پرونده فدک در معرض افکار عمومی
چهارده قرن از جریان غصب فدک واعتراض دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می گذرد .شاید بعضی تصور کنند که داوری صحیح در باره این حادثه دشوار است، زیرا گذشت زمان مانع از آن است که قاضی بتواند بر محتویات پرونده به طور کامل دست یابد واوراق آن را به دقت بخواند ورأی عادلانه صادر کند؛ چه احیانا دست تحریف در آن راه یافته، محتویات آن را به هم زده است. ولی آنچه می تواند کار دادرسی را آسان کند این است که می توان با مراجعه به قرآن کریم واحادیث پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم واعترافات وادعاهای طرفین نزاع، پرونده جدیدی تنظیم کرد وبر اساس آن، با ملاحظه بعضی از اصول قطعی وتغییر ناپذیر اسلام، به داوری پرداخت. اینک توضیح مطلب:
از اصول مسلم اسلام این است که هر سرزمینی که بدون جنگ وغلبه نظامی توسط مسلمانان فتح شود در اختیار حکومت اسلامی قرار می گیرد واز اموال عمومی یا اصطلاحا خالصه شمرده می شود ومربوط به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود.
این نوع اراضی ملک شخصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست بلکه مربوط به دولت اسلامی است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در رأس آن قرار دارد وپس از پیامبر اختیار وحق تصرف در این نوع اموال با کسی خواهد بود که به جای پیامبر وهمچون او زمام امور مسلمانان را به دست می گیرد. قرآن مجید این اصل اسلامی را در سوره حشر، آیات ششم وهفتم چنین بیان می فرماید:
و ما أفاء الله علی رسوله منهم فما أوجفتم علیه من خیل و لا رکاب و لکن الله یسلط رسله علی من یشاء و الله علی کل شی ء قدیر* ما أفاء الله علی رسوله من أهل القری فلله و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل... .
«آنچه را که خداوند از اموال سرزمینهای فتح شده به پیامبر خود باز گردانده وعاید او کرده است شما برای تصرف آن(رنج ومشقتی متحمل نشده اید و) اسب وشتری نرانده اید، ولی خداوند پیامبران خود را بر هرکس بخواهد مسلط می کند وخدا بر همه چیز تواناست. هرچه خداوند از اموال این سرزمینها عاید پیغمبر خود کرده است متعلق به خدا وپیغمبر وخویشاوندان او ویتیمان ومسکینان وبه راه ماندگان است...».
اموالی که در اختیار پیامبر گرامیصلی الله علیه و آله و سلم بود بر دو نوع بود:
1 اموال خصوصی
اموالی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شخصا مالک آنها بود در کتابهای تاریخ وسیره به عنوان اموال خصوصی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به تفصیل فهرست شده ومنعکس است. (1) تکلیف این نوع اموال در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با خود او بوده است وپس از درگذشت وی، مطابق قانون ارث در اسلام، به وارث آن حضرت منتقل می شود؛ مگر اینکه ثابت شود که وارث پیامبر از اموال شخصی او محروم بوده است که در این صورت اموال شخصی او باید به عنوان صدقه میان مستحقان تقسیم شده یا در راه مصالح اسلامی مصرف شود . در بخشهای آینده در باره این موضوع بحث گسترده ای انجام داده، ثابت خواهیم کرد که در قانون ارث، میان وارث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ووارث دیگران تفاوتی نیست وروایتی که خلیفه اول به استناد آن وارث پیامبر را از ارث او محروم ساخت، بر فرض صحت، معنی دیگری دارد که دستگاه خلافت از آن غفلت ورزیده است.
2 اموال خالصه
اموال واملاکی که متعلق به حکومت اسلامی بوده است وپیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم،به عنوان ولی ملسمانان در آنها تصرف می کرد ودر راه مصالح اسلام ومسلمانان به مصرف می رساند اصطلاحا خالصه نامیده می شود. در مباحث فقهی بابی است به نام «فیئ» که در کتاب «جهاد» واحیانا در باب «صدقات» از آن بحث می کنند. فیئ در لغت عرب به معنی بازگشت است ومقصود از آن سرزمینهایی است که بدون جنگ وخونریزی به تصرف حکومت اسلامی در آید وساکنان آنها تحت شرایطی تابع حکومت اسلامی شوند. این نوع اراضی که بدون مشقت وهجوم ارتش اسلام در اختیار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قرار می گرفت مربوط به حکومت اسلامی بود وسربازان مسلمان در آن حقی نداشتند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آمد آنها را در مصالح اسلامی به مصرف می رساند وگاهی در میان افرادمستحق تقسیم می کرد تا، با استفاده از آن وبه اتکای کار وکوشش خود، هزینه زندگی خویش را تأمین کنند . بخششهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غالبا از محل در آمد این اراضی بود واحیانا از خمس غنایم.
خوب است در اینجا نمونه ای از روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در خصوص این نوع اراضی متذکر شویم.
بنی النضیر متشکل از سه طایفه یهودی بودند که در نزدیکی مدینه خانه وباغ واراضی مزروعی داشتند. هنگامی که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه مهاجرت کرد قبایل اوس وخزرج به وی ایمان آوردند، ولی سه طایفه مذکور بر دین خود باقی ماندند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با عقد پیمان خاصی در زمینه اتفاق واتحاد ساکنان مدینه وحومه آن سخت کوشید وسرانجام هر سه طایفه با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیمان بستند که از هر نوع توطئه بر ضد مسلمانان اجتناب کنند وگامی بر خلاف مصالح آنان بر ندارند . ولی هر سه، متناوباودر آشکار ونهان، پیمان شکنی کردند واز هر نوع خیانت وتوطئه برای سقوط دولت اسلامی وحتی قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خودداری نکردند. از جمله، هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای انجام کاری به محله بنی النضیر رفته بود، آنان قصد قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را کردند ومی خواستند او را ترور کنند. از این رو، پیامبر همه آنان را مجبور کرد که مدینه را ترک کنند وسپس خانه ها ومزارع ایشان را در میان مهاجران وبرخی ازمستمندان انصار تقسیم کرد. (2) در تاریخ اسلام نام برخی از کسانی که از این نوع اراضی استفاده کردند وصاحب خانه شدند برده شده است. علی علیه السلام وابوبکر وعبد الرحمان بن عوف وبلال از مهاجران وابو دجانه وسهل بن حنیف وحارث بن صمه از انصار، از آن جمله بودند. (3)
سرزمین فدک از املاک خالصه بود
محدثان وسیره نویسان اتفاق نظر دارند که فدک از جمله املاک خالصه بوده است. زیرا فدک سرزمینی بود که هرگز به جنگ وغلبه فتح نشد، بلکه هنگامی که خبر شکست خیبریان به دهکده فدک رسید اهالی آن متفقا حاضر شدند که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از در صلح وارد شوند ونیمی از اراضی فدک را در اختیار آن حضرت بگذارند ودر برابر آن در انجام مراسم مذهبی خود کاملا آزاد باشند ومتقابلا حکومت اسلامی امنیت منطقه آنان را تأمین کند. (4) هیچ کس از علمای اسلام در این مسئله اختلاف نظر ندارد واز مذاکرات دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ابوبکر در باره فدک به خوبی استفاده می شود که طرفین خالصه بودن فدک را پذیرفته بودند واختلاف آنان در جای دیگر بود که بعدا تشریح می شود.
فدک را پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به فاطمه علیهاالسلام بخشیده بود
علمای شیعه وگروهی از محدثان اهل تسنن اتفاق نظر دارند که وقتی آیه وآت ذا القربی حقه والمسکین و ابن السبیل نازل شد پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دختر خود فاطمه علیها السلام بخشید.
سند حدیث به صحابی بزرگ ابوسعید خدری وابن عباس منتهی می شود و از میان محدثان اهل تسنن افراد ذیل این حدیث رانقل کرده اند:
1 جلال الدین سیوطی، متوفای سال 909 هجری، در تفسیر معروف خود می نویسد: وقتی آیه یاد شده نازل گردید، پیامبر فاطمه را درخواست وفدک را به او داد.
او می گوید:این حدیث را محدثانی مانند بزاز وابو یعلی وابن ابی حاتم وابن مردویه از صحابی معروف ابوسعید خدری نقل کرده اند.
ونیز می گوید: ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده است که وقتی آیه یاد شده نازل گردید، پیامبر فدک را به فاطمه تملیک کرد. (5) 2 علاء الدین علی بن حسام معروف به متقی هندی، ساکن مکه ومتوفای سال 976 هجری، نیزحدیث یاد شده را نقل کرده است. (6) او می گوید:محدثانی مانند ابن النجار وحاکم در تاریخ خود این حدیث را از ابوسعید نقل کرده اند.
3 ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهیم نشابوری معروف به ثعلبی، متوفای سال 427 یا437 هجری،در تفسیر خود به نام «الکشف والبیان» جریان را نقل کرده است.
4 مورخ شهیر بلاذری، متوفای سال 279 هجری، متن نامه مأمون به والی مدینه را نقل کرده است. در آن نامه چنین آمده است:
«وقد کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم أعطی فاطمة فدک و تصدق بها علیها و کان ذلک أمرا معروفا لااختلاف فیه بین آل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و لم تزل تدعی...». (7) پیامبر خدا سرزمین فدک را به فاطمه بخشید واین امر چنان مسلم است که دودمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در آن هرگز اختلاف نداشتند واو ( فاطمه) تا پایان عمر مدعی مالکیت فدک بود.
5 احمد بن عبد العزیز جوهری، مؤلف کتاب «السقیفه» می نویسد:
هنگامی که عمر بن عبد العزیز زمام امور را به دست گرفت نخستین مظلمه ای را که به صاحبانش رد کرد این بود که فدک را به حسن بن حسن بن علی بازگردانید. (8) از این جمله استفاده می شود که فدک ملک مطلق دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.
6 ابن ابی الحدید، گذشته بر این، شأن نزول آیه را در باره فدک از ابوسعید خدری نقل کرده است.هر چند در این نقل به سخن سید مرتضی در کتاب «شافی» استناد جسته است، ولی اگر گفتار سید مرتضی مورد اعتماد او نبود حتما از آن انتقاد می کرد.
به علاوه، در فصلی که به تحقیق این موضوع در شرح خود برنهج البلاغه اختصاص داده است، ازمذاکره ای که با استاد مدرسه غربی بغداد داشته صریحا استفاده می شود که وی معتقد بوده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دخت گرامی خود بخشیده بوده است. (9) 7 حلبی، در سیره خود، ماجرای طرح ادعای دخت پیامبر ونامهای شهود او را آورده است ومی گوید :
خلیفه وقت قباله فدک را به نام زهرا صادر نمود ولی عمر آن را گرفت وپاره کرد. (10) 8 مسعودی در کتاب «مروج الذهب» می نویسد:
دخت پیامبر با ابوبکر در باره فدک مذاکره کرد واز او خواست که فدک را به او بازگرداند، وعلی وحسنین وام ایمن را به عنوان شاهدان خود آورد. (11)
9 یاقوت حموی می نویسد:
فاطمه پیش ابوبکر رفت وگفت پیامبر فدک را به من بخشیده است.خلیفه شاهد خواست و...(سرانجام می نویسد:) در دوران خلافت عمر[بن عبد العزیز] فدک به دودمان پیامبر باز گردانیده شد،زیرا وضع در آمد مسلمانان بسیار رضایت بخش بود. (12) سمهودی در کتاب «وفاء الوفا» مذاکره فاطمه علیها السلام را با ابوبکر نقل می کند وسپس می گوید:
علی وام ایمن به نفع فاطمه گواهی دادند وهر دو گفتند که پیامبر فدک را در زمان حیات خود به فاطمه بخشیده است. (13) ونیز می گوید:
فدک در دوران خلافت عمر بن عبد العزیز به خاندان زهرا بازگردانیده شد. (14) مردی شامی با علی بن الحسین علیهما السلام ملاقات کرد وگفت خود را معرفی کن، امام علیه السلام فرمود:آیا در سوره بنی اسرائیل این آیه را خوانده ای: وآت ذا القربی حقه ؟ مرد شامی به عنوان تصدیق گفت:به سبب خویشاوندی بود که خدا به پیامبر خود دستور داد که حق آنان را بپردازد. (15) از میان دانشمندان شیعه شخصیتهای بزرگی مانند کلینی وعیاشی وصدوق، نزول آیه را در باره خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده وافزوده اند که پس از نزول این آیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دختر خود فاطمه علیها السلام بخشید .
در این مورد متتبع عالیقدر شیعه، مرحوم سید هاشم بحرینی، یازده حدیث با اسناد قابل ملاحظه از پیشوایانی مانند امیر مؤمنان وحضرت سجاد وحضرت صادق وامام کاظم وامام رضا علیهم السلام نقل کرده است. (16) باری، در اینکه این آیه در حق خاندان رسالت نازل شده است تقریبا اتفاق نظر وجود دارد . اما این مطلب را که پس از نزول آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دختر خود زهرا علیها السلام بخشید محدثان شیعه وگروهی از بزرگان اهل تسنن نقل کرده اند .
شناسایی طرفین نزاع وآگاهی از مقام وموقعیت آنان، همچنین آشنایی با شهود پرونده، اهمیت بسزایی در تشخیص حقیقت دارد.
در این پرونده شاکی ومدعی دخت گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت زهرا علیها السلام است که مقام وموقعیت وطهارت وعصمت او بر همه معلوم می باشد. طرف شکایت، رئیس حزب حاکم وخلیفه وقت ابوبکر است که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زمام قدرت را به دست گرفت وگروهی از ترس وگروهی به طمع گرد او بودند.
از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ده روز بیشتر نگذشته بود که به زهرا علیها السلام خبر رسید که مأموران خلیفه کارگران او را از سرزمین فدک بیرون کرده اند ورشته کار را به دست گرفته اند. از این روز، زهرا علیها السلام با گروهی از زنان بنی هاشم به قصد بازپس گرفتن حق خویش به نزد خلیفه رفت وگفت وگویی به شرح زیر میان او وخلیفه انجام گرفت.
دختر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم:چرا کارگران مرا از سرزمین فدک اخراج کردی وچرا مرا از حق خویش بازداشتی؟ خلیفه: من از پدرت شنیده ام که پیامبران از خود چیزی را به ارث نمی گذارند! فاطمه علیها السلام : فدک را پدرم در حال حیات خود به من بخشیده ومن در زمان حیات پدرم مالک آن بودم.
خلیفه: آیا برای این مطلب گواهانی داری؟ دختر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم :آری دارم. گواهان من عبارتند از:علی وام ایمن.
وآن دو، به درخواست زهرا علیها السلام ،به مالکیت او بر فدک در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گواهی دادند.
در حالی که بسیاری از نویسندگان تنها از علی وام ایمن به عنوان شهود دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نام برده اند، برخی می نویسند که حسن وحسین علیهما السلام نیز گواهی دادند.این حقیقت را مسعودی (17) وحلبی (18) نقل کرده اند؛ بلکه فخررازی (19) می گوید:غلامی از غلامان پیامبر خدا نیز به حقانیت زهرا علیها السلام گواهی داد، ولی نام او را نمی برد.ولی بلاذری (20) به نام آن غلام نیز تصریح می کند ومی گوید: او رباح غلام پیامبر بود.
از نظر تاریخی می توان گفت که این دو نقل با هم منافاتی ندارد، زیرا طبق نقل مورخان، خلیفه شهادت یک مرد وزن را برای اثبات مدعا کامل ندانسته است.(در آینده در این باره بحث خواهیم کرد) ازاین جهت، ممکن است دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم،برای تکمیل شهود، حسنین علیهما السلام وغلام رسول اکرم را آورده باشد.
از نظر احادیث شیعه، دخت پیامبر، علاوه بر شهود یاد شده، اسماء بنت عمیس را آورد. ونیز در احادیث ما وارد شده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مالکیت زهرا علیها السلام بر فدک را در نامه ای تصدیق کرده بود (21) وطبعا زهرا علیها السلام به آن نامه استناد جسته است.
امیر مؤمنان علیه السلام، پس از اقامه شهادت، خلیفه را به اشتباه خود متوجه ساخت. زیرا وی از کسی شاهد می خواست که فدک در تصرف او بود ومطالبه شاهد از متصرف بر خلاف موازین قضایی اسلام است. ازاین لحاظ، رو به خلیفه کرد وفرمود:هرگاه من مدعی مالی باشم که در دست مسلمانی است، از چه کسی شاهد می طلبی؟ از من شاهد می طلبی که مدعی هستم، یا از شخص دیگر که مال در اختیار وتصرف اوست؟ خلیفه گفت: در این موقع من از تو گواه می طلبم. علی علیه السلام فرمود: مدتهاست که فدک در اختیار وتصرف ماست.اکنون که مسلمانان می گویند فدک از اموال عمومی است باید آنان شاهد بیاورند نه این که از ما شاهد بخواهی! وخلیفه در برابر منطق نیرومند امام علیه السلام سکوت کرد. (22)
پاسخهای خلیفه
تاریخ، پاسخهای خلیفه به حضرت زهرا علیها السلام را به صورتهای مختلف نقل کرده است .از آنجا که مسئله فدک از طرف دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور مکرر مطرح شده است، جا دارد که معتقد شویم که خلیفه در هر مورد به نوعی پاسخ داده است.اینک پاسخهای احتمالی وی را ذکر می کنیم:
1 هنگامی که شهود زهرا علیها السلام به نفع او گواهی دادند، عمر وابوعبیده به نفع خلیفه گواهی داده وگفتند:پیامبر گرامی پس از تأمین زندگی خاندان خود، باقیمانده در آمد فدک را در مصالح عمومی صرف می کرد. اگر فدک ملک دختر او بود، چرا قسمتی از در آمد آن را در موارد دیگر مصرف می کرد؟ تعارض واختلاف شهود سبب شد که خلیفه برخیزد وگفتار همگی را صحیح اعلام کند وبگوید: شهود هر دو طرف صحیح وراست می گویند ومن شهادت همگی را می پذیرم . هم علی وام ایمن راست می گویند وهم عمر وابوعبیده.زیرا فدک که در اختیار زهرا بود ملک پیامبر بود واز در آمد آنجا زندگی خاندان خود را تأمین می کرد ودر آمد اضافی را میان مسلمانان تقسیم مینمود. من نیز از روش پیامبر پیروی می کنم.
دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من نیز حاضرم که در آمد اضافی آنجا را در مصالح اسلامی صرف کنم.
خلیفه گفت: من به جای تو این کار را انجام می دهم! (23) 2 خلیفه گواههای فاطمه علیها السلام را برای اثبات مدعای وی کافی ندانست وگفت:هرگز گواهی یک مرد ویک زن پذیرفته نیست. یا باید دو نفر مرد ویا یک مرد ودو زن گواهی دهند . (24) از نظر احادیث شیعه، انتقاد خلیفه از شهود دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار دردناک است.زیرا وی شهادت علی وحسنین علیهم السلام را، از آن نظر که شوهر فاطمه علیها السلام وفرزندان او هستند، نپذیرفت وشهادت ام ایمن را چون کنیز زهرا علیها السلام بوده وشهادت اسماء بنت عمیس را از آن رو که روزگاری همسر جعفر ابن ابی طالب بوده، نیز مردود دانست واز بازگردانیدن فدک به فاطمه علیها السلام خودداری کرد. (25) 3 خلیفه گواهان دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برای اثبات مدعای او کافی دانست وقباله ای به نام او تنظیم کرد ولی سپس به اصرار عمر آن را نادیده گرفت.
ابراهیم بن سعید ثقفی در کتاب «الغارات» می نویسد:
خلیفه، پس از اقامه شهادت شهود، تصمیم گرفت که فدک را به دخت پیامبر بازگرداند.پس در یک ورقه از پوست، قباله فدک را به نام فاطمه نوشت. فاطمه از خانه او بیرون آمد. در بین راه با عمر مصادف شد وعمر از ماجرا آگاه گردید و قباله را از وی خواست وبه حضور خلیفه آمد و به اعتراض گفت:فدک را به فاطمه دادی در حالی که علی به نفع خود شهادت می دهد وام ایمن زنی بیش نیست.سپس آب دهان در نامه انداخت وآن را پاره کرد. (26) این ماجرا، قبل از آنکه از سلامت نفس خلیفه حکایت کند، از تلون وضعف نفس او حاکی است ومی رساند که قضاوت او تا چه اندازه تابع تمایلات افراد بوده است.
ولی حلبی ماجرای فوق را به صورت دیگر نقل می کند ومی گوید:
خلیفه مالکیت فاطمه را تصدیق کرد. ناگهان عمر وارد شد وگفت: نامه چیست؟وی گفت:مالکیت فاطمه را در این ورقه تصدیق کرده ام.وی گفت:تو به در آمد فدک نیازمند هستی، زیرا اگر فردا مشرکان عرب بر ضد مسلمانان قیام کنند از کجا هزینه جنگی را تأمین خواهی کرد؟ سپس نامه را گرفت وپاره کرد. (27) در اینجا تحقیق در باره ماجرای فدک به پایان رسید وپرونده حادثه ای که تقریبا هزار وچهار صد سال از آن می گذرد از نو تنظیم شد. اکنون باید دید اصول وسنن داوری اسلام در باره این حادثه چگونه داوری می کند.
داوری نهایی در باره مسئله فدک
داوری نهایی در باره پرونده فدک موکول به فصل بعد است ودر آنجا ثابت خواهیم کرد که بازداری دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از فدک اولین حقکشی بزرگی است که تاریخ قضایی اسلام به خاطر دارد. ولی در اینجا نکته ای را یاد آور می شویم:
ما در مباحث گذشته به دلایل روشن ثابت کردیم که پس از نزول آیه وآت ذا القربی حقه پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به زهرای اطهر علیها السلام بخشید.در این باره، علاوه بر بسیاری از دانشمندان اهل تسنن، علمای پاک شیعه بر این مطلب تصریح کرده اند وبزرگانی از محدثان، مانند عیاشی واربلی وسید بحرینی، احادیث شیعه در این زمینه را در کتابهای خود گرد آورده اند که برای نمونه یک حدیث را نقل می کنیم:
حضرت صادق می فرماید:هنگامی که آیه وآت ذا القربی نازل شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جبرئیل پرسید:مقصود از ذا القربی کیست؟ جبرئیل گفت: خویشاوندان تو. در این موقع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه وفرزندان او را خواست وفدک را به آنها بخشید وفرمود: خداوند به من دستور داده است که فدک را به شما واگذار کنم. (28)
پاسخ به یک سؤال
ممکن است گفته شود که:سوره اسراء از سوره های مکی است وفدک در سال هفتم هجرت در اختیار مسلمانان قرار گرفت.چگونه آیه ای که در مکه نازل شده حکم حادثه ای را بیان می کند که چند سال بعد رخ داده است؟ پاسخ این سؤال روشن است.مقصود ازاینکه سوره ای مکی یا مدنی است این است که اکثر آیات آن در مکه یا مدینه نازل شده است.زیرا در بسیاری از سوره های مکی، آیات مدنی وجود داردوبالعکس. با مراجعه به تفاسیر وشأن نزول آیات، این مطلب به خوبی معلوم می شود.
به علاوه، مضمون آیه گواهی می دهد که این آیه در مدینه نازل شده است، زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مکه چندان امکاناتی نداشت که حق خویشاوند ومستمند ودر راه مانده را بپردازد. وبه نقل مفسران، نه تنها این آیه که بیست وششمین آیه از سوره اسراء است در مدینه نازل شده است، بلکه آیه های 32،33،57 و73 تا آیه 81 نیز در مدینه نازل شده اند. (29) از این جهت،مکی بودن سوره تضادی با نزول آیه در مدینه ندارد.
برگهای دیگری از پرونده فدک
با اینکه پرونده فدک کاملا روشن بود، چرا به نفع دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رأی صادر نشد؟ در فصل گذشته، پرونده فدک را از طریق مدارک موثق اسلامی تنظیم ودلایل طرفین نزاع به خوبی منعکس شد. اکنون وقت آن رسیده است که در باره محتویات آن قضاوت صحیح به عمل آید.
این پرونده در هر مرجع قضایی مطرح شود و زیر نظر هر قاضی بی طرفی قرار گیرد، نتیجه داوری جز حاکمیت دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نخواهد بود. اینک بررسی پرونده :
1 از گفت وگوی همفکر خلیفه با او به روشنی استفاده می شود که انگیزه آنان برای مصادره فدک حفظ مصالح خلافت وتحکیم پایه های حکومت خود در برابر مخالفان بود وموضوع «ارث نگذاردن پیامبران» یک ظاهر سازی بیش نبود تا مسأله مصادره فدک رنگ دینی بگیرد.گواه این مدعا آن است که وقتی خلیفه تحت تأثیر سخنان ودلایل زهرا علیها السلام قرار گرفت مصمم شد فدک را به او بازگرداند، تا آنجا که قباله ای به نام فاطمه علیها السلام تنظیم کرد؛اما ناگهان عمر وارد مجلس شد وچون از جریان آگاه گردید رو به خلیفه کرد وگفت:اگر فردا اعراب با حکومت تو به مخالفت برخیزند هزینه نبرد با آنان را با چه تأمین می کنی؟وسپس قباله را گرفت وپاره کرد. (30) این گفت وگو، به دور از هر پرده پوشی، انگیزه واقعی مصادره را روشن می سازد وراه را بر هرنوع خیالبافی تاریخی می بندد.
2 محدثان ومورخان اسلامی نقل می کنند که وقتی آیه وآت ذا القربی... نازل شد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به فاطمه بخشید. سند این احادیث به ابوسعید خدری صحابی معروف منتهی می شود.
آیا بر خلیفه لازم نبود که ابوسعید را بخواهد وحقیقت امر را از او بپرسد؟ابوسعید شخصیت گمنامی نبود که خلیفه او را نشناسد یا در پاکی او تردید کند.هرگز نمی توان گفت که محدثان موثق اسلامی چنین دروغی را به ابوسعید بسته اند.زیرا گذشته از اینکه ناقلان حدیث افرادی منزه وپاک هستند، شماره آنان به حدی است که عقل، توطئه آنان را بر دروغ بعید می داند .
ابوسعید خدری یک مرجع حدیث بود واحادیث فراوانی از او نقل شده است وگروهی مانند ابوهارون عبدی وعبد الله علقمه، که از دشمنان خاندان رسالت بودند، پس از مراجعه به وی دست از عداوت خود کشیدند. (31) 3 از نظر موازین قضایی اسلام وبلکه جهان، کسی که در ملکی متصرف باشد مالک شناخته می شود،مگر اینکه خلاف آن ثابت شود.هرگاه یک فرد غیر متصرف مدعی مالکیت چیزی شود که در تصرف دیگری است باید دو شاهد عادل بر مالکیت او گواهی دهند؛ در غیر این صورت، دادگاه متصرف را مالک خواهد شناخت.
شکی نیست که سرزمین فدک در تصرف دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.هنگامی که فرمان مصادره فدک از طرف خلیفه صادر شد کارگران حضرت زهرا علیها السلام در آن مشغول کار بودند. (32) تصرف چند ساله حضرت زهرا علیها السلام در سرزمین فدک وداشتن وکیل وکارگر در آن، گواه روشن بر مالکیت او بود. مع الوصف، خلیفه تصرف وبه اصطلاح «ذو الید» بودن فاطمه علیها السلام را نادیده گرفت وکارگران او را اخراج کرد.
نارواتر از همه اینکه، خلیفه به جای آنکه از مدعی غیر متصرف شاهد وگواه بطلبد، از دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که متصرف ومنکر مالکیت غیر خود بود گواه طلبید؛ در صورتی که قوانین قضایی اسلام تصریح دارد که باید از مدعی غیر متصرف گواه طلبید نه از متصرف منکر. (33) امیر مؤمنان علیه السلام، چنانکه پیشتر ذکر شد، در همان وقت خلیفه را بر خطای او متوجه ساخت. (34) از این گذشته، تاریخ بر متصرف بودن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گواهی می دهد. امیر مؤمنان علیه السلام در یکی از نامه های خود به عثمان بن حنیف، استاندار بصره، چنین می نویسد:
آری، از آنچه آسمان به آن سایه انداخته بود، تنها فدک در دست ما قرار داشت.گروهی بر آن بخل ورزیدند وگروهی [خود امام وخاندانش ] از آن چشم پوشیدند.چه نیکو حکم وداوری است خداوند. (35) اکنون جای یک سؤال باقی است وآن اینکه:چنانچه دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم متصرف ومنکر مالکیت غیر خود بود، تنها وظیفه او در برابر مدعی، قسم رسوا کننده بود. پس چرا هنگامی که خلیفه از او شاهد خواست، آن حضرت افرادی را به عنوان شاهد همراه خود به محکمه برد؟ پاسخ این سؤال از گفتاری که از امیرمؤمنان نقل کردیم روشن می شود. زیرا دخت گرامی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم، بر اثر فشار دستگاه خلافت حاضر به اقامه شهود شد؛ حال آنکه خاندان رسالت از نخستین لحظه تصرف، خود را بی نیاز از اقامه شهود می دانستند.
واگر فرض شود که دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش از مطالبه شهود از جانب خلیفه به گرد آوری شاهد پرداخته است از آن جهت بوده است که فدک، سرزمینی کوچک یا شهرکی نزدیک مدینه نبود که مسلمانان از مالک ووکیل او به خوبی آگاه باشند، بلکه در فاصله 140 کیلومتری مدینه قرار داشت.بنابراین، هیچ بعید نیست که دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اطمینان داشته است که خلیفه برای اثبات مالکیت وتصرف او گواه خواهد خواست؛لذا به گرد آوری گواه پرداخته، آنان را به محکمه آورده بوده است.
4 شکی نیست که دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به حکم آیه تطهیر (36) ، از هرگناه وپلیدی مصون است ودختر او عایشه نزول آیه تطهیر را در باره خاندان رسالت نقل کرده است وکتابهای دانشمندان اهل تسنن نزول آیه را در حق فاطمه وهمسر او وفرزندانش علیهم السلام تصدیق می کنند.
احمد بن حنبل در مسند خود نقل می کند:
پس از نزول این آیه، هروقت پیامبر برای اقامه نماز صبح از منزل خارج می شد واز خانه فاطمه عبور می کرد می گفت:«الصلاة»،سپس این آیه را می خواند؛ واین کار تا شش ماه ادامه داشت. (37) با این وصف، آیا صحیح بوده است که خلیفه از دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شاهد وگواه بطلبد؟ آن هم در موردی که برای زهرا علیها السلام هیچ مدعی خصوصی وجود نداشت وتنها مدعی او خود خلیفه بود.
آیا شایسته بوده است که خلیفه تصریح قرآن را بر طهارت ومصونیت زهرا علیها السلام از گناه کنار بگذارد واز او شاهد وگواه بطلبد؟ نمی گوییم که چرا قاضی به علم خود عمل نکرد.زیرا درست است که علم از شاهد نیرومندتر واستوارتر است، ولی علم نیز، همچون شاهد، اشتباه وخطا می کند؛ هرچند خطای یقین کمتر از ظن وگمان است. ما این را نمی گوییم.ما می گوییم که چرا خلیفه تصریح قرآن را بر مصونیت زهرا علیها السلام از گناه وخطا، که یک علم خطا ناپذیر ودور از هر نوع اشتباه است، کنار گذاشت؟ اگر قرآن به طور خصوصی بر مالکیت زهرا تصریح می کرد آیا خلیفه می توانست از دخت پیامبر شاهد بطلبد؟مسلما خیر .زیرا در برابر وحی الهی هیچ نوع سخن خلاف مسموع نیست.همچنین، قاضی محکمه، در برابر تصریح قرآن بر عصمت زهرا علیها السلام ،نمی تواند از او گواه بخواهد، زیرا او به حکم آیه تطهیر معصوم است وهرگز دروغ نمی گوید.
ما اکنون وارد این بحث نمی شویم که آیا حاکم می تواند به علم شخصی خود عمل کند یانه، زیرا این موضوع یک مسئله دامنه دار است که فقهای اسلام در باره آن در کتابهای «قضا» بحث کرده اند. ولی یاد آور می شویم که خلیفه با توجه به دو آیه زیر می توانست پرونده فدک را مختوم اعلام کند وبه نفع دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رأی دهد . این آیه عبارتند از:
الف: وإذا حکمتم بین الناس أن تحکموا بالعدل .(نساء:58)
وقتی میان مردم داوری کردید، به عدل وداد داوری کنید.
ب: وممن خلقنا أمة یهدون بالحق و به یعدلون .(اعراف:180)
گروهی از مردم که آفریده ایم به راه حق می روند وبه حق داوری می کنند.
به حکم این دو آیه، قاضی دادگاه باید به حق وعدالت داوری کند.بنابر این، از آنجا که دختر پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم معصوم از گناه است وهرگز دروغ بر زبان او جاری نمی گردد، پس ادعای او عین حقیقت وعدل واقعی است ودادگاه باید به آن گردن بگذارد.ولی چرا خلیفه، به رغم این دو آیه که از اصول قضایی اسلام است، به نفع فاطمه علیها السلام رأی نداد؟ برخی از مفسران احتمال می دهند که مقصود از این دو آیه این است که قاضی محکمه باید بنابر اصول وموازین قضایی به حق وعدالت داوری کند، گرچه از نظر واقع برخلاف عدالت باشد! ولی این نظر در تفسیر آیه بسیار بعید است وظاهر آیه همان است که گفته شد .
5 تاریخ زندگی خلیفه گواهی می دهد که در بسیاری از موارد،ادعای افراد را بدون گواهی می پذیرفت. مثلا، هنگامی که از طرف علاء حضرمی اموالی را به عنوان بیت المال به مدینه آوردند ابوبکر به مردم گفت:هرکس از پیامبر طلبی دارد یا آن حضرت به وی وعده ای داده است بیاید وبگیرد.
جابر از افرادی بود که به نزد خلیفه رفت وگف:پیامبر به من وعده داده بود که فلان قدر به من کمک کند وابوبکر به او سه هزار وپانصد درهم داد.
ابوسعید می گوید:وقتی از طرف ابوبکر چنین خبری منتشر شد گروهی به نزد او رفتند ومبالغی دریافت کردند. یکی از آن افراد ابوبشر مازنی بود که به خلیفه گفت:پیامبر به من گفته بود که هروقت مالی برآن حضرت آوردند به نزد او بروم، وابوبکر به وی هزار وچهارصد درهم داد. (38) اکنون می پرسیم که چگونه خلیفه ادعای هر مدعی را می پذیرد واز آنها شاهد نمی خواهد، ولی در باره دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مقاومت می کند وبه بهانه اینکه او شاهد ودلیل ندارد از پذیرفتن سخن وی سرباز می زند؟ قاضیی که در باره اموال عمومی تا این حد سخاوتمند است وبه قرضها ووعده های احتمالی حضرت رسولصلی الله علیه و آله و سلم هم ترتیب اثر می دهد، چرا در باره دخت آن حضرت تا این حد خست می ورزد؟! امری که خلیفه را از تصدیق دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باز داشت همان است که ابن ابی الحدید از استاد بزرگ ومدرس بغداد علی بن الفار نقل می کند. وی می گوید:
من به استاد گفتم: آیا زهرا در ادعای خود راستگو بوده است؟گفت: بلی.
گفتم:خلیفه می دانست که او زنی راستگو است؟گفت: بلی.
گفتم:چرا خلیفه حق مسلم او را در اختیارش نگذاشت؟ در این موقع استاد لبخندی زد وبا کمال وقار گفت:
اگر در آن روز سخن او را می پذیرفت وبه این جهت که او زنی راستگوست، بدون درخواست شاهد، فدک را به وی باز می گرداند، فردا او از این موقعیت به سود شوهر خود علی استفاده می کرد ومی گفت که خلافت متعلق به علی است، ودر آن صورت، خلیفه ناچار بود خلافت را به علی تفویض کند؛چرا که وی را (با این اقدام خود) راستگو می دانست. ولی برای اینکه باب تقاضا ومناظرات بسته شود او را از حق مسلم خود ممنوع ساخت. (39)
پرونده فدک نقص نداشت
با این مدارک روشن،چرا وبه چه دلیل از داوری به حق در باره فدک خودداری شد؟ خلیفه مسلمین حافظ حقوق امت وحامی منافع آنها باید باشد. اگر به راستی فدک جزو اموال عمومی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را به طور موقت در اختیار فردی از خاندان خود گذارده بود، باید پس از درگذشت پیامبر به مقام رهبری مسلمانان واگذار شود وزیر نظر او در مصالح عمومی مسلمین صرف گردد واین سخنی است که جملگی بر آنند.ولی حفظ حقوق ملت وحمایت از منافع عمومی مردم به معنی آن نیست که آزادیهای فردی ومالکیتهای شخصی را نادیده بگیریم واملاک خصوصی افراد را به عنوان املاک عمومی مصادره وبه اصطلاح ملی وعمومی اعلام کنیم.
آیین اسلام،همان طور که اجتماع را محترم شمرده، به مالکیتهای فردی که از طریق مشروع تحصیل شده باشد نیز احترام گذاشته است ودستگاه خلافت، همان طور که باید در حفظ اموال عمومی واسترداد آنها بکوشد، در حفظ حقوق واملاک اختصاصی که اسلام آنهارا به رسمیت شناخته است نیز باید کوشا باشد.چنانکه دادن اموال عمومی به اشخاص، بدون رعایت اصول ومصالح کلی، یک نوع تعدی به حقوق مردم است، همچنین سلب مالکیت مشروع از افرادی که بنابر موازین صحیح اسلامی مالک چیزی شده اند، تعدی به حقوق ملت است.
اگر ادعای دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به مالکیت فدک با موازین قضایی مطابق بوده است وبرای اثبات مدعای خویش گواهان لازم در اختیار داشته واز نظر قاضی دادگاه پرونده دارای نقص نبوده است، در این صورت خودداری قاضی از اظهار نظر حق یا ابراز تمایل بر خلاف مقتضای محتویات پرونده، اقدامی است بر ضد مصالح مردم وجرمی است بزرگ که در آیین دادرسی اسلام سخت از آن نکوهش شده است.
قسمتهای خاصی از پرونده گواهی می دهد که پرونده نقص نداشته است واز نظر موازین قضایی اسلام خلیفه می توانسنه به نفع دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نظر دهد، زیرا :
اولا، طبق نقل مورخان وچنانکه مکررا گذشت، خلیفه پس از اقامه شهود از جانب زهرا علیها السلام تصمیم گرفت که فدک را به مالک واقعی آن باز گرداند. از این رو، مالکیت زهرا علیها السلام بر فدک را در ورقه ای تصدیق کرد وبه دست او سپرد، ولی چون عمر از جریان آگاه شد بر خلیفه سخت بر آشفت ونامه را گرفت وپاره کرد.
اگر گواهان دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای اثبات مدعای او کافی نبودند وپرونده به اصطلاح نقص داشت، هرگز خلیفه به نفع او رأی نمی داد ورسما مالکیت او را تصدیق نمی کرد.
ثانیا، کسانی که به حقانیت دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گواهی دادند عبارت بودند از:
1 امیر مؤمنان علیه السلام 2 حضرت حسن علیه السلام 3 حضرت حسین علیه السلام 4 رباح غلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 5 ام ایمن 6 اسماء بنت عمیس آیا این شهود برای اثبات مدعای دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کافی نبودند؟ فرض کنیم حضرت زهرا علیها السلام برای اثبات مدعای خویش جز علی علیه السلام وام ایمن کسی را به دادگاه نیاورد. آیا گواهی دادن این دو نفر برای اثبات مدعای او کافی نبود؟ یکی از این دو شاهد امیر مؤمنان علیه السلام است که طبق تصریح قرآن مجید (در آیه تطهیر) معصوم وپیراسته از گناه است وبنا به فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم «علی با حق وحق با علی است؛ او محور حق است وچرخ حقیقت برگرد او می گردد.» مع الوصف، خلیفه شهادت امام علیه السلام را به بهانه اینکه باید دو مرد ویا یک مرد ودو زن گواهی دهند رد کرد ونپذیرفت .
ثالثا، اگر خودداری خلیفه از این جهت بود که شهود دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کمتر از حد معین بود، در این صورت موازین قضایی اسلام ایجاب می کرد که از او مطالبه سوگند کند.زیرا در آیین دادرسی اسلام، در مورد اموال ودیون، می توان به یک گواه به انضمام سوگند داوری کرد.چرا خلیفه از اجرای این اصل خودداری نمود ونزاع را خاتمه یافته اعلام کرد؟ رابعا، خلیفه از یک طرف سخن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وگواهان او(امیر مؤمنان وام ایمن) راتصدیق کرد واز طرف دیگر ادعای عمر وابوعبیده را(که شهادت داده بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آمد فدک را میان مسلمانان تقسیم می نمود) تصدیق کرد وسپس به داوری برخاست وگفت:همگی راست می گویند، زیرا فدک جزو اموال عمومی بود وپیامبر از در آمد آنجا زندگی خاندان خود را تأمین می کرد وباقیمانده را میان مسلمانان تقسیم می فرمود.در صورتی که لازم بود خلیفه در گفتار عمر وابوعبیده دقت بیشتری کند؛چه هرگز آن دو شهادت ندادند که فدک جزو اموال عمومی بود،بلکه تنها بر این گواهی دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باقیمانده در آمد آنجا را میان مسلمانان قسمت می کرد واین موضوع با مالک بودن زهرا علیها السلام کوچکترین تضادی ندارد.زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جانب دخت گرامی خود مأذون بود که باقیمانده در آمد آنجا را میان مسلمانان قسمت کند.
ناگفته پیداست که پیشداوری خلیفه وتمایل باطنی او به گرفتن فدک سبب شد که خلیفه شهادت آن دو را، که تنها بر تقسیم در آمد میان مسلمانان گواهی دادند، دلیل بر مالک نبودن زهرا علیها السلام بگیرد؛ در صورتی که شهادت آن دو با ادعای دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منافاتی نداشت.
جالبتر از همه اینکه خلیفه به زهرا علیها السلام قول داد که روش او در باره فدک همان روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود. اگر به راستی فدک جزو اموال عمومی بود چه نیازی به استرضای خاطر حضرت زهرا علیها السلام بود؟ واگر مالک شخصی داشت، یعنی ملک دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، چنین وعده ای، با امتناع مالک از تسلیم ملک، مجوز تصرف در آن نمی شود.
از همه گذشته، فرض می کنیم که خلیفه این اختیارات را هم نداشت، ولی می توانست با جلب نظر مهاجرین وانصار ورضایت آنان این سرزمین را به دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واگذار کند. چرا چنین نکرد وشعله های غضب حضرت زهرا علیها السلام را در درون خود بر افروخت؟ در تاریخ زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شبیه این جریان رخ داد وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشکل را از طریق جلب نظر مسلمانان گشود.در جنگ بدر، ابو العاص داماد پیامبر (شوهر زینب) اسیر شد ومسلمانان در ضمن هفتاد اسیر او را نیز به اسارت گرفتند. از طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اعلام شد که بستگان کسانی که اسیر شده اند می توانند با پرداخت مبلغی اسیران خود را آزاد سازند.ابوالعاص از مردان شریف وتجارت پیشه مکه بود که با دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در زمان جاهلیت ازدواج کرده بود ولی پس از بعثت، بر خلاف همسر خود، به آیین اسلام نگروید ودر جنگ بدر ضد مسلمانان نیز شرکت داشت واسیر شد. همسر او زینب در آن روز در مکه به سر می برد. زینب برای آزادی شوهر خود گردن بندی را که مادرش خدیجه در شب عروسی او به وی بخشیده بود فدیه فرستاد.هنگامی که چشم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به گردن بند دخترش زینب افتاد سخت گریست، زیرا به یاد فداکاریهای مادر وی خدیجه افتاد که در سخت ترین لحظات او را یاری کرده وثروت خود را در پیشبرد آیین توحید خرج کرده بود .
پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله و سلم، برای اینکه احترام اموال عمومی رعایت شود، رو به یاران خود کرد وفرمود:
این گردن بند متعلق به شما واختیار آن با شماست. اگر مایل هستید گردن بند او را رد کنید وابوالعاص را بدون دریافت فدیه آزاد کنید.ویاران گرامی وی با پیشنهاد آن حضرت موافقت کردند.
ابن ابی الحدید می نویسد: (40) داستان زینب را برای استادم ابوجعفر بصری علوی خواندم. او تصدیق کرد وافزود:آیا مقام فاطمه از زینب بالاتر نبود؟آیا شایسته نبود که خلفا قلب فاطمه را با پس دادن فدک به او شاد کنند؟ گرچه فدک مال عموم مسلمانان باشد.
ابن ابی الحدید ادامه می دهد:
من گفتم که فدک طبق روایت «طایفه انبیا چیزی به ارث نمی گذارند» مال مسلمانان بود. چگونه ممکن است مال مسلمانان را به دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدهند؟ استاد گفت : مگر گردن بند زینب که برای آزادی ابوالعاص فرستاده شده بود مال مسلمانان نبود؟ گفتم :پیامبر صاحب شریعت بود وزمام امور در تنفیذ حکم در دست او بود، ولی خلفا چنین اختیاری نداشتند.
در پاسخ گفت:من نمی گویم که خلفا به زور فدک را از دست مسلمانان می گرفتند وبه فاطمه می دادند، می گویم چرا زمامدار وقت رضایت مسلمانان را با پس دادن فدک جلب نکرد؟چرا به سان پیامبر بر نخاست ودر میان اصحاب او نگفت که: مردم، زهرا دختر پیامبر شماست.او می خواهد مانند زمان پیامبر نخلستانهای فدک در اختیارش باشد. آیا حاضرید با طیب نفس، فدک را به او بازگردانید؟ ابن ابی الحدید در پایان می نویسد:
من در برابر بیانات شیوای استاد پاسخی نداشتم وفقط به عنوان تأیید گفتم: ابو الحسن عبد الجبار نیز چنین اعتراضی به خلفا دارد ومی گوید که اگر چه رفتار آنها بر طبق شرع بود، ولی احترام زهرا ومقام او ملحوظ نشده است
آیا پیامبران از خود ارث نمی گذارند؟
نظر قرآن در این باره
ابوبکر برای بازداشتن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ترکه پدر به حدیثی تکیه می کرد که مفاد آن در نظر خلیفه این بود:پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند وترکه آنان پس از درگذشتشان صدقه است.
پیش از آنکه متن حدیثی را که خلیفه به آن استناد می جست نقل کنیم لازم است این مسئله را از دیدگاه قرآن مورد بررسی قرار دهیم، زیرا قرآن عالیترین محک برای شناسایی حدیث صحیح ازحدیث باطل است.واگر قرآن این موضوع را تصدیق نکرد نمی توانیم چنین حدیثی را هرچند ابوبکر ناقل آن باشد حدیث صحیح تلقی کنیم، بلکه باید آن را زاییده پندار ناقلان وجاعلان بدانیم.
از نظر قرآن کریم واحکام ارث در اسلام، مستثنا کردن فرزندان یا وارثان پیامبران از قانون ارث کاملا غیر موجه است وتا دلیل قاطعی که بتوان با آن آیات ارث را تخصیص زد در کار نباشد، قوانین کلی ارث در باره همه افراد واز جمله فرزندان ووارثان پیامبر حاکم ونافذ است.
اساسا باید پرسید:چرا فرزندان پیامبران نباید ارث ببرند؟چرا با درگذشت آنان، خانه ولوازم زندگی ایشان باید از آنان گرفته شود؟ مگر وارثان پیامبر مرتکب چه گناهی شده اند که پس از درگذشت او باید همه فورا از خانه خود بیرون رانده شوند؟ گرچه محرومیت وارثان پیامبران از ارث، عقلا بعید به نظر می رسد، ولی اگر از ناحیه وحی دلیل قاطع وصحیحی به ما برسد که پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند وترکه آنان ملی اعلام می شود(!) در این صورت باید با کمال تواضع حدیث را پذیرفته، استبعاد عقل را نادیده بگیریم وآیات ارث را به وسیله حدیث صحیح تخصیص بزنیم.ولی جان سخن همین جاست که آیا چنین حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده است؟ برای شناسایی صحت حدیثی که خلیفه نقل می کرد بهترین راه این است که مضمون حدیث را بر آیات قرآن عرضه بداریم ودر صورت تصدیق آن را پذیرفته، در صورت تکذیب آن را به دور اندازیم.
وقتی به آیات قرآن مراجعه می کنیم می بینیم که در دو مورد از وراثت فرزندان پیامبران سخن گفته، میراث بردن آنان را یک مطلب مسلم گرفته است.اینک آیاتی که بر این مطلب گواهی می دهند:
الف) ارث بردن یحیی از زکریا
وإنی خفت الموالی من ورائی و کانت امرأتی عاقرا فهب لی من لدنک ولیا یرثنی و یرث من آل یعقوب واجعله رب رضیا .(مریم:5و6)من از (پسر عموهایم) پس از درگذشت خویش می ترسم وزن من نازاست. پس مرا از نزد خویش فرزندی عطا کن که از من واز خاندان یعقوب ارث ببرد وپروردگارا او را پسندیده قرار ده.
این آیه را به هر فردی که از مشاجره ها دور باشد عرضه کنید خواهد گفت که حضرت زکریان از خداوند برای خود فرزندی خواسته است که وارث او باشد، زیرا از دیگر وارثان خود ترس داشته ونمی خواسته که ثروتش به آنان برسد. اینکه او چرا ترس داشت بعدا توضیح داده خواهد شد.
مراد واضح واصلی از یرثنی همان ارث بردن از مال است.البته این مطلب به معنی این نیست که این لفظ در غیر وراثت مالی، مانند وراثت علوم ونبوت، به کار نمی رود، بلکه مقصود این است که تا قرینه قطعی بر معنی دوم نباشد، مقصود از آن، ارث مال خواهد بود نه علم ونبوت. (1) اکنون قرائنی را که تأیید می کنند که مقصود از یرثنی و یرث من آل یعقوب وراثت در مال است نه وراثت در نبوت وعلم، یاد آور می شویم:
1 لفظ «یرثنی» و«یرث» ظهور در این دارند که مقصود همان وراثت در مال است نه غیر آن، وتا دلیل قطعی بر خلاف آن در دست نباشد نمی توان از ظهور آن دست برداشت. شما اگر مجموع مشتقات این لفظ را در قرآن مورد دقت قرار دهید خواهید دید که این لفظ در تمام قرآن (جز در آیه 32 سوره فاطر) در باره وراثت در اموال به کار رفته است وبس. این خود بهترین دلیل است که این دو لفظ را باید برهمان معنی معروف حمل کرد.
2 نبوت ورسالت فیض الهی است که در پی یک رشته ملکات ومجاهدتها وفداکاریها نصیب انسانهای برتر می شود. این فیض، بی ملاک به کسی داده نمی شود؛ بنابر این قابل توریث نیست، بلکه در گروه ملکاتی است که در صورت فقدان ملاک هرگز به کسی داده نمی شود، هرچند فرزند خود پیامبر باشد.
بنابراین، زکریا نمی توانست از خداوند درخواست فرزندی کند که وارث نبوت ورسالت او باشد .مؤید این مطلب، قرآن کریم است، آنجا که می فرماید:
الله أعلم حیث یجعل رسالته .(انعام:124) خداوند داناتر است به اینکه رسالت خود را در کجا قرار دهد.
3 حضرت زکریا نه تنها از خدا درخواست فرزند کرد، بلکه خواست که وارث او را پاک وپسندیده قرار دهد. اگر مقصود، وراثت در مال باشد صحیح است که حضرت زکریا در حق او دعا کند که : واجعله رب رضیا «او را پسندیده قرار ده»؛ زیرا چه بسا وارث مال فردی غیر سالم باشد .ولی اگر مقصود، وراثت در نبوت ورسالت باشد چنین دعایی صحیح نخواهد بود وهمانند این است که ما از خدا بخواهیم برای منطقه ای پیامبر بفرستد واو را پاک وپسندیده قرار دهد! بدیهی است که چنین دعایی در باره پیامبری که از جانب خدا به مقام رسالت ونبوت خواهد رسید لغو خواهد بود.
4 حضرت زکریا در مقام دعا یاد آور می شود که «من از موالی وپسر عموهای خویش ترس دارم» . اما مبدأ ترس زکریا چه بوده است؟ آیا او می ترسید که پس از او مقام نبوت ورسالت به آن افراد نااهل برسد واز آن رو از خدا برای خود فرزندی شایسته درخواست کرد؟ناگفته پیداست که این احتمال منتفی است؛زیرا خداوند مقام رسالت ونبوت را هرگز به افراد ناصالح عطا نمی کند تا او از این نظر واهمه ای داشته باشد.
یا اینکه ترس او به سبب آن بود که پس از درگذشتش، دین وآیین او متروک شود وقوم او گرایشهای نامطلوب پیدا کنند؟یک چنین ترسی هم موضوع نداشته است؛زیرا خداوند هیچ گاه بندگان خود را از فیض هدایت محروم نمی سازد وپیوسته حجتهایی برای آنان برمی انگیزد وآنان را به خود رها نمی کند.
علاوه بر این، اگر مقصود همین بود، در آن صورت زکریا نباید در خواست فرزند می کرد، بلکه کافی بود که از خداوند بخواهد برای آنان پیامبرانی برانگیزد خواه از نسل او ووارث او باشند وخواه از دیگران تا آنان را از بازگشت به عهد جاهلیت نجاب بخشند؛ حال آنکه زکریا بر داشتن وارث تکیه می کند.
پاسخ دو پرسش
در باره آیه مورد بحث دو پرسش یا اعتراض مطرح است که برخی از دانشمندان اهل تسنن به آن اشاره کرده اند واینک هر دو اعتراض را مورد بررسی قرار می دهیم.
الف: حضرت یحیی در زمان پدر به مقام نبوت رسید ولی هرگز مالی را از او به ارث نبرد، زیرا پیش از پدر خود شهید شد. بنابراین، باید لفظ «یرثنی» را به وراثت در نبوت تفسیر کرد، نه وراثت در مال.
پاسخ: این اعتراض در هرحال باید پاسخ داده شود؛خواه مقصود وراثت در مال باشد، خواه وراثت در نبوت.چون مقصود از وراثت در نبوت این است که وی پس از درگذشت پدر به مقام نبوت نایل شود.بنابراین، اشکال متوجه هر دو نظر در تفسیر آیه است ومخصوص به تفسیر وراثت در اموال نیست.اما پاسخ این است که وراثت بردن یحیی از زکریا جزو دعای او نبود، بلکه تنها دعای او این بود که خداوند به او فرزندی پاک عطا کند وهدف از درخواست فرزند این بود که وی وارث زکریا شود. خداوند دعای او را مستجاب کرد؛ هرچند حضرت زکریا به هدف خود از درخواست این فرزند(وراثت بردن یحیی از او) نایل نشد.
توضیح اینکه در آیه های مورد بحث سه جمله آمده است:
فهب لی من لدنک ولیا : فرزندی برای من عطا کن.
یرثنی و یرث من آل یعقوب : از من واز خاندان یعقوب ارث ببرد.
واجعله رب رضیا :پروردگارا او را پسندیده قرار ده.
از سه جمله یاد شده، اولی وسومی مورد درخواست بوده اند ومتن دعای حضرت زکریا را تشکیل می دهند.یعنی او از خدا می خواست که فرزند پسندیده ای به وی عطا کند، ولی هدف وغرض وبه اصطلاح علت غایی برای این درخواست مسئله وراثت بوده است.
هرچند وراثت جزو دعا نبوده است، آنچه که زکریا از خدا می خواست جامه عمل پوشید، هرچند هدف وغرض او تأمین نشد وفرزند وی پس از او باقی نماند که مال ویا نبوت او را به ارث ببرد. (2) گواه روشن بر اینکه وراثت جزو دعا نبوده، بلکه امیدی بوده است که بر درخواست او مترتب می شده، این است که متن دعا ودرخواست زکریا در سوره ای دیگر به این شکل آمده است ودر آنجا سخنی از وراثت به میان نیامده است.
هنالک دعا زکریا ربه قال رب هب لی من لدنک ذریة طیبة إنک سمیع الدعاء . (آل عمران:38) در این هنگام زکریا پروردگار خود را خواند وگفت:پروردگارا، مرا از جانب خویش فرزندی پاکیزه عطا فرما که تو شنوای دعای (بندگان خود)هستی.
همان طور که ملاحظه می فرمایید، در این درخواست، وراثت جزو دعا نیست بلکه در طلب «ذریه طیبه» خلاصه می شود.در سوره مریم به جای«ذریة» لفظ «ولیا» وبه جای «طیبة» لفظ «رضیا» به کار رفته است.
ب: در آیه مورد بحث فرزند زکریا باید از دو نفر ارث ببرد:زکریا وخاندان یعقوب؛ چنانکه می فرماید: یرثنی و یرث من آل یعقوب .وراثت از مجموع خاندان یعقوب، جز وارثت نبوت نمی تواند باشد.
پاسخ: مفاد آیه این نیست که فرزند زکریا وارث همه خاندان یعقوب باشد، بلکه مقصود، به قرینه لفظ «من» که افاده تبعیض می کند، این است که از بعضی ازاین خاندان ارث ببرد نه از همه. در صحت این مطلب کافی است که وی از مادر خود یا از فرد دیگری که از خاندان یعقوب باشد ارث ببرد.اما اینکه مقصود از این یعقوب کیست وآیا همان یعقوب بن اسحاق است یا فرد دیگر، فعلا برای ما مطرح نیست.
ب) ارث بردن سلیمان از داود
وورث سلیمان داود .(نمل:16) سلیمان از داود ارث برد.
شکی نیست که مقصود از آیه این است که سلیمان مال وسلطنت را از داود به ارث برد وتصور اینکه مقصود، وراثت در علم بوده است از دو نظر مردود است:
اولا، لفظ «ورث» در اصطلاح همگان، همان ارث بردن از اموال است وتفسیر آن به وراثت در علم، تفسیر به خلاف ظاهر است که بدون قرینه قطعی صحیح نخواهد بود.
ثانیا، چون علوم اکتسابی از طریق استاد به شاگرد منتقل می شود وبه طور مجاز صحیح است که گفته شود«فلانی وارث علوم استاد خود است» ولی از آنجا که مقام نبوت وعلوم الهی موهبتی است واکتسابی وموروثی نیست وخداوند به هرکسی بخواهد آن را می بخشد، تفسیر وراثت به این نوع علوم ومعارف ومقامات ومناصب، تا قرینه قطعی در کار نباشد صحیح نخواهد بود، زیرا پیامبر بعدی نبوت وعلم را از خدا گرفته است نه از پدر.
گذشته ازاین، در آیه ما قبل این آیه، خداوند در باره داود وسلیمان چنین می فرماید:
ولقد آتینا داود و سلیمان علما و قالا الحمد لله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین .(نمل:15) ما به داود وسلیمان علم ودانش دادیم وهر دو گفتند:سپاس خدا را که ما را بر بسیاری از بندگان با ایمان خود برتری داد.
آیا ظاهر آیه این نیست که خداوند به هر دو نفر علم ودانش عطا کرد وعلم سلیمان موهبتی بوده است نه موروثی؟ با توجه به مطالب یاد شده، این آیه (نمل:16) وآیه پیش(مریم:6) به روشنی ثابت می کنند که شریعت الهی در باره پیامبران پیشین این نبوده که فرزندان آنان از ایشان ارث نبرند، بلکه اولاد آنان نیز همچون فرزندان دیگران از یکدیگر ارث می بردند .
به جهت صراحت آیات مربوط به وراثت یحیی وسلیمان از اموال پدرانشان، دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه آتشین خود، که پس از درگذشت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد ایراد کرد، با استناد به این دو آیه بر بی پایه بودن این اندیشه استدلال کرد وفرمود:
«هذا کتاب الله حکما و عدلا و ناطقا و فصلا یقول: یرثنی و یرث من آل یعقوب و ورث سلیمان داود ». (3) این کتاب خدا حاکم است ودادگر وگویاست وفیصله بخش، که می گوید:«[یحیی ] از من [زکریا] واز خاندان یعقوب ارث ببرد.»(ونیز می گوید:)«سلیمان از داود ارث برد».
حدیث ابوبکر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
بحث گذشته در باره آیات قرآن به روشنی ثابت کرد که وارثان پیامبران از آنان ارث می برند وارث آنان پس از درگذشتشان به عنوان صدقه در میان مستمندان تقسیم نمی شود. اکنون وقت آن رسیده است که متن روایاتی را که دانشمندان اهل تسنن نقل کرده اند وعمل خلیفه اول را، در محروم ساختن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ارث پدر، از آن طریق توجیه نموده اند مورد بررسی قرار دهیم.
ابتدا متون احادیثی را که در کتابهای حدیث وارد شده است نقل می کنیم، سپس در مفاد آنها به داوری می پردازیم:
1 «نحن معاشر الأنبیاء لانورث ذهبا و لا فضة و لا أرضا ولا عقارا و لا دارا و لکنا نورث الإیمان و الحکمة والعلم و السنة».
ما گروه پیامبران طلا ونقره وزمین وخانه به ارث نمی گذاریم؛ما ایمان وحکمت ودانش وحدیث به ارث می گذاریم.
2 «إن الأنبیاء لا یورثون».
پیامبران چیزی را به ارث نمی گذارند(یا موروث واقع نمی شوند).
3 «إن النبی لا یورث».
پیامبر چیزی به ارث نمی گذارد(یا موروث واقع نمی شود).
4 «لانورث ؛ ما ترکناه صدقة».
چیزی به ارث نمی گذاریم؛ آنچه از ما بماند صدقه است.
اینها متون احادیثی است که محدثان اهل تسنن آنها را نقل کرده اند.خلیفه اول، در بازداشتن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ارث آن حضرت، به حدیث چهارم استناد می جست . در این مورد، متن پنجمی نیز هست که ابوهریره آن را نقل کرده است، ولی چون وضع احادیث وی معلوم است (تا آنجا که ابوبکر جوهری، مؤلف کتاب ا«السقیفة» در باره این حدیث به غرابت متن آن اعتراف کرده است (4) ) از نقل آن خودداری کرده، به تجزیه وتحلیل چهار حدیث مذکور می پردازیم.
در باره حدیث نخست می توان گفت که مقصود این نیست که پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند، بلکه غرض این است که شأن پیامبران آن نبوده که عمر شریف خود را در گرد آوری سیم و زر وآب وملک صرف کنند وبرای وارثان خود ثروتی بگذارند؛ یادگاری که از آنان باقی می ماند طلا ونقره نیست، بلکه همان حکمت ودانش وسنت است. این مطلب غیر این است که بگوییم اگر پیامبری عمر خود را در راه هدایت وراهنمایی مردم صرف کرد وبا کمال زهد وپیراستگی زندگی نمود، پس از درگذشت او، به حکم اینکه پیامبران چیزی به ارث نمی گذارند، باید فورا ترکه او را از وارثان او گرفت وصدقه داد.
به عبارت روشنتر، هدف حدیث این است که امت پیامبران یا وارثان آنان نباید انتظار داشته باشند که آنان پس از خود مال وثروتی به ارث بگذارند، زیرا آنان برای این کار نیامده اند؛ بلکه برانگیخته شده اند که دین وشریعت وعلم وحکمت در میان مردم اشاعه دهند واینها را از خود به یادگار بگذارند. از طریق دانشمندان شیعه حدیثی به این مضمون از امام صادق علیه السلام نقل شده است واین گواه بر آن است که مقصود پیامبر همین بوده است. امام صادق می فرماید:
«إن العلماء ورثة الأنبیاء و ذلک إن الأنبیاء لم یورثوا درهما ولا دینارا و إنما ورثوا أحادیث من أحادیثهم». (5) دانشمندان وارثان پیامبران هستند، زیرا پیامبران درهم ودیناری به ارث نگذاشته اند بلکه (برای مردم) احادیثی را از احادیث خود به یادگار نهاده اند.
هدف این حدیث ومشابه آن این است که شأن پیامبران مال اندوزی وارث گذاری نیست، بلکه شایسته حال آنان این است که برای امت خود علم و ایمان باقی بگذارند. لذا این تعبیر گواه آن نیست که اگر پیامبری چیزی از خود به ارث گذاشت باید آن را از دست وارث او گرفت.
از این بیان روشن می شود که مقصود از حدیث دوم وسوم نیز همین است؛ هرچند به صورت کوتاه ومجمل نقل شده اند. در حقیقت، آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده یک حدیث بیش نبوده است که در موقع نقل تصرفی در آن انجام گرفته، به صورت کوتاه نقل شده است.
تا اینجا سه حدیث نخست را به طور صحیح تفسیر کرده، اختلاف آنها را با قرآن مجید، که حاکی از وراثت فرزندان پیامبران از آنان است، برطرف ساختیم.مشکل کار، حدیث چهارم است؛زیرا در آن، توجیه یاد شده جاری نیست وبه صراحت می گوید که ترکه پیامبر یا پیامبران به عنوان «صدقه» باید ضبط شود.
اکنون سؤال می شود که اگر هدف حدیث این است که این حکم در باره تمام پیامبران نافذ وجاری است، در این صورت مضمون آن مخالف قرآن مجید بوده، از اعتبار ساقط خواهد شد واگر مقصود این است که این حکم تنها در باره پیامبر اسلام جاری است وتنها او در میان تمام پیامبران چنین خصیصه ای دارد، در این صورت، هرچند با آیات قرآن مباینت ومخالفت کلی ندارد، ولی عمل به این حدیث در برابر آیات متعدد قرآن در خصوص ارث ونحوه تقسیم آن میان وارثان، که کلی وعمومی است وشامل پیامبر اسلام نیز هست، مشروط بر این است که حدیث یاد شده آنچنان صحیح ومعتبر باشد که بتوان با آن آیات قرآن را تخصیص زد، ولی متأسفانه حدیث یاد شده، که خلیفه اول بر آن تکیه می کرد، از جهاتی فاقد اعتبار است که هم اکنون بیان می شود .
1 از میان یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خلیفه اول در نقل این حدیث متفرد است واحدی از صحابه حدیث یاد شده را نقل نکرده است.
اینکه می گوییم وی در نقل حدیث مزبور متفرد است گزافه نیست، زیرا این مطلب از مسلمات تاریخ است، تا آنجا که ابن حجر تفرد او را در نقل این حدیث گواه بر اعلمیت او می گرفته است! (6) آری، تنها چیزی که در تاریخ آمده این است که در نزاعی که علی علیه السلام با عباس در باره میراث پیامبر داشت (7) عمر در مقام داوری میان آن دو به خبری که خلیفه اول نقل کرده استناد جست ودر آن جلسه پنج نفر به صحت آن گواهی دادند. (8) ابن ابی الحدید می نویسد:
پس از درگذشت پیامبر، ابوبکر در نقل این حدیث متفرد بود واحدی جز او این حدیث را نقل نکرد.فقط گاهی گفته می شود که مالک بن اوس نیز حدیث یاد شده را نقل کرده است. آری، برخی از مهاجران در دوران خلافت عمر به صحت آن گواهی داده اند. (9) بنابر این، آیا صحیح است که خلیفه وقت، که خود طرف دعوا بوده است، به حدیثی استشهاد کند که در آن زمان جز او کسی از آن حدیث اطلاع نداشته است؟ ممکن است گفته شود که قاضی در محاکمه می تواند به علم خود عمل کند وخصومت را با علم وآگاهی شخصی خود فیصله دهد، وچون خلیفه حدیث یاد شده را از خود پیامبر شنیده بوده است می توانسته به علم خود اعتمادکندو آیات مربوط به میراث اولاد را تخصیص بزند وبر اساس آن داوری کند. ولی متأسفانه کارهای ضد ونقیض خلیفه و تذبذب وی در دادن فدک ومنع مجدد آن (که شرح مبسوط آن پیشتر آمد)، گواه بر آن است که وی نسبت به صحت خبر مزبور یقین واطمینان نداشته است.
بنابر این،چگونه می توان گفت که خلیفه در بازداشتن دخت گرامی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم از میراث پدر به علم خویش عمل کرده وکتاب خدا را با حدیثی که از پیامبر شنیده بود تخصیص زده است؟ 2 چنانچه حکم خداوند در باره ترکه پیامبر این بوده است که اموال او ملی گردد ودر مصالح مسلمانان مصرف شود، چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این مطلب را به یگانه وارث خود نگفت؟ آیا معقول است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حکم الهی را از دخت گرامی خود که حکم مربوط به او بوده است پنهان سازد؟ یا اینکه به او بگوید، ولی او آن را نادیده بگیرد؟ نه، چنین چیزی ممکن نیست.زیرا عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ومصونیت دختر گرامی او از گناه مانع از آن است که چنین احتمالی در باره آنان برود.بلکه باید انکار فاطمه علیها السلام را گواه بر آن بگیریم که چنین تشریعی حقیقت نداشته است وحدیث مزبور مخلوق اندیشه کسانی است که می خواستند، به جهت سیاسی، وارث بحق پیامبر را از حق مشروع او محروم سازند.
3 اگر حدیثی که خلیفه نقل کرد به راستی حدیثی صحیح واستوار بود، پس چرا موضوع فدک در کشاکش گرایشها وسیاستهای متضاد قرار گرفت وهر خلیفه ای در دوران حکومت خود به گونه ای با آن رفتار کرد؟ با مراجعه به تاریخ روشن می شود که فدک در تاریخ خلفا وضع ثابتی نداشت . گاهی آن را به مالکان واقعی آن باز می گرداندند واحیانا مصادره می کردند، وبه هرحال، در هر عصری به صورت یک مسئله حساس وبغرنج اسلامی مطرح بود. (10) چنانکه پیشتر نیز ذکر شد، در دوران خلافت عمر، فدک به علی علیه السلام وعباس بازگردانیده شد. (11) در دوران خلافت عثمان در تیول مروان قرار گرفت. در دوران خلافت معاویه وپس از درگذشت حسن بن علی علیه السلام فدک میان سه نفر(مروان، عمرو بن عثمان، یزید بن معاویه) تقسیم شد.سپس در دوران خلافت مروان تماما در اختیار او قرار گرفت ومروان آن را به فرزند خود عبد العزیز بخشید واو نیز آن را به فرزند خود عمر هبه کرد.عمر بن عبد العزیز در دوران زمامداری خود آن را به فرزندان زهرا علیها السلام باز گردانید.وقتی یزید بن عبد الملک زمام امور را به دست گرفت آن را از فرزندان فاطمه علیها السلام باز گرفت وتا مدتی در خاندان بنی مروان دست به دست می گشت، تا اینکه خلافت آنان منقرض شد.
در دوران خلافت بنی عباس فدک از نوسان خاصی برخوردار بود. ابو العباس سفاح آن را به عبد الله بن حسن بن علی علیه السلام بازگردانید.ابو جعفر منصور آن را بازگرفت. مهدی عباسی آن را به اولاد فاطمه علیها السلام باز گردانید.موسی بن مهدی وبرادر او آن را پس گرفتند.تا اینکه خلافت به مأمون رسیدو او فدک را بازگردانید. وقتی متوکل خلیفه شد آن را از مالک واقعی بازگرفت. (12) اگر حدیث محرومیت فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ترکه او حدیث مسلمی بود، فدک هرگز چنین سرنوشت تأسف آوری نداشت.
4 پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم غیر از فدک ترکه دیگری هم داشت،ولی فشار خلیفه اول در مجموع ترکه پیامبر بر فدک بود. از جمله اموال باقی مانده از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خانه های زنان او بود که به همان حال در دست آنان باقی ماند وخلیفه متعرض حال آنان نشدوهرگز به سراغ آنان نفرستاد که وضع خانه ها را روشن کنند تا معلوم شود که آیا آنها ملک خود پیامبر بوده است یا اینکه آن حضرت در حال حیات خود آنها را به همسران خود بخشیده بوده است.
ابوبکر، نه تنها این تحقیقات را انجام نداد، بلکه برای دفن جنازه خود در جوار مرقد مطهر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از دختر خود عایشه اجازه گرفت، زیرا دختر خود را وارث پیامبر می دانست! ونه تنها خانه های زنان پیامبر را مصادره نکرد، بلکه انگشتر وعمامه وشمشیر ومرکب ولباسهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را، که در دست علی علیه السلام بود، از او باز نگرفت وسخنی از آنها به میان نیاورد.
ابن ابی الحدید در برابر این تبعیض آنچنان مبهوت می شود که می خواهد توجیهی برای آن از خود بتراشد، ولی توجیه وی به اندازه ای سست وبی پایه است که شایستگی نقل ونقد را ندارد. (13) آیا محرومیت از ارث مخصوص دخت پیامبر بود یا شامل تمام وارثان او می شد، یا اینکه اساسا هیچ نوع محرومیتی در کار نبوده وصرفا انگیزه های سیاسی فاطمه علیها السلام را از ترکه او محروم ساخت؟ 5 چنانچه در تشریع اسلامی محرومیت وارثان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از میراث او امری قطعی بود، چرا دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، که به حکم آیه «تطهیر» از هر نوع آلودگی مصونیت دارد، در خطابه آتشین خود چنین فرمود:
«یابن أبی قحافة أفی کتاب الله أن ترث أباک و لا أرث أبی؟ لقد جئت شیئا فریا. أفعلی عمد ترکتم کتاب الله فنبذتموه وراء ظهورکم و... و زعمتم أن لا حظوة لی و لا ارث من أبی و لا رحم بیننا؟ أفخصکم الله ب آیة أخرج أبی منها أم هل تقولون: إن أهل ملتین لا یتوارثان؟ أو لست أنا و أبی من أهل ملة واحدة أم أنتم أعلم بخصوص القرآن وعمومه من أبی وابن عمی؟ فدونکها مخطومة مرحولة تلقاک یوم حشرک فنعم الحکم الله و الزعیم محمد و الموعد القیامة و عند الساعة یخسر المبطلون». (14) ای پسر ابی قحافه! آیا در کتاب الهی است که تو از پدرت ارث ببری ومن از پدرم ارث نبرم؟امر عجیبی آوردی! آیا عمدا کتاب خدا را ترک کردید وآن را پشت سر انداختید وتصور کردید که من از ترکه پدرم ارث نمی برم وپیوند رحمی میان من واو نیست؟ آیا خداوند در این موضوع آیه مخصوصی برای شما نازل کرده ودر آن آیه پدرم را از قانون وراثت خارج ساخته است، یااینکه می گویید پیروان دو کیش از یکدیگر ارث نمی برند؟ آیا من وپدرم پیرو آیین واحدی نیستیم؟ آیا شما به عموم وخصوص قرآن از پدرم وپسرعمویم آگاه ترید؟ بگیر این مرکب مهار وزین شده را که روز رستاخیز با تو روبرو می شود. پس، چه خوب داوری است خداوند وچه خوب رهبری است محمدصلی الله علیه و آله و سلم. میعاد من وتو روز قیامت؛ وروز رستاخیز باطل گرایان زیانکار می شوند.
آیا صحیح است که با این خطابه آتشین احتمال دهیم که خبر یاد شده صحیح واستوار بوده است؟ این چگونه تشریعی است که صرفا مربوط به دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وپسر عم اوست وآنان خود از آن خبر ندارندوفرد بیگانه ای که حدیث ارتباطی به او ندارد از آن آگاه است؟! در پایان این بحث نکاتی را یاد آور می شویم:
الف) نزاع دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با حاکم وقت در باره چهار چیز بود:
1 میراث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم.
2 فدک، که پیامبر در دوران حیات خود آن را به او بخشیده بود ودر زبان عرب به آن «نحله» می گویند.
3 سهم ذوی القربی، که در سوره انفال آیه 41 وارد شده است.
4 حکومت و ولایت.
در خطابه حضرت زهرا علیها السلام واحتجاجات او به این امور چهارگانه اشاره شده است . از این رو، گاهی لفظ میراث وگاه لفظ «نحله» به کار برده است. ابن ابی الحدید(در ج 16، ص 230 شرح خود بر نهج البلاغه) به طور گسترده در این موضوع بحث کرده است.
ب) برخی از دانشمندان شیعه مانند مرحوم سید مرتضی ره حدیث «لا نورث ما ترکنا صدقة» را به گونه ای تفسیرکرده اند که با ارث بردن دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منافاتی ندارد. ایشان می گویند که لفظ «نورث» به صیغه معلوم است و«ما»ی موصول، مفعول آن است ولفظ «صدقه»، به جهت حال یا تمیز بودن، منصوب است. در این صورت، معنی این حدیث چنین می شود:آنچه که به عنوان صدقه باقی می گذاریم به ارث نمی نهیم.ناگفته پیداست که چیزی که در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رنگ صدقه به آن خورده است قابل وراثت نیست واین مطلب غیر آن است که بگوییم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هرگز از خود چیزی را به ارث نمی گذارد.
اما این تفسیر خالی از اشکال نیست، زیرا این مطلب اختصاص به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارد، بلکه هر فرد مسلمان که مالی را در حال حیات خود وقف یا صدقه قرار دهد مورد وراثت قرار نمی گیرد وهرگز به اولاد او نمی رسد، خواه پیامبر باشد خواه یک شخص عادی.
ج) مجموع سخنان دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، چه در خطابه آتشین آن حضرت وچه در مذاکرات او با خلیفه وقت، می رساند که فاطمه علیها السلام از وضع موجود سخت ناراحت بوده است وبر مخالفان خود خشمگین، وتا جان در بدن داشته از آنان راضی نشده است .
خشم فاطمه علیها السلام
چنانکه گذشت، مناظره واحتجاج دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ابوبکر به نتیجه نرسید وفدک از زهرا علیها السلام گرفته شد وآن حضرت چشم از این جهان بربست در حالی که بر خلیفه خشمگین بود. این مطلب از نظر تاریخ چنان روشن است که هرگز نمی توان آن را انکار کرد. بخاری، محدث معروف جهان تسنن، می گوید:
وقتی خلیفه، به استناد حدیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد، فاطمه رااز فدک بازداشت او بر خلیفه خشم کرد ودیگر با او سخن نگفت تا درگذشت. (15) ابن قتیبه در کتاب «الإمامة والسیاسة»(ج 1، ص 14) نقل می کند:
عمر به ابوبکر گفت:برویم نزد فاطمه، زیرا ما او را خشمگین کردیم. آنان به در خانه زهرا آمدند واذن ورود خواستند.وی اجازه ورود نداد. تا آنکه با وساطت علی وارد خانه شدند. ولی زهرا روی از آن دو برتافت وپاسخ سلامشان را نداد.پس از دلجویی از دخت پیامبر وذکر اینکه چرا فدک را به او نداده اند، زهرا در پاسخ آنان گفت: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا از پیامبر شنیده اید که فرمود رضایت فاطمه رضایت من وخشم او خشم من است؛ فاطمه دختر من است، هرکس او را دوست بدارد مرا دوست داشته وهرکس او را راضی سازد مرا راضی ساخته است. وهر کس زهرا را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است؟ در این موقع هر دو نفر تصدیق کردند که از پیامبر شنیده اند.
زهرا علیها السلام افزود:من خدا وفرشتگان را گواه می گیرم که شما مرا خشمگین کردید ومرا راضی نساختید، واگر با پیامبر ملاقات کنم از دست شما به او شکایت می کنم.
ابوبکر گفت:من از خشم پیامبر وتو به خدا پناه می برم. در این موقع خلیفه شروع به گریه کرد وگفت: به خدا من پس از هر نمازی در حق تو دعا می کنم. این را گفت وگریه کنان خانه زهرا را ترک کرد.مردم دور او را گرفتند. وی گفت:هر فردی از شما با حلال خود شب را با کمال خوشی به سر می برد، در حالی که مرا در چنین کاری وارد کردید. من نیازی به بیعت شما ندارم.مرا از مقام خلافت عزل کنید. (16) محدثان اسلامی، به اتفاق، این حدیث را از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده اند که:
«فاطمة بضعة منی فمن أغضبها أغضبنی». (17) فاطمه پاره تن من است.هرکس او را خشمگین سازد مرا خشمگین ساخته است.
فسلام الله علیها یوم ولدت و یوم ماتت و یوم تبعث حیا.
پی نوشتها:
1 آری، گاهی همین لفظ، بنابه قرینه خاصی، در ارث علم به کار می رود، مانند: ثم أورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا (فاطر:32). یعنی: این کتاب را به آن گروه از بندگان خود که برگزیده ایم به ارث دادیم. ناگفته پیداست که در اینجا لفظ «کتاب» قرینه روشنی است که مقصود، ارث مال نیست، بلکه ارث آگاهی از حقایق قرآن است.
2 برخی از قراء «یرثنی» را مجزوم خوانده، آن را جواب یا اصطلاحا جزای «هب» (که صیغه امر است) گرفته اند؛ یعنی «إن تهب ولیا یرثنی» اگر فرزندی عطا کنی وارث من می شود .
منبع- حوزه نت