیع بود(حدود بیست هزار نفر (22) مختار توانست در کنار یک پنجم این مقدار، شهر را از دست ابن مطیع بیرون آورد و بر آن حاکم شود.

در طول درگیری، رهبران سپاه مختار همواره شیعیان را تحریک می کردند تا بر شدت جنگ خود بیفزایند. یزید بن انس یا مالک بن سائب اشعری می گفت:

شیعیان!قبل از این شما را می کشتند، دستها و پاهایتان را قطع می کردند، چشمان شما را کور و شما را بر شاخه های نخل می آویختند. همه اینها به سبب محبت شما نسبت به اهل بیت پیامبر(ص)بود. این در حالی بود که شما در خانه هاتان نشسته و دشمن خود را متابعت می کردید. اکنون(که تا اینجا آمده اید)چه فکر می کنید؟این افراد اگر بر شما غلبه کنند، شما را یک چشم به هم زدن زنده نخواهند گذاشت و از بین خواهند برد. (23) سرانجام با کشته شدن راشد بن ایاس بن مضارب و پراکنده شدن افرادی که تحت فرماندهی شبث بن ربعی می جنگیدند، قصر کوفه به محاصره یاران مختار درآمد. عبد الله بن مطیع پس از سه روز به طور مخفیانه از قصر خارج شد و بقیه نیز با گرفتن امان خود را تسلیم کردند.

اشراف، که مهمترین قشر صاحب نفوذ در کوفه بودند، پیش از آمدن زبیریها با بنی امیه ساخته و بعد از آمدن اینها، از ترس شیعیان و غلبه آنها، به آل زبیر ملحق شدند. (24) همچنین بسیاری، از اشراف پیروی می کردند. برخلاف توابین که همه نیروهایشان از عربها بود، اغلب نیروهای مختار از موالی ایرانی و غیر ایرانی بودند. اضافه بر آن، جمعیت عربی نیز که شیعه بودند، بدو ملحق شدند. موالی کسانی بودند که از یک طرف خاطره خوشی از برخوردهای انسانی و اسلامی امیر المؤمنین(ع) داشتند و از طرف دیگر فشار بنی امیه و اشراف وابسته بدانها را در مدت بعد از سال چهل تحمل کرده بودند. لذا به دنبال فرصتی بودند تا بتوانند موقعیت دشوار خود را در جامعه عوض کرده و از ذلت و خواری، که پیش از آن دچارش بودند، رهایی یابند. ظهور مختار هم به نفع موالی بود تا از طریق او کسب نفوذی کنند و هم به نفع مختار بود تا با کمک گرفتن از آنها دشمن خود را سرکوب کند.

صبح روزی که قرار بود درگیری صورت گیرد، شبث بن ربعی در نماز سوره های کوتاه را خواند و وقتی بدو اعتراض شد، گفت: می بینید که چگونه دیلمان در پیش روی شما ایستاده اند، آن وقت می گویید که چرا سوره بقره و آل عمران را نخواندم. (25) هنگامی نیز که همه در حال فرار بودند، شبث فریاد می زد: «اانتم من عبیدکم تهربون؟» (26) آیا از بردگان خویش فرار می کنید؟نفرت اشراف از موالی به اندازه ای بود که هر کس را از ایشان اسیر می گرفتند، می کشتند، اما اسیران عرب را رها می کردند. (27) دینوری می نویسد که اغلب سپاه مختار در درگیری با شامیان از موالی ایرانی بودند. (28) فرمانده سپاه شام در مقابل سپاهیان مختار می گفت: «ای اهل شام!با بردگان، کسانی که اسلام را رها کرده و از آن جدا شده و تقوایی ندارند و به عربی نیز سخن نمی گویند، می جنگید». (29) محمد بن اشعث، یکی از اشراف، که به بصره گریخته بود، به مصعب گفت که در پشت سر من همه ترک و دیلمی هستند. (30) یک سال بعد که اشراف و زبیری ها بر شهر پیروز شدند، مصعب گفت که این موالی را بکشید. کفر آنها ظاهر گشته، کبر آنها زیاد شده و شکرشان(خضوع آنها در برابر اعراب)کم شده است. (31) پیش از آن نقل شده که، مغیره گفته بود: اگر عجم را دعوت به آل محمد و طلب خون آنها کنند، همگی اجتماع می کنند. (32) سرانجام مختار پیروز شد. برخی از اشراف به بصره گریختند و برخی نیز در خانه هایشان باقی ماندند و به انتظار قضای الهی نشستند، که البته پس از مدتی ظاهر گردید.

مختار با مردم کوفه به عنوان امیر آنها بیعت کرد و با توجه به عقیده شیعی خود به آنها گفت: بعد از بیعت با علی بن ابی طالب(ع)و آل علی(ع)، درست تر(اهدی)از این بیعت، با کسی بیعت نکرده اند. (33) او سپس آنچه را باید بر اساس آن بیعت صورت گیرد، مطرح کرد: کتاب خدا، سنت پیامبر(ص)، انتقام خون اهل بیت(ع)، جهاد با تجاوزگران به حریم الهی، دفاع از محرومین و جنگ با کسی که با آنان بجنگد و صلح با کسی که با آنها به صلح رفتار کند. (34) او که اینک کوفه را در اختیار داشت، کوشید تا در آغاز امنیت عمومی ایجاد کرده و پس از آن کسانی را که در جریان کربلا نقشی داشته اند، از بین ببرد. مختار نخست به اشراف اظهار محبت کرد و برای جذب و جلب آنها کوشید (35) تا جایی که بعضی از موالی به او بدگمان شدند. اما مختار با اشاره به آنها فهماند که جهت گیری اصلی او همان است که موالی انتظار دارند و این برخورد موقتی است و جای ناراحتی وجود ندارد. (36) کوفه مرکزیتی برای شهرهای شرق کشور اسلامی و همچنین شمال عراق داشت. مناطقی چون موصل، حلوان(نزدیک سر پل ذهاب)، مدائن، و همچنین بلاد ارمنیه، آذربایجان، اران، حوران، ماهیان، ری و اصفهان زیر سلطه عراق قرار گرفت.

آرام شدن کوفه برای مختار مدت زیادی به طول نینجامید. زیرا خبر آمدن سپاه شام به فرماندهی عبید الله بن زیاد به کوفه رسید. سپاه شام که توابین را شکست داده بود، پس از درنگی در برخورد با قبیله قیس بن عیلان راهی موصل شد. (37) مختار سپاهی سه هزار نفری را به سوی یک گروه شش هزار نفری، به فرماندهی عبید الله بن زیاد، اعزام کرد. در درگیری بین آنها، ربیعة بن مخارق، فرمانده نیروهای ابن زیاد، کشته و سیصد نفر به اسارت سپاه مختار درآمدند. با این حال روشن بود که این تعداد نمی توانستند در برابر سپاه شام مقاومت کنند. لذا مختار یک گروه هفت هزار نفری را به فرماندهی ابراهیم بن اشتر به عنوان نیروی امدادی به سوی آنها فرستاد.

روی کار آمدن مختار نمی توانست به هیچ عنوان مورد رضایت اشراف باشد. چرا که اولا مختار انگیزه خود را در این اقدام گرفتن انتقام از قاتلین حسین بن علی(ع)عنوان کرده بود و اشراف خود در شمار قاتلان اصلی امام بودند. ثانیا مختار با توجه به محدودیت نیروهای شیعه مذهب در کوفه، رو به سوی موالی آورده و آنها را جذب به جنبش خویش کرده و این کار دقیقا به معنی کوبیدن اشراف بود. هنگامی که آنها قصد انتقاد از مختار را داشتند، برای آنها چیزی مهمتر از این نبود که مختار سهمی از«فی ء»را برای موالی قرار داده بود. (38) این انتقادها که در منزل شبث بن ربعی عنوان شده بود، بدین امر منتهی شد که شبث با مختار ملاقات کرده و این مسائل را برای وی عنوان کند. او نزد مختار آمد و به وی گفت: «. . . و اعظم الاشیاء علیک انک عمدت الی عبیدنا و هم فیئنا الذین افاء الله بهم فاخذتهم الیک ثم لم ترض باخذهم حتی جعلتهم شرکاء فی فیئنا و لا یحل لک فی هذا دینک و لا یحمل بک فی شرفک »، (39) مهمترین اشکال تو تکیه بر بردگان ماست. کسانی که فی ء ما هستند و خداوند به ما عنایت کرده و تو آنها را از ما گرفته ای. تازه به گرفتن آنها اکتفا نکرده ای بلکه آنها را شریک در بیت المال کرده ای. چیزی که نه با دین و نه با شرف تو سازگاری ندارد. در حقیقت خواسته اشراف این بود که اگر مختار تعهد کند موالی را به آنها بازگرداند آنها دست از اعتراض بردارند.

مختار در برابر این خواسته چیزی را مطرح کرد که مطمئن بود اشراف نخواهند پذیرفت و آن اینکه اگر او چنین کرد، آیا آنها در کنار او با آل زبیر و بنی امیه خواهند جنگید یا خیر؟ (40) شبث بن ربعی برای آوردن پاسخ رفت، اما دیگر نیامد و این به معنای آن بود که اشراف تصمیم به شورش گرفته بودند.

انتقاد دیگر آنها به تشیع مختار و حامیان او بود و آن اینکه اینان از«اسلافنا الصالحین »اظهار بیزاری می کنند. (41) محتملا مرادشان آن بود که شیعیان بسیاری از صحابه پیامبر(ص)را(به دلیل انحرافاتی که به وجود آورده بودند)مورد مذمت قرار می دهد.

اشراف برای مشورت نزد عبد الرحمان بن مخنف رفتند. اما او آنها را از جنگ با مختار برحذر داشت و گفت که شجاعان قوم با او هستند و اضافه بر آن، موالی، که هم شجاعت عربی و هم عداوت عجمی دارند، در کنارش می باشند. او از اشراف خواست تا صبر کنند تا نیروهایی از بصره(آل زبیر)یا شام برسد. (42) اشراف این پیشنهاد را نپذیرفتند. زیرا در آن شرایط اغلب نیروهای طرفدار مختار بویژه ابراهیم بن اشتر به طرف موصل روانه شده بودند. آنها احساس کردند که در این فاصله به راحتی می توانند مختار را شکست دهند.

لشکری که به فرماندهی ابراهیم از کوفه خارج شده بود، هنوز به مدائن نرسیده بود که شورش آغاز شد. مختار که اوضاع را نامساعد دید، کسی را به دنبال ابراهیم فرستاد تا به کوفه بازگردد و خود نیز مشغول مماشات و مذاکرات بیهوده با شورشیان شد تا آنها را مشغول کند. (43) اما یک روز پیش از رسیدن ابراهیم درگیری آغاز شد. سرعت ابراهیم در بازگشت و مقاومت مختار، جنگ را به نفع مختار و زیان اشراف خاتمه داد. در این جنگ 135 نفر از سپاه مختار و 640 نفر از افرادی که اشراف آماده کرده بودند، کشته شدند.

شورش اشراف موجب شد تا مختار، که تا آن هنگام در مورد انتقام خون اهل بیت(ع) کاری نکرده بود و شاید امید به جلب اشراف داشت، دست به کار شود. اولین اقدام او در این جهت کشتن 284 نفر از پانصد اسیری بود که در جنگ با اشراف کوفه به اسارت خود در آورده بود. اینها کسانی بودند که به شهادت دیگران در کربلا حضور داشتند.

پس از آن مختار اعلام کرد: «انه من اغلق بابه فهو آمن الا رجلا شرک فی دم آل محمد(ص)»، (44) هرکس که در خانه خویش را به روی خود ببندد، امنیت خواهد داشت، مگر کسی که در ریختن خون فرزندان پیامبر(ص)مشارکت داشته است.

اشراف که مطمئن بودند این بار مختار با قاطعیت آنها را دستگیر کرده و از بین خواهد برد، به سمت بصره فرار کردند و گروهی نیز در همان کوفه مخفی شدند. مختار اعلام کرد: «ما من دیننا ترک قوم قتلوا الحسین یمشون احیاء فی الارض ». رها کردن قاتلین حسین(ع)تا اینکه آسوده در روی زمین زندگی کنند، از دین ما نیست. این به معنای اعلام کشتن آنها بود. یاران مختار، کسانی را که در واقعه کربلا شرکت داشتند، یکی بعد از دیگری یادآوری می کرده و آنها را نزد او می آوردند. او دستهای گروهی و پاهای گروهی دیگر از آنان را قطع می کرد تا اینکه تعداد زیادی از آنها را به قتل رساند. (45) تعداد تخمینی کسانی که به جرم شرکت در حادثه کربلا کشته شدند، حدود سه هزار نفر ذکر شده است. (46) از جمله افرادی که هدف انتقام قرار گرفت، شمر بن ذی الجوشن بود که در نیمه راه فرار به بصره به دست فرستادگان مختار به قتل رسید. شخص دیگری که فرماندهی سپاه کربلا را داشت عمر بن سعد بن ابی وقاص بود که علی الحساب مقصر نخست به شمار می آمد. مختار در آغاز کار(زمانی که در جذب اشراف می کوشید)به او امان نامه ای داده و در آن قید کرده بود که او در امان است، مگر آنکه در جریانی علیه مختار شرکت کند. (الا اذا احدث حادث). هنگامی که در این گیر و دار او را نیز دستگیر کردند، امان نامه را نشان داد. اما بدو گفته شد که قید مذکور می تواند شامل هر حادثه ای بشود، (47) حتی پریدن یک کبوتر!یا ورود و خروج از خانه.

مختار نه تنها عمر بن سعد، بلکه فرزند او را نیز کشت و سرهای آنان را به مدینه فرستاد. یکی را به انتقام خون حسین(ع)و دیگری را به خاطر علی اکبر، فرزند بزرگ امام حسین(ع) (48). گفته اند تنها در آن روز بود که امام سجاد(ع)را خندان دیدند. (49) زیرا پیش از آن امام سجاد(ع)در اکثر اوقات گریان و ناراحت بود. طبری و ابن اعثم شرح مفصلی نسبت به کشتن افراد مختلف نقل کرده اند.

این حوادث مرزبندی خاصی را ایجاد کرد: شیعیان بکلی از گروههای دیگر جدا شدند. اگر مختار تا قبل از آن کوشش در جذب همه جناحها داشت، اینک تنها پشتوانه اش شیعیان بودند. در مقابل آنها، افزون بر کسانی که طرفدار بنی امیه بودند، طرفداران آل زبیر نیز حضور داشتند. تعداد این افراد کم نبود. بسیاری به بصره رفتند و بسیاری نیز در انتظار فرصت ماندند. با این حال مختار می کوشید تا بر جذبه خود بیفزاید. مورخان درباره رفتار او آورده اند: «. . . و کان مختار اول من ظهر احسن شی ء سیرة و تالفا للناس »، (50) او اولین کسی بود که بهترین رفتار را داشت و در تالیف قلوب مردم می کوشید. ابن اعثم نیز نوشته است: «و احبه الناس حبا شدیدا»، (51) مردم او را بسیار دوست می داشتند. بلاذری نیز روایت کرده است: «و احسن المختار مجاورة اهل الکوفة و السیرة فیهم » (52). طبعا این شامل شیعیان است، نه کسانی که مورد غضب مختار واقع شدند. از این روست که گفته شده: «کان عبد الله بن جعدة اکرم خلق الله علی المختار لقرابته من علی(ع)» (53) ، به خاطر خویشاوندی او با علی(ع)بسیار نزد مختار محبوب واقع گردیده است. مختار، که مشکل داخلی خود را با سرکوبی اشراف و وابستگان به امویها و زبیریها حل کرده بود، به فکر توسعه مناطق تحت حکومت خود افتاد.

بصره، مامن فراریان کوفه و پایگاه زبیریان در عراق، از نقاط مورد توجه مختار بود که طبعا کانون خطر نیز برای او محسوب می شد. اقدام مختار می توانست در جهت جذب شیعیان آن دیار باشد که البته شمار آنها بسیار اندک بود. رهبری این شیعیان را مثنی بن مخربة بر عهده داشت که به یاری توابین نیز شتافته، اما نتوانست به موقع در جنگ شرکت کند. او با مختار بیعت کرد و مختار او را به بصره فرستاد تا مردم را علیه ابن زبیر بشوراند.

مثنی به بصره رفت و در آنجا گروهی از قوم خود و دیگران را نیز گردآوری کرد. در جنگی که درگرفت، تعداد چهل هزار نفر از یاران مثنی کشته شدند و پس از آن نیز با پا در میانی احنف بن قیس، مثنی با گروه اندکی از یارانش به کوفه رفت و به مختار پیوست. (54)

نقطه دیگری که مورد توجه مختار بود، حجاز، یعنی مقر اصلی ابن زبیر بود. در آن موقع خطر حمله سپاه شام به حجاز از طرف وادی القری وجود داشت. مختار کوشید تا با حیله ای، به بهانه کمک به ابن زبیر برای دفع خطر شامیان، سپاهی را به حجاز بفرستد و مدینه را تحت تسلط خود درآورد. ابن زبیر، کمک مختار را پذیرفت. مختار یک سپاه سه هزار نفری را، که تنها هفتصد نفر از آنها عرب بودند، (55) روانه حجاز کرد. ابن زبیر نیز که اطمینانی نسبت به مختار نداشت، سپاهی را به سوی مدینه فرستاد و به آنها سفارش کرد که اگر سپاه مختار پذیرفتند تا زیر نظر آنها باشند، با آنها کنار آیند، در غیر این صورت آنها را از بین ببرند. در مقابل، مختار نیز که نمی خواست هدف واقعیش آشکار شود، به فرمانده سپاه گفته بود آنها به سمت حجاز بروند، سر فرصت پیکی را که حاوی دستورات اوست، به سوی سپاه خواهد فرستاد.

نتیجه این شد که پیش از رسیدن دستورات مختار، سپاه ابن زبیر با سپاه مختار برخورد کرد و به علت اینکه آنها حاضر به پذیرش فرماندهی زبیریها نشدند، مورد حمله قرار گرفته و بسیاری از آنها کشته و بسیاری نیز گریختند. هدف واقعی مختار، در نامه ای که بعد از آن به محمد بن حنفیه فرستاد، روشن شد: او در نامه نوشته بود: «فانی بعثت الیک جندا لیذلوا لک الاعداء و لیحوزوا لک البلاد»، من این سپاه را فرستادم تا دشمنان تو را ذلیل کرده و بلاد را در تصرف تو در آوردند. از این نامه روشن می شود که هدف او از بین بردن دشمنان اهل بیت(ع)و رها کردن سرزمین حجاز برای حاکمیت شیعی بود. ابن حنفیه در پاسخ این نامه، که از او اجازه خواسته بود تا سپاه بی شماری را به سوی مدینه گسیل کند، با تمجید از او و نیتش نوشت: اگر من قصد جنگ داشتم، مردم زیادی بودند که به من ملحق شدند، اما من خود کناره گرفته ام. (56) مدتی بعد که محمد بن حنفیه و جمعی از بنی هاشم به مکه رفتند، ابن زبیر با تهدید از آنها خواست تا بیعت کنند. چون از این کار سرباز زدند، ایشان را زندانی کرد و حتی تهدید کرد که آنها را آتش خواهد زد. این کار بسیار جرات می خواست، اما ابن زبیر مشاهده کرد که اگر آنها بیعت نکنند، نمی تواند حاکمیت خود را بر مناطق دیگر و با آرامش خاطر تثبیت کند. افزون بر آن، بیعت، آنها کار مختار را نیز در کوفه که مدعی نمایندگی محمد بن حنفیه بود سست می کرد. زمانی که به عروة بن زبیر - که ادعای فقاهت داشت - در این باره اعتراض کردند، گفت: هدف برادرم اتحاد کلمه و جلوگیری از اختلاف میان مسلمانان است، درست به همان صورت که عمر بن خطاب در جریان اخذ بیعت از بنی هاشم برای ابوبکر در خانه آنها هیزم جمع کرد. (57) ابن حنفیه که اوضاع را بدین صورت دید، نامه ای برای مختار فرستاد تا به کمک آنها بشتابد. (58) مختار نیز تعدادی در حدود یکصد و پنجاه نفر به صورت گروه گروه به مکه فرستاد تا کسی متوجه آنها نشده و بدون درگیری، بنی هاشم را نجات دهند. این گروه با شعار«یا لثارات حسین » (59) به طرف زمزم، محل زندان بنی هاشم، رفته و آنها را آزاد کردند. ابن زبیر و گروه ارسالی مختار هر دو از اقدام به درگیری، که طبعا موجب خونریزی در حرم بود، امتناع کردند. از آنجا که این گروه از یاران مختار، با چوب(نه با شمشیر)وارد مکه شدند، به نام «خشبیه »شهرت یافتند. (60) مهمترین اقدام مختار را می توان مقابله با سپاه شام دانست. این مقابله در سال 67 هجری میان سپاه اعزامی مختار، به فرماندهی ابراهیم بن اشتر، و سپاه شام، به فرماندهی عبید الله بن زیاد، صورت گرفت. در این جریان برخی از مهمترین رهبران شام، که مدتها در جنگهای مختلف علیه عراق شرکت کرده بودند، کشته شدند. عبید الله بن زیاد، حصین بن نمیر سکونی، شرحبیل بن ذی الکلاع، از کشته شدگان بودند. باقیمانده سپاه نیز لنگان و گریزان در سرزمین موصل آواره گشتند.

فراریان کوفه از مسببین اصلی حمله مصعب بن زبیر به کوفه بودند. آنها با تحریک مصعب بن زبیر، او را وادار کردند تا مختار را سرکوب کرده و کوفه را نیز زیر سلطه زبیریها درآورد. در این رابطه افرادی چون محمد بن اشعث بن قیس که از قاتلان امام حسین(ع)بود، در شمار افرادی بودند که به عنوان یکی از فرماندهان نیروهای زبیری به کوفه حمله برد. آنها علاوه بر آن افرادی را فرستادند تا با تبلیغ، مردم را از حمایت مختار باز دارند. (61) اضافه بر آن، ابراهیم اشتر، که خود در موصل حاکمیت یافته بود، حاضر به بازگشت به کوفه برای حمایت از مختار نشد. مختار نیز کوشید تا مردم کوفه را بسیج کند. او گفت که چگونه اشراف فراری موجب تحریک سایر گناهکاران شده اند تا حق را از بین برده و باطل را حاکم کنند. (62) هنگامی که نیروهای دو طرف در برابر هم قرار گرفتند، زبیریها خواستار آن بودند که نیروهای مختار با پذیرفتن بیعت با عبد الله بن زبیر به عنوان «امیر المؤمنین »دست از جنگ بردارند. یاران مختار نیز از آنها خواستند تا با مختار بیعت کرده و خلافت را به «آل رسول »واگذار کنند. (63) در این جریان فرمانده اصلی نیروهای زبیری، مهلب بن ابی صفره، و فرمانده نیروهای مختار، احمر بن شمیط بود. محمد بن اشعث نیز فرماندهی نیروهای فراری کوفه به بصره را بر عهده داشت. جریان درگیری به نفع زبیریها خاتمه یافت و مختار با گروهی از یارانش به شهادت رسیدند.

در بحثهای گذشته شواهد فراوانی آوردیم که بیانگر اعتقاد مختار و یارانش به تشیع و علاقه فراوان آنها نسبت به اهل بیت(ع)بود به طوری که از نظر تاریخی نمی توان در این باره تردید کرد. همچنین شواهدی بر حمایت محمد بن حنفیه از او دست است که بخوبی می تواند مؤید قیام مختار، هر چند به صورت نسبی، باشد. موضع خود مختار نیز در انتقام گرفتن از امویها و اشراف بخوبی می تواند نشان دهد که برای رسیدن به هدف حاضر شد موقعیت خود را به خطر انداخته و به دستگیری و قتل قاتلین امام حسین(ع)بپردازد.

اما از آنجا که او ضربات زیادی بر پیکر امویها وارد کرد و زبیریها را نیز مورد حمله قرار داد، آنها کوشیدند تا انواع و اقسام اتهامات را به او نسبت دهند. اتهاماتی چون ادعای «نبوت »برای خودش!ادعای «مهدویت »برای ابن حنفیه!و تاسیس فرقه کیسانیه و شایعتر از همه نسبت دادن لقب «کذاب »به مختار است که در تمام متون بدان اشاره شده است. (64) اغلب این نسبتها، همان گونه که یکی از محققین نیز اشاره کرده، بعد از مرگ مختار به او نسبت داده شده است. (65) به باور، ما به فرض که مختار اشتباهاتی داشته باشد، باید دانست، مهمترین عامل برای متهم کردن او ضرباتی است که او بر پیکر امویان و زبیریان وارد کرده است. هنگامی که خبر کشته شدن مختار به مکه رسید، ابن زبیر خبر را چنین به ابن عباس داد: «الم یبلغک قتل الکذاب »، آیا خبر کشته شدن کذاب به تو نرسیده است. ابن عباس گفت: کذاب کیست؟ابن زبیر گفت: مختار است. گویا تو کراهت داری که او را کذاب خطاب کنی، ابن عباس گفت: «ذلک رجل قتل قتلتنا و طلب بدمائنا و شفی صدورنا و لیس جزاءه منا الشتم و الشماتة ». (66) او کسی است که قاتلان ما را کشته، انتقام خون ما را گرفته، دلهای ما را تسکین داده و پاداش چنین کسی از سوی ما این نیست که او را دشنام دهیم. بار دیگر وقتی که پیش او ذکری از مختار به میان آمد، ابن عباس گفت: «صلی علیه کرام الکاتبون ». (67) گفته شده است ابن عباس و ابن حنفیه و حتی ابن عمر هدایای مختار را می پذیرفتند. (68) زمانی که سر عبید الله را به مدینه نزد علی بن الحسین(ع)آوردند، گفته اند: «لم یبق من بنی هاشم احد الا قام بخطبة فی الثناء علی المختار و الدعاء له و جمیل القول فیه، (69) کشی نیز از امام باقر(ع) روایت کرده است: «لا تسبوا المختار فانه قتل قتلتنا و طلب ثارنا، و زوج ارامنا و قسم فینا المال علی العسرة » (70) ، او را دشنام ندهید. او قاتلین کشته های ما گشته، انتقام ما را گرفته، یتیمان ما را شوهر داده و در وقت عسرت به ما کمک مالی کرده است.

ابن زبیر، که به گفته خودش از چهل سال قبل از آن دشمنی اهل بیت پیامبر(ص)را بر دل گرفته بود، (71) نمی توانست نسبت به مختار، که برای حاکم کردن اهل بیت(ع)کوشش می کرد، بی تفاوت بماند. تکلیف بنی امیه نیز روشن است که چگونه رهبران شام را در جنگ با سپاه مختار دست دادند.

در تعبد او کافی است روایتی را که طبری و دیگران نقل کرده اند، ذکر کنیم: هنگامی که مختار به شهادت رسید، دو همسر او، یکی دختر نعمان بن بشیر انصاری و دیگری دختر سمرة بن جندب، مورد بازجویی زبیریها قرار گرفتند. دختر سمره درباره مختار گفت که هر چه شما درباره او عقیده دارید من نیز عقیده ام همان است!اما دختر نعمان درباره مختار گفت: «انه کان عبدا من عباد الله الصالحین »، او بنده ای از بندگان صالح خداوند بود. مصعب او را زندانی کرد و به ابن زبیر نوشت: این زن بر این باور است که مختار پیغمبر است!!عبد الله بن زبیر نیز به او دستور داد تا وی را به قتل برساند. (72) رسواترین اتهامات نسبت به مختار این است که او مدعی نبوت بوده است. چنین اتهامی یکسره بی اساس است. پایه های این اتهام یکی از جملاتی است که مورخین از قول مختار نقل کرده اند که بیشتر نثر مسجع است. (طبری و دیگران بسیاری از آنها را نقل کرده اند). (73) از دیگر اتهامات آن که گفته اند مختار خود را غیبگو معرفی می کرده و یا حرکاتی انجام می داده که انبیا انجام می داده اند. (74) به نظر ما این مطالب ظلمی در حق اوست، گرچه اینها به معنی آن نیست که مختار انحرافی نداشته است.

تازگی قیام مختار از حیث اجتماعی، حضور موالی است که باید گفت، جز در یک مورد نسبت به خوارج که بسیار محدود بوده، پدیده ای کاملا تازه بوده است. پیش از قیام مختار، موالی نقش چندانی در جامعه عربی عراق بر عهده نداشتند، گرچه از لحاظ علمی بتدریج و در اواخر قرن اول هجری برتری خاصی یافتند. قیام مختار موجب شد تا موالی به صورت نیرویی قابل استفاده و قابل توجه در عراق ظهور کنند. با وجودی که آنها به سبب شرکت در قیام مختار بشدت سرکوب شدند، اما همین بهره گیری میزان نقش آنها را در جامعه افزایش داد. پیشنهاد بسیاری برای مصعب بن زبیر این بود: «اقتل هؤلاء الموالی فانهم قد بدء کفرهم و عظم کبرهم و قل شکرهم »، (75) این موالی را به قتل برسان. آنها کفرشان ظاهر شده، کبر آنها زیاد شده و شکرشان هم کم شده است. گفته اند که مصعب شش هزار نفر از آنها را به قتل رساند! حوادث بعدی، تا از بین رفتن بنی امیه، نشان داد که از زمان مختار به بعد پیشرفت موالی ایران آغاز شد و با روی کار آمدن موالی توسط بنی عباس، نقش آنها در جامعه اسلامی به نقطه اوج خود رسید. عبد الملک، که احساس خطر فراوان از ناحیه موالی می کرد، احتمالا کوشید تا با توجه بیشتری به آنها، زمینه شورش آنها را از بین ببرد و به همین جهت سهم آنها را از بیت المال بیش از مقداری قرار داد که معاویه معین کرده بود.

منبع- حوزه نت

+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت 22:12  توسط اطلس ایران وجهان  | 

مطالب قدیمی‌تر