دانستنیها ی تاریخ وجغرافیایی ایران وجهان
اشنایی کامل با شهرهای ایران وجهان- تاریخ ایران وجهان وهزاران جدول اماری 
قالب وبلاگ
شیعه از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد   شیعه عقاید اصول توحید • نبوت • معاد یا قیامت
عدل • امامت فروع نماز • روزه • خمس • زکات • حج • جهاد • امر به معروف • نهی از منکر • تولی • تبری عقاید برجسته مهدویت: غیبت (غیبت صغری، غیبت کبری)، انتظار، ظهور و رجعت • بداء • شفاعت و توسل • تقیه • عصمت • مرجعیت، حوزه علمیه و تقلید • ولایت فقیه • متعه • شهادت ثالثه • جانشینی محمد • نظام حقوقی شخصیت‌ها چهارده معصوم محمد • فاطمه • علی • حسن • حسین • سجاد • باقر • صادق • کاظم • رضا • جواد (تقی) • هادی (نقی) • عسکری • مهدی صحابه سلمان فارسی • مقداد بن اسود • ابوذر غفاری • عمار یاسر • بلال حبشی • جعفر بن ابی‌طالب • مالک اشتر • محمد بن ابوبکر • عقیل • عثمان بن حنیف • کمیل بن زیاد • اویس قرنی • ابوایوب انصاری • جابر بن عبدالله انصاری • ابن عباس • ابن مسعود • ابوطالب • حمزه • یاسر • عثمان بن مظعون • عبدالله بن جعفر • خباب بن ارت • اسامة بن زید • خزیمة بن ثابت • مصعب بن عمیر • مالک بن نویره • زید بن حارث
زنان: فاطمه بنت اسد • حلیمه • زینب • ام کلثوم بنت علی • اسماء بنت عمیس • ام ایمن • صفیه بنت عبدالمطلب • سمیه علما روحانیان شیعه مکان‌های متبرک مکه مکرمه و مسجد الحرام • مدینه منوره، مسجد النبی و بقیع • بیت‌المقدس و مسجد الاقصی • نجف اشرف، حرم علی بن ابی‌طالب و مسجد کوفه • کربلای معلی و حرم حسین بن علی • کاظمین و حرم کاظمین • سامرا و حرم عسکریین • مشهد مقدس و حرم علی بن موسی‌الرضا
دمشق و زینبیه • قم و حرم فاطمه معصومه  • شیراز و شاه چراغ • آستانه اشرفیه و سید جلال‌الدین اشرف • ری و شاه عبدالعظیم
مسجد • امامزاده • حسینیه روزهای مقدس عید فطر • عید قربان (عید اضحی) • عید غدیر • محرّم (سوگواری محرم)، تاسوعا، عاشورا و اربعین)  • عید مبعث • میلاد پیامبر • تولد ائمه  • ایام فاطمیه رویدادها رویداد مباهله • غدیر خم • سقیفه بنی‌ساعده • فدک • رویداد خانه فاطمه • قتل عثمان • جنگ جمل • جنگ صفین • جنگ نهروان • واقعه کربلا • مؤتمر علماء بغداد • حدیث ثقلین • حدیث کساء • آیه تطهیر • شیعه‌کُشی کتاب‌ها قرآن • نهج‌البلاغه • صحیفه سجادیه
کتب اربعه: الاستبصار • الکافی • تهذیب‌الاحکام • من‌لایحضره‌الفقیه
مصحف فاطمه • مصحف علی • اسرار آل محمد
وسائل الشیعه • بحار الأنوار • الغدیر • مفاتیح الجنان
مجمع البیان • تفسیر المیزان • کتب شیعه شاخه‌ها دوازده‌امامی (اثنی‌عشری) • اسماعیلیان • زیدیه منابع اجتهاد کتاب (قرآن) • سنت (روایات پیامبر و ائمه) • عقل • اجماع ن • ب • و
شیعه یکی از مذاهب دین اسلام است.   تعریف در لغت و اصطلاح
شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق می‌شود، یکی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی کردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر.[۱][۲] در زبان عربی در اصل به معنای یک، دو یا گروهی از پیروان است. در قرآن این لفظ چندین بار به این معنا به کار رفته‌است. برای نمونه در آیه ۱۵ سوره قصص درباره یکی از پیروان موسی از عنوان شیعه موسی[۳] و در جای دیگر از ابراهیم به عنوان شیعه نوح یاد می‌کند.[۴] در تاریخ اسلام لفظ شیعه، به معنای اصلی و لغوی‌اش برای پیروان افراد مختلفی به کار می‌رفت. برای مثال، گاهی از شیعه علی بن ابی‌طالب و گاهی از شیعه معاویه بن ابی‌سفیان نام برده شده. اما این لفظ به تدریج معنای اصطلاحی پیدا کرد و تنها بر پیروان علی که به امامت او معتقدند اطلاق می‌شود.[۵] و با تعالیم جعفر بن محمد به صورت یک مذهب مستقل درآمد.
واژه شیعه در زمان حیات پیامبر از طرف ایشان به دوست داران علی بن ابی طالب گفته شد. پس از وفات پیامبر کسانی که معتقد به اولویت علی ابن ابی طالب برای خلافت بودند شیعه نامیده می شدند.تمایز این گروه از دیگر مسلمین تا زمان امام پنجم شیعیان فقط در محبت به اهل بیت و اعتقاد به شایستگی انحصاری آنها برای حکومت مسلمین بود.از زمان امام پنجم شیعیان - محمد بن علی ملقب به باقر - به تدریج شیعه به عنوان یک مکتب مجزای فقهی حقوقی در آمد.در زمان امام ششم - جعفر ابن محمد صادق - با گسترش مباحث کلامی شیعیان (پیروان ایشان) از نظر کلامی نیز در کنار معتزله و اشاعره مکتب ویژه خود را پایه گزاری کردند. [۶] از زمان امام ششم شیعیان (شیعیان غیر زیدی) - جعفر ابن محمد صادق - و به دلیل پرهیز ایشان از تلاش برای دستیابی به قدرت سیاسی در سایه جدال بین امویان و عباسیان در بین غالب شیعیان اعتقاد چنین بود که تا زمان قیام قایم آل محمد ( که شناخته شده نبود) تغییری در وضعیت سیاسی شیعیان ایجاد نخواهد شد و به همین دلیل شیعیان تا سالها بعد همواره از امامان بعدی در مورد اینکه قایم هستند یا نه پرس و جو می کردند. [۷]
اکنون «شیعه» در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته می‌شود که به خلافت و امامت بلافصل علی معتقدند، و بر این عقیده‌اند که امام و جانشین پیامبر اسلام از طریق نصّ شرعی تعیین می‌شود، و امامت علی و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده‌است.[۸][۹] همچنین است که از جابر بن عبدالله انصاری نقل شده است: ما نزد رسول الله بودیم که علی بن ابی طالب وارد شد در این هنگام پیامبر فرمودند: «قسم به کسی کـه جـان من در قبضهٔ قدرت اوست این مرد (اشاره به علی) و شیعهٔ او روز قیـامت رستـگارانند» آنگاه بود که آیه خیرالبریه نازل شد.[۱۰]
﴿إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ﴾(سورهٔ بینة-آیهٔ ۷) باورها
باورهای سازمان‌یافته و کلامی شیعه امروز بر این است که تبیین و تفسیر امر دین پس از پیامبر و اداره امور مسلمانان بر عهده اشخاصی است، که از سوی خدا معین شده و دارای ویژگیهایی همچون عصمت و عدالت هستند، این افراد امام نامیده می‌شوند. نخستین امام شیعیان علی است. بر پایه باور شیعه، اصول دین شیعیان پنجگانه‌است و علاوه بر سه اصل دین توحید، نبوت و معاد به دو اصل دیگر یعنی عدل و امامت نیز باور دارند. اصل عدل بین شیعیان و معتزله تا حدی مشترک است و اصل امامت ویژه این مذهب‌است. شیعیان همچنین مانند بسیاری دیگر از فرق اسلامی بر معاد جسمانی بسیار تاکید دارند[۱۱] وگرچه برخی شبهه‌ها و احتمالات درباره روحانی بودن معاد مطرح شده‌است،[۱۲] اما همواره از طرف علمای شیعه و سنی از جمله شیخ طوسی، خواجه نصیرالدین طوسی و امام محمد غزالی جواب داده شده و بر جسمانی بودن معاد تاکید شده‌است، تا آنجا که ابن سینا با آنکه معاد را در دوصورت جسمانی و روحانی قابل تصور می‌داند، اما می‌گوید: ... معادی که در شرع نقل شده‌است، راهی برای اثبات آن جز از طریق شرع و تصدیق إخبار پیامبر نیست. وآن معادیست که برای بدن است... [۱۳] اگرچه قرنها پس از وی، صدرالمتالهین شیرازی به اثبات آن فائق آمد.[۱۴] و در واقع اینکه، این ضرورت در دین، اعتقاد به معاد جسمانی است نه معاد مادّی وطبیعی.[۱۵]
همچنین شیعیان قرآن را کتابی محفوظ می‌دانند[۱۶] و همه آنها مدعی پیروی از قرآن و سنت محمد هستند و بخاطر پیروی از سنت پیامبر اسلام و دستور خداوند- شیعه تعیین جانشین پیامبر را تنها ویژه خدا و پیامبر می‌داند.
باور به ظهور یا بازگشت منجی (نجات دهنده) و موعود در اکثر فرق اسلامی و همچنین دیگر ادیان روشن و غیرقابل کتمان است، آنچنانکه یهودیان چشم به راه پادشاه بنی‌اسرائیل‌اند و مسیحیان به بازگشت عیسی باور دارند، در باورهای زرتشتیان، بودیسم و برخی دیگر ادیان نیز می‌توان گونه‌های مشابه این باور را یافت، در فرق اسلامی، مخصوصا فرق شیعه، در قرون پس از اسلام، این باور بسیار رایج و مشهود بوده‌است. کیسانیه قائم را محمد حنفیه فرزند دیگر علی بن ابیطالب می‌دانند، اسماعیلیه نیز قائم را اسماعیل فرزند ارشد جعفر بن محمد صادق می‌دانند. اما باور شیعیان اثنی عشری، این است که منجی آخرالزمان از آل محمد است و او را قائم آل محمد یا مهدی می‌نامند و معتقدند او آخرین و امام دوازدهم شیعیان، حجت بن حسن عسکری است.
اعتقاد به رجعت به معنای زنده شدن بعضی از مردگان در این دنیا و در هنگام ظهور مهدی، از دیگر باورهای شیعه‌است، برخی از علمای شیعه، رجعت را از ضروریات شیعه نمی‌دانند،[۱۷] اما هیچیک بدلیل ادله عقلی و نقلی و قرآنی آن را انکار نمی‌کنند.[۱۸] اگرچه برخی ادیان و حتی فرق اسلامی به گونه‌هایی از بازگشت به زندگی پس از مرگ در اشکال مختلفی چون بازگشت روح در بدنی دیگر یا به تناسخ یا بشکل حلول باور دارند، اما دیدگاه بخصوص شیعه در رجعت، یکی از بزرگ‌ترین تفاوت‌های شیعه با دیگران است، بدین معنی که شیعیان نه تنها به معاد جسمانی باوری عمیق دارند، بلکه معتقدند که در آخر زمان و پس از ظهور قائم آل محمد،[۱۹]
برخی از انبیاء مانند عیسی مسیح و اولیاء خدا مانند مالک اشتر و برخی از امامان شیعیان و همچنین برخی از اشقیاء و بدکاران دورانهای بشری رجعت نموده، به دنیا باز می‌گردند. بدین ترتیب در آخرالزمان، نیکوکاران بر دنیا حکمرانی نموده و بدکاران به مجازات خواهند رسید.[۲۰] امامت
شیعه معتقد است قرآن و سنت پیامبر اسلام برای ایمان حقیقی لازم و کافی است. یک مسلمان برای شناخت وظیفه خود و سلوک به سوی خدا در هر زمان نیازمند پیشوایی است، که راه شناس و درستکار باشد و او را به سوی خدا راهنمایی کند؛ در غیر این صورت هر کس بر اساس تشخیص شخصی‌اش امر دین را تفسیر می‌کند و گمراه می‌گردد. این پیشوا حجتی است که توسط خدا انتخاب و توسط پیامبر و امامان پیشین به مسلمانان معرفی می‌گردد. بنابراین امامت مفهومی بسیار بنیادی است و امام ویژگیها و مسئولیت‌های متعددی از جمله تبیین و تفسیر دین و هدایت مردم دارد. خلافت پایین مرتبه‌ترین سطح وظایف امام است و تنها وقتی امام به خلافت دست می‌یابد که مسلمانان او را بخواهند و یاری نمایند. چنانکه علی در زمان خلافت می‌گوید:
«اگر نبود حضور حاضران و اقامه حجت به واسطه یاران و اگر نبود عهدی که خدا از آگاهان گرفته‌است تا بر ستمگری ظالم و ستم بر مظلوم آرام نگیرند، افسار شتر خلافت را وا می‌نهادم.(خلافت را نمی‌پذیرفتم.)»[۲۱]
در بین اکثریت علما و عامه شیعه چنین پنداشته می شود که امامان نایبان پیامبر در حکومت و معتبر ترین مفسران قرآن و سنت پیامبر محسوب می شوند.امامان به دلیل دارا بودن مقام قرب و بندگی خدا منشا برکات الهی دانسته می شوند اما اعتقاد به نیابت آنها در خلقت، تقسیم رزق و تشریع را به عنوان غلو یا زیاده روی می دانند . در تمام ادوار حتی در زمان حیات امامان شیعه افراد و گروه هایی معتقد به وجود کاملا فراطبیعی برای امامان بودند.این گروه ها به صورت رسمی همواره در اقلیت بودند اما برخی از اعتقادات و روایات آنها پس از دوره غیبت وارد اعتقادات عامه شیعیان شد. [۲۲] حکومت اسلامی
از نظر شیعه، حکومت تنها از آن خدا است و هر حاکمی که از جانب خداوند حکم نکند و فرمانش حق نباشد (غیر معصوم باشد)، لزوما به باطل حکم کرده و طاغوت می‌باشد. (چرا که بعد از حق چیزی جز باطل نیست[۲۳])[۲۴][۲۵][۲۶][۲۷] و دروغ زن به خدا و پیامبر او و غاصب ولایت آنها خواهد بود و مخالفت با آن واجب است، مگر از باب تقیه. بنابراین، شیعیان معتقدند که خداوند امامانی را از جانب خود تعیین و مشخص نموده است و تنها آنان شایستگی تشکیل حکومت و قرار گرفتن در رأس آن را دارا می‌باشند و اطاعت از هر حاکمی غیر از ایشان، شرک تلقی شده و موجب جاودانگی در آتش خواهد شد.[۲۸][۲۹][۳۰][۳۱][۳۲][۳۳][۳۴][۳۵][۳۶][۳۷][۳۸][۳۹][۴۰][۴۱]
نظریهٔ ولایت فقیه که توسط برخی شیعیان مطرح شده است نیز تنها ناظر به زمان غیبت بوده و تحت عنوان «اضطرار» پذیرفته می‌شود.
در نگاه شیعیان خداوند در تمامی زمانها یک نفر را به عنوان امام و سرپرست الهی قرار داده است و زمین هرگز از «حجت» خالی نیست اما این راهبران الهی، همانگونه که در بالا گفته شد، تنها زمانی دست به تشکیل حکومت می‌زنند که اقبال و خواست عمومی برای این امر وجود داشته باشد. شیعیان علت عدم ظهور و تشکیل حکومت آخرین امامشان -که وی را منجی می‌خوانند- را نیز عدم خواست واقعی مردم برای تشکیل حکومت الهی می دانند.[۴۲] عصمت نوشتار اصلی: عصمت
واژه «عصمت» در لغت عربی به معنای نگاه داشتن، حفاظت و ممانعت است.[۴۳] اما این کلمه در اصطلاح علم کلام، به معنای مصونیت از گناه یا لغزش برای برخی از انسان‌ها مانند پیامبران و امامان آمده‌است. نظریه عصمت در مورد امامان شیعه نخستین بار توسط هشام ابن حکم از متکلمین مهم شیعه و از اصحاب امام ششم شیعیان پیشنهاد شد. [۴۴] دانشمندان علم کلام اسلامی مانند خواجه نصیر الدین طوسی در کتاب تجرید الاعتقاد و علامه حلی در شرح تجرید، به این نکته اشاره کرده‌اند که بحث عصمت در سه سطح مطرح می‌گردد:
سطح اول: عصمت به معنای باز دارندگی از اشتباه در ابلاغ رسالت. در این زمینه دانشمندان علم کلام اعم از اهل تشیع و اهل تسنن، عصمت به معنای یادشده را در مورد پیامبر اسلام تایید می‌کنند. زیرا آیه سوم از سوره نجم با صراحت این امر را بیان کرده‌است که هرگز پیامبر از روی هوا و هوس سخن نمی‌گوید و سخن او چیزی جز وحی الهی نیست.[۴۵]
سطح دوم: عصمت به معنای باز دارندگی از گناه و معصیت. در این زمینه عموم علمای علم کلام شیعه، معتقد به عصمت پیامبران و امامان و فاطمه زهرا هستند.[۴۶]
سطح سوم: عصمت به معنای باز دارندگی از هرگونه لغزش و اشتباه. در این زمینه میان دانشمندان علم کلام شیعه اتفاق نظر نیست، اما از نظر اکثریت آنان، پیامبر اسلام، دخترش فاطمه زهرا و ائمه شیعیان در مرتبه‌ای قرار دارند که از هر گونه خطا و اشتباه مبرا می‌باشند. از این رو به آنان معصوم گفته می‌شود. در مقابل اکثریت یادشده، برخی از دانشمندان شیعه مانند شیخ صدوق در مبحث "سهو النبی"، صدور لغزش‌های کوچک در قضایای شخصی و غیر مبحث ابلاغ و حی و رسالت را محال نمی شمارند.[۴۷][۴۸][۴۹][۵۰] زیر شاخه‌های شیعه
دین اسلام در اصل دارای یک مذهب و یک مرام بوده‌است. اما این دین به مرور زمان به زیر شاخه‌های بسیار دسته‌بندی گردید. شیعیان نیز از سده دوم هجری به بعد به چندین زیرگروه منشعب شده‌اند. امروز بیشتر شیعیان را «شیعیان دوازده امامی (اثناعشری)» تشکیل می‌دهند. مهم‌ترین مذاهب دیگری که از شیعه منشعب شده‌اند، عبارت‌اند از اسماعیلیان، زیدیه، کیسانیه، واقفیه و فطحیه. تمام این مذاهب علی رغم تفاوتهای آشکار اعتقادی و فقهی در مسأله ضرورت «امامت» اشتراک نظر دارند. البته تفسیر هر یک از امام و مصداق آن منحصربفرد است.
مفاتیح‌العلوم شیعیان را به شش زیرگروه بخش می‌کند، اثنی عشری معتقد به دوازده امام،زیدیه (پیروان زید بن علی)، کیسانیه (پیروان کیسان غلام علی بن ابیطالب)، عباسیه (منسوب به آل عباس بن عبدالمطلب)، غالیه، و امامیه[نیازمند منبع]. وی امامیه را به ۷ تیره تقسیم می‌کند، ناؤوسیه (منسوب به عبدالله بن ناؤوس)، مفضلیه (منسوب به مفضل بن عمر)، قطعیه (که وفات موسی بن جعفر را تأیید کرده‌اند)، شمطیه (منسوب به یحیی بن اشمط)، واقفیه (که در امامت موسی بن جعفر متوقف شده‌اند و وی را زنده می‌دانند)، ممطوره، و احمدیه (منسوب به احمد بن موسی بن جعفر که وی را امام هشتم خود می‌دانند). در کتاب فرهنگ فرق اسلامی از دکتر محمدجواد مشکور زیرشاخه‌های بیشتری برای شیعه ذکر شده است. فرقه غالب
شیعه دوازده امامی در ابتدای قرن بیست و یکم، بزرگترین شاخه از فرق شیعه است.[۵۱] خاستگاه
همه شیعیان معتقد به انتخاب امامت توسط خدا و ابلاغ آن توسط پیامبر هستند و بنابراین بر اساس حدیث غدیر (و آیاتی چون آیه ولایت[۵۲] و آیه تطهیر[۵۳] و احادیث متواتر دیگر، همچون حدیث منزلت و حدیث ثقلین.)[۵۴] علی را امام بر حق می‌دانند، اما اهل سنت به شورا اعتقاد دارند، که هیچ سندی از طرف پیامبر در مورد انتخاب وصی بعد از او به وسیله شورا در دست نیست.
شیعیان بر این باورند که محمد در زمان حیاتش، جانشین پس از خود را تعیین کرد و پسر عمو و دامادش علی بن ابیطالب را به عنوان وصی و خلیفه پس از خود اعلام نمود. شیعیان بر این باورند که اساس و خاستگاه شیعه، دفاع از اسلام و ولایت و عدل[نیازمند منبع] است.
همچنین شیعیان در اثبات حقانیت خود به روایاتی از پیامبر اسلام در منابع اهل سنت استناد می‌کنند، که در آنها به «شیعه علی» اشاره شده‌است. از جمله سیوطی سنی مذهب روایت می‌کند زمانی پیامبر رو به علی کرد و گفت: «سوگند به آن که جانم به دست اوست این شخص - علی - و کسانی که شیعه و پیرو اویند در قیامت رستگارند.»[۵۵] علامه امینی از علمای شیعه‌است که از محبوبیت خاصی در میان شیعیان برخوردار است. وی تمامی روایات درباره واقعه غدیر را از کتب اهل سنت جمع‌آوری نموده و در چهل مجلد الغدیر منتشر نمود.
برخی، تشیع را به فردی بنام عبدالله بن سبا نسبت می‌دهند. اگرچه برخی از تواریخ و «کتب ملل و نحل»، وی را از غالیان شیعه و موسس فرقه سبائیه می‌دانند که قائل به الوهیت علی بوده‌است و بهمین دلیل مورد لعن و تکفیر علی بن ابیطالب واقع شده‌است و حتی برخی اخباری نقل می‌کنند که وی و پیروانش، بدستور علی در آتش سوزانده شده‌اند. مرتضی عسکری در کتاب خود و همچنین برخی از خاورشناسان و حتی علمای سنی در قرون اخیر، عبدالله بن سبا فردی خیالی و ساخته و پرداخته مخالفان شیعه می‌دانند.[۵۶]
برخی از اهل سنت، نظیر شیخ شلتوت، مفتی اعظم الازهر معتقدند که تقلید از فقه مذهب جعفری، نظیر مذاهب چهارگانه اهل سنت معتبر است.[۵۷] امامان شیعیان دوازده امامی
اکثریت شیعه، را شیعه امامیه یا اثنی‌عشری (دوازده امامی) تشکیل می‌دهد، از آنجا که آنان جانشینان پیامبر اسلام را ۱۲ نفر می‌دانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شده‌اند.[۵۸]
نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه در احادیثی که از پیامبر اسلام روایت شده، بیان گردیده‌است. آنان عبارتند از: امام علی بن ابی طالب امیرالمومنین امام حسن بن علی امام حسین بن علی (سید الشهدا) امام علی بن الحسین (سجاد/زین العابدین) امام محمد بن علی (باقر) امام جعفر بن محمد (صادق) امام موسی بن جعفر (کاظم) امام علی بن موسی (رضا) امام محمد بن علی (تقی) امام علی بن محمد (نقی) امام حسن بن علی (حسن عسکری) امام حجت بن الحسن (المهدی) فقه
مذهب فقهی شیعیان دوازده‌امامی به فقه امامیه مشهور است. علایم ظاهری شیعیان
در روایتی از حسن بن علی العسکری نقل شده است: «نشانه و علامتِ مؤمن(شیعه) پنج چیز است: ۱- ۵۱ رکعت نماز [در شبانه‌روز] خواندن (۱۷ رکعت واجب و ۳۴ رکعت مستحبی و نافله روزانه)، ۲- زیارت کردن امام حسین در روز اربعین، ۳- انگشتر را در دست راست نمودن، ۴- پیشانی را در سجده بر خاک نهادن، ۵- بسم الله الرحمن الرحیم را [در نمازها] بلند گفتن.» [۵۹]
یکی دیگر از نشانه‌های ظاهری شیعیان شهادت دادن به ولایت و خلافت بلافصل علی بن ابیطالب و امامان بعد از او در اذان(با ذکر اشهد ان علیاْ ولی‌الله یا نظایر آن) می‌باشد؛ که شهادت ثالثه نامیده می‌شود. البته گواهی دادن به ولایت علی بن ابیطالب در اذان به عنوان استحباب و تبرک گفته می‌شود و از اجزای اصلی اذان نیست. گر چه شهادت به ولایت علی بن ابی طالب در این زمانه شعار مذهب شیعه محسوب می‌شود، ولی برخی مراجع تقلید معتقدند که این عبارت باید طوری گفته شود که شبیه جملات اذان و اقامه نگردد. جغرافیای تشیع نوشتار اصلی: جغرافیای تشیع‎ نقشه پراکندگی مذاهب اسلامی.
شیعیان حدود ۱۶٪ تا ۳۰٪ از کل جمعیت مسلمانان را تشکیل می‌دهند.،[۶۰] بیشتر شیعیان دوازده‌امامی در هند, ایران، عراق، جمهوری آذربایجان، لبنان، افغانستان، پاکستان و کشورهای حاشیه خلیج فارس مانند یمن و بحرین زندگی می‌کنند. بر اساس آمار سیا ورلد فکت‌بوک ۸۹ درصد مردم ایران[۶۱] ۶۰ تا ۶۵ درصد مردم عراق،[۶۲] ۸۵ درصد مردم جمهوری آذربایجان[۶۳] و ۳۰ درصد مردم کویت[۶۴] و ۲۰ تا ۳۰ درصد مردم افغانستان[۶۵][۶۶] و ۱۶ درصد مردم امارات متحده عربی[۶۷] شیعه دوازده‌امامی هستند. از شیعیان لبنان، عربستان سعودی، بحرین و قطر آمار دقیقی در دست نیست. همچنین بنابر آمار ۲۰٪ مردم پاکستان[۶۸] شیعه هستند که بخشی از آنها بخصوص در کشمیر[نیازمند منبع]، اسماعیلی هستند. شیعیان یمن، عمدتاً از زیدیه هستند، اما از آنان نیز آمار دقیقی در دست نیست. همچنین ۲۰ درصد از مردم شیعه ترکیه موسوم به علوییون[۶۹][۷۰] و شیعیان سوریه نیز علوی هستند. مراجع تقلید شیعه نوشتار اصلی: مراجع تقلید شیعه

کتاب‌شناسی نوشتار اصلی: فهرست کتاب‌های شیعه اصول کافی من لا یحضره الفقیه تهذیب استبصار بحارالانوار فروع کافی الغدیر آثار الشیعه الامامیه نگارخانه
مرکز اسلامی شیعیان شهر ممفیس در تنسی.[۷۱]
مرکز تعلیمات اسلامی شیعیان (مدرسه راهنمایی و دبیرستان) در هیوستون، تگزاس[۷۲]
اربعین در کربلا
مقبره احمد بن موسی الکاظم (شاهچراغ) در شیراز
مرکز اسلامی آمریکا، بزرگترین مرکز اسلامی تشیع در آمریکا
[ بیست و پنجم مهر 1392 ] [ 19:21 ] [ اطلس ایران وجهان ]

سنی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 

از مذاهب اسلام
اهل سنت


مذاهب فقهی

حنفی · مالکی · شافعی · حنبلی

مذاهب کلامی

ماتریدی · اشعری · اثری · معتزلی

جنبش‌های فکری اهل سنت

دیوبندی · بریلوی · سلفی

ارکان دین اسلام

نماز · روزه · شهادت · زکات · حج

خلفای راشدین

ابوبکر · عمر · عثمان · علی

صحابه

سعید بن زید · زبیر · طلحه
سعد بن ابی‌وقاص · عبدالرحمن بن عوف
ابوعبیده جراح

مبانی فقه

قرآن · سنت · اجماع · قیاس · اجتهاد

کتب حدیث

صحیح بخاری · صحیح مسلم · سنن نسائی
سنن ابوداوود · سنن ترمذی· سنن ابن ماجه
الموطأ

مکان‌های مقدس

مکه · مدینه
بیت‌المقدس

مذهب سُنّی یکی از مذاهب دین اسلام است که اکثریت مسلمانان (۷۵%) تا(۹۰٪) را در بر می‌گیرد. اهل سنت و جماعت معتقدند که محمد، پیامبر اسلام، پس از خود جانشینی تعیین ننموده‌است. باوجود این، احادیث پیامبر همچون حدیث منزلت و حدیث ثقلین و وقوع غدیر خم را رد نمی‌کنند، ولی مناسبت آن‌ها را در مورد تعیین جانشینی علی بن ابی طالب تایید نمی‌نمایند و معتقدند باید مسلمانان با تشکیل شورا یکی از افراد جامعه را به عنوان خلیفهٔ خود برگزینند، هر چند که برای تعیین خلفای بعدی این اصل زیر پا گذاشته شد و اجماع صورت نگرفت. از این رو پس از درگذشت محمد و قبل از تدفین وی، نخست با تشکیل شورا در سقیفه بنی ساعده، با اینکه همهٔ مسلمانان یا نمایندگان همهٔ مسلمانان در شورا شرکت داشتند (از جمله عباس عموی پیغمبر و علی داماد ایشان بودند)، طبق سنت شورا و بیعت، ابوبکر را که از صحابه (یاران) و نزدیکان محمد بود برای خلافت بعد از محمد بر جامعه مسلمانان انتخاب کردند.

این چهار تن به همراه امام حسن که مدت خلافت کوتاهی داشته‌اند به خلفای راشدین معروف‌اند که به‌ترتیب عبارت‌اند از:

مسلمانان اهل سنت، قرآن را کتابی محفوظ می‌دانند و اسلام را در پیروی از قرآن و سنت محمد می‌دانند، هرچند که عمر (خلیفهٔ دوم) کتاب خدا و عمل به آن را کافی می‌دانست. آنان در مسایل فقهی، ابتدا قرآن و سپس احادیث محمد و بعد از آن احادیث معتبر صحابه و اجماع را مورد استفاده قرار می‌دهند.

مذهب اهل سنت در دو مکتب اصولی اعتقادی یعنی اشعری و ماتریدی واز لحاظ علوم فقهی به چهار مذهب فروعی و عملی حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی تقسیم می‌گردد.مذهبی دیگر به نام مذهب سلفی که با اتکا به قرآن و سنت پاک پیامبر و یا ران پاکش وجود دارد که خود را فقط مسلمانان سلفی می نامند . همه مسلمانان اهل سنت ، اهل بیت پیامبر را دوست دارند و به آنها احترام ویژه قائل اند ولی از توسل کردن و قسم خوردن به آنها و نذر برای آنها پرهیز می کنند و آن را حرام می خوانند زیرا همه این عبادت ها را مطلقاً برای خدا می دانند.

[ بیست و پنجم مهر 1392 ] [ 19:19 ] [ اطلس ایران وجهان ]
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد  
اهل حق یا علوین ایران یا یارسان[۱] نام مسلکی است عرفانی که در سده هفتم هجری توسط سلطان اسحاق بنیان گذاشته شده‌است. پیشینه پیروان این مسلک در استان کرمانشاه با قومیت کرد می‌باشد،[۲] ولی اقلیتی را از بین اقوام آذری، فارسی زبانان و لر تشکیل می‌دهند.[۲] جمعیت پیروان اهل حق در ایران در محدوده ۲ میلیون برآورد می‌شود.[۲] همچنین جمعیتی بالغ بر ۲۰۰،۰۰۰ نفر در عراق و ۵۰،۰۰۰ در ترکیه تخمین زده شده است.[۲]   تاریخچه
دربارهٔ تاریخچهٔ مسلک اهل حق بین محققان اختلاف نظر وجود دارد.
مکری مسلک اهل حق را یکی از رشته‌های انشعابی و وابسته به مذهب تشیع می‌داند. او معتقد است این مسلک مجموعه‌ای است از عقاید و آرای خاصی که از عهود سالفه وجود داشته و بعدها با ذخائر معنوی اسلام و اساطیر ایران قدیم و افکار فرق غالی که در مناطق غرب ایران پراکنده بوده‌اند، در هم آمیخته و در برخورد با حوادث، در زمان‌های مختلف، اشکال گوناگونانی به خود گرفته‌است. اما بر حسب سنت خود پیروان حقیقت، این طریقه دنبالهٔ نوعی احساس ژرف مذهبی است که سینه به سینه از سلف به خلف می‌رسیده و نیز دنبالهٔ همان اصولی بوده‌است که شاه مردان حق علی بن ابی‌طالب به سلمان و به عده‌ای از یاران نزدیک خود آموخته‌است.[۳]
صفی‌زاده در این باره در دانشنامه نام‌آوران یارسان می‌نویسد: بنا به نامه سرانجام، این مسلک از روز ازل پی ریزی شده‌است.[۴] ولی از اسناد و مدارک خطی چنین برداشت می‌شود که این مسلک در قرن دوم هجری توسط بهلول کوفی و یارانش با استفاده از عقاید و ذخایر معنوی ایران مانند؛ آیین زردشتی و مانوی و بهره‌گیری از دین اسلام و آیین مسیحی و کلیمی و افکار فرقه‌های غالی پس از اسلام پی‌ریزی شده‌است. ولی صفی‌زاده خود معتقد است پیدایش مسلک اهل حق نوعی ایستادگی در برابر اعراب بوده‌است.[۴]
مینورسکی مسلک اهل حق را مشتق شده از مذهب شیعه می‌داند که سرانجام منجر به تشکیل یک سیستم مذهبی مجزا شده و در اساس آن افراط‌گرایی شیعه قابل مشاهده‌است.[۵]
نورعلی الهی در کتاب برهان‌الحق، مسلک اهل حق را وابسته به مذهب شیعه اثنی عشری جعفری می‌داند.[۶]
خواجه‌الدین ریشه مسلک اهل حق را نامشخص دانسته و می‌نویسد: در کتب قدیمه مربوط به ادیان، مانند الفرق بین الفرق و ملل و نحل شهرستانی که از آثار قرن پنجم و ششم می‌باشند، نامی از این فرقه برده نشده‌است. همچنین پیروان این فرقه سعی می‌کردند اسرار خود را فاش نکنند و این امر سبب گردیده کسی از تاریخ پیدایش مرام اهل حق اطلاعی نداشته باشد. او معتقد است برخی از اعتقادات پیروان اهل حق که پایه و اساس مرام اهل حق را تشکیل می‌دهند، از نظر اسلام مطرود است و معتقد بودن به این گونه عقاید سبب جدایی مسلک اهل حق از اسلام گردیده‌است. او در ادامه می‌گوید: ولی پیروان اهل حق پیدایش مسلک خود را از عالم الست می‌دانند.[۷]
گروه دیگری از نویسندگان معتقدند گر چه اهل حق خود را مسلمان و شیعه می‌داند و مانند شیعیان به ائمه هدی اعتقاد دارند، ولی اساس مذهب آن‌ها صرفاً اسلامی نیست. بلکه مرام آن‌ها مجموعه‌ای است از عقاید و تعالیمی که تحت تأثیر افکار زرتشتی، مسیحی، مانوی و کلیمی بوده‌است. آن‌ها نشانهٔ بارز تشیع در این مسلک را اعتقاد به وجود حضرت علی می‌دانند، ولی معتقدند ایمان و اعتقاد پیروان اهل حق درباره حضرت علی (ع) از حد متعارف خارج شده و به درجه غلو رسیده‌است.[۸] بنیان‌گذاری
بر طبق کلام سرانجام (کتاب مقدس اهل حق)، مسلک اهل حق از روز ازل وجود داشته و تعلیماتش به صورت سِر نزد انبیا و اولیا بوده و در هر دوران به گروه معدودی از یاران محرم منتقل شده‌است. تا اینکه در قرن هفتم هجری، سلطان اسحاق آن اسرار ازلی را به صورت قانون به یارانش ابلاغ کرد، از این رو، بنیانگذار این مسلک محسوب می‌شود.[۹]
یاران: یاران سلطان اسحاق به گروه‌های زیر تقسیم شده‌اند: هفتن، هفتوانه، هفت نفر اهل قول طاس، هفت هفتوان، چهل تن، چهل چهل تنان، هفتاد و دو پیر، نود و نه پیر شاهو، شصت و شش غلام کمربند زرین، هزار و یک غلام خواجه صفت، بیور هزار غلام و بی ون غلام.[۱۰]
هفتن: مخفف هفت تن است، که از یاران طبقهٔ اول سلطان اسحاق محسوب می‌شوند. آن‌ها برای هدایت مردم، در هر دورانی در قالب انبیا و خاصان ظاهر می‌شوند.[۱۱]
هفتن دارای مقام هفت مَلک مقرب‌اند و نام آن‌ها به شرح زیر است: پیر بنیامین (هم مقام و هم ذات جبرئیل مامور هدایت جهت رستگاری) سمت پیری بر عموم اهل حق را داشته‌است. داود (هم مقام اسرافیل مأمور نفخ صور جهت بیداری) سمت دلیلی بر عموم اهل حق را عهده دار بود. سومین یار سلطان، پیرموسی بود که سمت دفترداری و منشی سلطان را برعهده داشت. او هم ذات میکائیل بود که مأمور ثبت اعمال است. مصطفی داودان (هم ذات عزرائیل مامور غضب و قبض روح) ریاست امور انتظامات را عهده دار بود. خاتون دایراک ملقب به خاتون رمزبار (هم مقام حورالعین) علاوه بر اینکه مادر سلطان بود، شفیع یاران و رئیس جامعه نسوان اهل حق نیز بود. شاه ابراهیم و بابا یادگار (شاه یادگار) نیابت سلطنت عرفانی سلطان را داشته‌اند، از آنجایی که سلطان خودش لقب شاهی معنوی داشت آنان را هم شاه خطاب کرد. شاه ابراهیم هم مقام عقیق (ملک طیار) و بابایادگار هم مقام ایوت می‌باشد.[۱۲] تاریخچه سیاسی
پیروان این کیش آداب و آیین‌های خود را در خفا به جا می‌آوردند و در طول تاریخ از فعالیت در امور سیاسی پرهیز کرده‌اند با این حال، طی قرن‌ها شاهد موارد زیادی از فشار و آزار و اذیت اکثراً از جانب مسلمانان و یا حکومت‌ها بوده‌اند. آنها می‌گویند پس از انقلاب اسلامی، فشار بر جامعه یارسان افزایش یافته و پیروان این کیش دچار محرومیت‌ها و تبعیض‌های زیادی شده‌اند.[۱۳] گروه‌های مختلف اهل حق
به گفتهٔ دائرةالمعارف تشیع، در آغاز ایجاد مسلک اهل حق پیروان آن وحدت عقیده داشته‌اند. با گستردگی جماعت اهل حق و مهاجرت ایلات به دیگر مناطق به تدریج اختلافات میان اهل حق شروع شد و پیروان آن به گروه‌های مختلفی تقسیم شدند. علت این اختلاف‌ها عبارتند از: نقل سینه به سینه کلام‌ها، دسترسی نداشتن پیروان به کلام‌های مؤثق، سودجویی برخی از پیشوایان محلی، تفاوت زبان، ملیت، رسوم قومی و اجتماعی پیروان و بی‌سوادی اکثریت پیروان.[۱۵]
گروهی از اهل حق معتقدند دین آن‌ها دین یاری است و سلطان اسحاق «در آن دوران» اسرار الهی را به صورت قوانین و ارکان اهل حق به یاران ابلاغ نمود.[۱۶] از این رو ارتباطی با دیگر ادیان ندارند.
به گفتهٔ دائرةالمعارف تشیع، گروهی دیگر در اثر آمیزش با فرق دیگر، عقاید خود را با اعتقادات آن‌ها یکی دانسته‌اند، گر چه خود را یارسان می‌نامند، ولی عملاً از نظر اعتقادی، گروهی از آن‌ها علی‌اللهی و گروهی دیگر شیطان‌پرست هستند.[۱۷]
به گفتهٔ دائرةالمعارف تشیع، گروهی دیگر خود را تابع مذهب شیعه اثنی عشری جعفری می‌دانند و معتقدند آئین حقیقت، دین نیست و مسلک اهل حق تابع مذهب اثنی عشری جعفری است.[۱۸][۱۹]
به گفتهٔ تحفه ناصری، پیروان اهل حق به نام‌های مختلف اهل حق، یارسان، نصیری، اهل طایفه، علی‌اللهی و شیطان‌پرست معروف‌اند.[۲۰] اما پیروان این آئین می‌گویند آنها یارسان یا اهل حق هستند و گروهی، به اشتباه آنان را علی‌اللهی یا شیطان‌پرست می‌خوانند.[۱]
بر اساس نگاهی به تاریخ و فلسفه اهل حق یارسان نام بومی و ایرانی پیروان دین اهل حق یا همان علی اللهی است. پیروان کیش یارسان که فارس زبانان آنها را بیشتر به نام علی‌اللهی می‌شناسند بیشتر ساکن بخش باختری استان کرمانشاه ایران هستند. کیش یارسان آمیزه‌ای است از دینهای زرتشتی و بودایی و اسلام. آنها مانند بوداییان به وازایش باور دارند یعنی بر این باورند که ما پس از مرگ در پیکر دیگری دوباره زاییده می‌شویم. مناطق گوران و لرستان مرکز اصلی پیدایش آئین یارسان یا اهل حق است.[۲۱] گسترش در ایران
گسترش مسلک یارسان در ایران به شرح زیر است:[۲۲] استان کرمانشاه
شهرستان کرمانشاه و روستاهای گربان، روستاهای منطقه عثمانوند و سان رستم، برخی از روستاهای توابع مایدشت، و روستاهای منطقه بیلوار به نامهای: میان دربند، بالا دربند، پشت دربند. شهرستان اسلام‌آباد غرب و حومه آن
سودان علیا و سفلی، چُنگُر حدود شصت الی هفتاد روستا از کل روستاهای کوزران سنجابی که حدود ۱۳۵ روستا می‌باشد، و ۵۶٪ ساکنان خود کوزران پیرو مرام اهل حق می‌باشند، احتمالاً چهل هزار نفر از مردم اسلام‌آباد و حومه آن پیرو این مذهبند.
شهرستان کرند غرب و توابع آن از عمده ترین مراکز اهل حق است. علاوه بر شهر کرند ساکنان قریب به ۱۲۰ روستای تابع دهستان گهواره به جز چند روستا که پیرو مذهب شافعی می‌باشند، اهل حق هستند. از روستاهای معروف منطقه کرند: حریر، سرمیل، سرخه لیزه، گهواره، بیامد، بروند، قلعه زنجیر، گردکان گور، گورا جوبو توت شامی را می‌توان نام برد. جمعیت اهل حق در منطقه کرند ۱۵۰ هزار نفر تخمین زده می‌شود. علاوه بر این روستاهای بیونیش (بیونیژ) در حدود ۱۵ روستا همگی اهل حق هستند که جزو کرند می‌باشند. سر پل ذهاب
بیش از ۲۰٪ سکنه این شهر پیرو مسلک اهل حق می‌باشند و حداقل ۲۳ روستا از حومه آن نیز همین مسلک را دارند. از روستاهای معروف: پس پس، رشید عباس دول الیاس، جلالوند سفلی، بَلَوان و روستاهای قَرَه بُلاغ و روستاهای تابع دهستان بزمیر آباد را می‌توان نام برد. روستاهای حومه شهر در شعاع مساحت ده کیلومتری شهر قرار دارند ولی روستاهای دهستان بزمیر آباد (پشت تنگ) بیش از چهل کیلومتر از شهر فاصله دارند. قصر شیرین
گر چه هنوز همه سکنه شهر و روستاهای حومه قصر شیرین مورد تحقیق قرار نگرفته‌است ولی به نظر می‌رسد بیش از ده درصد مردم آن بر مرام اهل حق می‌باشند. صحنه (کرمانشاه) و دینور
حدود سی الی چهل درصد مردم صحنه پیرو مذهب اهل حق هستند و بسیاری از روستاهای حومه آن همین مرام را دارند. جمعیت اهل حق در بخش دینور نیز قابل توجه‌است. کنگاور و اسدآباد
جمعیت اهل حق در روستاهایی از کنگاور و اسدآباد نیز قابل توجه‌است.. استان لرستان
در قسمتهایی از نواحی تابعه استان لرستان نیز فرقه اهل حق به طور پراکنده سکونت دارند. از جمله این مناطق که عموماً روستایی هستند بلوران واقع در جاده اسلام‌آباد غرب، پل دختر و نیز حومه گراب و روستاهایی از توابع نورآباد، قسمت‌هایی از بوالوفا و بخشی از طایفه ذوالنور اهل حق بوده‌اند. گرچه در این منطقه تحول چشمگیری صورت گرفته و با گرایش‌های روزافزونی که به سمت انجام فرایض دینی دیده می‌شود دیگر این فرقه پایگاه فرهنگی و اجتماعی مناسبی در بین مردم ندارد.[نیازمند منبع] استان آذربایجان شرقی
در بخش ایلخچی از قصبات معروف تبریز عده‌ای از طرفداران «فرقه اهل حق» سکونت دارند. طبق تحقیقات به عمل آمده اهل حق‌های این ناحیه معروف به گورانی هستندکه به نظر می‌رسد از منطقه گوران به مرکزیت گهواره (کرند غرب) در گذشته‌های دور به این سمت مهاجرت کرده باشند. تهران و مازندران
در هشتگرد، رودهن، بومهن و خود تهران، مراکزی وجود دارد که در آن اهل حق‌ها ساکن اند. همچنین بخشی از مردم کلاردشت، کجور و روستاهای پول و فیروز کلاً از توابع کجور اهل حق می‌باشند. استان زنجان و همدان
در ناحیه اسدآباد (همدان) و قسمتهایی از توابع آوج و رزن حد فاصل همدان و زنجان کم و بیش جمعیت اهل حق به صورت پراکنده سکونت دارند. دیگر کشورها کردستان عراق
در سراسر کردستان عراق بویژه در استان‌های کرکوک و استان سلیمانیه پیروان کیش یارسان با نام کاکه ایی وجود دارند. با عناوین مختلف، علاوه بر فرقه اهل حق فرقه‌های دیگر نیز در این نواحی موجود بوده که ریشه در فرهنگ یارسانی دارند.[۲۳] ترکیه
در ترکیه فرقه‌هایی وجود دارند معروف به بکتاشیه (بگتاشی) و علویان (ترکیه) و در دوره‌ای نبض قدرت سیاسی ـ نظامی ترکیه را در دست داشته‌اند. فعلاً عبادتگاه آنها تکیه نام دارد. اهل حق‌های ایران آنها را یکی از شاخه‌های اهل حق می‌دانند.
آمار دقیقی از جمعیت علویان در ترکیه در دست نیست. اساسی‌ترین دلیل این موضوع می‌تواند آزارها و رنجش‌های تاریخی گروه‌های سنی تندرو که کمابیش نیز برضد علویان رخ می‌دهند، باشد. جمعیت این گروه ۱۲میلیون (پیرامون %۲ تا ۴٪ جمعیت ترکیه) برآورد می‌شود. ۴۰٪ علویان کرد و زازا هستند بعبارتی ۲۵٪ کردها و زازاها علویند. بیشتر علویان در مرکز آناتولی زندگی می‌کنند. استان تونج‌ایلی (با نام پیشین درسیم) بیشینه درصد جمعیت علوی ترکیه را داراست. آلبانی
در کشور اروپایی آلبانی نیز عمدتاً شیعیان آنجا تحت همین نام به بگتاشی معروف‌اند که شعبه‌ای از اهل حق می‌باشند. سوریه
در کشور سوریه جمعیت قابل توجهی وجود دارند که تحت عناوین علویان (سوریه)، علویین، نصیریه و علی اللهی معروف هستند و عمدتاً در کردستان سوریه و در شمال و شمال غرب سوریه، سکونت دارند. افغانستان
در قسمتهای شمال افغانستان و برخی مناطق دیگر این کشور جمعیت قابل توجهی تحت نام علی‌اللهی و یا اسماعیلیه معروف اند. فعلاً افراد این فرقه بیشتر تحت رهبری سید منصور نادری در شمال این کشور نفوذ دارند. عقاید شرط ورود به مسلک
سرسپردن: بر طبق کلام سرانجام هر فرد اهل حق (ذکور و اناث) مکلف است سر خود را توسط پیر و دلیل بسپارد در غیر این‌صورت اهل حق محسوب نمی‌شود.[۲۴] افراد سرسپرده به دو گروه چکیده و چسبیده تقسیم می‌شوند. چکیده شامل کسانی است که نسل اندر نسل اهل حق بوده‌اند. چسبیده شامل گروهی است که بر اثر بیداری باطن و از روی علاقه به مسلک اهل حق گرویده‌اند.[۲۵]
خاندان‌ها: طبق دستور مرام اهل حق هر یک از پیروان مسلک اهل حق مکلف به داشتن پیر و دلیل برای سرسپردن می‌باشند.[۲۶] در زمان سلطان اسحاق بنیامین سمت پیری و داود سمت دلیلی بر عموم اهل حق داشتند. ولی به دلیل عدم تأهل و نداشتن اولاد، سلطان اسحاق هفت خاندان به نام سادات خاندان حقیقت دائر نمود تا نسل‌های آیندهٔ پیرو مسلک اهل حق، در هر زمان پیر و دلیل داشته باشند.[۲۷]
اسامی خاندان‌ها عبارت‌اند از: ۱- خاندان شاه ابراهیم، ۲- خاندان عالی قلندر، ۳- خاندان بابایادگار ۴- خاندان سید ابوالوفا ۵- خاندان میرسور، ۶- خاندان سید مصفا، ۷- خاندان حاجی بابو عیسی.
بعد از سلطان اسحاق در قرون یازدهم و دوازدهم و سیزدهم هجری چهار خاندان دیگر نیز به اسامی ذوالنوری، آتش بیگ، شاه حیاس، بابا حیدر دائر گردید.[۲۸] صفی‌زاده نام خاندان بابو عیسی را باویسی و خاندان سید مصفا را مصطفایی ثبت کرده‌است.[۲۹] مقدسات
کلام سرانجام: کلام سرانجام عبارت است از آداب و رسوم مسلکی و عبادات اهل حق که توسط سلطان اسحاق و یارانش بیان و نسل به نسل منتقل شده‌است.[۳۰] در قرون اولیهٔ تأسیس مسلک اهل حق، انتقال این متون توسط کلام‌خوان‌ها صورت می‌گرفت، ولی بعدها ثبت آن‌ها آغاز شد. این کلام‌ها به تدریج به سبب سهل‌انگاری بعضی از کلام خوان‌ها، فراموشی و همچنین سروده شدن کلام‌هایی به زبان‌های کردی، ترکی توسط بزرگان اهل حق با یکدیگر تفاوت‌هایی پیدا کردند که این عوامل سبب جدایی برخی از جماعات اهل حق شد و امروزه نمی‌توان کلام‌هایی که در بین اهل حق یافت می‌شود را همگی معتبر محسوب کرد.[۳۱][۳۲]
جم و جم خانه: محلی است که اهل حق برای اجرای مراسم خاص خود در آنجا جمع می‌شوند. از این‌رو در بین پیروان اهل حق از اهمیت خاصی برخوردار است.[۳۳] از نظر اهل حق شرکت در جم به جای عبادات دائمی، کافی است.[۳۴] مینورسکی معتقد است در میان پیروان اهل حق عبادت فردی کمتر مورد توجه قرار گرفته به طوری که آن‌ها اهمیت فراوانی برای اجتماع کردن (جم) قائل‌اند، زیرا در نزد آن‌ها جم گشایندهٔ مشکلات است. جم در اوقات ثابتی تشکیل می‌شود و در جم خانه به هنگام عبادت کلام‌ها همراه با تنبور و با صدای بلند خوانده می‌شود. مراسمی مانند سرسپردن، ازدواج و نام‌گذاری کودک و... نیز در جم‌خانه انجام می‌شود.[۳۳]
نذر و نیاز: آنچه در جم‌خانه به عنوان نذر و بر طبق قانون اهل حق دعا داده شود را نذر گویند.[۳۵] نذر و نیاز از واجبات یارسان است[۳۶] و در نزد اهل حق از اهمیت و احترام ویژه‌ای برخوردار است.[۳۷][۳۸]
روزه اهل حق: هر اهل حق مؤظف است سه روز در سال روزه دار باشد. پیروان اهل حق غالباً، آن را در زمستان به جای می‌آورند و به آن «روزه مرنوی» گویند. با این حال در مورد تاریخ و نام این سه روز بین تمامی گروه‌های اهل حق وحدت عقیده وجود ندارد. حتی گروه‌هایی از اهل حق از جمله آتش بگی روزه مرنوی را بر خود حرام می‌دانند و آن را به‌جای نمی‌آورند.[۳۹]

ارکان
ارکان مسلک اهل حق بر روی چهارپایه قرار دارد: پاکی، راستی، نیستی و ردآ.[۴۰][۴۱] پاکی: اهل حق باید درون و برونش از هر حیث و هر جهت، و به هر اسم و رسم پاک باشد. یعنی در ظاهر جسم و لباس و مکان و کسب و خوراکش، و در باطن اندیشه و گفتار و کردارش، تماماً پاک و بی‌غل و غش باشد. راستی: راه راست رفتن است، و آن به جای آوردن دستورها و ترک نواهی خداست. بعبارةاخری بندگی به خدا و پرهیز از دروغ و گناه را راه راست گویند. نیستی، یعنی نیست و نابود کردن کبر و غرور و خودپسندی و خودخواهی و هوا و هوس نفسانی و طغیان شهوانی و تمام رذایل اخلاقی از خودش، و به طور مطلق تسلیم مقدرات شود: غیر از رضای خدا چیزی نخواهد، و بعبارةاخری از خود بی‌خود و فنا فی‌الله گردد. ردآ، خدمت و کمک و فداکاری بی‌ریا نسبت به مخلوق خداست، چنان باشد «رنج خود و راحت یاران طلب» بر او صدق کند. مظهریت و جامه به جامه (دونادون، باززایی) نوشتار اصلی: دونادون
مظهریت: مظهر در اصطلاح اهل حق یعنی روحی که در نتیجه سیرکمال صیقل پیداکرده و نور ذات الهی را منعکس می‌کند.[۴۲]
اعتقاد به مظهریت در مسلک اهل حق از اهمیت خاصی برخوردار است. در مورد مظهریت برخی می‌گویند دین یاری مبتنی بر اصل وحدت وجود است.[۴۳] برخی نیز می‌گویند اهل حق برکسی اطلاق می‌شود که در جستجوی جلوه ذات حق در انسان باشد. زیرا مظهریت آینه‌ای است که منعکس کننده خداست.[۴۴]
دونادون (جامه به جامه): انسان با گردش در جامه‌های مختلف نتایج اعمال زندگی قبلی خود را می‌بیند و در انتها با عوض کردن هزار و یک قالب، روحش به ابدیت ملحق می‌شود.[۴۵]
خواجه‌الدین می‌گوید: پیروان اهل حق به حلول روح و تناسخ معتقدند و این اعتقاد آن‌ها را از اسلام جدا کرده‌است.[۴۶] در این مورد میان پیروان اهل حق اختلاف نظر است. گروهی از آن‌ها به حلول روح اعتقاد دارند نه به تناسخ.[۴۷]
گروهی به سیرکمال و معاد و بازگشت روح در قالب زندگی‌های متوالی با تعداد معین و زمان محدود برای طی مسیر کمال معتقدند، و از نظر آن‌ها تناسخ و حلول روح مردود است.[۴۸] نگارخانه
زیارتگاه حضرت بابایادگار، از بزرگان یارسان در دامنه کوه تخت سرانه در روستای زرده
زیارتگاه حضرت داود که‌و سوار، از بازرگان یارسان در روستای زرده
[ بیست و پنجم مهر 1392 ] [ 19:16 ] [ اطلس ایران وجهان ]
به گزارش مرکز اسناد انقلاب اسلامی، معاویه در چنین روزی، ۱۵ رجب سال ۶۰ هجری در سن ۷۸ سالگی در دمشق درگذشت. وضعیت قبر او را در تصاویر زیر مشاهده می کنید.









[ پنجم خرداد 1392 ] [ 23:44 ] [ اطلس ایران وجهان ]

قدیمی ترین (اولین) فرودگاه در جهان

فرودگاه ((کالج پارک)) در 1909در آمریکا تاسیس شد پس از آن که ویلبر رایت (مخترع هواپیما) دو افسر را برای به پرواز در آوردن اولین هواپیمای دولتی در این مکان آموزش داد .این فرودگاه که مساحتی حدود29/283 متر مربع دارد اکنون محل استقرار قدیمی ترین هواپیمای جهان جهان می باشد و همچنین مکانی است که اولین آموزشهای بسیار مهم هوانوردی در آن انجام می شده است . فرودگاه کالج پارک که از نظر قدمت از آن به عنوان ((مهد هوانوردی))نام ببرند که اکنون نیز فعال می باشد و در خدمت خلبانان و هواپیماها میباشد.

همچنین مکانی است تاریخی برای مشتاقان و علاقه مندان به تاریخ و صنعت هوانوردی . موزه هوانوردی کالج پارک ساختمانی است که در همین منطقه فرودگاه قرار گرفته و هواپیماها و وسایل موجود در آن هر یک یاد آور خاطرات مهیجی از اولین روزهای شکل گیری صنعت هوانوردی می باشد.

بزرگ ترین فرودگاه از نظر وسعت و مساحت در جهان

فرودگاه ((ملک فهد)) بزرگترین فرودگاه از نظر وسعت و ومساحت است که دارای 780کیلومتر مربع وسعت می باشد و در سال 1999کامل گردید.البته قبل از فرودگاه ملک فهد فرودگاه ((ملک خالد))واقع در ریاض عربستان سعودی بزرگترین فرودگاه جهان به حساب می آمد که حدود 225 کیلومتر مربع وسعت دارد و در سال 1983 افتتاح گردید ;این فرودگاه دارای 4ترمینال می باشد که تاکنون فقط از 3ترمینال آن استفاده شده است .

دومین فرودگاه بزرگ جهان از نظر وسعت فرودگاه بین المللی ((موتنرال)) واقع در کانادا می باشد که در سال 1975 افتتاح گردید است .فرودگاه ((دنور )) در آمریکا –DIA-از نظروسعت و مساحت بزرگترین فرودگاه بین المللی در آمریکا در دنیا است . البته پس از فرودگاه های ملک فهد در عربستان و مونترال در کانادا مساحت این فرودگاه 85 کیلومتر مربع می باشد .

پرترافیک ترین فرودگاه ها در جهان

پر رفت و آمد ترین فرودگاه را اگر بخواهیم از نظر تعداد نشت و برخاست های هواپیما های آن در نظر بگیریم  میتوانیم به فرودگاه ((ملی واشنگتون))اشاره کنیم که نسبتا بیشترین پروازهای هواپیمایی را دارا می باشد اما از آنجایی که بزرگترین هواپیماهایی که در این فرودگاه نشستو برخاست می کنند از نوع بوئینگ 757 می باشد می توان گفت که تعداد مسافرانی که سالانه در این فرودگاه رفت و آمد می کنند نسبت به سایر فرودگاه ها که همین تعداد هواپیما را دارا هستند نسبتا کم می باشد .

پر رفت و آمد ترین فرودگاه را از نظر تعداد مسافران فرودگاه ((آتلانتا))در آمریکا می باشد که از پر رفت و آمد ترین فرودگاه های دنیا می باشد . هم از نظر ترافیک مسافران و هم از نظر تعداد پروازهای هاپیمایی ها این فرودگاه در سال 2006 حدود8/84 میلیون مسافر را جابه جا کرده و حدود447 /976پرواز داشته است که البته این پروازها هم داخلی و هم بین المللی بوده اند.از فرودگاه ((هیترو))در لندن نیز به عنوان یک از پر رفت و آمد ترین فرودگاه در دنیا نام برده میشود.

مدرن ترین فرودگاه در جهان

فرودگاه ((سو-وانا))به معنای ((سرزمین طلایی))در تایلند پس از 45 سال انتظار بالاخره در 28 سپتامبر 2006رسما افتتاح شد .در سال 1960حکومت سلطنتی تایلند با به کارگیری یک شرکت خصوصی خارجی از آنان خواست که یک پیش نویس و طرح جدیدی را برای شهر بانکوک پایتخت تایلند با توجه به امکانات  موجود در شهر برای آن طراحی نمایند. پس از بررسی های زیاد تصمیم گرفته شد که قبل از هر چیزس یک فرودگاه جدید بانکوک ساخته  شو تا بتواند جوابگوی نیازهای هواپیمایی در سالهای آتی باشد در این بررسی ها در یافتند که اقتصاد تایلند خصوصا در زمینه صنعت توریسم با ساخته شدن این فرودگاه تحت تاثیر زیادی قرار خواهد گرفت .

این فرودگاه جدید با وسعت4 /32کیلومتر مربع 6برابر بزرگتر از فرودگاه سابق در بانکوک ساخته شد وتا تایلند اکنون دارای مدرن ترین فرودگاه بین المللی می باشد که با سیستم های IT مدیریت می شود و سبب پیشرفت و رشد اقتصادی تایلند گردیده است .

برترین ها و بدترین فرودگاه های دنیا مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
شنبه، ۲۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۰

 

 

از میان ۲۴۰ فرودگاه بین المللی که در صنعت هوانوردی فعالیت دارند، بهترین وبدترین فرودگاه های جهان، از سوی موسسه (اسکای تراکس) لندن معرفی شدند.

فرودگاه «دوسلدورف»‌ آلمان در رقابت با ۲۴۰ فرودگاه بین‌المللی، موفق به دریافت جایزه بهترین فرودگاه جهان شد و عنوان بدترین به هم به برازیلیا اینترنشنال در برزیل بدلیل تاخیرهای ببش از ۵۰ درصد رسید.

موسسه مشاوره‌ای «اسکای تراکس» لندن در تازه‌ترین نظر سنجی خود که به صورت سالانه برای انتخاب برترین‌های صنعت هوانوردی برگزار می‌کند، در بخش فرودگاه‌ها، رتبه نخست را به «فرودگاه بین‌المللی دوسلدورف» آلمان داد.

در این نظر سنجی که با حضور بیش از ۱۱ میلیون مسافر از صد کشور جهان برگزار شد، فعالیت‌ فرودگاه‌ها در فاصله ماه‌های ژوئن ۲۰۱۰ تا مارس ۲۰۱۱ مورد بررسی قرار گرفته و ۲۴۰ فرودگاه از سوی شرکت کنندگان برگزیده شدند.

 

 

شاخص های اول شدن در فرودگاه

بر اساس این نظر سنجی، شاخص‌های مهم برای تعیین فرودگاه‌های برتر، کیفیت ارائه خدمات، ارتباط کارکنان با مسافران، آشنایی کارکنان فرودگاه با زبان‌های خارجی و سیستم‌های مخابراتی فرودگاه‌ها عنوان شده است.

 

 

راز موفقیت دوسلدورف، مشتری مداری

«کریستوفر بوم» مدیر اجرایی «فرودگاه دوسلدورف» آلمان که در مراسم اهدای جوایز حضور داشت؛ عامل اصلی موفقیت فرودگاهش را، رضایت مشتری  و توجه ویژه به خواسته های آنان برشمرد.

 

جایگاه آسیا در صنعت فرودگاهی

اگر قرار است مسافرتی آسان وبدون دغدغه داشته باشید، بهترین فرودگاهی که می توانید در منطقه آسیا و حتی در جهان بیابید،  مسلما در منطقه آسیای جنوب شرقی است.

در بررسی انجام شده، فرودگاه اینچان(کره جنوبی) با ظرفیت جابه جایی ۲۵ تا ۴۰ میلیون مسافر در سال برترین فرودگاه آسیایی لقب گرفته است و طی شش سال گذشته رتبه خود را حفظ نموده است.

همچنین فرودگاه هنگ گنگ با ظرفیت ۴۰ میلیون مسافر که بالاترین ترافیک هوایی را در جهان دارد بدون سانحه هوایی در صدر جدول قرارگرفت.

اما قبل از زلزله و سونامی ژاپن، فرودگاه ناگویا با ظرفیت جابه جایی ۱۵ میلیون مسافر در سال رتبه نخست، بدون تاخیر زمانی را برای جابه جایی به موقع مسافر به خود اختصاص داده بود.

 

 

رتبه فرودگاه های ایران، چندم است؟

با توجه به اینکه صنعت هواپیمایی کشور در سال‌های اخیر بیشتر به  ازدیاد تعداد فرودگاه ها حتی در روستاها توجه نموده و گرداندن فرودگاه‌ها ی غیرضروری و یا خرید هواپیماهای دست دوم تمامی فکر دستندرکاران این صنعت را به خود معطوف ساخته است، توجه به گرفتن استانداردهای بین المللی و کسب رتبه در بین فرودگاه های جهان، حداقل تا چند دهه بعد نصیبمان نخواهدشد، پس فعلا باید به وضعیت و مقایسه بزرگترین فرودگاه های منطقه که در کشور امارات و قطر قراردارند پرداحته و با ارتقای درجه این همسایگان کمی شاد گردیم.

طبق برنامه ایکائو، قرار بود با ساخت فرودگاه امام(ره) جایگاه ایران برای تبدیل شدن به پایلوت هوایی منطقه، خصوصا حلقه اتصال بین اروپا و آسیا  به عنوان مهمترین و بهترین مسیر هوایی تبدیل گردد،

برطبق گزارش خبرگزاری فرانسه، موسسه فرودگاه های دبی، پیش بینی کرده، شمار مسافران فرودگاه بین المللی دبی در سال ۲۰۲۰ به حدود ۹۸ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر برسد.

براساس این گزارش، از سال آتی میلادی مسافران در دبی می توانند از فرودگاه دوم این شهر به نام  آل مکتوم نیز استفاده کنند.

هم اکنون فرودگاه بین المللی دبی بزرگترین فرودگاه خاورمیانه از نظر تعداد پرواز است که در سال ۲۰۱۵  از این نظر در جایگاه چند فرودگاه برتر جهان قرار خواهد گرفت.

"پل گریفیثس" مدیرعامل موسسه فرودگاه های دبی، برنامه های آینده ی پروازهای این فرودگاه را برشمرد.

بیشتر پروازها و مسافرت های هوایی از طریق فرودگاه دبی و فرودگاه آل مکتوم به طور میانگین ۷.۵ درصد در سال رشد خواهد کرد. حجم انتقال بار نیز سالیانه ۶.۷ درصد در این دو فرودگاه رشد خواهد کرد.

همچنین در سال ۲۰۲۰ شمار مسافران فرودگاه دبی به رقم ۹۸ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر می رسد. این رقم در سال گذشته میلادی ۴۷ میلیون  و ۵۰۰ هزار نفر بود. حجم جابه جایی کالا نیز در سال ۲۰۲۰ به بیش از چهار میلیون تن می رسد.

قرار است فرودگاه دوم دبی به نام فرودگاه آل مکتوم در سال ۲۰۱۲ آغاز به کار می کند.

فرودگاه آل مکتوم  به عنوان بزرگترین فرودگاه جهان در آغاز راه اندازی، از ظرفیت پذیرش سالیانه ۱۶۰ میلیون مسافر برخوردار خواهد بود.

مدیرعامل موسسه فرودگاه های دبی اضافه کرد: هم اکنون فرودگاه دبی از لحاظ شمار مسافران، در جایگاه چهارم جهانی به سر می برد.

در سال ۲۰۱۰ به طور متوسط هفته ای ۶ هزار پرواز توسط ۱۳۰ شرکت هواپیمایی به ۲۲۰ مقصد از فرودگاه دبی انجام شده است. این فرودگاه پانزدهمین فرودگاه پر رفت و آمد جهان می باشد به طوری که در سال ۲۰۰۹ موفق به جابجایی ۴۰ میلیون و ۹۰۰ هزار نفر گشته است .

 

 

فرودگاه های ایران، کی برتر می شوند؟

قرار بود با راه اندازی فرودگاه بین المللی امام (ره) در تهران ،  این فرودگاه به مرکز پروازهای منطقه تبدیل شود، اما ساخت این فرودگاه که تقریباً همزمان با تاسیس کشور امارات متحده عربی بوده  است ، آنقدر به درازا کشید که فرودگاه دوبی، این جایگاه را نصیب خود ساخت.

پیشنهاد ساخت فرودگاه امام(ره) به سال ۱۳۴۶ و پیشنهاد سازمان ایکائو جهت ساخت فرودگاهی مجهز برای استفاده از توان ترانزیتی ایران بین اروپا و آسیا باز می‌گردد.

در سال ۱۳۵۴ کار ساخت فرودگاه توسط شرکت‌های آمریکایی و ایرانی آغاز شد. شرکت آمریکایی عهده‌دار معماری پروژه، شرکت TAMS) نام داشت که قصد تکمیل فرودگاه را تا سال ۱۳۶۲ با بودجه ۱ میلیارد دلار برعهده گرفت، با وقوع انقلاب اسلامی در ایران، این طرح متوقف ماند تا این که در سال ۷۴ ساخت آن از سر گرفته شد و در سال ۸۳، فاز یک فرودگاه، آن هم به طور ناقص افتتاح گردید.

طبق اعلام مقامات فرودگاهی، این فرودگاه در سال گذشته تنها حدود ۵ میلیون مسافر را جابجا کرده است.

موضوع تاسف بار دیگر این که کل مسافرانی که در سال گذشته از فرودگاه های سراسر کشور جابجا شده اند،  ۴۲ میلیون نفر بوده است در حالی که در همین مقطع زمانی، تنها فرودگاه دوبی، بیش از ۴۷ میلیون نفر را جابجا کرده است.

نکته اینجاست که اکثر مسافران جابجا شده در فروگاه های ایران، شهروندان ایرانی بوده اند و لذا ارز آوری خاصی از این رهگذر نصیب کشور نشده است، اما قریب به اتفاق مسافران جابجا شده از فرودگاه دوبی را اتباع خارجی تشکیل می دهند که بدین ترتیب این فرودگاه به چاه نفتی دائمی برای امارات متحده عربی و مشخصاً امارت دوبی تبدیل شده است.

در حال حاضر، با دارابودن ۷ فرودگاه بین‌المللی که برخی از  پروازهای خطوط هوایی دنیا در آنها می‌نشینند. در باقی فرودگا‌ه‌های کشور تنها ۳۱ خط هوایی تثبیت شده‌ی ایران رفت و آمد می‌کنند.

البته حقیقت امر آنست که بسیاری از این فرودگا‌ه‌ها بدون استفاده مانده و یا یک سال را به انتظار یک پرواز احتمالی باقی می‌مانند. راه‌اندازی بسیاری از همین فرودگاه‌ها، بدون تفکر اقتصادی و هوا - فضایی صورت گرفته و تنها به امید حضور یک فرودگاه در آن شهر ساخته شده‌اند.

حضور تنها برخی از آنها با نشست پروازهای منحرف شده و یا فرودهای اضطراری توجیه می‌شود، اما باقی فرودگاه‌های غیر اصلی کشور در حال تحمیل کردن ضرر به اقتصاد هواپیمایی کشور هستند

[ هفدهم مرداد 1390 ] [ 13:39 ] [ اطلس ایران وجهان ]

دولت سلجوقیان (3)

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


شهرهای ایران در دوره سلجوقی

اصفهان در دوره سلجوقی

یکی از شهرهای آباد ایران در دوره سلجوقی، شهر اصفهان بود که در دوره ملکشاه و شماری از سلاطین سلجوقی، تختگاه امارت آنان بود.به همین دلیل، این شهر سرمایه های معنوی و مادی زیادی را به خود جذب کرد.طبعا اصفهان با داشتن زاینده رود و نیز موقعیت جغرافیایی با ارزش خود، سزاوار رشدی چشمگیر بود.بعد از دوره سلجوقی از اعتبار اصفهان کاسته شد و تا زمان صفویان، هیچگاه شکوه خود را باز نیافت.

ناصر خسرو از اصفهان آن روزگار وصفی زیبا آورده، با اشاره به آبادی آن شهر می نویسد :

و شهر دیواری حصین بلند دارد و دروازه ها و جنگ گاه ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته و در شهر جوی های آب روان و بناهای نیکو و مرتفع و در میان شهر مسجد آدینه بزرگ نیکو و باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است و اندرون شهر همه آبادان که هیچ از وی خراب ندیدم و بازارهای بسیار و بازاری دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازاری را دربندی و دروازه ای و همه محلتها و کوچه ها را همچنین دربندها و دروازه های محکم و کاروانسراهای پاکیزه بود.

آنچه درباره اصفهان عصر سلجوقی می توان گفت، اشاره به یادگارهای تاریخی با ارزشی است که از این دوره در گوشه و کنار شهر بر جای مانده است.مسجد جامع اصفهان یکی از مهم ترین آثار سلجوقیان در اصفهان، مسجد جامع این شهر است که بخشی از مسجد موجود، از آن دوران می باشد.در ضلع جنوبی مسجد جامع، گنبد خواجه نظام الملک قرار دارد که به اعتراف اهل فن، از بهترین نمونه های سبک معماری ایران در دوران سلجوقی است.تاج الملک رقیب نظام الملک نیز در بخش شمالی مسجد گنبدی ساخته که به نام وی شهرت دارد.کتیبه ای که تاکنون به خط کوفی بر روی این گنبد مانده، تاریخ 481 هجری را دارد.

مسجد جامع اصفهان در سال 515 هجری آتش گرفت.سلجوقیان آتش سوزی را به اسماعیلیه نسبت دادند.در این آتش سوزی، بخش مهمی از مسجد، از جمله کتابخانه آن در آتش سوخت.فهرست این کتاب ها، در سه مجلد قطور نوشته شده بوده است.کتیبه ای در سر در شرقی مسجد جامع، به صراحت اشاره می کند که مسجد پس از آتش سوزی سال 515 تجدید بنا شده است.گفتنی است که بخش های زیادی از این مسجد در دوره صفوی ساخته شده است.

خواجه نظام الملک مدرسه ای، با عنوان نظامیه در اصفهان ساخته که تا قرن هشتم بوده است .این مسجد در محله دردشت اصفهان در نزدیکی مسجد جامع قرار داشته است.درآمد موقوفات این مدرسه سالانه ده هزار دینار سکه طلا بوده است.

در اصفهان و شهرهای اطراف آن مساجد زیادی از دوره سلجوقی باقی مانده که به طور معمول، مناره های بزرگی نیز برای آنها ساخته می شده است.یکی از کهن ترین این مناره ها، مناره مسجد جامع ساوه با تاریخ 453 است.مناره مسجد پامنار زواره تاریخ 461 را نشان می دهد .

کناره های جنوبی و شمالی زاینده رود، یکی از آبادترین مناطق در دوره سلجوقی بوده که امروزه چندین روستا به جای آن سرزمین آباد بر جای مانده است.مساجد زیبایی در این منطقه از گزند حوادث جان بدر برده که از بهترین آثار معماری دوره سجلوقی است.مسجد روستای برسیان یکی از این آثار است که بر روی مناره 25 متری آن تاریخ 491 هجری دیده می شود.در کنار گچ بری های زیبای محراب همین مسجد تاریخ 498 هجری آمده است.

همچنین در روستای گار که در جنوب زاینده رود واقع شده، بقایای مسجدو مناره ای بر جای مانده که تاریخ 515 روی مناره آمده است.مسجد دیگری که به نام مسجد گبری شهرت دارد، در روستای دشتی واقع شده است.

برخی دیگر از مساجد دوره سلجوقی اصفهان که تاکنون بر جای مانده، عبارت است از: مسجد جامع گز، مسجد جامع سین، مسجد علی (ع) که مناره آن از دوره سلجوقی است، مناره چهل دختران در کناره محله جوباره اصفهان نزدیکی مسجد جامع ، مناره پنجاه متری مسجد جامع زیار که هیچ اثری از مسجد بر جای نمانده است، مناره سی متری راران.گفتنی است که مسجد جامع اردستان نیز که یکی از زیباترین مساجد تاریخی ایران است، در دوران سلجوقی ساخته شده است.بدین ترتیب، با بر جای ماندن این مقدار آثار ارزشمند در طی نهصد سال، روشن می شود که اصفهان یکی از آبادترین شهرهای ایران در دوره سلجوقی بوده است.

در جای دیگر گذشت که دو خاندان مهم خجندی و صاعدی ریاست شهر را عهده دار بودند.خاندان نخست رئیس شافعیان شهر و خاندان دوم، رئیس حنفیان بودند.نفوذ مردمی خجندیان بیش تر بود .عوفی در باره خاندان آنها نوشته است: «خاندان خجندیان در صفاهان، ملاذ ارباب فضل و معتصم ارباب دانش و مستجمع کاملان جهان است و هر فردی از افراد آن جمع، در فرید جمال و شه بیت قصیده افضال اند.صدای صیت ایشان به اقاصی آفاق رسیده و شکر آب جود ایشان جان را تسکین داده.»

در کنار این آبادانی، جنگ های فرقه ای اصفهان، سبب خرابی فراوان در این شهر در دوره دوم سلجوقی شد.یاقوت حموی در اواخر قرن ششم هجری نوشته است: در حال حاضر شهر اصفهان را ویرانی گرفته است.سبب آن فتنه ها و تعصب های موجود میان شافعیان و حنفیان و جنگ های مداوم میان آنهاست.هر فرقه ای که قدرتی می یابد، دست به غارت سایر محلات زده و آنها را آتش زده ویران می کند و در این باره، مراعات هیچ دوستی و قانونی را نمی کند.همین وضعیت در روستاها نیز وجود دارد.منار ساربان از زیباترین مناره های دوره سلجوقی از قرن ششم هجری

منار مسجد گار تاریخ بنا 515 هجری مسجد هفتشویه اصفهان بنای دوره سلجوقی مسجد دشتی اصفهان بنای قرن ششم هجری از دوره سلجوقی

طبرستان در دوره سلجوقی

تا آنجا که از اخبار تاریخی این دوره به دست می آید، سلجوقیان چندان اعتنایی به طبرستان نداشتند و به نوعی تابعیت دورادور بسنده می کردند.در این شرایط بود که سلسله باوندی که یکی از خاندان های کهن کوه های طبرستان بود، بار دیگر قدرتی به دست آورده و سلطه خود را بر طبرستان تحکیم کرد.این دومین باری بود که باوندیان یا اسپهبدیه این چنین قدرتمندانه در طبرستان حکومت می کردند.

سکه های برجای مانده از باوندیان کلمه علی ولی الله دارد که نشان می دهد این خاندان بر مذهب تشیع بوده اند.

حسام الدوله شهریار بن قارن که معاصر بر کیارق سلجوقی و سلطان محمد بود، قدرت این دولت را احیا کرد.پس از وی فرزندش نجم الدوله به شاهی رسید، در حالی که برادرش علاء الدوله به حالت قهر نزد سلطان سنجر در خراسان بود.

پس از درگذشت نجم الدوله، برادرش علاء الدوله علی جانشین او شد.در این زمان، با دخالت سلطان محمود و سلطان سنجر سلجوقی، روابط میان خاندان باوندی تیره شده و درگیری های فراوانی میان آنان پیش آمد.

به روزگار باوندیان، عالمان فراوانی از شیعه در طبرستان می زیستند.یکی از معروف ترین آنها فضل بن حسن طبرسی است که کتاب اعلام الوری را که در تاریخ چهارده معصوم علیهم السلام است، به نام علاء الدوله تألیف کرد.بدین ترتیب در سایه دولت امامی باوندی، عالمان زیادی از شیعه پرورش یافتند.نیز می توان از ابن شهرآشوب مازندرانی (م 588) یاد کرد که کتاب با ارزشی با نام المناقب درباره چهارده معصوم در چهار مجلد نوشته است.

علاء الدوله پس از بیست و یک سال فرمانروایی، دولت را به پسرش نصرت الدوله رستم که به شاه غازی شهرت دارد، واگذار کرد.شهرت وی به غازی، به دلیل جنگ های فراوان او با اسماعیلیان بود.

سلطان سنجر که از قدرت فراوان رستم به هراس افتاده بود، لشکری به جنگ وی فرستاد.این سپاه کاری از پیش نبرد و دولت رستم استوارتر شد.نوشته اند که هیچ زمانی آبادی طبرستان بسان دوران رستم نبوده است.

مظفری شاعر، شعری درباره شاه غازی گفت:

جنت عدن است گویی کشور مازندران*

در حریم حرمت اصفهبد اصفهبدان

در این زمان، شاه غازی سخت با اسماعیلیان الموت درگیر شد، در حالی که میان اسماعیلیان با سلطان سنجر صلح بر قرار بود.از اتفاق گردباز و فرزند شاه غازی که به صورت گروگان نزد سنجر بود، به دست اسماعیلیان ترور شد.این اقدام، خشم شاه غازی را شعله ور ساخت، به طوری که وی به قلعه های اسماعیلیان حمله کرد و در رودبار الموت، هیجده هزار اسماعیلی را گردن زد.او یک بار نیز در خراسان با غزان درگیر شد که شکست خورد و به طبرستان بازگشت .

با این حال، شاه غازی، مقتدرترین فرد این سلسله به شمار می آید، به طوری که مورخ معروف قرن ششم طبرستان، یعنی ابن اسفندیار، خزانه او را همپایه خزانه خسرو پرویز تخمین زده است.آشفتگی دولت سلجوقی سبب شد تا بسیاری از امرای آن سلسله به شاه غازی پناه برند.حتی شاه سلیمان سلجوقی با حمایت شاه غازی توانست در همدان بر تخت بنشیند و به همین دلیل، شهر ری را به شاه غازی واگذار کرد.او در سال 560 درگذشت در حالی که شاعران برجسته ای مانند رشید و طواط از او ستایش فراوانی کرده اند.

سلسله باوندی پس از وی نیز همچنان در مازندران تا اواسط قرن هشتم هجری حضور خود حفظ کرد.

ری در دوره سلجوقی

ری نیز به مانند اصفهان یکی از مراکز اصلی سلجوقیان به شمار آمده و در دوره هایی تخت گاه این سلسله بود.آبادی این شهر از پیش از اسلام بوده و یکی از کهن ترین و باستانی ترین شهرهای ایران به شمار می رود.

یکی از نخستین آثار اسلامی آن، مسجد جامع عتیق ری بوده که به دست مهدی عباسی (م 169) ساخته شده است.بعدها در دوره زیاری، مرداویج در آبادی آن اندکی کوشید.سپس در روزگار بویهی، روزگاری که تخت گاه رکن الدوله، فخر الدوله، مؤید الدوله و مجد الدوله بود، سخت آباد شد.بقایای سرای صاحب بن عباد تا دو سه قرن پس از آن بر جای بوده است.

اولیاء الله آملی در قرن ششم نوشته است: خانه و سرای صاحب بن عباد، اکفی الکفاة که یگانه جهان بود و در هیچ عهدی مثل او وزیری کافی در مسند وزارت قرار نگرفت و تا اکنون وزرای عصر را به نسبت او صاحب خوانند، مثل تلی عظیم مانده بود در محله دژ رشکان.

ری به عهد سلجوقی، به اوج شهرت خویش رسید.طغرل، نخستین امیر سلجوقی، ری را تخت گاه خود قرار داد.او در همانجا نیز درگذشت و در جایی که امروز برج طغرل قرار دارد، مدفون شد .بسیاری از بزرگان سلجوقی، از جمله طغرل سوم را نیز در این محل به خاک سپردند.طغرل مسجد بزرگی نیز برای حنفیان ساخت که در قرن بعد، به جامع طغرل شهرت یافت.او به مرقد حضرت عبد العظیم نیز توجه کرده و مزرعه مبارک آباد را که به خیر آباد غار ری شهرت داشت، وقف آن کرد.در همین زمان و پس از آن، در دوران ملکشاه و سلطان محمد، مدارس زیادی در این شهر ساخته شد.

به نوشته عبد الجلیل قزوینی، مدرسه بزرگ سید تاج الدین کیسکی، عالم شیعه ری، در محله کلاه دوزان، به روزگار طغرل ساخته شده است.مدرسه شیعی دیگری از روزگار ملکشاه در محله دروازه آهنین بنا گشته است.مدرسه عالم شیعه دیگری با نام شمس الاسلام حسکا بابویه «که پیر این طایفه [شیعه ] بود» در نزدیکی «سرای ایالت» در روزگار ملکشاه و سلطان محمد بنا گردید.

پس از طغرل، آلپ ارسلان نیز همین شهر را تخت گاه خود قرار داد.ملکشاه اصفهان را برگزید، اما بار دیگر برکیارق و سلطان محمد، در ری به تخت نشستند و سبب رونق شهر ری شدند.در همین دوران بود که مجد الملک قمی، وزیر برکیارق که به سال 492 کشته شد، «مشهد شاهزاده عبد العظیم را بساخت با آلت و عدت و شمع و اوقاف» .

یکی از ویژگی های مهم ری آن است که در سر راه بغداد به خراسان بود.از سوی دیگر، شهر ری در حد فاصل طبرستان و شهرهای جبال قرار داشت.به همین دلیل بود که شهر مزبور موقعیت سیاسی و فرهنگی بسیار ممتاز و با ارزشی داشت.شاید این موقعیت شهر ری سبب شد تا این شهر در طی دوران شکوه خود، محل رشد بسیاری از فرقه های اسلامی شده و تا قرن هشتم هجری در انحصار گروه خاصی در نیاید.به طور یقین، ری در قرن چهارم تا ششم، دوران بسیار با شکوهی را پشت سر گذاشته است، اما در طی قرن ششم، به دلیل اختلافات فراگیر مذهبی میان حنفیان و شافعیان، و نیز کرامیان که در این شهر نفوذ اندکی داشتند، شهر ری نیز آسیب فراوان دید.بعدها، در حمله مغول ری به شدت صدمه دید و از آن پس، چندان روی آبادانی به خود ندید .

ری در دوره سلطنت طولانی سلطان سنجر در اختیار خود او قرار داشت و بارها و بارها سنجر به ری سفر کرده مدتی را در آنجا اقامت می کرد.پس از سنجر، ری برای مدتی در اختیار شاه غازی اصفهبد مازندران بود.او که شیعه بود، مدرسه ای در محله زاد مهران ری ساخت.بعد از آن باز ری در اختیار سلجوقیان قرار گرفت.

شهر ری در اواخر قرن ششم، در سال 590 به اشغال خوارزمشاه تکش در آمد.در این زمان، آخرین سلطان سلجوقی طغرل به دست نیروهای خوارزمشاه افتاد و به قتل رسید و برای همیشه شمع بزم دولت آل سلجوق در ری خاموش شد.

جلال الدوله ملک شاه سلجوقی

فرقه های اسلامی در دوره سلجوقی

دانش ملل و نحل

پیش از آن که شرحی از فرقه های اسلامی به دست دهیم، لازم است تا درباره دانش ملل و نحل در آن روزگار مروری داشته باشیم.

مهم ترین تفاوت های فکری دینی که مسلمانان در آغاز با آن برخورد داشتند، تفاوت اسلام با بت پرستی، مسیحیت، یهودیت و آیین زرتشتی بود.به تدریج، اختلافات فکری میان خود مسلمانان بالا گرفت.گروهی بر مذهب عثمانیه و گروه دیگر بر مذهب شیعه بودند.خوارج و معتزله نیز به صورت گروه های مستقل در صحنه افکار مذهبی جامعه ظاهر شدند.ما در مجلد نخست به شرح این فرقه ها پرداختیم.

این تفاوت ها در آغاز، تنها این حساسیت را به وجود آورد که طرفداران یک فرقه بر ضد دیگری مطلب بنویسند.به مرور، کسانی بر آن شدند تا آثاری در شناخت هر فرقه و تفاوت میان آنها تألیف کنند.بدین ترتیب، نخستین آثار در زمینه شناخت مذاهب اسلامی در قرن سوم هجری پدید آمد.

یکی از کهن ترین این نوع آثار کتاب فرق الشیعة از حسن بن موسی نوبختی است.کتاب مشابه آن با نام المقالات و الفرق از سعد بن عبد الله اشعری است.هر دو کتاب درباره فرقه های مختلفی است که زیر نام شیعه، با یکدیگر مشترک هستند.در همان قرن، کتاب مسائل الامامه نوشته شده که درباره چگونگی پیدایش اختلاف میان امت و تفاوت دیدگاه های آنها در مسائل مربوط به رهبری و امامت است.

به تدریج دانش ملل و نحل توسعه یافت و بحث از ادیان دیگر نیز ضمیمه آنهاشد.یکی از کسانی که در این باره فراوان نوشت، مسعودی، مورخ معروف قرن چهارم است که متأسفانه آثارش در این زمینه از بین رفته است.

در قرن چهارم تا ششم، آثار بزرگی در این زمینه تألیف شد.یکی از آنها کتاب مقالات الاسلامیین از ابو الحسن اشعری (م 330 یا 340) رئیس مذهب اشعری است که به تفصیل، جزئیات عقاید هر فرقه مذهبی را در موضوعات مختلف بیان کرده است.دیگر کتاب الفصل فی الملل و الاهواء و النحل از ابن حزم اندلسی (م 456) است که در اندلس تألیف شد.

مهم ترین مشکلی که در این قبیل کتاب ها وجود دارد آن است که بسیاری از مطالبی که به فرقه های مختلف نسبت داده شده، از سر تعصب یا عدم آشنایی کافی بوده است.بیش تر این مؤلفان، خود با اندیشه های هر مذهب از نزدیک آشنایی نداشته و از روی نوشته های دیگران، مطالبی را به آنان نسبت داده اند.در این میان، یکی از ارزشمندترین آثار، کتاب تحقیق ما للهند ابو ریحان بیرونی است که نتیجه تحقیقات مستقیم و بی طرفانه او در سرزمین هند و ادیان هندی است.

معروف ترین اثر او در دانش ملل و نحل، کتاب الملل و النحل از محمد بن عبد الکریم شهرستانی (479 548) است.وی منسوب به شهرستان از توابع شهر نسا واقع در میان خوارزم و نیشابور است.او در روزگار خود، عالم مشهوری بوده و نزد سلطان سنجر موقعیت بالایی داشته است .نوشته اند که او در نظامیه بغداد نیز مدتی به وعظ می پرداخته و وعظش مقبول مردم بوده است.جدای از کتاب الملل و النحل وی آثاری دیگر در دانش کلام به عربی و فارسی دارد.از آن جمله رساله هایی درباره مبحث خلق و امر که به فارسی نگاشته و به چاپ رسیده است.وی کتاب بزرگی نیز در تفسیر قرآن نوشته است.

شهرستانی به عنوان یک شافعی اشعری شناخته شده است، اما اکنون ثابت شده که عناصری از تفکر شیعی، به ویژه تفکر اسماعیلی، در اندیشه وی وجود دارد.این مطلب، این شبهه را به وجود می آورد که او در باطن، تفکر اسماعیلی داشته و در ظاهر خود را شافعی و اشعری می نموده است.

شهرستانی کتاب ملل و نحل خود را در دو بخش تألیف کرده است.در نیمه نخست کتاب به شرح مذاهب اسلامی و دین یهودیت و مسیحیت و مجوسیت پرداخته و نیمه دوم را به شرح آرای حکمای یونانی و ادیان هندی اختصاص داده است.

در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم، دو کتاب فارسی درباره آرای مذاهب تألیف شد.یکی از آنها کتاب بیان الادیان از ابو المعالی محمد حسینی علوی است.این اثر از نظر ارزشی علمی و ادبی، جایگاه ویژه ای در متون فارسی اسلامی دارد.ابو المعالی، با نظری بی طرفانه، به بیان عقاید هر یک از فرقه ها پرداخته است.درباره مذهب شیعه امامیه نوشته است:

ایشان یک فرقه اند و از شیعه، هیچ گروه بیش از ایشان نیست و به عراق و مازندران سخت بسیارند و به خراسان نیز.و اعتقاد ایشان همانست که پیش از این در مذهب شیعه یاد کرده آمده است.و هر روز پنجاه و یک رکعت نمازهای واجب و نوافل نماز کنند.فریضه، همانست که معروفست و دیگر تطوع، و سجده شکر پس هر نماز واجب دارند و سورت ها، که در او آیت سجده است، نخوانند تا دو نوع سجده جمع نشود: سجده نماز و سجده تلاوت.و قربان پیش از نماز عید کنند به روز اضحی.و فقاع آبجو را همچون می حرام دارند.

از دیگر متون فارسی درباره ملل و نحل، کتاب تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام است .مؤلف این کتاب شناخته شده نیست، اما روشن است که اثری کهن درباره ادیان و مذاهب از اواخر قرن ششم می باشد.نویسنده کتاب، بر مذهب شیعه امامیه بوده است.

اهل سنت در دوران سلجوقی

بیش تر مردم ایران در دوره سلجوقی، بر مذهب اهل سنت بودند.تنها مردمان شهرهای قم، کاشان، آوه، ورامین و شمار فراوانی از ساکنان طبرستان، ری، اهواز و بخش هایی از خراسان مانند سبزوار، بر مذهب شیعه بودند.

در این دوران، سنیان بر مذاهب مختلفی بودند.بخشی از اختلافات آنها در زمینه مسائل اعتقادی و کلامی بود.در این باره، سنیان به چند گروه مهم تقسیم می شدند:

گروهی از آنها به مشبهه و سلفی معروف بودند.اینان، همان اهل حدیث بودند که بارها در این کتاب از آنها یاد کرده ایم.عقاید آنها در باب توحید، نقطه مقابل عقاید معتزله بود و به جبریه شهرت داشتند.اینان در شهرهای اصفهان، همدان، آذربایجان و بسیاری از نقاط دیگر زندگی می کردند.عبد الجلیل اصفهان و آذربایجان را تختگاه اهل سنت دانسته است.

در برابر جبریه، معتزله بودند.مرام اینان، بیش از آن که به درد عامه مردم بخورد، به کار چهره های فرهنگی جامعه می آمد.در حقیقت، فهمیدن دیدگاه های آنها برای عوام مردم دشوار بود و به همین دلیل، جز در برخی از مناطق، نفوذ چندانی به دست نیاوردند.

با آمدن سلجوقیان، گرایش مشبهی تا حدود زیادی به سوی اعتدال تغییر کرد، زیرا ترکان، حنفیانی بودند که برخی معتزلی و برخی مذهب ماتریدی داشتند.این نحله مذهبی که در سمرقند و حوالی آن پیروان زیادی داشت، و ترکان طرفدار آن بودند، تا اندازه ای، حد میانی معتزله و اهل حدیث بود.البته اینان نیز مانند اهل حدیث دیدن خداوند را در بهشت روا می شمردند .

در یک رساله اعتقادنامه که در حضور سلطان سنجر به سال 535 در سمرقند نوشته شد، عقاید صحیح، همین عقاید ماتریدی اعلام گردید.در بخشی از آن متن کوتاه آمده است:

و دیدار خداوند تعالی جائز است در عقل، و واجب است به نقل...و دیده شود خدای تعالی نه در مکان، و نه در جهت، و نه به مقابله با اتصال شعاع، یا ثبوت مسافت میان بیننده و دیده شده.بینند مر خدای را عز و جل بی چون و بی چگونه...و خدای تعالی آفریننده اعمال بندگان است، آنچ کفر است و آنچ ایمان است و آنچ طاعت است و آنچ عصیان است...و مر بندگان را افعال است اختیاری، که بدان ثواب یابند و بدان عقوبت کرده شوند.و آنچ نیکوست به رضای خدای تعالی است و آنچه زشتست نه به رضای خدای تعالی است.و همه به خدای تعالی حوالت کردن و فعل بنده نادیدن، مذهب جبریان است و همه به بنده اضافت کردن و از خدای تعالی تقدیر و تخلیق نادیدن مذهب معتزلیان است و بنده را فعل گفتن و از خدای تعالی مشیت و آفریدن دیدن مذهب سنیان است.

گرایش ما تریدی در برابر تفکر اشعری دوامی نیاورد و از میان رفت.

به هر روی، بسیاری از مردمان اصفهان، همدان و آذربایجان مشبهی و از اهل حدیث بودند.اندک اندک با تلاش مدرسان نظامیه، مذهب اشعری بر سایر مذاهب غلبه کرد، به طوری که در قرن های بعد، اثری از مشبهیان دیده نمی شود.تلاش عالمان شافعی جدید، سبب شد تا شافعیان ایران به مرور به مذهب اشعری گرویدند، به طوری که در قرن ششم، تقریبا همه شافعیان، از نظر کلامی، اشعری مذهب بودند.جدای از آنچه گفته شد، گرایش های کلامی دیگری نیز در این چند قرن در ایران موجود بوده که یاد از آنها، بدون شرح و تفصیل، نتیجه ای ندارد.

از نظر فقهی، دو گروه شافعی و حنفی، قوی ترین گروه ها در خراسان بودند.آنها در غرب و مرکز ایران با حنبلیان برخورد کردند، البته گرایش فقهی حنبلی به سرعت از این مناطق رخت بربست و تنها در نقاطی از گیلان تا چند قرن دوام آورد.

به رغم نیرومندی مذهب شافعی در ایران، ترکان سلجوقی که حنفیان متعصبی بودند، مرام حنفی را، نه تنها در ایران گستراندند بلکه در عراق و شامات و آسیای صغیر نیز بردند.بسیاری از علمای ماوراء النهر، در قرن ششم و هفتم در سرزمین شامات، در مدارس تدریس فقه حنفی کرده و یا در سمت قاضی حنفی مشغول به خدمت بودند.

گروهی دیگر از سنیان، معتزلی بودند که در دوران سلجوقی، به مذهب تشیع نزدیک شدند و سنیان افراطی، آنها را سنی نمی شناختند و ایشان را متهم به تشیع می کردند.این گروه نیز، به رغم کر و فر علمی خود، به مرور از میان رفتند.

چهار تفسیر مهم اسلامی در دوره سلجوقی

ایران قرن پنجم و ششم، مهد علم و دانش دین بود و آثار فراوانی در هر زمینه در آن تألیف شد.یکی از این زمینه ها، دانش تفسیر قرآن بود که در جای دیگر درباره آن سخن گفته ایم .در دوره سلجوقی، با ورود جمعیت بیشتری در شرق به حوزه اسلام، نیاز به آثار علمی جدی تر شد.در زمینه تفسیر و نیز ترجمه قرآن به فارسی، کارهای فراوانی صورت گرفت.در اینجا دو نمونه تفسیر عربی و دو نمونه تفسیر فارسی را معرفی می کنیم.

یکی از مهم ترین متفکران و مفسران معتزلی در دوران سلطان سلجوقی که در ادبیات عرب و نیز تفسیر قرآن شهرت دارد، ابو عمرو زمخشری (467 538) است.زمخشری در سایه دولت خوارزمشاهیان بالید، دولتی که محمد بن انوشتگین (سلطنت 490 521) و پس از آن پسرش اتسز (سلطنت 521 550) آن را به یکی ازدولت های قوی شمال خراسان تبدیل کردند.

وی زمانی هم در اصفهان به حضور سلطان محمد پسر ملکشاه رسید و اشعاری در ستایش او گفت .همچنین اشعاری در ستایش نظام الملک در دیوان وی وجود دارد.زمخشری چند سال را در مکه بسر برد و به همین دلیل لقب جار الله را گرفت.وی نویسنده چندین کتاب ادبی و نیز کتاب تفسیری بسیار مشهور و مهم با نام الکشاف است.زمخشری که در خوارزم رشد یافته، به دلیل تسلط مذهب اعتزال در آن دیار، یک سنی معتزلی می باشد.

یکی دیگر از چهره های برجسته علمی این دوران، فخر الدین رازی (م 606) است که از مفسران و متکلمان اشعری بنام دنیای اسلام می باشد.کتاب تفسیر وی، یکی از جدلی ترین تفاسیر قرآن می باشد که ذیل هر آیه، چندین نظریه را مطرح ساخته و دنیایی از آگاهی های متفرق و پراکنده از علوم اسلامی در آن آورده است.وی در مباحث کلامی، مهارت زیادی دارد و به دلیل تردیدهای فراوانش در آرای دیگران، به امام المشککین، یعنی رهبر تزدید کنندگان شهرت یافته است .

به مناسبت یاد از دو مفسر بالا، از ابو بکر عتیق نیشابوری سور آبادی (م 494)، مفسر کرامی مذهب قرن پنجم خراسان نیز یادی می کنیم.از این عالم پارسی نویس تفسیر بزرگی بر جای مانده که جز بخشی از آن، تحت عنوان قصص قرآن تاکنون به چاپ نرسیده است.سور آبادی در مقدمه کتابش می نویسد:

افتتاح: بدانید عزیزان من که ما این تفسیر را از بهر آن به پارسی کردیم که از ما چنین درخواستند تا نفع آن عام تر بود همه را و نیز تا خوانندگان این ترجمه توانند کرد قرآن را به عبارت پارسی، چه اگر به تازی کردیمی، آن را معلمی دیگر بایستی تا ترجمه مطابق و موافق بودی و مقصود مهین از تفسیر قرآن اولا ترجمه و عبارت نکوست، آنگه معانی و شأن نزول و اقاویل مفسران و تلفیق آیات و حل مشکلات.

نثر دلنشین پارسی این کتاب، بسیار آسان نگارش شده و به جز موارد اندک، به طور عموم، قابل فهم است.

نمونه ای دیگر از تفاسیر فارسی این عهد، کتاب تاج التراجم فی تفسیر القرآن للاعاجم است .در نام این کتاب آمده است که هدف از آن ارائه تفسیری است برای غیر تازیان.نویسنده این اثر ابو المظفر شاهفور بن طاهر اسفراینی، یکی از عالمان و محدثان معروف روزگار خود بوده که سالهای متمادی در طوس سکونت داشته و به سال 471 هجری در این شهر از دنیا رفته است .او با نظام الملک نیز دوستی داشته است.اسفراینی در مقدمه کتابش درباره ترجمه های پیشین قرآن به پارسی سخن گفته و از ناقص بودن آنها یاد کرده و هدفش را ارائه یک ترجمه تفسیر درست از قرآن دانسته است:

..و حاجت همی افتاد گروهانی را که غالب بر ایشان پارسی بود بدان که ترجمه باشد الفاظ قرآن را...و چون بزرگان علما آن را مطالعت کردندی، اندر آن خلل های بسیار یافتندی.برخی از جهت عبارتی که اندر آن موافقت لغت نگاه داشته بودندی، و الفاظ مفسران را تتبع نکرده بودندی و...، پس چون اندر آن ترجمه ها که کرده بودند، این خلل ها دیدیم که یاد کردیم، از خداوند سبحانه و تعالی توفیق خواستیم و بدان مقدار که توفیق یافتیم، اجتهاد کردیم اندر راست کردن الفاظ به پارسی، که ترجمه آن را بشاید لغت عرب را، موافق اقوال مفسران، و موافق اصول دیانت را، و مصون از هر تأویلی که متضمن بود چیزی را از تعطیل و تشبیه .

مذهب شیعه در دوره سلجوقی

گذشت که مرکز تشیع در ایران، از قرن دوم تا چهارم، شهر قم بوده است.از آن پس شهر قم، رو به ویرانی رفت و بسیاری از عالمان این شهر، به ری مهاجرت کردند.با حضور خاندان های فراوانی از سادات در ری، بر رونق تشیع در این شهر افزوده شد.شیعیان، چندین محله را در قرن ششم به خود اختصاص داده بودند.آنها مدارسی داشتند که که دانش پژوهان جوان شیعه در آنها به تعلیم و تعلم اشتغال داشتند.واعظان نیز در آن مراکز به وعظ مردم پرداخته و مجالس مناظره میان رؤسای طوایف مختلف در آنها بر پا بود.تشیع ری به روستاهای اطراف آن نیز سرایت کرد، به طوری که شهرهایی مانند ورامین نیز به تشیع روی آوردند.

از طرف دیگر، در قرن پنجم و ششم، شیعیان فراوانی در آمل، ساری و گرگان می زیستند.آنها در رونق دادن به کارهای علمی شیعه در قرن ششم سهم بسیار زیادی داشتند، گر چه ری شمار بیش تری عالم شیعه را در خود جای داده بود.

کاشان، آوه و تفرش نیز از مراکز شیعه بود.شمس الدین لاغری شاعر سنی مذهب در تحریک سلطان سلجوقی بر کشتن شیعیان در این دوره، چنین سروده است:

خسروا هست جای باطنیان*قم و کاشان و آبه و طبرش

آب روی چهار یار بدار*و اندرین چهار جای زن آتش

پس فراهان بسوز و مصلحگاه*تا چهارت ثواب گردد شش

چهار یار، اشاره به چهار خلیفه نخست است.طبرش نیز همان تفرش امروزی و مصلحگاه یا مصلی گاه، یکی از محلات شیعه نشین ری بوده است.

با این حال، باید توجه داشت که مرکزیت علمی شیعه در ایران قرار نداشت، بلکه ابتدا در بغداد بود.پس از آن که شیخ طوسی در میانه قرن پنجم به نجف هجرت کرد، مرکزیت علمی شیعه نیز به نجف انتقال یافت.از اواخر قرن ششم، به تدریج شهر حله در عراق برای شیعه مرکزیت علمی یافت.

در اصل، شیعیان ایرانی، از نظر علمی در مراکز عربی تربیت می شدند.طی قرن پنجم و ششم، دانش پژوهان شیعه از سراسر ایران به عراق می رفتند و پس از تحصیل در بغداد و نجف به ایران بازگشته به تربیت دینی و مذهبی مردم مشغول می شدند.برخی از آنها عالمان بسیار بسیار برجسته ای بودند.از آن جمله است فضل بن حسن طبرسی (م 548) که در اصل از تفرش بود .کتاب تفسیر بزرگ وی با نام مجمع البیان فی تفسیر القرآن یکی از بهترین تفاسیری است که تاکنون برای قرآن نوشته شده است.او چندین کتاب تاریخی و دینی دیگر نیز نوشته است.

در این زمان، عالمان شیعه، آثاری به عربی و فارسی تألیف می کردند که امروزه برخی از آنها در اختیار ما قرار دارد.این در حالی است که بسیاری از آثار مکتوب اسلامی، در طی حمله مغول از میان رفته است.

از جمله آثار بسیار زیبای بر جای مانده، کتابی مفصل در دعا است.نام این کتاب نزهة الزاهد است که در آن، دعاهای ماه ها و روزهای هفته همراه با توضیحات فارسی آمده است.این اثر در سال 596 به احتمال بسیار زیاد در شهر ری تألیف شده است.در این کتاب، با نثری زیبا آداب دعا خواندن در هر موقع را بیان کرده است.یک جا درباره آغازیدن نماز گوید:

آنگه در نماز بگشایی به هفت تکبیر، با هر تکبیر دست ها بر می آر تا نرمه گوش در برابر روی انگشتها بهم باز نهاده مگر انگشت سترگ، آن را از دیگر انگشت ها جدادار و بگوی الله أکبر، پس دست ها فرو گذار بر ران و در مقابل زانو و همچنین تکبیر دیگر بگوی.

یکی از ارجمندترین آثار پارسی شیعی که در میانه قرن ششم پدید آمد، کتاب نقض از نویسنده بلند پایه شیعه، عبد الجلیل قزوینی رازی است.وی این کتاب را در حدود سال 560 در رد کتابی نگاشت که مؤلفش آن را در رد بر مذهب شیعه نوشته بوده است.این کتاب مفصل، یکی از زیباترین نثرهای دلنشین پارسی از دوره سلجوقی است که در عین حال، در بر گیرنده آگاهی های تاریخی بسیار گسترده درباره شهر ری و جریان های مذهبی آن روزگار است.

گذشت که در روزگار نخست سلجوقی، شیعیان تا حدودی در فشار بسر می بردند، اما اندک اندک، شیعیان، به دلیل فرهیختگی و مهارت در شغل دبیری، توانستند در دستگاه اداری سلجوقی نفوذ کرده و موقعیتی به دست آورند.آنها با حمایت از یکدیگر، بر نفوذ خود می افزودند.کافی است بدانیم که یک شیعه امامی مانند مجد الملک قمی، وزیر برکیارق، سلطان بزرگی سلجوقی بوده است.وی هموست که به نوشته عبد الجلیل:

خیرات بسیار فرموده، چون قبر امام حسن بن علی، زین العابدین، محمد باقر، جعفر صادق علیهم السلام و نیز قبر عباس و مشهد موسی کاظم و محمد تقی و مشهد سید عبد العظیم الحسنی به شهر ری و بسی از مشاهد سادات علوی و اشراف فاطمی بنا فرموده با آلت و عدت و شمع و اوقاف که همه دلالت است بر صفای اعتقاد او.

یک نویسنده سنی در قرن ششم درباره سخت گیری سلاطین نخست سلجوقی نسبت به شیعیان و تسامح آن دولت در زمان وی می نویسد:

در عهد سلطانی ماضی، محمد ملکشاه، اگر امیری، کدخدائی داشتی، رافضی بسی رشوت به دانشمندان سنی دادی تا ترک را گفتندی او رافضی نیست.سنی یا حنفی است.اکنون خدایان همه ترکان و حاجب و دربان و فراش، بیش تر رافضی اند و بر مذهب رفض مسأله می گویند و شادی می کنند بی بیمی و تقیه ای.

نویسنده بالا درست همانند نظام الملک می اندیشیده که او نیز دوران غزنوی و نیز دوره نخست سلجوقی را از نفوذ مردمان جبال عراق عجم پاک می دانسته است: در روزگار محمود و مسعود و طغرل و آلپ ارسلان هیچ گبری و ترسایی و رافضی را زهره آن نبودی که بر صحرا آمدندی و یا پیش ترکی شدندی، و کدخدایان ترکان همه متصرف پیشگان خراسان بودند و دبیران خراسان حنفی مذهب یا شافعی مذهب پاکیزه باشند نه دبیران و عاملان بد مذهب عراق به خویشتن راه ندادندی.

تعبیر «بد مذهب» اشاره به شیعیانی است که در عراق عجم می زیستند.پس از نظام الملک راه نفوذ آنها در دستگاه سلجوقی بیش از پیش باز شد و به همین دلیل شاهدیم که شمار زیادی فراهانی، قمی، کاشانی و...در دستگاه اداری دولت سلجوقی حضور دارند.

نکته دیگر درباره شیعیان این دوره، آن است که شماری از شیعیان طبرستان، ری و خراسان، بر مذهب زیدیه بودند.خود زیدیان نیز چندین فرقه بودند که از میان آنها، فرقه جارودیه خلافت خلیفه اول و دوم را انکار می کردند، اما فرقه های دیگر، به طور معمول، چنین نمی اندیشیدند .زیدیه، در فقه پیرو ابو حنیفه بودند، هر چند در برخی از احکام فقهی، مانند اذان، به مانند شیعه امامیه عمل می کردند.زیدیان در کلام نیز پیرو معتزله بودند.بر اساس یک گزارش، زیدیان در قرن ششم مدرسه ای در منطقه بیهق خراسان داشته اند.گفتنی است که نفوذ آنها در طبرستان فراوان بوده و زیدیان این ناحیه، تا اواسط دوره صفوی در این دیار حضور داشته اند .

درباره اسماعیلیان به طور مستقل در این کتاب سخن گفته ایم.

کشمکشهای مذهبی در ایران سلجوقی

اختلافات مذهبی یکی از بلاهای خانمان براندازی است که همیشه اتحاد مسلمانان را در معرض نابودی قرار داده و نیروی زیادی را به هدر داده است.روزگاری دراز این اختلافات میان فرقه های مختلف سنی، شهرهای زیادی از ایران را در آتش فتنه سوزاند و آثار دینی و علمی مانند مساجد و مدارس را نابود کرد.

درگیری های مذهبی میان فرقه ها نه تنها در بغداد که در بسیاری از شهرهای ایران با شدت ادامه داشت.مهم ترین شاخص اختلاف در قرن پنجم و ششم، میان حنفیان و شافعیان است.در این زمان شافعیان اشعری شده بودند و در برابر فشار ترکان سلجوقی که از مرام حنفی دفاع می کردند، سخت ایستادگی می کردند.به نوشته یک محقق، طغرل بک نخستین سلطان سلجوقی، در حالی که حکومت خویش را در سرزمین های تازه فتح شده، نظم و نسق می داد، سیاستی اتخاذ کرد که شعائر حنفیان را در مساجد جامع به پا دارد و قاضیان حنفی را در تمام شهرهای مسکونی تحت قلمرو خود منصوب کند.او در نیشابور، ابو عثمان صابونی، خطیب شافعی مسجد را عزل کرد و یکی از حنفیان را به جای وی گمارد.البته، با آمدن نظام الملک که شافعی بود، موقتا به فشار سلجوقیان بر شافعیان خاتمه داده شد، اما شواهدی وجود دارد که بعدها نیز سلاطین سلجوقی مانند سلطان مسعود، در این باره سختگیری فراوانی داشتند.

در نیشابور کرامیان فرقه ای پر طرفدار بودند، اما از سوی حنفیان و شافعیان به طور مشترک، تهدید می شدند.در سال 488، دو گروه یاد شده با یکدیگر متحد شده و به جنگ کرامیان رفتند .آنها بسیاری از مدارس کرامیه را ویران کرده و شمار زیادی از مردم در این فتنه کشته شدند .در سال 492 ابو القاسم فرزند امام الحرمین جوینی در همین شهر کشته شد.

اختلاف میان کرامیان و دیگران تا یک قرن پس از آن نیز ادامه داشت.زمانی که به عهد سلطنت غوریان، به سال 595 از فخر الدین رازی برای آمدن به هرات دعوت شد و مدرسه ای نزدیک مسجد جامع آن برایش ساخته شد، کرامیان برآشفتند.مجلس مناظره ای ترتیب داده شد و میان طرفین دشنام های زیادی رد و بدل گردید.از آنجا که فخر رازی با فلسفه آشنا بود، وی را متهم کردند که با علم ارسطویی و کفریات ابن سینا و فلسفه فارابی سر و کار دارد! فتنه تا آنجا بالا گرفت که مجبور شدند فخر رازی را از هرات بیرون کنند.اندکی بعد غیاث الدین غوری از مذهب کرامی برگشت و شافعی شد.این اقدام، نتیجه تحقیر کرامیان در خراسان آن روز بود که به هر روی سلاطین غوری نیز باید از آن نجات می یافت!

پس از حمله غزان به نیشابور (548) که ویرانی های زیادی به بار آورد، خود مردم به جان یکدیگر افتادند.راوندی نوشته است: چون غزان برفتند، مردم شهر را به سبب اختلاف مذاهب، حقاید [کینه های ] قدیم بود، هر شب فرقتی از محلتی حشر می کردند و آتش در محلت مخالفان می زدند.

در سال 553 در نیشابور نزاعی میان شافعیان و نقیب علویان صورت گرفت که طی آن بسیاری از مدارس، بازارها و مساجد آتش گرفت و شمار زیادی از شافعی ها کشته شدند.بر اثر این درگیری شهر ویران شد.

فتنه بعدی در سال 556 رخ داد.در این سال، مؤید امیر ترک حاکم بر نیشابور، به بهانه جلوگیری از قتل و غارت ها در داخل شهر، برخی از اعیان شهر از جمله نقیب علویان را زندانی کرد .به دنبال آن، مردم از شافعی و حنفی و احیانا شیعی به جان یکدیگر افتادند.ابن اثیر نوشته است که مسجد عقیل که محل اجتماع عالمان و دانش پژوهان بود و کتابخانه داشت تخریب شد .پس از آن هشت مدرسه از حنفیان و هفده مدرسه از شافعیان به ضمیمه پنج کتابخانه آتش گرفت .کتاب های هفت کتابخانه دیگر نیز غارت شد و به قیمت بسیار ارزان فروخته شد.

در سال 554 در استرآباد گرگان فعلی فتنه ای بزرگ روی داد.علویان و شیعیان از یک سو، و شافعیان از سوی دیگر به جان یکدیگر افتادند که در آن میان شمار زیادی از شافعیان کشته شدند.در این وقت رستم شاه غازی که امامی مذهب بود، به آرام کردن شهر پرداخت.

اصفهان نیز بسان گذشته، محل نزاع حنفیان و شافعیان بود.به گزارش ابن اثیر زمانی که به سال 552 ابو بکر خجندی، رئیس شافعیان، درگذشت، فتنه بزرگی در این شهر روی داد که مردمان زیادی در آن کشته شدند.

در شهر ری نیز نزاع حنفی و شافعی بسیار گسترده بود.برخی از مورخان قرن ششم نوشته اند که در اثر نزاع میان دو گروه مزبور در ری، شیعیان توانستند اکثریت را در این شهر به دست آوردند.یک شاهد قرن ششم در ری می نویسد:

حنفیان هرگز به جامع روده محله ای در ری نماز نگذارند و اقتدا به امامان اشعریان نکنند و اشاعره را اتفاق است که به مسجد حنفیان نماز به جماعت نکنند و علمای هر طایفه فتوا می کنند که در نماز جماعت هر یک بدان دیگری اقتدا روا نباشد و نشاید کردن.

نمونه ای هم از مرو داریم.زمانی که نظام الملک مسعود، وزیر تکش خوارزمشاه در آن شهر مسجد برای شافعیان ساخت، شیخ الاسلام شهر که حنبلی بود، عده ای را فراهم آورده و مسجد شافعیان را آتش زد.

اختلاف شدید میان شافعیان و حنفیان در دوره سلجوقی، تا حدود زیادی راه رشد شیعه را هموار کرد.در واقع، اتحاد سنیان به مقدار زیادی شکسته شد و زمانی که آنها در ری و اصفهان و نیشابور، سرگرم نزاع با یکدیگر بودند، شیعه در این مناطق با شدت رشد کرد.

با این حال، در این دوره درگیری های پنهان و آشکاری میان سنیان و شیعیان در جریان بود .نظام الملک تا اندازه ای نسبت به شیعه سخت گیر بود و به همین دلیل، در عراق عجم که محل نفوذ شیعیان بود، با مشکلاتی رو در رو بود.فشار ناشی از حکومت ترکان بر شیعه، شیعیان را به عکس العمل وا می داشت.

یک نویسنده، در روزگاری پس از عصر ملکشاه سلجوقی نوشته است: در روزگار محمود [غزنوی ] و مسعود و طغرل و آلپ ارسلان، هیچ گبری و ترسایی و رافضیی را زهره آن نبودی که بر صحرا آمدندی و یا پیش ترکی شدندی» .

پس از یک قرن سلطه آل بویه که مذهب تشیع را در مناطق مرکزی ایران رواج داده بودند، اکنون فشار ترکان، خشم این شیعیان را بر می انگیخت و سبب درگیری های فرقه ای بیش تری می شد .

گذشت که با سپری شدن دوره نظام الملک و ملکشاه، اندک اندک زمینه مساعدی برای رشد تشیع فراهم شد.یکی از مظاهر نفوذ تشیع در دربار سلجوقی، نفوذ مجد الملک قمی در دربار بر کیارق بود.وی از قدرت زیادی برخوردار بود.زمانی که اسماعیلیان برخی از امرای ترک را ترور کردند، آنها مجد الملک قمی را که شیعه بود در این ترورها، متهم کردند.در شورشی که در سال 492 از سوی آنها بر ضد وی صورت گرفت، او را از دربار بیرون کشیده به شکل فجیعی به قتل رساندند .وی از یکی از روستاهای قم با نام براوستان بود.

ابن اثیر نوشته است: «مجد الملک اهل خیر بود و نماز فراوان می گذارد و کمک مالی زیادی به مردمان، به ویژه علویان می کرد.او شیعه بود، اما از صحابه به نیکی یاد می کرد.» کشته شدن وی، در تضعیف دولت سلجوقی تأثیر زیادی داشت.

در همین زمان، یک قمی دیگر با نام استاد علی قمی بود که به نوشته بنداری تنها فرد عاقل دستگاه بر کیارق بود که «اگر در این ایام، اتفاقا کاری درست و اصلی صحیح می گذشت، تنها محصول لیاقت و خبرت استاد علی بود.» در اصل، رقابت میان دبیران عراقی در دربار سلجوقی با امیران ترک، یکی از مهم ترین دشواری های سیاسی و مذهبی این دوره به شمار می آمد.دبیران عراقی از قدرت عقلی بیش تری در اداره امور اداری برخوردار بوده و دولت سلجوقی نمی توانست بی نیاز از آنها باشد.از سوی دیگر، غالب آنها شیعه مذهب بودند و تحمل این امر برای سلجوقیان دشوار بود.

به جز مجد الملک پیشگفته، انوشیروان شرف الدین کاشانی که کتابی هم در تاریخ وزرای سلجوقی نوشته از شیعیان کاشانی بود که در دستگاه برکیارق و بعدا سلطان محمد، سمت اداری بالایی داشت.

اما نزاع شیعه و سنی در بغداد، به رغم آن که اندکی در این سالها رو به کاهش نهاده بود، همچنان زمینه بروز داشت.در سال 569 میان سنیان و شیعیان درگیری بزرگی پیش آمد.گذشت که پیش از آن نزاع شیعه و سنی برای بیش از یک قرن و نیم، بغداد را گرفتار مصیبت های فراوانی کرده بود.

در سال 502، یک سال پس از کشته شدن صدقة بن مزید بانی شهر شیعه نشین حله، سنیان بغداد مصمم شدند تا به زیارت قبر مصعب بن زبیر که آن را در برابر زیارت امام حسین (ع) مطرح کرده بودند بروند.آنها از محله شیعه نشین کرخ عبور کرده و شیعیان از آنها استقبال کرده با بخور و عطر با آنها برخورد کردند.اندکی بعد، شیعیان با جمعیت به زیارت مرقد امام کاظم (ع) رفتند و این بار سنیان همان برخورد را با آنها کردند.بدین ترتیب صلح نانوشته ای میان آنها به وجود آمد.این صلح دوام چندانی نیاورد، گر چه نزاع های بعدی به شدت سالهای دوره آل بویه نبود.

نکته جالب آن که برای نخستین بار در شهر طوس نیز درگیری میان شیعه و سنی پیش آمد.ابن اثیر نوشته است که این درگیری در سال 510 در طوس، شهر مشهد پیش آمد که سبب خرابی مرقد امام رضا (ع) شد.این مرقد بار دیگر در سال 515 ساخته شد.در آن زمان، بیش تر مردم طوس بر مذهب سنت بودند.

سنیان و اهل بیت (ع)

شاید لازم باشد اشاره کنیم که در قرن پنجم و ششم، دیدگاه سنیان بسیاری از شهرهای به نفع شیعه تغییر کرد.در شهر ری، حنفیان و شافعیان در ایام عاشورا با شیعیان همراهی می کردند .آنها بر خلاف سنیان حنبلی و سلفی که از یک سو، کتاب در فضائل یزید بن معاویه می نوشتند و از سوی دیگر از نقل فضائل اهل بیت (ع) خود داری می کردند این زمان به طور گسترده به نقل فضائل اهل بیت (ع) می پرداختند.برگزاری مراسم عاشورا نه تنها در ری و بغداد بلکه برخی از شهرهای دیگر نیز در قرن ششم رواج داشته است.عبد الجلیل نوشته است:

مراثی شهدای کربلا که اصحاب بو حنیفه و شافعی را هست، بی عدد و نهایت است...و آنگه بغداد که مدینة السلام و مقر دار الخلافه است، خواجه علی غزنوی حنیفی دانند که این تعزیت مراسم عاشورا چگونه داشتی تا به حدی که به روز عاشورا در لعنت سفیانیان مبالغتی می کرد ...و اما به همدان اگر چه مشبهه را غلبه باشد برای حضور رایت سلطان و لشکر ترکان، هر ساله مجد الدین مذکر همدانی، در مراسم عاشورا این تعزیت به صفتی دارد که قمیان را عجب آید...و به ری که از امهات بلاد عالم است، معلوم است که شیخ ابو الفتوح نصر آبادی و خواجه محمود حدادی حنیفی و غیر ایشان در کاروانسرای کوشک و مساجد بزرگ روز عاشورا چه کرده اند.

این زمینه در تسنن ایران، به تدریج راه را برای رشد تشیع هموار کرد.صوفیان، در این راه، سریع تر حرکت کرده و به آرامی به برخی از باورهای شیعه نزدیک شدند.ما در این باره، در مجلد آینده سخن خواهیم گفت (ان شاء الله) .

در اینجا از رشید الدین میبدی (م 520) که تفسیر مهم کشف الاسرار و عدة الابرار را در دوره سلجوقی نگاشته، عبارتی درباره اهل بیت نقل می کنیم.وی سنی شافعی است.به طور معمول شهرت داشت که شافعیان به تشیع نزدیک تر هستند.وی در جایی از رساله الفصول خود می نویسد :

در اخبار معروف است که فاطمه زهرا، آن سلاله مصطفی، آن گوهر دریای نبوت، آن ثمره اصل رسالت، آن نسیم میوه جنت، آن آشیانه مکانت، آن مایه حسنات، آن خیر خیرات، آن سیده سادات، آن حره ای بدین محتشمی، از رسول علیه السلام سؤال کرد که، در آن شب قدر و منزلت و قدر و کرامت، درین آسمان بلند، و درین ولایت عالم فوقی، از شرف و قدر این جگر گوشگان من حسن و حسین هیچ اثری و نشانی دیدی و از منقبت و جلالت ایشان شمتی و طرفی شنیدی؟ رسول گفت: بلی یا قرة عین من، ندا شنیدم که گفتند: یا رسول الله برگزیده، البشارة که ملک تعالی تو را دو قرت عین داده است که بقای عرش و کرسی از برکت ایشانست و نور زمین و آسمان از حشمت ایشان است و قوت حمله عرش و خزنه کرسی از فضلات قوت ایشانست و فخر امت توبه قیامت از ولا و محبت ایشان است...هر که ایشان را دوست دارد، طرار سعادات بر آستین قبا داد و در دار بقا تحیت و لقا دارد...

یکی از آثاری که به نوعی در ایجاد پیوند میان سنیان و اهل بیت نقش داشت، قبور و مزارهای سادات و بزرگان اهل بیت بود که از سوی شیعیان و سنیان، به طور مشترک مورد زیارت قرار می گرفت.در جایی اشاره کردیم که طغرل سلجوقی، به رغم تسنن خود، مزرعه ای را وقف مرقد حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام در ری کرد.حتی غزان نیز در حمله به طوس، از آسیب رساندن به محله ای که مشهد علی بن موسی الرضا در آن بود، خودداری کردند.

مرقد آن حضرت، از سوی علمای سنی در قرن چهارم مورد زیارت قرار می گرفت.ابن حبان عالم و محدث مشهور سنی بستی (م 354)، خود حکایت رفتن مکرر به زیارت قبر آن حضرت را در کتابش آورده است.حاکم نیشابوری که محدث سنی بزرگی بود، کتابی با نام مفاخر الرضا در شرح حالات امام رضا علیه السلام نگاشت.منتجب الدین بدیع از کاتبان درگاه سلطان سنجر که کتاب عتبة الکتبة او باقی مانده، در مقدمه آن می گوید که زمانی نزد خواجه شهید ظهیر الدین بیهقی به تمرین نامه نگاری پرداخته و پس از درگذشت وی، در حالی که از مرو به مازندران می رفته به حرم رضوی رسیده است:

و در آن اجتیاز [عبور] گذر بر مشهد مقدس معظم مطهر رضوی علی ساکنه الصلوة و السلام بود به طوس، چون آنجا نزول افتاد، حالی چنان که واجب باشد، ترتیب آن زیارت مغتنم کردم و از سر نیازی و خضوعی و تضرعی که حال اقتضا کرد، حاجت خواستم تا ایزد تعالی مرا در آن حرفت که مظنه همت منست و مطیه حصول مقصود، مهارتی و حذاقتی دهد و ذهن و خاطرم را ذکائی و صفائی کرامت کند... [بعد از اشاره به حل مشکل ادامه می دهد که ] ...دانستم که آن استحسان اثر برکات و میامن آن بقعه شریفست و از کرامات آن سید بزرگوار علیه و علی آبائه السلام.

عوفی در لباب الالباب نوشته است که منتجب الدین در کتاب رقیة القلم خود به مشکل دیگری اشاره کرده و نوشته است که برای حل آن، به زیارت امام رضا (ع) رفته است: ...چون آن را تحریر کردم و به خدمت او آوردم، مرا سخت برنجانید و جفا گفت و آن نامه را بدرید و فرمود که بار دیگر نویس! من از غایت ضجرت و تنگ دلی به مشهد مبارک امیر المؤمنین علی بن موسی الرضا رفتم و از روح پاک او استمداد طلبیدم و به تضرع و ابتهال در آن موقف متبرک بنالیدم و تسهیل این شیوه از حضرت صمدیت درخواستم، آفریدگار سبحانه و تعالی دعای مرا اجابت گردانید .

مرقد حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها در قم نیز، توسط سنیان زیارت می شده است.یک شاهد عینی در قرن ششم نوشته است: «اهل قم به زیارت فاطمه بنت موسی بن جعفر که ملوک و امراء عالم، حنیفی و شفعوی شافعی به زیارت آن تقرب نمایند...اهل قزوین سنی و شیعی به تقرب به زیارت ابو عبد الله الحسین ابن الرضا شوند.»

مذهب مردم در شهرهای ایران

از آنچه تا به حال گفتیم، اشاراتی درباره مذاهب موجود در شهرهای ایران به دست آمده است .از آنجا که کسانی به اشتباه، یا تصور می کنند تا پیش از صفویه، شیعه مذهب در ایران نبوده، یا به عکس اظهار می شود که ایرانی ها از آغاز مذهب شیعه را پذیرفته اند، لازم است شرحی در این باره ارائه دهیم.هر دوی این تصورات نادرست است.در آن روزگار، مردمان برخی از شهرهای ایران شیعه مذهب و بیش تر آنها سنی مذهب بودند.یک مؤلف شیعه در قرن ششم، با دقت تمام، مذاهب موجود در ایران و برخی از نقاط دیگر از دنیای اسلام را شرح داده است.بدون مقدمه، در این جا، متن گفته آن عالم شیعه را که در حدود سال 560 هجری نگاشته، می آوریم :

یمن و طائف و مکه را که دار الملک اسلام است و کوفه را که حرم امیر المؤمنین است و اکثر بلاد جیلان و جبال دیلمان و بعضی از بلاد مغرب را زیدیان دارند و خطبه و سکه به نام ائمه خود کنند...بلاد خراسان از نیسابور تا اوژکند از شهرهای فرغانه سمرقند و حدود بلاد ترکستان و غزنین و ماوراء النهر همه حنیفی مذهب باشند یک رنگ...و به خوارزم معتزلیان عدلی مذهب باشند و به فقه، اقتدا به امام ابو حنیفه کنند و در اصول، مذهب اهل البیت دارند...بلاد آذربایجان تا به در روم و همدان و به اصفهان و ساوه و قزوین و مانند آن همه شافعی مذهب باشند، بهری مشبهی، بهری اشعری، بهری کلابی، بهری حنبلی.آنگه در حدود لرستان و دیار خوزستان و کرج و گرپایگان و بروجرد و نهاوند و آن حدود اغلب مشبهه و مجسمه باشند...آنگه در ولایت حلب و حران و کوفه و کرخ بغداد و مشاهد ائمه و مشهد رضا و قم و قاشان و آوه و سبزوار و گرگان و استرآباد و دهستان و جربادقان و همه بلاد مازندران و بعضی از دیار طبرستان و ری و نواحی بسیار از وی و بعضی از قزوین و نواحی آن و بعضی از خرقان همه شیعی اصولی و امامتی باشند.

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:54 ] [ اطلس ایران وجهان ]

دولت سلجوقیان (4)

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


شاعران برجسته دوره سلجوقی

پس از دوران سامانی که آغاز جدی شعر فارسی است، تا روزگار غزنوی و سلجوقی، شعر فارسی به رشد بسیار بالایی رسید.شاعران این عهد در سرودن هر نوع شعری توانا بوده و به رغم از بین رفتن بسیاری از سروده های آنان، میراثی عظیمی بر جای مانده است.حتی ارائه فهرستی از این شاعران، خارج از حوصله این نوشتار کوتاه است.در عین حال، به طور پراکنده، و تنها به قصد آشنایی مختصر، به معرفی برخی از این شاعران و مضامین شعری آنها اشاره می کنیم .

جدای از نقش ادبی این شاعران برجسته که همه آنها از آن برخوردارند، می توان شاعران این دوره را به دو دسته تقسیم کرد.شاعران شاعر و شاعران حکیم.ما از هر دو قسم، کسانی را معرفی می کنیم:

امیر معزی (م ح 520) از شاعران دوران ملکشاه و پس از آن سلطان سنجر است.شعر او در خدمت ستایش سلاطین و امیران سلجوقی است.وی پس از سالها که از خوان نعمت سنجر بهره مند بود، به اشتباه در میدان شکار هدف تیر سلطان سنجر قرار گرفت و پس از مدتی جان سپرد.شعر وی، ویژگی خاصی از لحاظ محتوا نداشته، اما از لحاظ ادبی، ساده و بی پیرایه و قوی است.

حکیم مجدود بن آدم مشهور به سنائی غزنوی (م 525) از شاعران بلند پایه خراسانی است که جدای از چند سالی که به کار مداحی سلاطین می پرداخت، به تصوف گرایید و شعر خود را در خدمت فلسفه و عرفان و اخلاق و کشف حقیقت قرار داد.اشعار دوران نخست زندگی وی، صرفا در جهت کسب درهم و دینار بوده و محتوای آنها نیز با استخدام تعابیر ادبی به صورت شوخی و هزل و غیره، در خدمت ستایش این و آن بود، اما اشعار دوره دوم زندگیش، نشان از حکمت داشته او را از ردیف دیگر شاعران جدا کرده و کوی حکیمان نشانده است.وی در این بخش به بیان مسائل مختلف علمی و فلسفی و عرفانی پرداخته است.سنائی در شرح این تحول را در زندگیش می گوید:

حسب حال آن که دیو آز مرا*داشت یک چند در نیاز مرا

شاه خرسندیم جمال نمود*جمع منع و طمع محال نمود

من نه مرد زن و زر و جاهم*به خدا گر کنم و گر خواهم

ور تو تاجی نهی ز احسانم*به سر تو که تاج نستانم

شعر من شرح شرع و دین باشد*شاعری عقل را چنین باشد

اقتضای انتخاب چنین شیوه ای، دوری از دربار شاهان بود.وی سالهای پایانی عمر را در شهر غزنین بسر برد و مثنوی بلند حدیقة الحقیقه یا الهی نامه را در آنجا سرود.افزون بر آن، دیوان وی نیز شامل 13346 هزار بیت می باشد.پس از درگذشت وی، مزارش چونان مشایخ صوفیان، محل زیارت خاص و عام گردید.

از برخی از اشعار سنائی می توان ارادت او را به مذهب تشیع و اهل بیت (ع) نشان داد.

جانب هر که با علی نه نکوست*هر که را خواه گیر من ندارم دوست

هر که چون خاک نیست بر در او*گر فرشته است خاک بر سر او

وی در اشعار دیگری نیز از غدیر یاد کرده چنین می سراید:

دوستی علی به حق خدای*دست گیرد تو را به هر دو سرای

بهر او گفته مصطفی بالله*کای خداوند وال من والاه

بغض او موجب زیانکاری است*سبب خواری و گرفتاری است

در جای دیگری باز درباره غدیر نیز چنین سروده است:

نائب مصطفی به روز غدیر*کرده در شرع مر ورا به امیر

بهر او گفته مصطفی به اله*کای خداوند وال من والاه

مر نبی را وصی و هم داماد*جان پیغمبر از جمالش شاد

همر در شعری، درباره معاویه می سراید:

و آنکه خوانی کنون معاویه اش*دان که در هاویه است زاویه اش سنائی به دلیل سرایش مثنوی حدیقه الحقیقه که آشکارا گرایش صوفیانه داشت، مورد حمله مخالفان تصوف در غزنین قرار گرفت.او افزون بر آن، مثنوی های کوتاه دیگری نیز دارد که یکی از آنها مثنوی سیر العباد الی المعاد است.

مناسب است چند بیت از اشعار زیبای او را بیاوریم:

مسلمانان مسلمانان! مسلمانی مسلمانی*

ازین آیین بی دینان پشیمانی پشیمانی

مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی*

دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی

فرو شد آفتاب دین، بر آمد روز بی دینان*

کجا شد درد بودرداء و آن اسلام سلمانی

سنائی در حدیقة الحقیقه، علائق و اندیشه های صوفیانه خود را در قالب ارائه داستان ها و گفتگوها آورده است.یاد از یک نمونه مناسب است:

دید وقتی یکی پراکنده*زنده ای زیر جامه ژنده

گفت این جامه سخت خلقانست*گفت هست آن من چنین زآنست

چون نجویم حرام و ندهم دین*جامه لابد نباشدم به از این

هست پاک و حلال و ننگین روی*نه حرام و پلید و رنگین روی

چون نمازی و چون حلال بود*آن مرا جوشن جلال بود

مقصودش از تعبیر «نمازی» در بیت اخیر، اشاره به لباسی است که برای نماز انتخاب می شود و می بایست پاک باشد.

اوحد الدین محمد بن محمد مشهور به انوری (م حدود 581) یکی از شاعران بلند پایه دوران سلجوقی است.دوران جوانی وی به تحصیل علوم رایج زمان در شهر طوس گذشت.پس از آن که نیروی شاعری او آشکار شد، به دربار سلطان سنجر پیوست.وی سخت درگیر سیاست شد و پس از آن که یکی از سلاطین غوری را هجو کرد، مورد خشم او واقع گردید.سلطان مزبور، پس از اسارت سلطان سنجر به دست ترکان غز، تلاش زیادی برای دستگیری انوری و کشتن وی انجام داد.

اشعار انوری به لحاظ سبک و سیاق، نو آوری فراوانی در شعر پارسی دارد و همیشه مورد توجه ادیبان و فرهیختگان بوده است.رشید وطواط (م ح 573) یکی دیگر از ادیبان و شاعران این عهد است که در خوارزم، در خدمت اتسز بن محمد بود و در دیوان انشای وی به کار مشغول بود .او جثه کوچکی داشت و به همین دلیل او را وطواط می خواندند.از وی، افزون بر شعر، رسائلی بر جای مانده که مهارت و استادی وی را در ادب فارسی نشان می دهد.

وطواط در ادب عربی نیز بسیار توانا بود و با زمخشری، ادیب برجسته معاصر خود، مکاتباتی داشت.او صد کلمه امیر مؤمنان (ع) را به نثر فارسی ترجمه کرده و سپس هر جمله را در قالب یک دو بیتی ریخته است.این رساله به مطلوب کل طالب نامبردار شده است.

رشید وطواط نیز به دلیل همراهیش با خوارزمشاه خود را درگیر سیاست کرد و پس از شکست خوارزمشاه از سنجر، مورد خشم سلطان سلجوقی قرار گرفت.وطواط درباره خوارزمشاه چنین سروده بود:

چون ملک اتسز به تخت ملک بر آمد*دولت سلجوق و آل او بسر آمد

سنجر در سال 542 شهر هزار اسپ را محاصره کرد و انوری را بر آن داشت تا شعری سروده به نوک پیکان گذاشته برای خوارزم شاه به داخل سپاه وی بفرستد:

ای شاه همه ملک زمین حسب تراست*وز دولت و اقبال جهان کسب تراست

امروز به یک حمله هزار اسپ بگیر*فردا خوارزم و صد هزار اسپ تراست

وطواط پاسخ انوری بر کاغذی نوشت و به این سوی فرستاد:

گر خصم تو ای شاه، شود رستم گرد*یک خر، ز هزار اسپ تو نتواند برد

با این حال، سنجر پس از غلبه بر خوارزمشاه، با وساطت یکی از درباریانش از وطواط گذشت .

قوامی رازی یکی از شیعیان امامی مذهب شهری ری در نیمه نخست قرن ششم هجری است.دیوان وی که مشتمل بر اشعار فراوان او (3359 بیت) در مباحث فلسفی و کلامی و نیز ستایش برخی از امرا و بزرگان است بر جای مانده و به چاپ رسیده است.این شاعر برجسته نیز در اشعار خود نشان داده که در شمار شاعران حکیم است نه شاعران شاعر.او اشعاری نیز در ستایش از بزرگان آن روزگار ری دارد.

ویژگی عمده قوامی توجه به عقاید کلامی شیعه در مبحث عدل و توحید است.وی از عقاید اهل حدیث که به تشبیه و تجسیم اعتقاد داشته اند سخت پرهیز داده و تنزیه خداوند را به عنوان اعتقاد صحیح ستایش می کند.

طریق عدل نگه دار در ره توحید*به گرد جبر مگرد ای عزیز من زنهار

در روزگار وی، اختلافات شیعه و سنی فراوان بوده است.وی کوشیده تا با تأکید بر درستی اعتقادات شیعه، به نوعی در برابر این اختلافات موضع گیری کند.او در شعری چنین سروده است:

ترا تعصب و مذهب گری مهمی نیست*مهم های تو در فرایض است و سنن

مکن تعصب و بنشین به عافیت جایی*ز باد جهل مینگیز گرد و خاک فتن

و در جای دیگری خطاب به سنیان می گوید:

چهار دار امام ای پسر ولی سه چهار*

کزین دوازده یابی بهشت و جنت و نار

من از دوازده نازم تو از چهار ای دوست*

کنون ببایدمان ساختن به هم ناچار

من و تو به دو مذهبیم در یک دین*

چنان که شب و روز از یک جهان به دو هنجار

و باز می گوید:

تعصبی که کنون هست در میانه ما*نبود هرگز در عهد احمد مختار

وی در برابر تکفیر شیعیان توسط سنیان می گوید:

اگر مسلمانی، راه و رسم سلمان گیر*

که این تعصب ناخوش نه رسم سلمان است

مکن تعصب و کافر مخوان مسلمان را*

که هر که اهل شهادت بود مسلمان است

اشعار مذهبی

در جریان سرایش شعر عامیانه در این دوره، اشاره به اشعار مذهبی موجود میان سنیان و شیعیان تحت عنوان مناقب خوانی و فضائل خوانی مناسب است، هر چند این قبیل اشعار چندان بر جای نمانده است.

رقابت موجود میان سنیان و شیعیان سبب شد تا هر گروه، روی به اشعاری آوردند که در ستایش شخصیت های محبوب آنها سروده شده است.ابتکار استفاده از شعر در این باره از آن شیعیان است، چرا که شاعرانی چون دعبل خزاعی، کمیت اسدی و سید حمیری، ابتدا شعر عربی را در خدمت آرمان های شیعه درآوردند.این اقدام سبب شد تا همزمان با رشد شعر فارسی، در این زبان نیز مناقب خوانی و مقتل خوانی، زمینه مساعدی بیابد.

یکی از شاعران بلند پایه قرن ششم هجری، ابو المفاخر رازی است که از وی قصیده بسیار بلند و زیبایی بر جای مانده است.او در سرودن اشعار مقتل خوانی دستی توانا داشته و شماری از اشعار وی در وصف حادثه کربلا بر جای مانده است.

از آن جمله درباره حر بن یزید ریاحی چنین سروده است:

خوشا حر فرزانه نامدار*که جان کرده بر آل احمد نثار

ز رخش تکبر فرود آمده*شده بر براق شهادت سوار

به عشق جگر گوشه مصطفی*بر آورده از جان دشمن دمار

به طور معمول، منقبت خوان به مداحان شیعه گفته می شد و فضائل خوان به مداحان سنی مذهب .آنها در مجالسی که در مساجد یا حتی در کنار چهار سوها بر پا می شد، اشعار خویش را می خواندند .یک سنی متعصب در قرن ششم هجری درباره مناقب خوانان شهر ری چنین نوشته است:

و در بازارها، مناقب خوانان گنده دهن، فرا داشته اند که ما منقبت امیر المؤمنین می خوانیم و همه قصیده های پسر بنان رافضی و امثال او می خوانند و جمهور روافض جمع می شوند، همه وقیعت صحابه پاک و خلفای اسلام و غازیان دین است و صفات تنزیه که خدای راست جل جلاله و صفت عصمت که رسولان خدای راست علیهم السلام و قصه معجزات که الا پیغمبران خدای را نباشد، شعر کرده می خوانند و به علی ابو طالب می بندند...مغازی ها می خوانند که علی را بفرمان خدای تعالی در منجنیق نهاده و بذات السلاسل انداختند تا به تنهایی، آن قلعه را که پنج هزار مرد درو بود، تیغ زدن بستد و علی در خیبر، به یک دست برکند، دری که به صد مرد از جای خود بجنبانیدندی و بدستی می داشت تا لشکر، بدان گذر می کرد و دیگر صحابه از حسد بر علی بر آن در آمد و شد می کردند تا علی خسته گردد و عجزش ظاهر گردد!

نویسنده ای شیعه در اواسط همان قرن ششم در پاسخ اظهارات بالا، درباره فضائل خوانان همان شهر ری چنین پاسخ داده است:

عجب است که این خواجه بر بازارها، مناقب خوانان را می بیند که مناقب می خوانند و فضایل خوانان را نمی بیند که بیکار و خاموش نباشند و هر کجا قماری خماری باشد که در جهانش بهره ای نباشد و به حقیقت نه فضل بو بکر داند، نه درجه علی شناسد، برای دام نان، بیتی چند در دشنام رافضیان از بر بکرده و در سرمایه گرفته و مسلمانان را دشنام می دهد...و آنچه می ستاند، بخرابات می برد و به غنا و زنا می دهد و بر سبلت قدریان و مجبران می خندد و این قاعده نو نیست که فضایلی و مناقبی در بازارها فضایل و مناقب خوانند، اما ایشان همه، توحید و عدل و نبوت و امامت و شریعت خوانند و اینان همه جبر و تشبیه و لعنت...و چنانست که متعصبان بنی امیه و مروانیان، بعد از قتل حسین با فضیلت و منقبت علی، طاقت نمی داشتند.جماعتی خارجیان از بقیت سیف علی و گروهی بددینان را بهم جمع کردند تا مغازی های دروغ و حکایات بی اصل، وضع کردند در حق رستم و سهراب و اسفندیار و کاوس و زال و غیر ایشان و خوانندگان را بر مربعات اسواق [چهارسوها] ممکن کردند تا می خوانند تا رد باشد بر شجاعت و فضل امیر المؤمنین و هنوز این بدعت باقی مانده است که به اتفاق امت مصطفی، مدح گبرکان خواندن بدعت و ضلالت است.خواجه اگر منقبت علی از مناقب خوانان نمی تواند شنید، باید بدان هنگامه ها می رود به زیر طاق با جگر و صحرای در عابس.

اشعار مذهبی شیعی تا قرن ششم بسیار گسترده بود که متأسفانه از میان رفته است.گه گاه چند بیتی از آنها در گوشه و کنار یافت می شود.از آن جمله است، این دو بیتی که عبد الجلیل در کتابش آورده، اما شاعرش نامعلوم است:

گر طاعت های ثقلین جمله تو داری*و اندر دلت از بغض علی نیم سپندان

فردا که برآرند حساب همه عالم*همراه تو باشد به ره هاویه هامان

اشعار ستایشی و سیاسی

مقصود از این عنوان اشاره به اشعار شاعران در ستایش امیران است که در عین حال، در برگیرنده بخشی از آرمان های سیاسی و انسانی نیز هست.به سخن دیگر، بسیاری از شاعران این دوره، اشعار فراوانی در ستایش سلاطین سلجوقی دارند.یک رویه این اشعار آن است که بسیاری از آنها بی پایه و تنها برای گرفتن درهم و دینار است، اما رویه دیگر آن، وجود برخی از ارزش ها و دیدگاه های سیاسی است که شاعر آنها را در لابلای اشعار خود ریخته است.

برای نمونه، وقتی شاعری از شاهی ستایش می کند، او را به عدل، احسان به فقیران و نیازمندان، ستم ستیزی، از بین بردن دشمنان دین و...وصف و ترغیب می کند.در مواردی گاه به صراح، لوازم رسیدن به تاج و تخت و ابزار نگاه داری آن را در قالب این اشعار مشاهده می کنیم:

کسی کو بجوید همی تاج و گاه*خرد بایدش گنج و رای و سپاه

هر آن کس که بر تخت شاهی نشست*میان بسته باید گشاده دو دست

نگه داشتن جان پاک از بدی*به دانش سپردن ره ایزدی

ز داد و ز بیداد شهر و سپاه*بپرسد خداوند خورشید و ماه

اگر پشه از شاه یابد ستم*روانش بماند به دوزخ دژم

از سوی دیگر، باید آگاه بود که شعرهای شاعران در ستایش سلاطین و امیران، وسیله ای برای تثبیت موقعیت آنان تلقی می شد.نقش شعر در جامعه ایرانی قوی بوده و به طور معمول، شاعران، با نسبت دادن صفاتی چون عدل و احسان و شجاعت و جز آنها، می کوشیدند تا چهره ای مثبت از آن سلاطین در اذهان مردم تصویر کنند.یک نمونه از شعر انوری درباره سنجر چنین است :

ای خدایت به پادشاهی خلق*از ازل تا ابد پسندیده

ابد از کشت زار مدت تو*خوشه عمر جاودان چیده

ابر عدلت که عافیت قطرست*سایه بر کاینات پوشیده

انوری در یک رباعی درباره سنجر می گوید:

شاها به خدایی که ترا بگزیدست*گر ملک چو تو خدایگانی دیدست

الا تو که بودست که صد باره جهان*روزان بگرفتست و شبان بخشیدست

می بینیم که انوری در این اشعار، سنجر را سایه خدا و برگزیده از طرف خدا می شناساند .

شعر عربی

تأکیدی که در این نوشته بر ادبیات فارسی داشته ایم، نباید این تصور را به وجود آورد که فرهیختگان این مرز و بوم، از ادبیات عرب کم بهره بوده اند.حقیقت آن است که تا این زمان و پس از آن، هنوز آثار مفصل دینی و علمی به زبان عربی نگاشته می شود.

افزون بر آن شعر عربی در میان شاعران امر عادی بوده و بسیاری از شاعران این دوران، شاعر دو زبانه یا ذو اللسانین هستند که هم به فارسی و هم به عربی شعر می سرایند.در دربار بسیاری از امیران این دوره، شاعران، گاه به فارسی و گاه به عربی به ستایش مشغول بوده اند .

نگاهی به کتاب راحة الصدور که در تاریخ آل سلجوق است، نمونه های فراوانی از این اشعار عربی را در ستایش امیران نشان می دهد.همین طور در کتاب تاریخ طبرستان ابن اسفندیار از قرن ششم، مقدار فراوانی از این اشعار عربی را در خود جای داده است.

از همه شگفت تر آن که شاعری شیعی در کاشان با نام سید ابو الرضا راوندی در قرن ششم از خود دیوانی بر جای گذاشته که تمامی اشعار آن به زبان عربی است.در میان اهل سنت، بزرگ ترین ادیب عرب نیمه نخست قرن ششم، جار الله زمخشری است که در خوارزم به سر می برد و شهرت وی در ادبیات عرب جهان گیر است.ما در جای دیگری درباره او سخن گفتیم.

بنابر این توان گفت که ادبیات عرب نیز، گر چه نه به مانند قرن سوم و چهارم، اما در حد قابل ملاحظه ای مورد توجه فرزانگان ایران بوده است.

تصوف در دوران سلجوقی

ما تاکنون در چندین مورد از این کتاب، درباره تصوف سخن گفته ایم.هر بار تأکید کرده ایم که دنیای اسلام، از روز نخست با اندیشه های صوفیانه برخورد داشته است، اما نفوذ اجتماعی تصوف، روز به روز در دنیای اسلام رو به فزونی گذاشته است.در قرن اول و دوم هجری، بیش تر مردم تابع قرآن و حدیث بودند.در قرن سوم تا پنجم، افزون بر قرآن و حدیث، بسیار از عالمان به دانش کلام روی آوردند.زمانی که در قرن پنجم، از کلام سر خورده شدند، به طور گسترده ای به تصوف روی آوردند.

این را هم باید افزود که رویکرد تصوف نسبت به شرع، در قرون نخست بیش تر بود و هر چه جلوتر می آمد، ضعیف تر می نمود.در عین حال، بیش تر صوفیان اولا خود را نه صوفی بلکه عارف می نامیدند.دوم آن که خود را تابع شریعت معرفی می کردند.در بیش تر موارد باید اعتراف آنها را پذیرفت، گر چه تخطی از آن نیز، موارد فراوانی دارد.

زبانی که در تصوف به کار می رفت، زبان مخصوصی بوده، کشش ویژه خود را داشت.اگر در قرن سوم، صوفیان به طور پراکنده در شهرهای اسلامی زندگی می کردند، در قرن چهارم، جمعیت هایی از صوفیان به صورت منظم، محله ای از محلات برخی از بزرگ ترین شهرها را به خود اختصاص داده خانقاه مخصوص به خود را داشتند.این موج دائما رو به تزاید بود و هر بار که عالمی بزرگ در میان صوفیان پدید می آمد، دامنه نفوذ تصوف بیش تر می شد.باید دانست که در میان سختی های طاقت فرسای روزگار که در اثر مشکلات سیاسی و اقتصادی پیش می آمد، اندیشه ها و شعارهای صوفیان، مانند قرص های آرام بخش بسیار قوی بود که برای مدتی مردم را سر پا نگاه می داشت تا مشکلات را تحمل کنند و خم به ابرو نیاورند.

در قرن چهارم و پنجم، خراسان و اصفهان از مراکز اصلی رشد تصوف و اندیشه های صوفیانه بودند.بی شبهه دامنه تصوف در این دوره بسیار گسترده است.تنها برای نمونه دو مورد از اندیشمندان صوفی این دوره، یعنی خواجه عبد الله انصاری و محمد غزالی را می شناسانیم .

خواجه عبد الله انصاری پیر هرات

مکرر گفته ایم که زندگی این قبیل عالمان که تأثیری شگرف در اندیشه و عمل مسلمانان داشته اند، به صورت دراز مدت، از تأثیر سلاطین و خلفا بیش تر است.درباره هر کدام از این عالمان، آن اندازه می توان نوشت که قابل مقایسه با سلاطین نیست، روشن است که این مختصر جای تفصیل نیست.

یکی از چهره های برجسته تصوف خراسانی، خواجه عبد الله انصاری (396 481) است.خواجه صوفی محتاطی است که می کوشید شرع و شهود را با نهایت آرامش بهم بدوزد و تنشی در میان مردم طرفدار و مخالف ایجاد نکند.با این حال، تصوف چیزی نبود که مخالفان، به راحتی به آن اجازه فعالیت دهند.

خواجه عبد الله به سال 396 در هرات به دنیا آمد و بخش مهمی از تحصیلات دینی و ادبی خود را در همان شهر سپری کرد.بعدها برای شنیدن حدیث، تا نیشابور و بلخ و برخی دیگر از شهرهای خراسان و جبال رفت.وی از همان آغاز جوانی به تصوف علاقمند بود و در این مسافرت ها با بسیاری از مشایخ صوفیه ملاقات می کرد.مهم ترین ملاقات های او عبارتند از ملاقات با ابو الحسن خرقانی در سن بیست و هشت سالگی و همراهی چهل روزه با شیخ احمد چشتی.این دیدارها سخت بر وی تأثیر گذاشت.پس از آن بود که خواجه به صورت یکی از چهره های برجسته تصوف در هرات در آمده لقب شیخ الاسلام یافت.

خراسان این عهد متعلق به غزنویان بود و آنان نیز فرمانروایانی بودند که همراهی علما را داشته و بر مخالفان سخت گیر بودند.خواجه در سال 433 از هرات تبعید شد.این نشان می دهد که مخالفت با تصوف، در این زمان ریشه دار بوده است.وی بار دیگر در سال 439 برای پنج ماه به پوشنگ تبعید شد، اما باز به هرات بازگشت و مجلس درس وعظ و تفسیر قرآن را ادامه داد.

اصرار مخالفان بر مخالفت وی به دوره سلجوقیان کشید، تا آنجا که او را مجبور کردند با حضور نظام الملک، با مخالفان به مناظره بنشیند.ادامه این جدال ها به سال های بعد نیز کشیده شد.بر اثر مخالفت علمای هرات، خواجه عبد الله به سال 458 از سوی نظام الملک برای مدتی به بلخ تبعید شد، اما بار دیگر به هرات بازگشت.

با همه این مخالفت ها، اندک اندک موقعیت خواجه در هرات چنان استوار شد که القائم عباسی در سال 462 و المقتدی عباسی در سال 474 برای او و فرزندش خلعت فرستادند.خواجه در رمضان سال 478 بر ضد یک واعظ که متکلم بود سخن گفت و این سبب شورش طرفدارانش بر ضد آن شخص شد.آشوب مزبور باعث شد تا بزرگان هرات وی و خویشانش را در همان رمضان از شهر بیرون کردند .آنها به پوشنگ رفته، آنجا را نیز گرفتار آشوب کردند و از آنجا که با مدرسه نظامیه مخالف بودند، سر در آن را سیاه کردند.خبر به سلطان ملکشاه و وزیرش نظام الملک رسید.آنها دستور دادند خواجه و هوادارانش به ماوراء النهر بروند.پس از آن به مرو و سپس به بلخ تبعید شدند.مردم بلخ که در شمار مخالفان او بودند، آماده شدند تا در صورت وارد شدن خواجه و یارانش، از بام خانه هایشان او را سنگسار کنند.در آنجا فرزندان نظام الملک مانع این کار شدند.

خواجه عبد الله در بیست و دوم ذی حجه سال 481 درگذشت و در محله گازرگاه هرات مدفون شد .مزار وی تاکنون زیارتگاه علاقمندان اوست.

اندیشه های خواجه عبد الله

وی یک صوفی اهل حدیث و حنبلی مذهب بود و به همین دلیل از دانش کلام سخت متنفر بود.خواجه کتاب ها و رساله هایی بر ضد متکلمان نوشت و به رد آرای آنها پرداخت.این موضع متعصبانه خواجه، از آن روست که وی فردی حنبلی است و حنابله معمولا در این موارد با افراط برخورد کرده هیچ مخالفی را تحمل نمی کردند.بنابراین، باید گفت، تصوف هیچ گونه سعه صدری به خواجه عبد الله نداده بود.گفتنی است که تصوف اصفهان قرن چهارم نیز که در شخصیت ابو منصوراصفهانی بروز کرده، تصوفی حنبلی گونه است که نه تنها ضد کلام بلکه بر حسب سنت تاریخی، درست مانند حنابله بغداد، همزمان ضد شیعه و اعتزال می باشد.

خواجه حتی از ابو الحسن اشعری نیز بد می گفت و اعتقادی به او نداشت.همین امر سبب شده بود تا در دوران آلپ ارسلان و ملکشاه و خواجه، نتواند کسی از امرا و وزرا را به سوی جذب کند.

خواجه اعتقاد به سه چیز را پایه افکارش قرار داده بود.نخست شریعت که آن را بر گرفته از حدیث می دانست.دوم طریقت که اندیشه های صوفیانه و عارفانه اش بود.سوم قرآن که سخت بدان عشق می ورزید و عمری را در تفسیر آن برای مردم سپری کرد.اصرار وی بر قرآن، برای آن بود که اثبات کند در فهم مسائل دینی، نیازی به بحث های کلامی نیست.درباره شریعت و طریقت نیز می کوشید تا آنها را با یکدیگر بیامیزد.او این کار را دشوار، اما شدنی می دانست .او می گفت: «اگر در هزار سال یک تن رسد که چنین بود، فراوان بود و عزیز بود که وی را شریعت و حقیقت بهم شود.»

خواجه در تفسیر قرآن، به اقوال بزرگان و مشایخ صوفیه سخت پای بند بود.این استناد در میان صوفیان، اصلی است که در بیش تر آثار آن را رعایت کرده و برای اثبات و توضیح مطالب خویش، مرتب اقوالی از مشایخ نقل می کنند.تعبیرهایی مانند «شیخ چنین و چنان گفت» در آثار آنها فراوان دیده می شود.

خواجه در وعظ و خطابه نیز سخت استاد بود.مؤلفی که مقامات وی را گرد آورده، نوشته است : سخنان شیخ الاسلام بی آنکه تکلف کردی، بر سجع راست آمدی و آن در سائل و سخنان و مناجات وی معلوم شود.» استادی او در نگارش فارسی، نشان از آن دارد که از ادبیات فارسی بهره کامل داشت و انصاف آن که به تمام معنا، تربیت شده ادب فارسی آن روزگار خراسان است، روزگاری که از فردوسی شاهنامه می سازد و از خواجه آن مناجات ها و آن آثار منثور را عرضه می کند .

آثار خواجه عبد الله انصاری

از خواجه چندین اثر با ارزش بر جای مانده که به دلیل ارادت صوفیان خراسان به آن آثار، با وجود همه دشواری هایی که برای خراسان و کتابخانه های آن دیار فراهم آمده، از گزند روزگار محفوظ مانده است.

نخست آنها کتاب طبقات الصوفیه است که حاصل تدریس وی و نگارش آن توسط یکی از شاگردان اوست.این کتاب در شرح حال صوفیان در ادوار مختلف تاریخی است.او شرح حال مختصری از آنها به دست داده و برخی از کلمات کوتاه آنها و نیز حکایاتی از آنان را که در اصطلاح صوفیان به آن مقامات می گویند، آورده است.وی در ادامه هر شرح حالی، نکاتی اخلاقی و عرفانی بیان می کند.نقل یک نمونه از این دست خواندنی خواهد بود.در شرح بو طالب گرگانجی وی نویسد :

علی رازی گوید که: من در سفر بودم با بو طالب گرگانجی.جائی فرود آمدیم.شیری بود آنجا .بو طالب فرا خواب شد، من فرا خواب نمی شدم از بیم شیر.وی بیدار شد، مرا دید بیدار.گفت : تو می ترسی از جز الله؟ پس از این با من صحبت نکنی.

این قبیل داستان ها در آثار صوفیان فراوان است و بسیاری از آنها یا از اساس پایه تاریخی ندارد یا به گونه ای شگفت بازسازی شده تا جنبه آموزشی به خود بگیرد.این قصه ها، ادبیات ویژه ای دارد که نمونه های شگفت آن را در کتاب تذکرة الاولیاء عطار فراوان می بینیم .افزون بر این داستان ها، کرامات فراونی نقل می شود که به دیده چشم ظاهر، باور کردنی نمی آید و از دید باطن نیز راهی برای اثبات آن وجود ندارد.مثلا درباره ابو مظفر ترمذی می نویسد: «شیخ وقت خویش بود و خضر علیه السلام در مجلس وی می بودید که وی سخن می گفتید .» چگونه می توان ثابت کرد که وقت وعظ وی، خضر در آنجا حاضر بوده است؟

به یک نمونه دیگر درباره ابراهیم بن اسماعیل خواص، از مشایخ بزرگ صوفیه توجه کنید:

شیخ الاسلام [خواجه عبد الله ] گفت: ممشاد دینوری گوید که: در نیم خواب بودم در مسجد، در خواب فرامن گفتند که: خواهی که دوستی از آن ما ببینی؟ خیز به سر تل توبه شو، تا ببینی، بیدار شدم، برف آمده بود.رفتم بر سر تل توبه.خواص را دیدم که در میان برف نشسته، مربع، و چند سپری سبز گرد بر گرد وی تهی از برف که چندان برف بیامده بود بر سر وی و وی در عرق غرق.و آرند که وی را گفتم: این منزلت به چه یافتی؟ گفت: به خدمت فقرا.

از همین عبارات این کتاب، تسلط خواجه بر ادبیات فارسی آن روز خراسان، به خوبی آشکار می شود.

در این باره، مناجات های خواجه از همه چیز شیرین تر بوده و حق آن است که همچون شعر، از لحاظ ادبی مورد توجه قرار گیرد.گر چه در نسبت بسیاری از مناجات ها به وی، تردید شده است.نمونه ای از آنها چنین است:

الهی، اکنون که من بر من تاوان

تو آفتاب صفوت بر من تاوان

به شرک از شرک برستن نتوان

به نجاست، نجاست شستن نتوان

و به خویشتن از خویشتن برستن نتوان

بسیاری از مناجات های خواجه، بر محور کلمات مشایخ است که درباره خود سازی و تهذیب نفس و معرفت حق بر زبان جاری کرده اند.

خواجه کتاب دیگری هم با عنوان منازل السائرین دارد که آن نیز شرح مراحل و منازل هدایتی است که یک صوفی صاف باید آن را طی کند.این کتاب در ادبیات صوفیانه، جایگاه ویژه ای دارد .

در اینجا باید تأکید کنم که آثار صوفیان در غنای زبان فارسی بسیار با اهمیت بوده و صرف نظر از ادبیات شعری، بخش عمده آثار فارسی بر جای مانده، همین آثار صوفیانه است.

محمد غزالی، از فلسفه تا تصوف

محمد غزالی طوسی (450 505) یکی از بزرگ ترین عالمان دوره سلجوقی است که تأثیر زیادی در اندیشه مذهبی اهل سنت و تصوف داشته است.ارزش وی تنها از این جهت نیست که حافظ علوم مذهبی زمان خویش بود، بلکه از این بابت است که خود ابداع گر شیوه جدیدی در مسائل مذهبی بوده و نوعی چرخش در تفکر مذهبی اهل سنت ایجاد کرده است.

غزالی در طوس به دنیا آمد و پس از فرا گرفتن علوم مقدماتی به گرگان رفت.پس از سه سال به طوس بازگشت و این بار برای ادامه تحصیل راهی نیشابور شد.وی در آنجا شاگردی ابو المعالی جوینی (م 478) را می کرد که از استادان بنام بود.از آن پس نزد نظام الملک و ملکشاه رفت و مورد استقبال گرم آنها واقع شد.اعتبار وی نزد نظام الملک سبب شد تا در سال 484 که در اصفهان بود، از سوی نظام الملک لقب زین الدین و شرف الائمه را گرفت و برای تدریس در مدرسه نظامیه بغداد دعوت شود.تدریس وی تا سال 488 ادامه داشت.او افزون بر تدریس در مسائل سیاسی نیز دستی داشت.غزالی در سال 503 در پاسخ یکی از سلاطین سلجوقی که از وی درخواست کرده بود تا به دربار او بیاید، درباره گذشته خود چنین نوشت:

و بیست سال در ایام سلطان شهید ملکشاه روزگار گذرانید و از وی، به اصفهان و بغداد اقبال ها دید و چند بار میان سلطان و امیر المؤمنین یعنی خلیفه رسول بود در کارهای بزرگ.و در علوم دین نزدیک به هفتاد کتاب تصنیف کرد، پس دنیا را چنان که بود، دید، جملگی بینداخت.و مدتی در بیت المقدس و مکه مقام کرد و بر سر مشهد ابراهیم خلیل صلوات الله علیه عهد کرد که پیش هیچ سلطان نرود و مال سلطان نگیرد و مناظره و تعصب نکند.و اکنون دوازده سال است تا بدین عهد وفا کرد.و امیر المؤمنین و دیگر سلاطین او را معذور داشتند .اکنون شنیدم که از مجلس عالی اشارتی رفته است به حاضر آمدن.فرمان را به مشهد رضا علیه السلام آمدم و نگاهداشت عهد خلیل را به لشکرگاه یعنی نزد سلطان نیامدم.و بر این مشهد می گویم که ای فرزند رسول! شفیع باش تا ایزد تعالی ملک اسلام را در مملکت دنیا از درجه پدران خویش بگذراند و در مملکت آخرت به مرتبه سلیمان علیه السلام رساند که هم ملک بود و هم پیغمبر.

غزالی در اختلاف میان ترکان خاتون که برای سلطنت پسرش محمود تلاش می کرد با مقتدی عباسی به سال 485 وساطت کرد.این وساطت نشان از نفوذ سیاسی وی در آن روزگار بغداد دارد .

تحول روحی غزالی و آثار آن

غزالی پس از چهار سال تدریس در نظامیه از درس و مدرسه بیزار شد و نظامیه را ترک کرد .نوشته اند که برادرش احمد (م 520) را جانشین خود کرد.احمد نیز در زمره عالمان صوفی آن روزگار بود که در دفاع از شیطان در سجده نکردن بر آدم که از جمله عقاید برخی از صوفیان افراطی بود متهم بود.او نیز دوامی نیاورد و سال بعد از بغداد خارج شد.هم اکنون قبر احمد غزالی در شهر قزوین قرار دارد.حادثه تحول روحی غزالی، آن اندازه اهمیت دارد که ابن اثیر در ذیل رخدادهای سال 488 از آن به عنوان یک رخداد مهم یاد کرده است.این تحول روحی و مذهبی، غزالی را از عالم فلسفه بیرون برد و در دامن عرفان و تصوف نهاد.

غزالی مدت ده سال پس از آن در سرزمین شام، بیت المقدس و حجاز به سر برد.این اقدام وی در قالب زاهدی منزوی و درویش مسلک بود که در تلاش برای تهذیب نفس و تفکر به این سوی و آن سو می رفت.او در سال 489 «با جامه ژنده، به وضعی که شیوه درویشان آواره و قلندران بیابان نورد است ناشناس وارد دمشق شد و مناره غربی جامع اموی را خلوتگاه ذکر و فکر ساخت .ریاضت های سخت کشید.رفت و روی مسجد و زباله کشی طهارتگاه و خدمت خلق را می کرد.»

پس از آن، غزالی به بیت المقدس رفت و برای سالها در آن دیار ماند.بیت المقدس در آن روزگار، به طور سنتی، جایگاه ریاضت کشان و صوفیان برجسته دنیای اسلام بود.البته سالهای اقامت وی در بیت المقدس، مصادف با شدت گرفتن جنگ های صلیبی بود که طی آن شامات مورد حمله بی امان مسیحیان قرار داشت.غزالی در بیت المقدس کتاب بزرگ احیاء علوم الدین را در دانش اخلاق نوشت.کتاب مزبور مشهورترین کتاب اخلاقی است که نوشته شده و بعدها یکی از عالمان شیعه با نام فیض کاشانی آن را تلخیص و پیراسته کرد و المحجة البیضاء نامید.غزالی کتاب دیگری در دانش اخلاق به زبان پارسی نوشت که آن را کیمیای سعادت نام داد.

مهم ترین جهت گیری او در این تحول علمی، روی گردانی از فلسفه و گرایش به تصوف بود.وی با همه دانش و تخصصی که در فلسفه داشت، از آن طرفی نبست و ابراز کرد که فلسفه نمی تواند او را به یقین کامل برساند.وی استدلال های فیلسوفان را سست می شمرد و کتابی با نام تهافت الفلاسفه دز رد بر فلاسفه نوشت.حرکت ضد فلسفه او سبب شد تا دانش فلسفه که از قبل هم زمینه چندانی میان سنیان نداشت از جامعه اهل سنت رخت بر بندد.از سوی دیگر میراث عقلی سنیان معتزلی نیز فراموش شد یا در اختیار عالمان شیعه که این زمان سخت به مسائل فلسفی و کلامی علاقمند بودند، قرار گرفت.از قرن ششم هفتم به این سو، کمتر یادی از معتزله شده است.

دشمنی غزالی با فلسفه، به دوری گزیدن و پرهیز دادن از پرداختن به ریاضی نیزشد.وی فتوا داد که پرداختن به دانش اقلیدس و مجسطی و دقایق حساب و هندسه، گر چه ذهن را نیرومند می کند، ولی ما به سبب یک آفت آن را ناروا می شمریم.زیرا که از مقدمات علم اوائل فلسفه است و این گونه دانش ها، کار دانش پژوهان آن را به مذاهب فاسده می کشاند.

غزالی به دستور مستظهر خلیفه عباسی، کتابی نیز با عنوان فضایح الباطنیه یا المستظهری در رد بر اسماعیلیان که این زمان مهم ترین تهدید برای خلافت عباسی بودند نگاشت.وی کتاب نصیحة الملوک را نیز که نصایح اخلاقی در قالب داستان است، به درخواست سلطان سنجر نوشت.غزالی در سالهای پایانی عمر خویش رساله ای با عنوان المنقذ من الضلال نوشت و شرح داد که چگونه از گمراهی فلسفه رهایی یافته است.نویسنده ای کهن درباره این تحول غزالی می نویسد:

اکابر اتفاق کردند که غزالی از صدیقانست! گویند که هفتاد نوع علم خواند که گشاد کار من باشد، از هیچ نوعی از علوم او را فتحی حاصل نشد، رجوع به صوفیه نمود و زهد و عبادت اختیار کرد و سخن شرع را با سخن صوفیه مخلوط گفتی و بی حجت و برهان قلم بر کاغذ ننهادی و حکمت مرعی داشتی.لاجرم علمای ظاهری بر او طعن کردند و اعتراض نمودند.

مقصود از علمای ظاهر فقیهانند که همیشه با تصوف مخالفت داشته و صوفیان را دشمن شرع معرفی می کردند.در این باره، از هر دو سو، افراط و تفریط در کار بوده است.

یکی از آثار مهم تحول روحی در غزالی آن بود که دست از تعصب مذهبی شست.در آن روزگار، یکی از نشانه های تعصب شرکت در مناظره های علمی و جدل های فکری بود.غزالی پس از این تحول، به طور کلی دست از تعصب و مناظره کشید.این سخنی است که وی در نامه ای که پیش از این آوردیم، بدان تصریح کرده است.زمانی که ابو بکر قریشی (م 520) در شام از او خواست با او مناظره کند، غزالی گفت: مناظره را برای کودکان عراق گذاشته و به شام آمده است ! بی تعصبی وی تا آنجا رسید که حتی لعن یزید را نیز در پاسخ استفتایی که از او شده بود، روا ندانست و خشم شیعیان را بر انگیخت.! گفتنی است که شایعه ای هم بعدها در مورد گروش وی به تشیع انتشار یافت و این به دلیل منسوب شدن کتابی با نام سر العالمین به او بود که چنین نشانه هایی در آن یافت می شد.

وی در دوران جوانی خود از سر تعصب در کتابی که در علم اصول فقه نوشته بود، فصلی را به نکوهش ابو حنیفه اختصاص داده بود.بعدها کسانی به انتقاد از این کتاب نشسته، نزد سلطان سلجوقی که حنفی بود، از وی سعایت کردند.او در پاسخ نوشت که آن کتاب را در حال کودکی نوشته بودم.وی در آخر عمر در پاسخ این سؤال که از چه کسی تقلید می کند، گفت:

در معقولات مذهب برهان و آنچه دلیل عقل اقتضا کند، اما در شرعیات مذهب قرآن، و هیچ کس از ائمه را تقلید نمی کنم، نه شافعی بر من خطی دارد نه ابو حنیفه بر من براتی.

وی در سال 499 که به طوس بازگشته بود از طرف فخر الملک پسر نظام الملک دعوت شد تا در نظامیه نیشابور تدریس کند.این تدریس یک سال و نیم به درازا کشید.پس از آن وی در سال 500 هجری از تدریس در نظامیه نیشابور کناره گرفت.آنگاه در نزدیکی خانه اش مدرسه و رباطی برای صوفیان درست کرد و همانجا به تدریس قرآن و حدیث پرداخت.پس از آن نیز در چند نوبت برای تدریس از دعوت شد، اما نپذیرفت.وی در پاسخ وزیر برای تدریس در نظامیه بغداد، پس از شرح عذرهای خود، از جمله نوشت:

سیوم آن که چون به سر تربت خلیل علیه السلام رسیدم در سنه 489، امروز قریب پانزده سال است که سه نذر کردم.یکی آن که از هیچ سلطان و سلطانی، هیچ مالی قبول نکنم.دیگر آن که به سلام هیچ سلطان و سلطانی نروم.سیوم آن که مناظره نکنم...و در بغداد از مناظره کردن چاره نباشد و از سلام دار الخلافه امتناع نتوان کرد.

غزالی متولد 450 به سال 505، در حالی که تنها پنجاه و چند بهار از عمرش گذشته بود، درگذشت.گویا مقبره وی تا آغاز عصر صفوی در طوس سرپا بوده، اما پس از آن از میان رفته است.دانش غزالی تنها منحصر به خراسان و ایران و عراق نبود، بلکه در تمامی دنیای اسلام منتشر گردید.زمانی که او کتابی در رد فلسفه نوشت، ابن رشد اندلسی (520 595) که فیلسوف مشهور دیار اندلس بود، ردیه ای بر وی نگاشت.به علاوه، یاد از آثار وی در اندیشه های بسیاری از متفکران غرب اسلامی شامل شمال غرب افریقا و اندلس به فراوانی شده است .

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:54 ] [ اطلس ایران وجهان ]

نمودار خلفای عباسی و مدت حکومت آنها

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


خلفای عباسی/سالهای خلافت

ابو العباس عبد الله سفاح/132 136

ابو جعفر عبد الله منصور/136 158

ابو عبد الله محمد المهدی/158 169

ابو محمد موسی الهادی/169 170

ابو جعفر هارون الرشید/170 193

ابو موسی محمد الامین/193 198

ابو جعفر عبد الله المأمون/198 218

ابو اسحاق محمد معتصم/218 227

ابو جعفر هارون الواثق/227 232

ابو الفضل جعفر المتوکل/232 247

ابو جعفر محمد المنتصر/247 248

ابو العباس احمد المستعین/248 252

ابو عبد الله محمد المعتز/252 255

ابو اسحاق محمد المهتدی/255 256

ابو العباس احمد المعتمد/256 279

ابو العباس احمد المعتضد/279 289

ابو محمد علی المکتفی/289 295

ابو الفضل جعفر المقتدر/295 320

ابو منصور محمد القاهر/320 322

ابو العباس احمد الراضی/222 329

ابو اسحاق ابراهیم المتقی/329 333

ابو القاسم عبد الله المستکفی/333 334

ابو القاسم فضل المطیع/334 363

ابو الفضل عبد الکریم طائع/363 381

ابو العباس احمد القادر/381 422

ابو جعفر عبد الله القائم/422 467

ابو القاسم عبد الله مقتدی/467 487

ابو العباس احمد المستظهر/487 512

ابو منصور فضل المسترشد/212 529

ابو جعفر منصور الراشد/529 530

ابو عبد الله محمد المقتفی/530 555

ابو المظفر یوسف المستنجد/555 566

ابو محمد الحسن المستضی ء/566 575

ابو العباس احمد الناصر/575 622

ابو نصر محمد الظاهر/622 623

ابو جعفر منصور المستنصر/623 640

ابو احمد عبد الله مستعصم/640 656

سقوط بغداد به دست مغولان/ 656

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:47 ] [ اطلس ایران وجهان ]

نمودار خلفای عباسی و مدت حکومت آنها

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


خلفای عباسی/سالهای خلافت

ابو العباس عبد الله سفاح/132 136

ابو جعفر عبد الله منصور/136 158

ابو عبد الله محمد المهدی/158 169

ابو محمد موسی الهادی/169 170

ابو جعفر هارون الرشید/170 193

ابو موسی محمد الامین/193 198

ابو جعفر عبد الله المأمون/198 218

ابو اسحاق محمد معتصم/218 227

ابو جعفر هارون الواثق/227 232

ابو الفضل جعفر المتوکل/232 247

ابو جعفر محمد المنتصر/247 248

ابو العباس احمد المستعین/248 252

ابو عبد الله محمد المعتز/252 255

ابو اسحاق محمد المهتدی/255 256

ابو العباس احمد المعتمد/256 279

ابو العباس احمد المعتضد/279 289

ابو محمد علی المکتفی/289 295

ابو الفضل جعفر المقتدر/295 320

ابو منصور محمد القاهر/320 322

ابو العباس احمد الراضی/222 329

ابو اسحاق ابراهیم المتقی/329 333

ابو القاسم عبد الله المستکفی/333 334

ابو القاسم فضل المطیع/334 363

ابو الفضل عبد الکریم طائع/363 381

ابو العباس احمد القادر/381 422

ابو جعفر عبد الله القائم/422 467

ابو القاسم عبد الله مقتدی/467 487

ابو العباس احمد المستظهر/487 512

ابو منصور فضل المسترشد/212 529

ابو جعفر منصور الراشد/529 530

ابو عبد الله محمد المقتفی/530 555

ابو المظفر یوسف المستنجد/555 566

ابو محمد الحسن المستضی ء/566 575

ابو العباس احمد الناصر/575 622

ابو نصر محمد الظاهر/622 623

ابو جعفر منصور المستنصر/623 640

ابو احمد عبد الله مستعصم/640 656

سقوط بغداد به دست مغولان/ 656

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:47 ] [ اطلس ایران وجهان ]

خلافت مأمون (198 تا 218)

منابع مقاله:

از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی ، جعفریان، رسول؛


 

شرح حالی مختصر

عبد الله ابوالعباس مأمون به سال 170 در آنشب که عم وی هادی بمرد تولد یافت مادرش کنیزکی بود مراجل نام. بیست و سه ساله بود که هارون وی را ولیعهد دوم کرد و ولایت خراسان و دیگر ولایات ایران را تا همدان بدو سپرد پس از مرگ هارون امین پیمان پدر را شکست و در جنگ با برادر کشته شد و خلافت به مأمون رسید.


ادامه مطلب
[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:47 ] [ اطلس ایران وجهان ]

واثق و پایان عصر اول عباسی

منابع مقاله:

تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، ابراهیم حسن، حسن؛


هارون ملقب به الواثق پسر معتصم در شعبان سال 186 تولد یافت. مادرش کنیزکی بود رومی قراطیس نام. واثق از جوانی خردمند و مدبر و سیاستمدار بود و معتصم هنگام غیاب از پایتخت مهمات امور را بدو می سپرد. به سال 220 که برای ساختن شهر سامره می رفت ویرا در بغداد نایب خویش کرد و هم به سال 223 وی را به نیابت خویش به استقبال افشین فرستاد که از جنگ بابک خرمی فیروز آمده بود. معتصم به هنگام حیات واثق را ولیعهد کرد، و وی از پس مرگ پدر به سال 227 خلافت یافت و مانند پدر تکیه وی به سرداران ترک بود که تعدادشان فزون شده بود و مقامات بلند یافته بودند. اشناس ترک را قدرتی فوق العاده بخشوده بود و تاجی مرصع نشان بر سر او نهاده بود.

اوضاع حکومت الواثق

در آغاز دوران وی قبایل قیس در دمشق بشوریدند و ولایتدار شهر را محاصره کردند، وجاء بن ایوب بفرماندهی سپاهی مأمور سرکوب ایشان شد و در مرج راهط بر شورشیان فیروز شد و هزار و پانصد کس از ایشان را بکشت. بقیه فراری شدند و آرامش استقرار یافت.

طبری گوید: بنی سلیم و طوایف دیگر در حجاز فساد آغازیدند و بازارها را یغما کردند و مردم آزاریشان بالا گرفت. راهها را بریدند و سپاه ولایتدار مدینه را تارومار کردند. الواثق به سال 230 سپاهی به فرماندهی بغای بزرگ سردار ترک سوی بنی سلیم فرستاد که پنجاه تن از ایشان را بکشت و به همین شمار اسیر گرفت و نیز یک هزار کس از مفسدان قوم را گرفت و در مدینه به زندان کرد آنگاه برای مطیع کردن بنی مره سوی عدن رفت. زندانیان مدینه خواستند از زندان درآیند و در مدینه فساد کنند. مردم مدینه اطرافشان را گرفتند و همه را تا آخر بکشتند و بغا از آن پس که شمال جزیره را آرام کرده بود و در جنوب و مرکز جزیره با قبایل مخالف خلیفه جنگهای بیهوده کرده بود به سامره بازگشت.

واثق نیز چون معتصم در رواج عقاید معتزله می کوشید و اندیشه های آنها را با خشونت به مردم تحمیل می کرد و همین قضیه مردم بغداد را برانگیخت که بر ضد او توطئه کردند. احمد بن نصر سرگروه ناراضی بود که مخلوق بودن قرآن را منکر بودند و کینه واثق را بدل داشتند و عزل او را می خواستند. گروه بسیار به دور نصر گرد آمدند و روزی را برای انجام توطئه معین کردند که شب پیش به علامت کار طبل بزنند اما آن دو مرد که عهده دار طبل زدن بودند در شب موعود شراب بسیار نوشیدند چنانکه سر از پا نمی شناختند.

آن گروه که بر ناحیه شرقی بغداد بودند طبل همی زدند اما از آن گروه که در ناحیه غربی بودند جواب نیامد که طبالان مست بودند و توطئه از آن پیش که خطرناک شود فاش شد. احمد بن نصر و یاران وی دستگیر شدند و ایشان را به سامره به نزد واثق بردند و او مجلسی برای مناظره ترتیب داد و شورش و قیام بر ضد خلافت را مسکوت گذاشت و با احمد بن نصر درباره خلق قرآن به گفتگو پرداخت بدو گفت: احمد درباره قرآن چه می گویی؟

گفت: کلام خداست.

گفت: مخلوق است؟

گفت: کلام خداست.

گفت: درباره خدا چه می گویی آیا به روز قیامت او را توانی دید؟

گفت: ای امیرمؤمنان در حدیث آمده که پیمبر فرموده روز رستاخیز پروردگارتان را خواهید دید چنانکه ماهتاب را می بینید و ما پیرو حدیثیم.

واثق به حاضران گفت: درباره او چه می گوئید؟

قاضی عبدالرحمن بن اسحاق گفت: خونش مباح است.

دیگری گفت: ای امیرمؤمنان خون وی را بده تا بنوشم! حاضران همه موافقت کردند جز ابن ابی داود قاضی القضاة که گفت: ای امیرمؤمنان! کافریست که باید به توبه وادارش کرد شاید بیمار است و یا عقلش خلل دارد. اما وی از عقیده خود باز نگشت و واثق شمشیر عمرو بن معدیکرب قهرمان معروف عرب را که در خاندان عباسی به یادگار بود بخواست و چند ضربت بسر و گردن وی زد. یکی از خاصان خلافت نیز ضربتی زد و گردن نصر را ببرید و سرش را جدا کرد آنگاه سر را به بغداد فرستادند و روزی چند در ناحیه غربی و چند روز در ناحیه شرقی بیاویختند . بر گوش وی رقعه ای بود که این سر مشرک گمراه احمد بن نصر است که خدایش بدست هارون الواثق بالله بکشت که حجت در کار خلق قرآن و انکار تشبیه بر او تمام بود و توبه بر او عرضه شد و انکار ورزید و خدا را شکر که وی را به جهنم خویش برد.

در عهد واثق ولایتداران نفوذ فراوان یافتند عبد الله بن طاهر ولایت خراسان و طبرستان و کرمان داشت. کار جزیره و شام و مصر و مغرب با اشناس ترک بود و از جانب خویش ولایتداران به این نواحی می فرستاد و عبد الله و اشناس هر دو مقیم سامره بودند.

واثق در سال 232 درگذشت و نتوانست بیش از شش سال خلافت نماید، بعد از او فرزند دیگر معتصم به نام متوکل خلیفه شد.

مورخین می گویند با مرگ واثق دوران طلایی دولت عباسیان هم سپری شد و این به سبب روشی بود که پدرش در پیش گرفته بود و او هم آن را ادامه داد.

دوره های حکومت عباسی

عصر اول/عصر طلائی/132 232

عصر دوم عباسی/عصر ترکی/232 433

عصر سوم عباسی/عصر بویهی/334 447

عصر چهارم عباسی/عصر سلجوقی/447 646

دوران تاسیس/دوران سفاح و منصور

دوران استقرار/دوران رشید و مأمون

دوران انحلال/دوران معتصم به بعد

عباسیان/سالهای حکومت

سفاح/132 136

منصور/136 138

مهدی/158 169

هادی/169 170

هارون/170 193

امین/193 198

مأمون/198 218

معتصم/218 227

واثق/227 232

متوکل/232 247

منبع -حوزه نت

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:46 ] [ اطلس ایران وجهان ]

شورش صاحب الزنج در زمان مهتدی

منابع مقاله:

از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، جعفریان، رسول؛


 

سال های پایانی طاهریان و آغاز دوره صفاری، بصره و بخشی از خوزستان، صحنه شورش بزرگی بود که پانزده سال ادامه داشت.این شورش که آن را شورش زنگیان نام نهاده اند، در اصل بر دوش سیاهانی بود که به عنوان برده در آن نواحی به کار کشاورزی مشغول بودند.رئیس آنها، که به صاحب الزنج شهرت یافت، خود را فردی علوی خوانده و از نسل زید بن علی بن الحسین (ع) معرفی می کرد، اما منابع تاریخی که همگی با شورش وی مخالفند، او را عربی از قبیله عبد القیس دانسته اند.برخی نیز او را یک ایرانی شاید عرب ایرانی شده اهل ری دانسته اند .به هر روی او را علی بن محمد بن عبد الرحیم می خواندند


ادامه مطلب
[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:44 ] [ اطلس ایران وجهان ]

ابوسفیان

منابع مقاله:

، ؛


ابوسفیان از نژاد امیه می باشد، او فرزند حرب است، او در سال هشتم هجرت به اجبار مسلمان شد و همان طوری که در زندگی معاویه خواهد آمد، پیش از مسلمان شدن به جز یک مورد همیشه لشکر دشمن را بر علیه مسلمانان رهبری و فرماندهی می کرد.

در فتح مکه پیامبر (ص) البته روی مصالحی مقامی به ابوسفیان دادند و فرمودند: ابوسفیان می تواند به مردم اطمینان دهد که هر کس به محیط مسجد الحرام پناهنده شود و یا سلاح به زمین بگذارد و بی طرفی خود را اعلام کند و یا در خانه اش را ببندد و یا به خانه ابی سفیان پناه ببرد از تعرض ارتش اسلام محفوظ خواهد ماند. (1)

پیامبر در فتح مکه همه مشرکین را مورد عفو خود قرار دادند، و اعلام نمودند: اذهبوا فانتم الطلقاء یعنی بروید دنبال زندگی خود، همه شما آزادید.

و لذا واژه طلقاء در طول تاریخ بر ابوسفیان و معاویه اطلاق می شده است که البته خوشایند آنها نبوده است.

ابوسفیان بعد از جریان سقیفه به منظور ایجاد اختلاف، از علی (ع) خواست تا اجازه ندهد خلافت در میان بنی تیم بماند و حاضر شد با او بیعت کند.

اما حضرت علی (ع) او را از خود راند و فرمود: تو همیشه دشمن اسلام و مسلمان بوده ای (2) تو جز فتنه و آشوب هدف دیگری نداری. (3)

ابوبکر برای اسکات و خریدن عقیده وی، اموالی را که ابوسفیان همراه آورده بود به خود او بخشید و دیناری از آن را بر نداشت و حتی به این نیز اکتفاء نکرد و فرزند وی یزید را برای حکومت شام انتخاب کرد. وقتی به ابوسفیان خبر رسید که فرزندش به حکومت رسیده است فورا گفت ابوبکر صله رحم کرده است (4) حال آنکه ابوسفیان قبلا به هیچ نوع پیوندی میان خود و ابوبکر قائل نبود، بدین ترتیب او در شمار طرفداران ابوبکر درآمد.

ابوبکر جوهری می گوید: وقتی با عثمان بیعت شد، ابو سفیان گفت: این «امر» در دست تیم [طایفه ابوبکر] قرار گرفت؛ در حالی که ربطی به آنان نداشت؛ بعد از آن در دست [قبیله ] «عدی» قرار گرفت که دورتر و دورتر بود.اکنون به منزلگاه خود باز گشته و قرارگاه خویش را باز یافته است؛ او خطاب به عثمان و بنی امیه گفت: آن را در میان خود مورثی کرده میان فرزندان خود بگردانید، هیچ بهشت و جهنمی در کار نیست. (5) به روایت مسعودی، عمار که خبر این سخن ابوسفیان را شنیده بود، در مسجد برخاسته و به اعتراض پرداخت.به دنبال او مقداد نیز چنین کرده از منصرف ساختن «امر» از اهل بیت (ع)، اظهار نگرانی کرد. (6) ابن عساکر نیز نقل کرده که ابوسفیان به عثمان گفت: اجعل الأمر أمر الجاهلیة. (7)

او در حالی که دراواخر عمر خود کور گشته بود در سن 93 سالگی در سال 30 هجری (8) در مدینه از دنیا رفت

 منبع-حوزه نت

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:38 ] [ اطلس ایران وجهان ]

عقاید سیاسی مروانیان

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


به یقین می توان گفت که شکل وقوع مسائل سیاسی در باب حکومت، در قرن اول هجری- اعم از اصل حق انتخاب برای مردم و روش انتخاب و سایر مسائل جزیی در باب پذیرش خلیفه و یا مخالفت با آن و بسیاری از مسائل دیگر- بنیاد عقاید سیاسی اهل سنت را تشکیل می دهد. علاوه بر شکل وقوع، می توان برخورد بعضی از صحابه و تابعین را با مسائل سیاسی و موضع گیری آنها را در قبال وقایع حکومتی، جزو منابع اصلی شکل گیری عقاید سیاسی اهل سنت در طول قرن اول هجری دانست. البته حوادث بعدی نیز در طول قرون پس از آن عقاید مؤثر بوده است، اما اصل و اساس عقایدی که در قرن پنجم هجری توسط ماوردی (م 450) و ابویعلی (م 458) تحت عنوان الاحکام السلطانیه نوشته شده برخاسته از تحولات سیاسی قرن اول هجری است که گاه مثالهایی نیز از قرن دوم برای تاکید بعضی از احکام آورده شده است. به عنوان مثال سکوت علمای اهل سنت در برابر این اعمال به منزله حجت شرعی تلقی شده است. ماوردی در یک مورد می نویسد: «اگر عمل سلیمان، حجت نبود، تایید علمای تابعین معاصر او و کسانی که در طریق حق هراسی ندارند، حجت می باشد» . (1) این عقیده، ناشی از این اصل برای اهل سنت است که آنچه توسط صحابه و تابعین و یا در محضر آنها انجام گرفته و آنها سکوت کرده و بدان رضایت داده اند، به منزله «حکم شرعی » تلقی می شود.

ما در هر قسمت به تفصیل درباره شکل گیری اصول سیاسی حاکم بر نظام سیاسی اهل سنت و نیز برخی از فرقه های دیگر سخن گفته ایم. در اینجا اشاره ای خواهیم داشت به آنچه که بیشتر در دوره مروانیان، در این زمینه شکل گرفته است.

تحول عمده ای که در مفهوم خلافت در عهد بنی امیه، بویژه در دوره مروانی صورت گرفت این بود که به موازات دور شدن خلفا از تدین و تعبد دینی به اصول شرع، برای تحمیق مردم، بر قدسیت مفهوم خلافت بیشتر تکیه می کردند. مفهوم خلیفه در معنای سیاسی خود، در آغاز به معنای جانشینی رسول خدا (ص) بود و ابو بکر راضی نشد تا وی را «خلیفة الله » بنامند. (2) اما به مرور در اشعار شعرا و خطبه های امرا، اصطلاح «خلیفة الله » شیوع یافته و افزون بر آنکه به طور طبیعی بر قدسیت خلافت می افزود نوعی جبرگرایی را در امر خلافت دامن می زد. زمینه های این امر را از زبان عثمان و در دوره معاویه وجود داشت، اما باید گفت که در دوره خلفای مروانی، دامنه این امر بسیار گسترده شد. مناسب است اصطلاحاتی که در اشعار شعرا برای خلفای مروانی آمده بیاوریم: خلیفة الله فی الارض، الامین المامون، امام المسلمین، امین الله، امام الاسلام، جنة الدین، الخلیفة المبارک، راعی الله فی الارض، الامام المصطفی، ولی الحق، الامام العادل، ولی عهد الله، امام الهدی، الامام المبارک، امام العدل، الامام المنصور، خیار الله للناس، الحکم المصفی، امام الوری، رب الجنود، خلیفة الحق، الخلیفة الافضل، الملک المبارک. (3) شعرا نقش مهمی در ترویج این مفاهیم در عامه مردم داشتند اگر توجه داشته باشیم که شعر چگونه در میان توده عرب رواج می یافته می توانیم به عمق تاثیر این مفاهیم برسیم. (4) اخطل شاعر اموی خطاب به عبد الملک بن مروان می گوید:

و قد جعل الله الخلافة فیکم

بابیض لا عاری الخوان و لا جدب

و لکن رآه الله موضع حقها

علی رغم اعداء و صدادة کذب (5)

خداوند خلافت را در شما قرار داده در کسی که چهره نورانی داشته و با فضل و کرم است. خداوند علی رغم خواست دشمنان و مخالفان، او را به درستی به عنوان صاحب حق دید.

او خطاب به بشر بن مروان نیز گفت:

اعطاکم الله ما انتم احق به

اذا الملوک علی امثاله اقترعوا (6)

خداوند چیزی را به شما بخشیده که شما بدان سزاوارترید، در حالی که دیگر ملوک به اتفاق[آنچه را ذی حق نیستند]، پادشاهی را به دست می آورند. جریر، شاعر دیگر این دوره، خطاب به عبد الملک می گفت:

الله طوقک الخلافة و الهدی

و الله لیس لما قضی تبدیل

ولی الخلافة و الکرامة اهلها

فالملک افیح و العطاء جزیل (7)

خداوند خلافت و هدایت را بر عهده تو نهاده و قضای الهی تبدیل پذیر نیست. خداوند خلافت و کرامت را به اهل آن سپرد به همین جهت پادشاهی وسیع تر و بخشش فراوان است.

او در شعری دیگر در تاکید بر قدسیت الهی خلافت عبد الملک چنین گفت:

انت الامین امین الله لا سرف

فیما ولیت و لا هیابة ورع

انت المبارک یهدی الله شیعته

اذا تفرقت الاهواء و الشیع

یا آل مروان ان الله فضلکم

فضلا عظیما علی من دینه البدع (8)

تو امین هستی، امین خدا که آنچه به دستت سپرده شده، اسرافی نشده و ترس و گریزی در تو نیست. تو با برکت هستی و خداوند وقتی که هواها و گروهها متفرق شوند پیروان خود را هدایت می کند. ای خاندان مروان، خداوند شما را برتری داد، برتری بزرگی بر کسی که دینش بدعت است.

و در مورد دیگر گفت:

و الله قدر ان تکون خلیفته

خیر البریة و ارتضاک المرتضی (9)

خدا چنین تقدیر کرده که تو خلیفه او باشی، بهترین فرد، و به تو رضایت داده است.

و فرزدق درباره عبد الملک گفت:

فالارض لله ولاها خلیفته

و صاحب الله فیها غیر مغلوب (10)

زمین از آن خداست که آن را به دست خلیفه اش داده و صاحب خدا در زمین شکست نمی خورد.

و فرزدق درباره ولید گفت:

اما ولید فان الله اورثه

بعلمه فیه ملکا ثابت الدعم (11)

همو درباره سلیمان بن عبد الملک می گفت:

به امن الله البلاد، فساکن

بکل طرید لیلها و نهارها

خداوند به دست او امنیت بلاد را تامین کرد آنگونه که در شب و روز هر مطرودی آرامش دارد. ولید، خداوند او را به علم خود وراثت داده که در آن پادشاهی استواری است.

عدی بن رقاع درباره ولید می گوید:

ان الولید امیر المؤمنین له

ملک علیه اعان الله فارتفعا (12)

ولید امیر مؤمنان است که پادشاهی از آن اوست و خداوند او را بر این پادشاهی اعانت داده، پس او رفعت یافته است.

احوص نیز درباره ولید می گوید:

تخیره رب العباد لخلقه

ولیا و کان الله بالناس اعلما (13)

خدای عالمیان او را برای بندگان خود به عنوان ولی برگزیده و خدا به مردم داناتر است. همو درباره سلیمان بن عبد الملک می گوید:

سلیمان اذ ولاک ربک حکمنا

و سلطانا فاحکم اذا قلت و اعدل (14)

[ای]سلیمان چون خداوند تو را به عنوان حاکم و سلطان ما ولایت داده پس وقتی لب به سخن گشودی حکم کن و به عدالت رفتار کن.

فرزدق درباره سلیمان می گوید:

فقال الله انک انت اعلی

من المتلمسین لک الخبالا

فاعطاک الخلافة غیر غصب

و لم ترکب لتغصبها قبالا (15)

پس خدا فرمود تو برتر از کسانی هستی که در اندیشه ضعف و سستی تویند پس خدا خلافت را به حق به تو داده، و تو نیز پاشنه کفش خود را برای غصب آن بالا نکشیده ای.

جریر درباره یزید بن عبد الملک می گوید:

اما یزید فان الله فهمه

حکما و اعطاه ملکا واضح النور

یکفی الخلیفة ان الله فضله

عزم وثیق و عقد غیر تقریر (16)

اما یزید، خداوند او را با حکمت آشنا کرده و پادشاهی چونان نور درخشان را به او واگذار کرده است. برای خلیفه کافی است که خداوند او را برتری داده، به عزمی استوار و پیوندی ناگسستنی.

جریر به ایوب فرزند سلیمان بن عبد الملک می گوید:

الله اعطاکم من علمه بکم

حکما و ما بعد حکم الله تعقیب (17)

خداوند از آنجا که به شما را می شناخت، حکم و پادشاهی را در اختیار شما نهاد و پس از حکم خدا، چون و چرایی وجود ندارد.

همو به عمر بن عبد العزیز می گفت:

ان الذی بعث النبی محمدا

جعل الخلافة فی الامام العادل (18)

کسی که محمد را نبوت بخشید خلافت را در امامی عادل قرار داد. فرزدق به یزید بن عبد الملک می گفت:

اعطی بن عاتکة الذی ما فوقه

غیر النبوة و الجلال الاجلل

سلطانه و عصا النبی و خاتما

القی له بجرانه و الکلکل (19)

خداوند به فرزند عاتکه سلطنتی بخشید که بالاتر از آن جز الوهیت و نبوت نیست. خدای عصای پیامبر و انگشتری آن حضرت را به او داده و همه چیز را برایش قرار داد.

اینها نمونه ابیاتی بود که دکتر عطوان از میان اشعار فرزدق، جریر و برخی دیگر در این باره آورده و ما گزیده ای از آنها را در اینجا آوردیم. مراجعه به دیوان فرزدق نشان می دهد که حجم این اشعار بسیار گسترده تر است. (20)

ذهنیت شامی ها از همان عهد معاویه بدین سوی، این قدسیت خلافت را پذیرفته بود. (21) زمانی که عبید بن عمیر قصه گو در «ایام الموادعه » یعنی سالهایی که شامیان نیز برای حج به مکه تحت سلطه ابن زبیر می آمدند و اوضاع آرام بود- برای مردم سخن می گفت- و از خلیفه شام بدگویی می کرد- شامیان به او می گفتند: ای مرد صالح!به آنچه بر آن بودی بازگرد و از خلیفه خدا در روی زمین بدگویی نکن چرا که حرمت او بالاتر از حرمت خانه خداست. (22) حجاج مروج این اندیشه در عراق بود. زمانی او به حسن مثنی گفت: ای حسن!بر تو باد که از سلطان جز به نیکی یاد نکنی، آنان سایه خدا در روی زمین اند. (23) او در همان سخنرانی نخست خود در کوفه گفت: ان امیر المومنین عبد الملک بن مروان استخلفه الله عز و جل فی بلاده و ارتضاه اماما علی عباده (24) حجاج در نامه خود به عبد الملک چنین نوشت: به عبد الملک، امیر مؤمنان و خلیفه پروردگار عالمیان، تایید شده به ولایت، معصوم از هر نوع خطای در سخن و عمل با کفالت الهی. (25) فاطمه دختر عمر بن عبد العزیز می گفت: از زمانی که خداوند پدرم را خلافت بخشید از جنایت و احتلام غسل نکرد. (26) اطاعت مردم شام ناشی از چنین تصوری از خلیفه بود بدین شکل که اطاعت از او، عین اطاعت از خداست نه اینکه خلیفه باید از خدا اطاعت کند. زمانی که جعفر بن عمرو در میان گروهی از یمانی های طرفدار عبد الملک در شام نشسته بود، آنان فریاد زدند: الطاعة الطاعة، جعفر گفت: لا طاعة الا لله، آنان بر او یورش بردند و گفتند با این سخن، اطاعت از امیر مؤمنان را سست می کنی. او به زحمت توانست از دست آنان خلاصی یابد. (27) حجاج می کوشید تا مردم عراق می گفت: آیا گمان می کنید که خبر آسمان[وحی]از خلیفه منقطع شده؟ای مردم عراق به خدا سوگند، خبر آسمان از او قطع نشده و فلان مقدار نزد او هست. (28) و گفته شده که حجاج می گفت: کسی را که برای پیامی فرستید بالاتر می شمرید یا آن را که در میان خانواده خود، به جای خود می گمارید؟او با این سخن قصد آن داشت تا مقام خلیفه را به عنوان خلیفه خدا در روی زمین، برتر از رسول خدا نشان دهد. (29) باید دانست که در نسبت این گونه مطالب تا حدودی تردید وجود دارد. مسعودی نکته اخیر را به خالد بن عبد الله قسری حاکم مکه در سال 89 ه نسبت می دهد. خالد این مطلب را در ارتباط با ولید و در مقایسه با ابراهیم (ع) مطرح کرده است او گفت: ابراهیم از خداوند طلب آب کرد و خداوند آب شور برای او فرستاد در حالی که برای ولید آب شیرین عطا کرد. (30) عمر بن عبد العزیز نیز نه تنها سلیمان بن عبد الملک را منصوب از طرف خدا می دانست بلکه درباره خود می گفت که خداوند او را پس وی به لافت برگماشته است. (31) پس از او، عمر بن هبیره فزاری که عامل یزید بن عبد الملک بر عراق و خراسان بود درباره خلافت یزید خطاب به حسن بصری و گروهی دیگر می گفت: یزید بن عبد الملک «خلیفة الله » است که او را در میان بندگان خود جانشین خویش کرده است. (32) بدین ترتیب آنان می کوشیدند تا پیروزی خود را بر همه مخالفان، اعم از زیدی ها، شیعیان، خوارج، عبد الرحمان بن اشعث، یزید بن مهلب و جز آنها، خدایی جلوه داده و دولت اموی را به همین دلیل نه تنها مشروع که غیر قابل شکست نشان دهند. (33)

قدسیت با اطلاق عنوان «مهدی » بر خلیفه، تحکیم بیشتری یافته است. آنچه محتمل است این که، کاربرد این کلمه، بر اساس زمینه دینی و روایی این مفهوم در کلمات رسول خدا (ص) صورت گرفته است. گفته شده که در نامه مختار بن ابی عبید به محمد بن حنیفه نیز از این مفهوم استفاده شده است: للمهدی محمد بن علی من المختار بن ابی عبید، سلام علیک یا ایها المهدی. (34) احتمال کاربرد لغوی آن به عنوان تاکید بر نقش هدایتگر آنها نیز وجود دارد اما تکرار بیش از اندازه، این احتمال را در مورد خلفای اموی منتفی می کند. از مجاهد نقل شده[باید احتمال داد که این گونه اقوال به آنان منسوب شده باشد]که: اگر معاویه را می دیدید می گفتید که او «مهدی » است. (35) در شعر زیر فرزدق خطاب به ولید بن عبد الملک، عنوان مهدی را برای چند تن از خلفای اموی بکار برده است:

و من عبد شمس انت سادس سته

خلائف کانوا منهم العم و الاب

هداة و مهدیین عثمان منهم

و مروان و ابن الابطحین المطیب (36)

از فرزندان عبد شمس، تو ششمین خلیفه ای هستی که خلیفه بودند. برخی پدران و برخی عموهای تو. هدایت شدگان و هدایتگران که عثمان و مروان و معاویه در شمار آنهایند.

فرزدق درباره سلیمان بن عبد الملک نیز می گوید:

فان امامک المهدی یهدی

به الرحمن من خشی الضلالا (37)

در پیش روی تو مهدی است که خداوند به وسیله او، کسی را که از گمراهی در هراس است، هدایت می کند.

و می گوید:

فاجاب دعوتنا و انقذنا

بخلافة المهدی من ضر (38)

خداوند دعوت ما را اجابت کرد و به خلافت مهدی، ما را از سختی و مصیبت نجات داد. جریر نیز درباره سلیمان می گوید:

سلیمان المبارک قد علمتم

هو المهدی قد وضح السبیل (39)

شما آگاهید که سلیمان مبارک، همان مهدی است که راه را روشن ساخته است.

اصطلاح مهدی درباره عمر بن عبد العزیز در غیر مآخذ شعری نیز آمده (40) و جریر نیز درباره او گفته است:

انت المبارک و المهدی سیرته

تعصی الهوی و تقوم اللیل بالسور (41)

تو مبارک بوده و سیرت تو، سیرت مهدی با هواهای نفسانی مخالفت کرده و شب را به دعا و نماز مشغول است!

جریر درباره هشام بن عبد الملک نیز می گوید:

فقلت لها الخلیفة غیر شک

هو المهدی و الحکم الرشید (42)

پس گفتم که خلیفه بدون شک همان مهدی و حاکم هدایت یافته است.

و فرزدق درباره او می گوید:

هو المالک المهدی و السابق الذی

له اول المجد التلید و آخره (43)

او همان مهدی است و پیش گرفته[بر دیگران]، کسی که اول و آخر مجد از آن اوست.

با توجه به برخی از اشعار فوق می توان با اطمینان گفت، کاربرد کلمه مذکور برگرفته از فرهنگ مهدویت است نه آنکه صرفا یک کاربرد لغوی ساده باشد، و بی شبهه علاوه بر اشعار، احادیثی نیز در این باره ساخته شده است.

از ویژگیهای اصلی حکومت اموی که بر پایه همین قدسیت خلافت و عقیده جبر بنا شده بود، تکیه بر تجبر و استبداد بر مردم بود. در دوره خلفای نخست حتی به ظاهر نیز که بود مساله انتخاب، شورا ارزش داشته و در اداره امور نیز تا حدودی، ملاحظه توده مردم، می شد. این امر حتی تا بدان جا رسید که مردم با تکیه بر قدرت قبیله ای خود، مزاحم حاکم شده و قدرت حقیقی او را سلب کردند. اما از زمانی که حکومت، با زور به دست آمد، اداره مملکت اسلامی نیز به جبر و زور صورت گرفت و هر نوع مخالفتی با انواع بهانه های دینی و سیاسی سرکوب شد. ابن طقطقی، عبد الملک مروان را بدین گونه توصیف می کند: کسی که برای نخستین بار رعیت را از سخن گفتن زیاد در حضور خلفا نهی کرد، در حالی که پیش از آن رعایا جرات بر خلفا را داشتند. (44) سیوطی می افزاید: او اولین کسی بود که مردم را از امر به معروف نهی کرد. (45) عبد الملک در نخستین خطبه خود گفت: شما دیگران را به تقوی فرا می خوانید اما خود را فراموش می کنید، به خدا سوگند از این پس هر کسی که مرا به تقوی بخواند، گردن او را قطع خواهم کرد. (46) او به مردمی که انتظار آن داشتند تا او همچون مهاجرین نخست عمل کند می گفت: چنین چیزی را از ما نخواهید که خود نیز همانند آنان عمل نمی کنید. (47) حمایت عبد الملک از حجاج بن یوسف ثقفی و اعمال مستبدانه او در عراق، در خاموش کردن صدای هر اعتراضی، نشانگر اوج گیری شیوه های استبدادی در اداره امور سیاسی توسط خلیفه است. حجاج در همان آغاز ورود به کوفه، ضمن سخنانی به مردم گفت: خلیفه، او را با تازیانه و شمشیر به سوی آنان فرستاده، اما در راه تازیانه افتاده و تنها شمشیر برای او باقی مانده است. (48) خود عبد الملک در سخنانی گفت: او همچون خلیفه مستضعف[عثمان]و خلیفه مداهن[معاویه]عمل نخواهد کرد بلکه امت را تنها با شمشیر مداوا خواهد نمود. (49) عبد الملک در وقت مرگ به پسرش ولید توصیه کرد تا با شمشیر در برابر مخالفان با بیعتش بایستد. (50) بعدها منصور نیز که خود آیت استبداد بود، عبد الملک را در میان مروانیان به صفت تجبر و استبداد توصیف می کرد. (51)

زمانی معاویة بن فره همراه حجاج، بر عبد الملک وارد شد، عبد الملک از معاویه پرسید: حجاج چگونه است؟او گفت: اگر راست بگوییم ما را می کشید، اگر دورغ بگوییم از خدا می ترسیم. عبد الملک به حجاج گفت: او را تعذیب مکن به سند تبعیدش کن! (52) این استبداد به عنوان اصل ثابت در خلافت مروانی ها درآمد، جز آنکه برخی در این باره شدت کمتری داشتند.

داستان تسلط فرهنگی اهل کتاب اعم از یهودیان و نصرانیان بر ذهنیت مسلمانان ساده دل بسیار طولانی بوده و در جهات گوناگونی قابل بررسی است. ما بعد از این مسئله خواهیم پرداخت. آنچه که در اینجا با بحث ما ارتباط دارد تاثیر آنان در تحولات سیاسی بویژه مساله خلافت است. مسلمانان ساده دل بر این باور بودند که در کتب در دسترس اهل کتاب، پیشگوییهای فراوانی درباره مسلمانان شده و از آن جمله و مهمتر از همه درباره خلفا و ترتیب آنها و حتی نام و نشان و رخدادهای زندگی آنان اطلاعاتی در این کتابها آمده است. باید گفت آنچه در ادامه می آید تنها چند نمونه از انبوه مطالبی است که در این باره وجود دارد. در اصل، خلفای اموی می کوشیدند تا با استمداد از آنچه اهل کتاب می گویند، یا آنان در دهانشان می گذارند یا به هر روی بر پایه مصالحه ای که صورت گرفته، چنین وانمود کنند که نام آنان در کتابهای آسمانی پیشین آمده است. این مساله، نقش مهمی در مشروع نشان دادن حکومت آنان داشت. به علاوه که نوعی حتمیت و قضای الهی را نیز در روی کار آوردن فلان خلیفه مشخص، مطرح می کرد. گفته اند که معاویه پس از آنکه عثمان، او و دیگران را برای مشورت در برخورد با مخالفان خود فراخواند، در طمع خلافت بود. در موسم حج این رجز شنیده شد که:

ان الامیر بعده علی

و فی الزبیر خلف رضی

کعب الاحبار به قایل شعر گفت: دروغ می گویی!پس از عثمان، معاویه صاحب خلافت است. خبر به معاویه رسید، از کعب الاحبار در این باره سؤال کرد او گفت: آری تو پس از عثمان امیر خواهی شد، و این در دل معاویه نشست. (53) از یوسف نامی که یهودی مسلمان شده بوده، نقل شده که خلافت عبد الملک پیشگویی کرده بود. (54) وهب بن منبه نیز عمر بن عبد العزیز را مهدی امت شمرد. (55) این وهب نیز همانند کعب الاحبار، را راوی اخبار اهل کتاب و کتب یهودیان و نصرانیان در میان مسلمانان است.

سیوطی روایت کرده که عبد الله فرزند عمر بن عبد العزیز در «جزیره » به راهبی برخورد کرد. راهب در کنارش نشست در حالی که پیش از آن نزد احدی ننشسته بود. راهب گفت: می دانی چرا نزد تو آمدم؟عبد الله گفت: نه، راهب گفت: به خاطر حق پدر تو، ما او را (در کتب) در میان امامان عادل می یابیم، چونان ماه رجب در میان ماههای حرام. ایوب بن سوید در تفسیر آن سخن می گوید: سه ماه متوالی حرام عبارتند از ذی قعده، ذی حجه و محرم که عبارتند از ابوبکر، عمر، عثمان، و ماه رجب که جدای از آنها افتاده همان عمر بن عبد العزیز است. (56) بدین ترتیب نام چهار خلیفه- بدون یاد از علی (ع) - در کتب یهود آمده است!در خبر دیگری آمده که عمر بن عبد العزیز به یک نصرانی گفت: در کتابهای خود، پس از سلیمان چه کسی را می یابید که خلیفه شود؟ او گفت: تو را. (57) حجاج نیز که از یک راهب درباره آنچه که او در کتابهای خود، درباره دشمن او می یابد، سؤال کرد و او نیز گفت: یزید نامی جانشین او می شود. حجاج که آن را بر یزید بن مهلب تطبیق کرده بود، او را عزل کرد. (58) خالد ربعی نیز می گفت: ما در تورات چنین می یابیم که آسمانها و زمین چهل روز بر عمر بن عبد العزیز گریه می کنند. (59) محمد بن کعب قرظی نیز مثال از بنی اسرائیل می آورد تا دیگران را از سرانجام بد مخالفت و شورش بر خلفا پرهیز دهد. (60) گفته اند سبب آنکه عبد الملک درهم و دینار ضرب کرد، این بود که خالد بن یزید به او گفت: ای خلیفه!علمای از اهل کتاب می گویند که در کتابهای خود دیده اند: خلیفه ای عمرش طولانی تر است که نام خدا را روی «درهم » تقدیس کند. همین سبب شد تا او سکه ضرب کرده و برای اولین بار سکه ای اسلامی ضرب شود. (61) این نمونه ها برای عوام مسلمانان که شدیدا متاثر از پیشگوییهای اهل کتاب بودند، نوعی حتمیت و مشروعیت را برای امویان به همراه داشت. شاعر معروف دوره اموی، جریر، خطاب به ایوب فرزند سلیمان بن عبد الملک می گفت:

انت الخلیفة للرحمن یعرفه

اهل الزبور و فی التوراة مکتوب

الله فضله و الله وفقه

توفیق یوسف اذ وصاه یعقوب (62)

تو خلیفه خدا هستی که اهل زبور او را می شناسند و در تورات مکتوب شده است. خداوند او را برتری بخشیده و موفقیتی نظیر موفقیت یوسف، پس از وصیت یعقوب به او، به وی ارزانی داشته است.

اشاره شده که خلفای اموی بر این باور بودند که نام آنان در تورات آمده و آشنایان با کتب آسمانی از یهود و نصارا نیز از این اعتقاد بهره وری ویژه خود را داشتند.

در پایان مناسب است مروری بر عهدی که ولید بن یزید برای ولایتعهدی دو فرزندش حکم و عثمان نگاشته داشته باشیم. این عهدنامه متنی است مفصل که می تواند آینه برخی از عقاید رسمی حکومت باشد. او در ابتدا، شرحی از بعثت انبیا به دست داده تا آنگاه که خداوند محمد (ص) را به نبوت برگزید. پس از او بود که خلفای او راه و رسم ایشان را ادامه دادند. خلفای الهی بر پایه آنچه خداوند از میراث انبیاء در اختیار گذاشته و بر آن خلافت داده بود، به دنبال یکدیگر آمدند. هیچ کس متعرض حق آنان نشد جز آنکه خداوند او را نابود کرد و هیچ کس از جماعت آنان جدا نشد مگر آنکه خدا هلاکش ساخت و هیچ کس ولایت آنان را کوچک نشمرده و قضای الهی را درباره آنان دیگرگون تصور نکرد جز آنکه خدا، آنان را بر آنها غلبه داده و بر ایشان مسلط کرد و آن را وسیله عبرت دیگران گردانید. خداوند به همین گونه با کسانی که از اطاعتی که خدا به آن دستور داده بود خارج شدند، رفتار کرد» . تا اینجا، شکست تمامی شورشهای ضد اموی، دلیل بر حقانیت امویان دانسته شده است. او سپس برای بیان جایگاه خلافت، آیه استخلاف انسان و اعتراض ملایکه می پردازد و آن را با خلافت ارتباط داده می گوید «بنابر این خداوند آنچه را روی زمین است، به خلافت، حفظ می کند و به طاعت و فرمانبرداری است که انسانها را سعادتمند می سازد. و خدا آگاه است که برای هر چیزی قوام و صلاحی نیست جز با فرمانبرداری که خداوند حق خود را با آن نگه داری می کند، کارش را سامان می دهد، [مردم را]از عصیان باز می دارد، از حرام حفظ می کند و از حریمش دفاع می کند. هر کسی از این فرمانبرداری بهره ای برد ولی خدا و مطیع دستور او و نایل شده به هدایت اوست. » او سپس با تفصیل بیشتری از اهمیت فرمانبری یاد می کند «به طاعت است که رستگاران به جایگاه خود نایل می شوند و با ترک فرمانبری و خروج از آن است که خداوند گمراهان و عصیانگران و کوران را هلاک می کند» . او طاعة الله را با اطاعت از خلفا با یکدیگر آمیخته می کند. پس از آن از «عهد» سخن می گوید و مقصودش همان ولایتعهدی است. عهدی که خداوند تحکیم آن را به خلفایش الهام کرد، تا اگر حادثه ای برای خلیفه پیش آمد، راه امید و وسیله وحدت و الفت میان مردم باقی باشد و شیطان از نابودی دین قطع امید کند. این عهد نشانه تمامیت اسلام و از جمله منتهای بزرگ خداوند است که برده بر بندگان واجب گردانده است. چیزی که خدا به وسیله آن مردم را از تفرقه باز داشته و نفاق را از بین برده و آنان را از هر گونه شفاق و اختلاف نگه داری می کند. در ادامه، توضیحات بیشتری در اهمیت «عهد» آمده است. پس از آن می گوید: امیر المؤمنین[ولید]از زمانی که خداوند خلافت را به ارزانی داشته، چیزی را مهمتر از این عهد نمی دانسته، زیرا جایگاه آن را در کار مسلمانان می شناخته و اکنون از خدا می خواهد تا او را بر این کار موفق بدارد. عقیده امیر المؤمنین آنست که همچون گذشته دو عهد پشت سر یکدیگر داشته باشد. آنگاه از دو فرزندش حکم و عثمان یاد کرده یکی را بعد از دیگر به ولایتعهدی می گمارد. (63) مهمترین نکته در این عهد، توجه به ولایتعهدی به عنوان مساله ای مهم، موهبتی الهی و حافظ امنیت و حرمت جامعه مؤمنین است. این اهمیت تا به جایی است که آن را نشان بر تمامیت دین اسلام می داند. (64) اعتقاد به جبر و قدسیت بخشیدن به خلافت نیز به تکرار در عهدنامه آمده است. همانگونه که اشاره شد طاعة الله با فرمانبری از خلفا یکی دانسته شده است، چنانکه این خداوند بوده که خلفا را به جانشینی خود در روی زمین برگزیده، و نظریه ولایتعهدی را به آنان الهام کرده است

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:36 ] [ اطلس ایران وجهان ]

ساختار دولت در دوره اموی

منابع مقاله:

از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی ، جعفریان، رسول؛


تاسیس سلسله اموی در عرصه سیاست، بازتاب نوعی انحراف فکری و سیاسی در جامعه ای بود که ریشه های عمیقی در جاهلیت و آموزه های القا شده در دوره خلافت خلفای نخستین داشت. این که امویان توانستند بر امت اسلامی تسلط یابند، نشان وجود همان انحراف است. با این حال، چرخش جدید، در جایگزینی امویان به جای خلافت پیشین، یک چرخش اساسی بود که انحراف مورد نظر را به اوج رساند و در همه اصول، از جمله اصولی که در سیاست و دولت مورد توجه بود، دگرگونی ایجاد کرد.

در این جا به چند مساله در ارتباط با ساختار دولت در دوره اموی می پردازیم:

تبدیل خلافت به سلطنت

سلطنت و ملوکیت در ذهنیت مسلمانان صدر اسلام معنای زشتی داشت. خلیفه دوم بیم آن داشت که مبادا عنوان ملک(شاه)بر اطلاق شود. آنان از سلطنت، تجربه سلطنت ایران و غسانیان شام و ملوک یمن را داشتند که اشرافیت و ظلم و ستم بود. به همین دلیل از سلطنت و ملوکیت بیزار بودند.

حکومت معاویه و سایر خلفای اموی، خلافت نبود، بلکه سلطنت بود. معاویه در شام تجربه ملوک آل غسان را نه به دیده منفی بلکه به دیده مثبت می نگریست و علاقه مند بود تا دربار خود را به همان شکل بیاراید. او خود را اولین پادشاه خواند و برخی از صحابه رسول خدا - ص - نیز به عنوان طعن بر او، او را«ملک »خطاب می کردند. بدین ترتیب، یکی از مهم ترین چرخش ها در اصول سیاسی در دوره اموی، همین اصل تبدیل خلافت به سلطنت بود. خلفای قبل، حتی به ظاهر نیز که شده بود در امور با مردم مشاوره می کردند و مردم حق انتقاد و نصیحت به آنان را داشتند. آنان از کاخ سازی پرهیز می کردند و به جز عثمان، دیگران نسبت به اموال بیت المال حساسیت زیادی نشان می دادند. اما سلطنت، مفهومی جز خلافت داشت. ملک جدید خود را مالک بیت المال می دانست، کاخ سازی، ایجاد دربار، به کارگرفتن حاجب، ممانعت از انتقاد مردم و عدم شور و مشورت با خبرگان، از دیگر اموری است که نشان از غیر مردمی بودن حکومت می داد. خلفای بعد از معاویه در این باره بیشتر از وی حتی، به افراط رفتند.

استبداد در دولت اموی

در دوره خلفای نخستین، ادعا این بود که انتخاب خلیفه بر پایه شورا و رای مردم است. در این باره البته اشکالاتی وجود داشت، اما در مقایسه با دوره اموی، وضع به کلی متفاوت بود. امویان در سایه زور و سر نیزه بر مردم تسلط یافتند. معاویه را هیچ کس به خلافت انتخاب نکرد. او به کمک مشتی جاهل شامی بر خلیفه رسمی مسلمانان شورش کرد، سربازان او را فریب داد و عاقبت با لشکر کشی به عراق، خلیفه رسمی مسلمانان، یعنی امام مجتبی - ع - را وادار به کناره گیری از خلافت کرد.

بدین ترتیب دولت اموی در نحوه به قدرت رسیدن از ابزار زور و تجاوز به حریم خلیفه رسمی استفاده کرد. همان طور که بعدها در عمل، با قدرت، هر مخالفتی را - و لو در حد انتقاد - سرکوب کرد. در خلافت اسلامی، نصیحت به امام مسلمانان یک اصل به حساب می آمد. اما عبد الملک به مردم گفت: هیچ نصیحت یا امر به معروف و نهی از منکر را تحمل نخواهد کرد. متاسفانه برخی از فقهای دربار آنها، با چشم پوشی از آن همه زور و استبداد، آنان را خلیفه رسمی می دانستند و مخالفت با آنان را روا نمی شمردند.

وراثت و خلافت

یکی از اصول پذیرفته شده در دولت اموی آن بود که خلافت به وراثت است. اصولا سلطنت بر پایه وراثت است و امویان نیز که خود را ملک و شاه می دانستند، وراثت را به عنوان مهم ترین طریق انتخاب خلیفه مطرح می کردند.

سیر تاریخی مساله از این قرار بود که پس از کشته شدن عثمان، معاویه به لحاظ خویشی با او مدعی شد که باید قاتلان وی را قصاص کند. معاویه خود را«ولی دم »مقتول می دانست. این مساله بهانه ای برای مخالفت با امام علی - ع - بود که اصحاب رسول خدا - ص - در مدینه با او بیعت کرده بودند. برای مردم شام که سابقه ملوکیت داشتند، این سخن معاویه چنین تلقی شد که او وارث عثمان است. معاویه نیز همین مطلب را در ذهن مردم شام تلقین می کرد. بدین ترتیب معاویه و طرفداران او، حکومت امویان را در ادامه خلافت عثمان می دانستند و آنها را وارث عثمان تلقی می کردند. روی همین اساس خلافت امام علی - ع - را مشروع و قانونی نمی دانستند.

معاویه پسرش یزید را که فسق و فجور او بر همگان آشکار بود، به جانشینی خود انتخاب کرد. ابتدا فرزندان صحابه با آن مخالفت کردند، اما مخالفت آنان به جایی نرسید و منجر به کشته شدن جمع زیادی از مردم شد. پس از یزید، فرزندش معاویه دوم سرکار آمد که از خلافت کناره گیری کرد. مردم شام که با اصل وراثت آشنا بودند، مروان را که پیر بنی امیه بود به خلافت گماشتند. پس از او نیز فرزندان وی و نوادگانش به خلافت رسیدند. بدین ترتیب وراثت به صورت یک اصل مسلم در خلافت اموی مطرح شد. اصل پیش گفته بعدها در خلافت عباسیان و امیرنشینان محلی نیز مورد قبول قرار گرفت، در حالی که هیچ گونه ریشه اسلامی و دینی نداشت. اندیشه سنی نیز که به نوعی توسط امویان ایجاد شده بود، به خوبی اصل وراثت را پذیرفت و در عمل انتخاب امت را که خلیفه دوم مطرح کرده بود به فراموشی سپرد.

قریش و خلافت

قریش قبیله ای همانند سایر قبایل نبود، بلکه قبیله ای سیاسی بود که ورای منافع قبیله ای خود، منافع زیاد دیگری را که در اصل مربوط به تسلط او بر دیگران می شد می شناخت و ملاحظه می کرد. آنان، ابتدا با رسول خدا - ص - درگیر شدند، بعدها اسلام را پذیرفتند و به سرعت - و البته به ظاهر - خود را در قلب آن جای دادند. قریش به صورت یک قبیله سیاسی درآمد. خلفای نخستین همه از قریش بودند. اما هیچ کس قریشی بودن را صرف نظر از هر معیار و ملاکی، شرط خلافت نمی دانست. بنی امیه که به خلافت رسیدند برای از بین بردن همه ادعاهای موجود اعلام کردند که خلیفه تنها باید از قریش باشد و هیچ کس دیگری حق در اختیار گرفتن خلافت را ندارد.

با مطرح کردن این اصل، کوشش تمام قبایل دیگر برای رسیدن به خلافت بی ثمر بود. متاسفانه این شرط در ذهنیت فقهی مسلمانان تا چند صد سال وجود داشت، اما بعدها از بین رفت.

در این جا لازم است تاکید کنیم که نظریه امامت که شیعه به آن باور داشت، مساله دیگری بود. در حقیقت قرآن، امامت و ولایت را مطرح کرد. پس از رحلت رسول اکرم - ص - نظریه امامت و ولایت تبدیل به خلافت شد و پس از مدتی نیز خلافت به سلطنت مبدل شد. شیعه امامت را منصبی الهی می داند که خداوند توسط رسول خدا - ص - فرد مورد نظر را برگزیده است.

نقش بیعت در دوره اموی

بیعت یکی از مفاهیم سیاسی در نظام قبیله ای بود که پس از آمدن اسلام محتوای اسلامی پیدا کرد. کسانی که مسلمان می شدند در پذیرفتن اسلام، دوری از محرمات، هجرت و جهاد با دشمنان با رسول خدا - ص - بیعت می کردند. پس از رحلت آن حضرت، بیعت در کار انتخاب خلیفه نقش داشت. اما در دوره بنی امیه بیعت تنها پس از آنی بود که خلیفه به طور موروثی انتخاب می گردید. پس از انتخاب او همه مردم مکلف بودند با او بیعت کنند. این بیعت به این معنا بود که خلافت او را قبول داشته با آن مخالفت نخواهند کرد.

این تعهدی بود که از مردم گرفته می شد تا خود را موظف به حمایت از خلیفه بدانند. در صورتی که این مردم با دشمنان حکومت همراهی می کردند، در واقع بیعت خود را نقض کرده بودند. حکومت به اتهام نقض بیعت، آنان را به قتل می رساند. تناقض در این بود که از یک سو به زور بیعت می گرفتند و از سوی دیگر کسی مجاز نبود تا از بیعت خود تخلف کند. زمانی که مردم مدینه بر ضد یزید شورش کردند، از آنان چنین بیعت گرفته شد که خود را برده یزید بدانند و در صورتی که کسی حاضر به چنین بیعتی نمی شد، او را به قتل می رساندند.

عقیده جبر و حکومت

در جای دیگری اشاره کردیم که امویان عقیده به جبر را تقویت می کردند و کسانی را که معتقد به اختیار انسان بودند به عنوان بدعت گذار از بین می بردند. یکی از انگیزه های آنان، استحکام بخشیدن به پایه های حکومتشان بود. آنان چنین ترویج می کردند که خداوند امویان را بر تمام دشمنانشان پیروز کرده و خلافت را به ایشان ارزانی داشته است. شعرای درباری، در ضمن اشعار خود خلافت امویان را الهی دانسته دشمنان آنان را متهم می کردند که با اراده الهی به خالفت برخاسته اند. این عقیده در فریب توده های مردم نقش مؤثری داشت. یکی از نتایج این فکر آن بود که خلفا به جای آن که خود را خلیفه پیغمبر بدانند - آن طور که خلفای اولیه ادعا می کردند - خود را«خلیفه الهی »معرفی می کردند. نتیجه آن بود که خلافت خود را امری قدسی در حد نبوت و امامت پیامبر - ص - نشان دهند.

نظام اداری

دولت بنی امیه در مناطق عربی، بنیان قبیله ای را تا اندازه ای حفظ کرده بود. این مساله نقش مهمی در تعیین مسؤلان اداری سازمان اداری سرزمین های عرب داشت. در هر منطقه ای، قبیله ای که مورد تایید حکومت اموی بود و از جمعیت بالایی برخوردار بود سروری می یافت و فردی از متنفذان آن قبیله به حکومت می رسید. در شهرهای مختلف شامات چنین وضعی حاکم بود. در نقاطی مانند خراسان نیز مساله به همین صورت بود و از قضا، دشواری خراسان هم از همین جا برخاست که هر زمان که والی از سوی قبیله ای بود، قبیله دیگر نمی توانست او را تحمل کند. این مساله نشانگر آن بود که نظام قبایلی که امویان اساس خود را بر آن پایه نهاده بودند، قادر به پاسخ گویی به مشکلات چنین سرزمین گسترده ای نبود. این سرزمین یک دولت غیر قبایلی می طلبید که بر اساس قراردادهای دیگری بتواند همه گروه ها را به یک چشم بنگرد.

سلطنتی بودن حکومت امویان چنین اقتضا می کرد تا افراد خاندان سلطنتی به سمت های اداری مهم دست یابند. این مساله، از نکاتی بود که در سازمان اداری امویان مهم تلقی می شد. به همین دلیل بخش عمده کارها در اختیار خاندان اموی بود.

عراق از مناطقی بود که سرکش به شمار می آمد و همیشه آماده شورش و قیام بود. به همین دلیل، این دیار به دست کسانی سپرده شد که خشن ترین چهره را داشتند و در سرکوبی و سخت دلی و حیله گری مانندی نداشتند. حاکمان معروف عراق عبارت بودند از زیاد بن سمیه، مغیرة بن شعبه، عبید الله بن زیاد، حجاج بن یوسف، خالد بن عبد الله، یوسف بن عمر. اینان چهره های برجسته دوره اموی بودند که حکومت عراق را داشتند. برخی از آنها وابسته به قبیله معروف ثقیف بودند.

ایران برای مدتی زیر سلطه عراق بود. اما بعدها، امویان، با توجه به اهمیت ایران، به ویژه خراسان، آن جا را به صورت ایالت مستقلی زیر نظر خود درآورند. در این زمان، ایران وحدت سیاسی خود را از دست داده تابع عراق و شام بود.

نظام اداری دولت اموی، فاقد عنوان وزارت بود و به طور معمول اشخاصی که عنوان مشاور را داشته یا شغل کتابت بر عهده آنان بود، در کار اداره کشور به خلیفه کمک می کردند. در شهرها، قضاتی وجود داشتند که خلیفه یا حاکم منطقه، آنان را به کار می گماشت. در عراق، حجاج، قضاتیی را برای کوفه معین کرد. علاوه بر قضات، فقیهان نیز کار افتاء را بر عهده داشتند. برخی از فقیهان به حکومت نزدیک بوده کارهایی را عهده دار می شدند. کسانی نیز مستقل بوده و به طور رسمی سمتی نداشتند.

به هر روی معاویه در شام، با استفاده از نظام بیزانسی و تجربه های محلی، کوشید تا دولت اموی را به صورت دولتی فراگیر درآورد

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:36 ] [ اطلس ایران وجهان ]

به حکومت رسیدن یزید

همان طوری که قبلا هم بیان شد، زمینه اصلی فکر ولایتعهدی یزید پس از شهادت امام حسن (ع) آغاز شد و شما می توانید فعالیتهای معاویه را در این بخش در مقاله «تلاش معاویه برای موروثی کردن خلافت» (1) مطالعه نمایید.

به هر حال معاویه در آخرین روزهای حیات خود، یزید را رسما به عنوان خلیفه معرفی کرد و لباس خلافت (لباس عثمان) را بر تن او پوشاند.

و در عهدی که برای یزید نوشت، خط مشی آینده حکومت بنی امیه را نیز مشخص نمود، او در این عهد ضمن قرار دادن یزید به عنوان خلیفه، به او گفت تا بنی امیه را و نیز آن عبدشمس را بر بنی هاشم و آل عثمان را بر آل ابی طالب و ذریه او مقدم بدارد. (2)

معاویه در رجب سال 60 هجری بعد از 19 سال و سه ماه حکومت، در حالی که زیر لب مکرر، از ریختن خون حجر بن عدی و عمرو بن حمق، اظهار پشیمانی می کرد، از دنیا رفت و یزید طبق قرار قبلی به حکومت رسید.

این خبر هنوز به مدینه نرسیده بود که یزید همه کوشش خود را صرف گرفتن بیعت از مخالفینی کرد که مخالفتشان می توانست شورشی علیه او بر پا کند. (3) یزید به ولید بن عتبة بن ابی سفیان، والی خود در مدینه، نوشت تا بسرعت از عبد الله بن زبیر و حسین بن علی بیعت بگیرد.مروان، ولید را نیز واداشت تا همان شب در پی آنها فرستاده و اگر بیعت نکردند، همان جا گردنشان را بزند، چرا که به نظر او گذشتن آن شب فرصتی بود تا آنها سر به مخالفت برداشته و مردم را به سوی خود دعوت کنند. (4)

هنگامی که پیام آور والی مدینه نزد امام حسین (ع) آمد، امام متوجه مرگ معاویه گردید .لذا جمعی از یاران و نزدیکان را به طور مسلح همراه خود به قصر آورد تا در صورت وجود خطر، مانع از کشتن امام شوند.امام در برابر درخواست ولید به بیعت با یزید، فرمود که شخصی چون او نمی بایست در خفا بیعت کند، بلکه باید در ملأ عام و در مسجد بیعت کند.ولید پذیرفت، اما مروان با جملات تهدید آمیزی سعی کرد ولید را تحریک بر دستگیری امام کند .امام نیز با تندی به مروان، و در حالی که از اتاق خارج می شود، رو به ولید کرد و فرمود :

أیها الأمیر! إنا أهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و محط الرحمة و بنا فتح الله و بنا ختم و یزید رجل فاسق شارب خمر، قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلی لا یبایع مثله، ای امیر! ما اهل بیت نبوت، معدن رسالت، محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم.خداوند با ما آغاز کرده و به ما خاتمه داده است.یزید مردی فاسق و شرابخوار و قاتل نفوس محترم بوده و کسی است که علنا به فسق می پردازد و شخصی چون من با چون او بیعت نخواهم کرد.در آن مجلس بود که امام پس از اصرار مروان در گرفتن بیعت فرمود: اگر قرار باشد که یزید سر کار آید باید فاتحه اسلام را خواند: «و علی الاسلام السلام» .آن حضرت با استدلال به آیه شریفه تطهیر، لیاقت اهل بیت علیهم السلام را برای احراز خلافت اظهار کرد. (5) این استدلالی است که از امام علی (ع) و فرزندش امام حسن (ع) نیز نقل کردیم.

همان شب ابن زبیر از مدینه خارج شد، و فردای آن روز، مأمورین حکومت به دنبال او رفتند .شب بعد امام حسین (ع) نیز مدینه را ترک کرد. (6) این سفر به همراهی تمامی اهل بیت (ع) صورت گرفت و فقط محمد بن حنفیه در مدینه باقی ماند . (7)

مرگ یزید

یزید بعد از سه سال و هشت ماه خلافت در سال 64 هجری قمری، سرانجام جان خود را در راه هوسرانی از دست داد، او در اثر افراط در شراب خواری، مسموم گردید و به هلاکت رسید. (مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 67، بیروت)

وحشتناکترین جنایات امویان پس از به شهادت رساندن امام حسین (ع) ، واقعه ای است که در تاریخ اسلام به نام واقعه حرة شهرت دارد. این واقعه مربوط به شورش مردم مدینه در بیست و شش یا بیست و هفت ذیحجه سال شصت و سه (و نه 62 (1) و 64 (2) است (3) که توسط سپاه شام به خاک و خون کشیده شد. مورخین درباره علل این شورش سه روایت نقل کرده اند:

الف: بلاذری می نویسد: هنگامی که عبد الله، برادرش عمرو، را کشت، مردم را به خلع طاعت یزید و جهاد با او فرا خواند. از مردم مدینه نیز در این باره دعوت شد و به دنبال آن اهل حجاز اطاعت او را برگردن نهادند. عبد الله بن مطیع از طرف پسر زبیر از مردم مدینه برای او بیعت گرفت. یزید از جریان با خبر شد و از حاکم خود خواست تا گروهی از بزرگان مدینه را برای دلجویی نزد او بفرستد (4). . . در این روایت، عمده مطلب این است که مدینه به دلیل بیعت با ابن زبیر در برابر یزید ایستادگی کرده است. شاهد آن این است که ابن زبیر بعد از واقعه حره به یارانش گفت: دوستان شما در این واقعه کشته شده اند. (5) در این که مردم مدینه پس از آغاز شورش، یزید را از خلافت خلع کرده و با ابن زبیر بیعت کردند، ابو الفرج نیز توضیحاتی آورده است. (6)

ب: یعقوبی می نویسد: زمانی که عثمان بن محمد والی مدینه گردید، ابن مینا طبق معمول برای بردن «صوافی » - که عبارت از اشیای برگزیده بیت المال و مختص خلیفه بود- به مدینه آمد. گروهی از مردم از بردن آن اموال، که حق خویش می دانستند، جلوگیری کردند. در این میان نزاعی لفظی بین والی و مردم رخ داد که منجر به شورش مردم و اخراج امویان از شهر گردید. (7) ابن قتیبه نیز شبیه این روایت را نقل کرده است. (8)

ج: روایت طبری آن است که پس از نصب عثمان بن محمد، او گروهی از بزرگان مدینه را نزد یزید فرستاد تا از آنها استمالت و دلجویی کند و باب بذل و بخشش به روی آنها باز شود. اینان به شام رفته و زمانی که بازگشتند، عوض تمجید شروع به بدگویی از یزید کردند که: «لیس له دین، یشرب الخمر، یغرف بالطنابیر و یضرب عنده القیان و یلعب بالکلاب » . او دین ندارد، مشروب می خورد، بر طنبور می کوبد و بردگان نزد او می نوازند و با سگان بازی می کند. لذا گفتند که حاضر به اطاعت او و پذیرش امامتش نمی باشند. (9)

به نظر می رسد که هر سه مساله مطرح بوده است. بلاذری پس از طرح نکته اول، به دنبال آن نکته سوم را مطرح کرده است. به یقین زبیری گری نیز عاملی اساسی در حجاز بوده است. مساله دوم نیز زمینه دیگری برای رنجش مردم از امویها گردید.

در منابع تاریخی مردم حجاز به «بوبکری » و «عمری » شهرت دارند، شامیان به «اموی گری » و مناطقی چون عراق به «تشیع » و امثال آن. چنین خصیصه ای در بین مردم حجاز، و بویژه مردم مدینه، که شریک جرم در قتل عثمان بودند، مانع از مقبولیت آنها از سوی بنی امیه و بالعکس بود. اضافه بر آن، مردم مدینه که آن همه بذل و بخشش عمر را برای خود می دیدند- اعم از مهاجرین و انصار- و اینک برخورد معاویه و ابنای او را در بردن صوافی اموال ملاحظه می کردند، نمی توانستند از امویان راضی باشند.

ظهور ابن زبیر در صحنه سیاسی و ضعف بنی امیه در حجاز، زمینه شورش مردم مدینه را فراهم کرد. یزید در آغاز کوشید تا توسط عبد الله بن جعفر، آنها را دعوت به آرامش کند، (10) اما آنها نپذیرفتند. نعمان بن بشیر از انصار حامی امویها- که او نیز عاقبت زبیری و کشته شد- از طرف یزید به مدینه آمد و آنها را دعوت به «اطاعت از امام » و «لزوم رعایت جماعت » کرد، (11) اما مردم نپذیرفتند. طبری از عمرو بن سعید نقل کرده که می گفت: تمامی اهل مکه و مدینه تمایل به ابن زبیر دارند. (12) شورشیان، امویان و یاران و موالی آنها را، که تقریبا حدود هزار نفر بودند، در خانه مروان بن حکم محاصره کردند (13) و پس از آن با خفت و خواری، و در حالی که بچه ها آنان را سنگسار می کردند، از شهر بیرون راندند، (14) آنها با رانده شدگان شرط کردند که اگر قسم یاد کنند تا همراه سپاه شام بازنگردند، اجازه می دهند که از شهر خارج شوند. آنها پذیرفتند، گرچه افراد پلیدی چون مروان (15) و بسیاری دیگر عهد خود را شکستند. واقدی این اخراج را به دست زبیر دانسته و می نویسد: مجموع اخراج شدگان از مکه و مدینه و سایر نقاط حدود چهار هزار نفر بودند. (16) ابن اعثم می نویسد که رهبر این شورشیان، یعنی عبد الله بن حنظلة غسیل الملائکة، از طرف ابن زبیر والی مدینه بوده است. (17)

یزید که از شگردهای سیاسی خود برای رام کردن ابن زبیر و مردم مدینه خسته شده بود، سپاهی را به سمت مدینه فرستاد. فرماندهی این سپاه با مسلم بن عقیل بود که از بس کشتار کرد به نام «مسرف » شهرت یافت. سپاه پنج هزار نفری او (18) احتمالا برای از بین بردن مدینه و مکه کافی به نظر می رسید، گرچه ممکن است جمعیت بیشتر از این بوده باشد. به مردم شام گفته شده بود که پس از پیروزی می توانند به غارت شهر بپردازند و آنچه را می خواهند از خانه های مردم تصاحب کنند. (19) آنان در وقت اعزام، سهمیه خویش را از بیت المال به طور کامل گرفته و علاوه بر آن صد دینار اضافی به آنان داده شد. (20)

مردم مدینه در مدخل ورودی شهر (در محلی که زمانی رسول خدا (ص) خندق کنده بود، یعنی فاصله بین حره شرقی و غربی در شمال مدینه) خندقی حفر کردند تا بتوانند از شهر دفاع کنند. رهبران آنها عبد الله بن مطیع، معقل بن سنان و در راس آنها عبد الله بن حنظله بود که در حین درگیری خود و فرزندانش کشته شدند.

زمانی که سپاهیان شام به مدینه رسیدند، با مشورت عبد الملک بن مروان، که او نیز همراه سایر بنی امیه از شهر اخراج شده بود، در منطقه حره مستقر شدند و به کمک مروان توانستند با وعده های مالی، (21) گروهی از بنی حارثه را فریب داده و از طریق آنها وارد شهر شوند. حمله آنها به داخل شهر و درگیری آنها، کمتر از یک روز به طول انجامید و پس از آن شهر به تصرف شامیان در آمد. (22) طبق وعده یزید، سه روز اموال شهر برای سپاهیان شام حلال شمرده شد و آنها از هیچ جنایتی فروگذار نکردند. در این میان علاوه بر کشته شدن عده زیادی، به بسیاری از زنان نیز تجاوز شد. (23) مسلم بن عقبه بسیاری از اسیران را که شامل تعدادی از قریشیان بودند، به قتل رساند. (24) در میان مقتولین کسانی از میان صحابه پیامبر (ص) بودند که بعد از کشته شدن، سرشان از تن جدا گردید. (25)

تعداد کشته ها، بنا به نقل ابن قتیبه، یک هزار و هفتصد نفر از انصار و مهاجر و فرزندان آنها و از سایر مردم ده هزار نفر بوده است. (26) او می نویسد تعداد هشتاد نفر از صحابه در این جریان کشته شدند. (27) هیثم بن عدی، تعداد تلفات را شش هزار و پانصد نفر ذکر کرده است. (28) مسعودی نوشته است: نود و چند نفر از قریش، همین تعداد از انصار و چهار هزار نفر کسانی که شناخته شدند. (29) ابن اعثم، از اولاد مهاجرین را یک هزار و سیصد نفر و از اولاد انصار را یک هزار و هفتصد نفر ذکر کرده است، (30) این تعداد افزون بر کشته شدگان از سایر مردم است. این آگاهیها نشان می دهد که شمار زیادی از مردم مدینه در این واقعه کشته شدند و خانه های زیادی غارت شده است. عوانة بن حکم می گوید: هنگامی که آنها از سمت بنی حارثه به داخل شهر آمدند، تنها خانه اسامة بن زید و زنی از حمیر از غارت در امان ماند. آنها با مردم مدینه جنگیدند و آنها را یهودی خطاب می کردند. (31) در جریان حره تنها انصار نبودند که مورد حقد و کینه امویان قرار گرفتند، بلکه تعدادی از خانواده های مهاجران نیز از بین رفتند. در اینجا باید به دو نکته توجه کرد.

1- از لحاظ سیاسی باید گفت که علاوه بر زمینه هایی که در اوایل دهه شصت برای این حمله به وجود آمد، یکی از نکات مهم این بود که مردم مدینه در سال سی و شش در جریان قتل عثمان شرکت داشتند. بنی امیه که سرمایه گذاری زیادی در مورد عثمان کرده بودند، بویژه مردم مدینه را در قتل عثمان یکی از مقصرین اصلی می شناختند، واقعه حره را پاسخی به قتل عثمان عنوان کردند. خود یزید چنین می اندیشید. (32) شاهد دیگر اینکه در دوران پیامبر (ص) ، همین مسلم بن عقبه در غطفان اسیر گردید و زنی از انصار او را خرید و آزاد کرد. وقتی در واقعه حره از او خواستند که به خاطر آن جریان ملاحظه آنها را بکند، گفت: «لکنکم قتلتم عثمان » ، (33) شما عثمان را به قتل رساندید. زمانی که خبر واقعه به گوش یزید رسید، شعر ابن زبعری را که در احد سروده بود، یعنی «لیت اشیاخی ببدر شهدوا» (34) را خواند که اشاره به انتقام گرفتن از انصار به خاطر کشتن قریش در بدر بود. در هنگامی که سپاه شام به مدینه حمله کرد، فریاد می زدند: «یا لثارات عثمان » . (35) مسلم بعد از واقعه حره گفت: اکنون از کشتن قاتلان عثمان دلم شاد گشتم. (36) بعدها عبد الملک به مردم مدینه می گفت: انکم لا تحبوننا و انتم تذکرون یوم الحرة و نحن لا نحبکم ابدا و نحن نذکر مقتل عثمان. (37) شما ما را به خاطر یادآوری واقعه حره دوست ندارید و ما نیز با یادآوری قتل عثمان شما را دوست نداریم.

2- مساله دوم قوت حضور اصل «اطاعت از خلیفه » و «رعایت جماعت » در میان شامیان بود، بطوری که امویان، مردم شام را سخت بدان پایبند کرده بودند. در جریان روانه ساختن آنها به مدینه، از چنین بهانه ای برای فرستادن و تحریک آنها بهره گیری شد. (38) مسلم بن عقبه، که سخت به این اصل معتقد بود، حاضر شد به مدینه حمله کرده و حرمت آن را از بین ببرد. او بعد از این همه کشتارها می گفت: «خدایا تو می دانی که من در مورد هیچ خلیفه ای، نه پنهان و نه آشکار، نافرمانی نکردم و بهترین عمل خویش را بعد از اعتراف به لا اله الا الله، کشتن اهل حره می دانم » . (39) او می گفت: «هیچ چیز برای من دوست داشتنی تر از این نبود که در وقت مرگ پاک شوم و اینک پس از کشتن این نجسها پاک گردیدم » . (40) حصین بن نمیر، جانشین مسلم، که پس از واقعه حره در مسیر مکه به هلاکت رسید، از او نقل کرد که در وقت مرگ می گفت: «اللهم انک تعلم انی لم اشاق خلیفة و لم افارق جماعة قط فاغفر لی » . (41) خدایا تو می دانی که من با هیچ خلیفه ای در نیفتاده و هیچگاه از جماعت جدا نشدم. مرا بیامرز!

در بخش مربوط به قیام کربلا به اثر این نوع انحرافات دینی اشاره شد. گرچه اصل رعایت جماعت و اطاعت از امامت مقبول است، اما رعایت حدود و قیود مذهبی از سوی امام، شرط اطاعت از او است.

منبع- حوزه نت

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:33 ] [ اطلس ایران وجهان ]

خلافت ولید و گسترش فتوحات در این زمان

منابع مقاله:

تاریخ سیاسی اسلام ج 1 ، ابراهیم حسن، حسن؛


بسال 86 هجری عبد الملک بن مروان از جهان در گذشت و پسرش ولید بخلافت رسید، دوره خلافت ولید ده سال بود از 86 تا 96 هجری که دوره فتح و گشایش بود و قلمرو دولت اموی از شرق و غرب وسعت یافت.

بدوران ولید سه کس شهرت یافتند و تلاش آنها در فتوحات مسلمانان مؤثر افتاد: قتیبة بن مسلم باهلی، محمد بن قاسم ثقفی و موسی بن نصیر.

قتیبة بن مسلم را حجاج بسال 86 بولایت خراسان گماشت، قتیبه به بلخ هجوم برد دهقانان و بزرگان بلخ باستقبال وی آمدند و همراه وی برفتند و همین که از رود بگذشت پادشاه صغانیان بنزد وی شد و هدایای بسیار داد و قلمرو خود را تسلیم کرد.

بسال 87 قتیبه به بیکند حمله برد و با مردم صغد جنگی سخت کرد و آنها را پراکنده کرد چنانکه از قتیبه خواستار صلح شدند، قتیبه با آنها صلح کرد و یکی را از جانب خویش بولایت آنجا گماشت، اما وقتی قتیبه از آنجا دور شد مردم بیکند عامل وی را بکشتند، قتیبه بسوی آنها بازگشت و شهر را بگشود و غنائم فراوان گرفت و بمرو بازگشت.

بسال 88 هجری قتیبه برادر خود بشار بن مسلم را در مرو گذاشت و بسرزمین کرمینیه ما بین سمرقند و بخارا حمله برد و آنجا را بگشود سپس بسوی بخارا رفت و در فتح آن رنج بسیار دید.اما عاقبت بمقصود رسید و مردم آنجا با وی صلح کردند.

بسال 93 هجری قتیبه شهرهای خوارزم را بصلح گشود سپس به سمرقند حمله برد و پس از جنگی سخت آنرا بگشود و عبد الله بن مسلم را بولایتداری گماشت و بمرو بازگشت.سال بعد در سرزمین فرغانه پیش رفت تا به خجند رسید و با مردم آنجا جنگی سخت کرد و فیروز شد سپس کاشان مرکز فرغانه را بگشود و بمرو بازگشت، هنگام اقامت مرو نامه ای تشویق آمیز از ولید بن عبد الملک بدو رسید.

قتیبه به فتوحاتی که در ماوراء النهر کرده بود بس نکرد بلکه بسال 96 هجری با سپاهی فراوان بحدود چین تاخت، در راه خبر رسید که ولید بن عبد الملک از جهان در گذشت ولی این خبر وی را از پیشروی باز نداشت و تا نزدیک چین برفت و گروهی را به ریاست هبیرة بن مشمرج کلابی بسفارت بنزد پادشاه چین فرستاد، بعد از گفتگوی بسیار پادشاه چین به پرداخت جزیه رضایت داد و قتیبه بمرو بازگشت.

رواج اسلام در ماوراء النهر

قتیبه در اثنای فتوحات خود بسمرقند رسید که در آنجا بت بسیار بود.به اعتقاد بت پرستان هر که بدان تجاوز می کرد بلافاصله می مرد، قتیبه فرمان داد تا همه بتان را بسوختند و بسیاری از بت پرستان مسلمان شدند ولی همینکه سپاه مسلمانان از آن شهر برفت بعضی از آنها مرتد شدند تا قتیبه برای بار چهارم بخارا را گشود و مردمش را بقبول اسلام واداشت.کسانی از مردم بخارا که مسلمان شدند با مخالفت هم وطنان خویش روبرو شدند تا آنجا که ناچار بودند همیشه سلاحی همراه داشته باشند و نمیتوانستند بی سلاح به مسجد یا مکانهای عمومی در آیند، کار بدین حد متوقف نماند بلکه گروهی جاسوس برای شناختن کسانی که مسلمان شده بودند بکار پرداختند.

فاتحان مسلمان برای آنکه مردم را بدین اسلام جلب کنند کوشش بسیار کردند، برای حضور در نماز جمعه جایزه هائی معین کردند و اجازه دادند قرآن را بزبان فارسی بخوانند تا معانی آن آسانتر در دلها جای گیرد.

فتوحات محمد بن قاسم در بلاد سند

محمد بن قاسم بسال 89 هجری پس از آنکه حجاج وسائل کار او را فراهم آورد بولایت سند هجوم برد و تا دیبل که شهریست در ساحل غربی هند و اکنون کراچی نام دارد پیش رفت و آنجا را محاصره کرد و بگشود پس از آن به سوی بیرون رفت و مردم آنجا از وی استقبال کردند.وی همچنان فتوحات خویش را ادامه داد تا برود مهران رسید و در آنجا با داهر پادشاه سندروبرو شد و جنگی سخت شد که داهر کشته شد و پیروانش فراری شدند.

پس از آن برفت تا بمولتان رسید که در جنوب بلاد پنجاب بود مردم آنجا با وی جنگیدند و مغلوب شدند و غنائم بسیار بدست مسلمانان افتاد، در این هنگام خبر وفات حجاج بدو رسید و از مولتان بازگشت و همچنان بکار فتح مشغول بود تا سراسر بلاد سند را بگشود.وقتی بسال 96 هجری ولید بمرد و سلیمان بن عبد الملک بخلافت رسید محمد بن قاسم را فراخواند و یزید بن ابی کبشه را بولایت آن دیار گماشت.

فتوحات اسلام در اندلس

سرزمین اسپانیا زیر تسلط روم بود تا قرن پنجم میلادی که قبایل و اندال بر آن هجوم بردند و از آنوقت این سرزمین و اندلوس یعنی دیار و اندال نام گرفت و عربها آنرا آندلس میخوانند و گاهی نیز نام جزیره را بر آن اطلاق میکنند.

بسال 507 میلادی قبایل ویزی گوت بر آن دیار هجوم بردند و اندالها را به آفریقا راندند و در اندلس دولتی تشکیل دادند.دولت آنها در آغاز کار نیرومند بود اما چیزی نگذشت که کارشان سستی گرفت و دستخوش انحطاط شدند.اشراف و پیشوایان دین نقاط مختلف کشور را به تیول بردند و در قصرهای عالی سکونت گرفتند و اوقات خویش را بتفریح گذرانیدند و صنعت و فلاحت را به بندگان وا گذاشتند که با خفت و خواری می زیستند و بار سنگینی از مالیات ها به دوش طبقه متوسط یعنی کشاورزان و بازرگانان افتاد و مردم تیره روز و بینوا شدند، یهودان به سبب آزار و ستمی که بر آنها میرفت چند بار سر بشورش برداشتند اما موفق نشدند و بسیاری از آنها ناچار دین مسیح را پذیرفتند.

هنگامی که مردم شمال آفریقا زیر تسلط عرب آسوده میزیستند وضع مردم اندلس بدینگونه بود و مردم اسپانیا و مخصوصا یهودان آرزو داشتند که از ظلم حکومت گت ها خلاص شوند.

قدام برای فتح اسپانیا

عربها در نیمه دوم قرن هفتم میلادی برای فتح اسپانیا اقدام کردند و بدوران امپراطور گت، ومبا، که حکومتش از 672 تا 280 م بود به سواحل اسپانیا حمله بردند.بعد از ومبا ارونک بحکومت رسید و بدوران وی قانونی برای شکنجه و آزار یهودان وضع شد.پس از وی اژیکا بقدرت رسید بدوران وی بسال 694 م یهودان توطئه کردند که با کمک عربان مسلط بر شمال آفریقا رژیم سیاسی اسپانیا را واژگون کنند، اما این توطئه کشف شد و بنتیجه نرسید از این رو قانونی برای اجبار یهودان به پذیرفتن مسیحیت وضع شد و هر که تن نمیداد ببندگی گرفته میشد اما چون این روش از صواب بدور بود ثمری بسیار بد داد.

تسلط موسی بن نصیر بر بلاد مغرب

این رخدادها عربها را که از مدتها پیش به انتظار فرصت بودند متوجه فتح اسپانیا کرد.در این اثنا موسی بن نصیر بلاد مغرب را بگشود و تنها شهر سبته که با روئی استوار داشت و کنت ژولیان از طرف گت ها حاکم آن بود باقی ماند.در پایان سال 709 م امپراطور ویتی کا که بعد از اژیکا بحکومت اسپانیا رسیده بود معزول شد و در اوایل سال 710 آشیلا بجایش نشست.عربها ویتی کا را غیطشه مینامند.اشیلا دیری نپائید و در بهار همان سال به دست بزرگان گت و پیشوایان مذهبی معزول شد و رو در یک فرمانده سپاه گت که عربها او را ذریق نامیده اند بجای وی انتخاب شد.او آخرین پادشاه گت بود که در اسپانیا حکومت کرد، بدوران وی حزبی نیرومند به پیشوائی آشیلا بوجود آمد که میخواست سلطنت را بدو بازگرداند و حزبی دیگر از رو در یک حمایت میکرد.

کنت ژولیان حاکم شهر سبته که با رو دریک دشمنی داشت با حزب آشیلا یار شد تا از دست رو در یک خلاص شود، سپس از موسی بن نصیر کمک خواست او نیز فرصت را برای حمله به اندلس مناسب دید و با ولید بن عبد الملک در این باب مشورت کرد.ولید در آغازمردد بود عاقبت بدو اجازه داد اما گفت که احتیاط کند مبادا ژولیان در صدد فریب مسلمانان باشد.موسی، طریف بن مالک را بسال 91 هجری (710) با پانصد کس فرستاد و وی بکمک ژولیان به مرزهای جنوبی اندلس حمله برد و با غنائم فراوان بازگشت، موسی تشجیع شد و سپاهی مرکب از هفت هزار کس که بیشترشان بربران بودند به فرماندهی طارق بن زیاد حاکم طنجه برای تسخیر اندلس فرستاد.

عبور طارق از دریا

طارق بسال 92 هجری با کشتیهای ژولیان از دریا گذشت و در جنوب اسپانیا فرود آمد، در این هنگام رو در یک سرگرم فرو نشاندن انقلابی بود که آشیلا و طرفدارانش در شمال پدید آورده بودند.وقتی از هجوم عرب خبر یافت، خطر را دریافت و برای نجات کشور خویش با شتاب تمام، سپاهی نزدیک بصد هزار فراهم آورد، اگر این سپاه نظم کامل و روحیه خوب داشت سپاه طارق را از میان برمی داشت.

فیروزی طارق در کنار وادی بکه

وقتی طارق از کثرت سپاه دشمن خبر یافت از موسی مدد خواست موسی نیز پنج هزار کس بکمک او فرستاد.طارق بر کنار وادی بکه بسال 92 هجری با سپاه رو در یک روبرو شد و جنگی رخ داد که طارق فیروز شد.از جمله علل فیروزی وی آن بود که دو پسر غیطشه و یارانشان در اثنای جنگ بعربها پیوستند، بعلاوه ژولیان بسیاری از سپاهیان رو در یک را بسوی خود جلب کرد و در سپاه وی نفاق و تفرقه انداخت.

طارق پس از این فیروزی بتسخیر شهرهای اسپانیا پرداخت و بر اشبیلیه (1) و قرطبه (2) و طلیطله (3) استیلا یافت، گتها این شهرها را خالی کرده بودند و تنها یهودان در آن مقیم بودند که طارق در انجام مراسم دینشان آزادشان گذاشت.

وقتی موسی بن نصیر از فیروزی طارق خبر یافت غیرتش تحریک شد و خواست افتخار فتح اندلس نصیب وی شود و از غنائم آن سهمی ببرد، سپاهی فراوان برای تکمیل فتح اندلس فراهم آورد و نامه ای بطارق نوشت که هر کجا هست بماند تا وی برسد.اما طارق پس از مشورت با سران سپاه از اطاعت وی سر پیچید زیرا وقفه جنگ مسلمانان را بخطر می انداخت و به گتها فرصت می داد که دست و پای خود را جمع کنند از اینرو فتوحات خود را ادامه داد تا به طلیطله رسید.

موسی بن نصیر با سپاه خود بسال 93 هجری به اسپانیا رفت و اشبیلیه را که مردمش شوریده بودند پس از یکماه محاصره بگشود و از آنجا بسوی ماردا (4) رفت و آن جا را بگشود و همچنان پیش رفت تا بطارق رسید و او را بسبب نافرمانی سرزنش کرد و اموال و نفایسی را که بغنیمت برده بود از او مطالبه کرد و بزندانش انداخت.

طارق از زندان نامه ای بولید نوشت و از وضع خویش شکایت کرد.ولید نامه ای بموسی نوشت و فرمان داد که طارق را رها کند و او را بکارش باز برد.پس از آن موسی و طارق بسوی شمال اندلس رفتند و سرزمین ارغونه (5) و قشتاله (6) و کاتالونی (7) را گشودند و بر سرقسطه (8) و برشلونه (9) 6) تسلط یافتند و به پیشروی ادامه دادند تا بجبال البرت رسیدند و فتح شبه جزیره اسپانیا بجز نواحی کوهستانی شمال غربی که بزرگان گت بدان پناه برده بودند بپایان رسید.

مطامع موسی بحدود جبال البرت محصور نماند، تصمیم گرفت فتوحات خود را در جنوب فرانسه ادامه دهد و بطرف شرق پیش رود تا بقسطنطنیه رسد که عربها از فتح آن عاجز مانده بودند و دریای سفید را در حوزه نفوذ عرب در آورد.وقتی ولید از قصد وی خبر یافت فرمان داد که از پیشروی چشم بپوشد و موسی و طارق را بنزد خویش خواند، زیرا نمی خواست که مسلمانان را در خطر بیندازد، بعلاوه بیم داشت که اگر موسی فتوحات خود را به پایان برد نفوذش فزونی گیرد و هوس استقلال کند موسی بفرمان خلیفه بسوی دمشق حرکت کرد اما پیش از وصول وی ولید بیمار شد، بیماری ای که از آن در گذشت.سلیمان بن عبد الملک که ولیعهد بود از موسی خواست راه دمشق را آهسته تر بسپرد تا پیش از رسیدن وی ولید مرده باشد زیرا میخواست غنیمت ها و هدیه ها که همراه موسی بود نصیب وی شود اما موسی این دستور را نپذیرفت و سلیمان کینه او را در دل گرفت و وقتی بخلافت رسید او را بمعرض بازخواست برد.

فرمانداری عبد العزیز بن موسی در اندلس

وقتی موسی میخواست بسوی دمشق حرکت کند پسر خویش عبد العزیز را بفرمانداری اندلس انتخاب کرد عبد العزیز امور حکومت را بنظام برد و انجمنی تشکیل داد تا احکام و قوانین متناسب با وضع مردم را تنظیم کنند.بزراعت و اصلاح راهها توجه کرد و مظالم گت ها را از میان برد و مالیاتهای سنگین را تخفیف داد و طبقات مردم را بی رعایت دین و نژاد مساوات بخشید و مردم را به دین و مال و جان امان داد و عربها را بآمیزش و ازدواج با بومیان ترغیب کرد خود او نیز با بیوه رودریک که بر دین خویش بود ازدواج کرد.

بواسطه افراط عبد العزیز در جلب رضایت مسیحیان دشمنانش بنزد سلیمان بن عبد الملک از او بد گفتند و سلیمان در صدد قتل او برآمد بعلاوه خلیفه بیم داشت که اگر عبد العزیز زنده بماند بانتقام پدر خویش بر او بشورد.پس از قتل عبد العزیز، سپاهیان آندلس سردار خویش ایوب بن حبیب را بفرمانداری اندلس برداشتند.وی قرطبه را جایگاه خویش کرد و بعدل و داد پرداخت ولی فرمانروایی وی دیر نپائید زیرا فرمانروای افریقیه که در انتخاب فرمانروای اندلس دخالت داشت با انتخاب وی موافق نبود از اینرو معزل شد.

جنگهای عرب در آنسوی پیرنه

چنانکه گفتیم فتوحات عرب از جبال البرت تجاوز نکرد تا به سال 100 هجری سمح بن مالک خولانی به فرمان روائی اندلس رسید و فتوحات عرب را از سرگرفت و از جبال البرت گذشت و بر ولایت سبتمانیا و پروونس حمله کرد و پس از آن بر ناحیه اکیتانیا در جنوب رودخانه لوار هجوم برد و تولوز را که عربها آن را طلوشه مینامند محاصره کرد.دوک اکیتانیا، اودو، بمقابله سپاه عرب شتافت و جنگی سخت میان دو گروه رخ داد که در اثنای آن سمح با بیشتر مردانش کشته شدند.پس از وی عبد الرحمن غافقی سالار سپاه شد و باقیمانده سپاه را به شهر نربونه (10) برد.

بسال 104 هجری عنبسة بن سحیم کلبی فرمانروای اندلس شد و بسوی سرزمین گل حمله برد و بر سبتمانیا تسلط یافت و بحوزه رون رسید و در ناحیه برغندیه (بورگنی) تالیون پیشرفت و آن را بگشود ولی در اثنای بازگشت کشته شد و سپاه عرب بناچار بسوی نربونه عقب نشست.این رخداد بسال 107 هجری بود.پس از آن به سبب فتنه هائی که در داخله آندلس رخ داد چهار سال فتوح عرب متوقف ماند تا بدوران هشام بن عبد الملک که عبد الرحمن غافقی بفرمانروائی اندلس رسید (111 هجری) و کار آن سرزمین را بنظام آورد و امور اداره و سپاه را سامان داد و برای جنگ آماده شد و با هشت هزار سپاه بسرزمین گل هجوم برد و دوک نشین اکیتانیا را تصرف کرد.

جنگ تور

دوک اکیتانیا از فرنگیان کمک خواست، شارل مارتل سپاهی فراهم آورد و در نزدیکی پواتی یه (11) با عربها روبرو شد و جنگی میان دو سپاه رخ داد که به نام جنگ تور (12) معروف است.غنائمی که سپاه عرب پیش از این جنگ در اکیتانیا به دست آورده بود چندان زیاد بود که عبد الرحمن بیم داشت حرکت سپاه را کند کند و آنرا پشت سر گذاشته بودند، زد و خورد میان عبد الرحمن و شارل هشت روز طول کشید.روز آخر جنگ تا غروب ادامه داشت.روز بعد مسلمانان به دشمنان حمله بردند و نزدیک بود شاهد ظفر رخ نماید که ناگهان این خبر شیوع یافت که دشمن غنائم آنها را غارت کرده است، مسلمانان بی اختیار برای حمایت اموال خویش عقب نشستند و صفهایشان بهم خورد، عبد الرحمن بوسیله تیری کشته شد، تفرقه در مسلمانان افتاد و اختلاف میان سرداران سپاه رخ داد و بناچار در تاریکی شب بی خبر دشمنان، راه خویش گرفتند و عقب نشستند، شارل مارتل از بیم آنکه مبادا مسلمانان تدبیری بکار برده باشند باقیمانده آنها را تعقیب نکرد.

جنگ تور از حادثات فاصل تاریخ است اگر در این جنگ عربها فاتح شده بودند اروپا بروی آنها گشوده میشد و اسلام در آنجا رواج مییافت.پس از این جنگ عربها در صدد حمله بسرزمین فرنگ نیفتادند و بتدریج بسوی اندلس بازگشتند و آنسوی البرت جز ناحیه سبتمانیا در دست آنها نماند و جنگهائی که بعد از آن کردند، اهمیت چندان نداشت.

تأثیر فتح در اندلس

فتح اسلام، وضع کشور اندلس را بهبود بخشید، مردم اسپانیا دو گروه بودند گروهی از این تغییر فائده بردند و گروهی دیگر زیان دیدند.سیاست اقتضا می کرد درباره کسانی که در کار فتح با عرب ها کمک کرده بودند حقوق خاصی منظور شود، از جمله ژولیان که با کمکهای خود فتح اندلس را آسان کرده بود دوباره فرماندار سبته شد و املاک فرزندان غیطشه بآنها پس داده شد.

در اسپانیا پیش از فتح عرب مساوات برقرار نبود امتیازات اجتماعی مردم را بطبقات مختلف تقسیم کرده بود: طبقه اول اشراف و پیشوایان مذهب بودند، طبقه دوم یهودان بودند و طبقه سوم را بندگان و کشاورزان وابسته بزمین تشکیل میدادند.

اشراف

اشراف از فتح عرب سودی نبردند بسیاری از بزرگان اسپانیا به سوی شمال گریختند، پیشوایان دین نیز چنین بودند و بسیاری از آنها به نواحی شمال گریختند که عربها هنوز بدان نرسیده بودند.طبیعی بود که اموال اینگروه بدست فاتحان افتاد، فتح عرب مایه ذلت و خواری آنها شد زیرا پیش از آن زندگانی را بعیش و نوش میگذرانیدند.

یهودان

یهودان، عرب ها را با خودشان هم نژاد می شمردند و آنها را مایه نجات از ظلم و آزار دیرین میدانستند.از اینرو مطیع آنها شدند و برایشان جاسوسی میکردند و در ضمن جنگها نقطه های مقاومت را نشان میدادند و از وضع زمینها خبردارشان میکردند.عربها به یهودان پرداختند و حق تجارت و مالکیت را که پیش از فتح نداشتند، برای آنها مقرر داشتند.از اینرو وضع یهودان بهبود یافت و نیرومند شدند.تاریخ اسپانیای اسلامی نام بسیاری از یهودان را ضمن معاریف علم و ادب و طب و فلسفه، یاد میکند زیرا یهودان در پناه عربهای فاتح و آسوده و آزاد میزیستند.

بندگان و کشاورزان

بندگان و کشاورزان وابسته به زمین که همانند بندگان بودند عرب های فاتح را به خوبی پذیرفتند، زیرا انتظار داشتند بدست آنها از آن قیدها که نتیجه ستم گت ها بودرهائی یابند.بسیاری از آنها باسلام گرویدند و از پاره ای امتیازها که سابقا از آن محروم بودند برخوردار شدند.از جمله اینکه بعضی زمینها را برای خودشان بکارند بشرط آنکه بابت آن خراجی بدولت بپردازند.

دولت عرب هم خود را برای آرامش اسپانیا مصروف داشت، مردم را به تبعیت اسلام مجبور نکرد و قوانین و رسوم سابق را محترم داشت از اینرو مردم اسپانیا تسلط عرب را آسان پذیرفتند زیرا اعتدال و ملایمتی را که میخواستند در آن یافتند

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:29 ] [ اطلس ایران وجهان ]

خلافت سلیمان بن عبد الملک

منابع مقاله:

تاریخ سیاسی اسلام ج 1 ، ابراهیم حسن، حسن؛


سلیمان بن عبد الملک پس از ولید به سال 96 هجری به خلافت رسید.پیش از این گفتیم که در عهد ولید دولت اموی از شرق و غرب وسعت گرفت.در عهد سلیمان فقط جرجان و طبرستان بدست یزید بن مهلب امیر مشرق گشوده شد، قسطنطنیه نیز در محاصره افتاد.

ولید در زندگانی خویش سپاهی برای حمله بقسطنطنیه فراهم آورده بود و پیش از آنکه سپاه را بفرستد مرگش در رسید، وقتی سلیمان بخلافت رسید سپاه را بمرج دابق فرستاد که در شمال شام بود و نزدیک حلب.در آنوقت انستاسیاس دوم امپراطور روم شرقی بود.وی برای دفاع از پایتخت خویش آماده شد و سپاهی بسرحد شام فرستاد که از وصول آذوقه و کمک بسپاه مسلمانان جلوگیری کند اما این سپاه کاری از پیش نبرد، در آسیای صغیر یکی از مردم روم شرقی بنام لئوایشوریانس که طمع سلطنت داشت بمسلمانان پیوست و با مسلمة بن عبد الملک امیر سپاه اسلام متحد شد پس از آن مسلمانان بر شهرهای آسیای صغیر یکی پس از دیگری تسلط یافتند تا از دریا گذشتند و بباروی قسطنطنیه رسیدند.نیروی دریائی مسلمانان نیز از شام و مصر بدانها پیوست و در محاصره قسطنطنیه شرکت کرد ولی لئوکه سابقا با مسلمانان یار شده بود از آنها جدا شد و خود را بجای انستاسیاس که منفور مردم بود امپراطور روم نامید.محاصره قسطنطنیه از طرف دریا سخت شد و نیروی دریائی مسلمانان بپایتخت حمله برد، اما آتش یونانی بسیاری از کشتیهای آنها را تلف کرد بعلاوه آذوقه آنها تمام شد و دچار گرسنگی و بیماری شدند.

بدینسان حمله مسلمانان به قسطنطنیه نتیجه نداد، چنانکه حمله ای که به دوران معاویه بدین شهر کرده بودند مفید نیفتاده بود.

به روزگار سلیمان عیاشی و خوش گذرانی در دربار رواج یافت و فساد در آنجا رخنه کرد.خلیفه خواجه های بسیار در قصر خود نگاه می داشت.این رسم بوالیان و امیران نیز سرایت کرد زیرا مردم پیرو پادشاهان خویشند.بعلاوه سلیمان درباره ولایتداران خود ملاحظات خصوصی داشت .بعضی را اهمیت می داد و برای از میان بردن بعضی دیگر میکوشید.از جمله کسانی که سلیمان بر ضد آنها بود محمد بن قاسم ولایتدار نواحی هند بود و قتیبة بن مسلم ولایتدار ماوراء النهر و موسی بن نصیر ولایتدار اندلس و خانواده حجاج که در عراق میزیستند.

سلیمان، حجاج و کسان و عاملان او را دشمن می داشت تا آنجا که حجاج بیم داشت ولید پیش از او بمیرد و او بدست سلیمان بیفتد.دشمنی سلیمان با حجاج از آنرو بود که وقتی ولید با او برای عزل سلیمان از ولیعهدی و انتخاب پسر خود عبد العزیز گفتگو کرد حجاج با فکر او موافقت کرد، و چون سلیمان بخلافت رسید یزید بن ابی کبشه را بولایت سند انتخاب کرد وی محمد بن قاسم را که خواهرزاده حجاج بود گرفت و به بند کرد و بعراق فرستاد، مردم سند بر محمد بگریستند، وقتی بعراق رسید او را در واسط محبوس کرد و صالح بن عبد الرحمن او را شکنجه کرد تا جان داد و زندگی این سردار بزرگ به اقناع هوس خلیفه که اعمال بزرگ او را فراموش کرده بود بپایان رسید.

قتیبة بن مسلم نیز مبغوض سلیمان بود زیرا او نیز با فکر ولید درباره عزل سلیمان ازولیعهدی موافقت کرده بود، بیمهری خلیفه با موسی بن نصیر از آنرو بود که وقتی پیش از مرگ ولید بدو پیغام داد آهسته بسوی پایتخت حرکت کند نپذیرفت و بشتاب بنزد خلیفه رفت.

دوران خلافت سلیمان بیش از دو سال نبود و بسال 99 هجری در گذشت.سلیمان بر خلاف ولید مردی فصیح بود و اشتهائی وافر داشت و زن و غذا را دوست میداشت.درباره وفات او گفته اند که روزی حله و عمامه ای سبز پوشید و در آئینه نگریست و گفت: من پادشاه جوانم، یکی از کنیزانش بدو نگریست و شعری خواند بدین مضمون که انسان جاودانی نیست و تو نیز عیبی نداری جز اینکه فنا خواهی شد، یکهفته بعد سلیمان از جهان درگذشت.

منبع- حوزه نت

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:28 ] [ اطلس ایران وجهان ]

خلافت و اقدامات عمر بن عبد العزیز

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


برای مورخانی که با خلفای اموی سر و کار دارند، شخصیت عمر بن عبد العزیز که از سال 99 تا 101 هجری خلافت کرد برجسته می نماید. زیرا در مقایسه با آنها و البته نه دیگران، او از ویژگیهایی برخوردار بود. ابن اثیر می گوید با مطالعاتی که در روش ملوک دارد، بعد از خلفای راشدین کسی نیکوتر از سیرت او نیافته است. (1) معمولا وی را به عنوان پنجمین خلیفه از خلفای راشدین می شمرند. (2) احتمالا این نقل از امام باقر (ع) نیز درست باشد که او نجیب بنی امیه است! (3) گفته شده او زمانی که در مدینه حاکم بود، با علمای حدیث و فقه حشر و نشری داشته و لذا خود نیز عالم به حدیث و فقه بوده است. (4) گرچه خود او می گفت این علم را تنها زمانی که در مدینه بوده داشته، اما وقتی به شام رفته[به خلافت رسیده]همه آنها را فراموش کرده است! (5) بیشترین زحمت را برای رساندن او به خلافت، رجاء بن حیوة متحمل شد که یکی از علمای وابسته به دربار امویان بود (6) و پیشتر درباره او اشاراتی داشتیم.

برای شناخت این خلیفه و سیاستی که او در جامعه اسلامی در پیش گرفت- صرف نظر از اینکه آیا در کردار خویش انگیزه سیاسی داشته یا دینی- می توان به یک نکته مهم توجه داشت و آن اینکه عمر بن عبد العزیز کوشید تا وضع متعادلی در جامعه ایجاد کرده و حکومت خویش را نه بر پایه فشار و استبداد، بلکه بر اساس این تعادل قرار دهد. سمت اصلی این تعادل توجه داشتن به ارزشهای مقبول در جامعه اسلامی است. رعایت احکام و سنن دینی، حفظ حرمت شخصیتهای محبوب- لااقل برای برخی از گروهها- واداشتن عمال به دست کشیدن از ظلم و اجحاف به مردم و ارائه یک تصویر مذهبی از خلافت خود. به احتمال عمر بن عبد العزیز بر این باور بود که وضع موجود به رعت سبب نابودی امویان خواهد شد و تنها یک اصلاح اساسی است که می تواند اوضاع را به نفع امویان تثبیت کند. به هر روی بهتر است مروری بر برخوردهای او با گروهها داشته باشیم. در اینجا می کوشیم تا این برخورد را در ابعاد مختلفش نشان دهیم.

مواجه با شیعیان، مقدم داشتن عنوان فوق بر عناوین دیگر بدین معنا نیست که عمر بن عبد العزیز تمایل بیشتری به رفتار مناسب با شیعیان داشت. در عین حال گفتنی است که برخی از منابع متمایل به شیعه کوشیده اند تا این تمایل او را احتمالا تا سرحد اعتقاد اصیل او به امام علی (ع) نشان دهند. شاید هم در ذکر این برخوردها قصد آن داشته اند تا نشان دهند خلفای دیگر به حقوقی که عمر بن عبد العزیز برای اهل بیت می شناخته، بی توجهی کرده اند. از جمله اقدامات عمر دوم، حذف سنت زشتی بود که خلفای اموی، از معاویه (7) به بعد، آن را ترویج می کردند و آن دشنام دادن به امام علی (ع) بود که در خطبه ها به صورت رسمی و عمومی صورت می گرفت. گفته شده او نیز در اوان زندگی خویش چنین عملی را انجام می داد. اما پس از چندی متوجه خطای خویش شد و پس از آن همیشه از امام علی (ع) به نیکی یاد می کرد. (8) او با به دست گرفتن خلافت نه تنها خود این سنت را ترک کرد، بلکه به همه عمال خویش نوشت که چنین کاری را ترک نمایند. (9) در هر حال طبق مصادر تاریخی در اینکه عمر بن عبد العزیز چنین کاری را صورت داده تردیدی وجود ندارد. (10) در این باره شاعر شیعی، کثیر عزه، اشعاری در مدح عمر بن عبد العزیز و در حضور او خواند و از جمله گفت:

ولیت فلم تشتم علیا و لم تخف

بریا و لم تتبع مقالة مجرم

تکلمت بالحق المبین و انما

تبین آیات الهدی بالتکلم (11)

کار حکومت را به دست گرفتی و علی را دشنام ندادی، از هیچ چیز نهراسیده و گفتار هیچ مجرمی را در پی نگرفتی. تو آشکارا، به حق سخن گفتی و آیات خدا با این سخن گفتن روشن گردید.

آنچه در برخی از نقلها آمده، نشان می دهد که او بتدریج شناختش در حق امام علی (ع) فزونی یافته است، بخصوص اینکه او در خزائن شام نامه های امام علی (ع) را نیز یافته و آنها را برای مردم ظاهر کرده است. (12) از او نقل شده که می گفت: «ازهد الناس فی الدنیا علی » . (13) در اینکه آیا واقعا جرات ابراز این برخورد را، در حالی که در میان امویان بوده و با کمک آنها بر سر کار آمده، داشته است یا نه، نمی توان قضاوت صریح کرد. هر چند اگر همه نقلها در این باب کنار هم گذاشته شود، احتمال صحت در آن وجود خواهد داشت. این برخوردها در حالی است که ولید بن عبد الملک بر روی منبر در برابر حدیث منزلت از رسول خدا (ص) ، نقل می کرد که به علی (ع) فرمود: منزلت تو نسبت به من، همانند قارون نسبت به موسی است! (14) روایتی دیگر از احترام وی به امام باقر (ع) حکایت می کند. (15)

مورد دیگر مساله باز گرداندن فدک به فاطمیان بود. فدک از جمله غنائمی بود که بدون جنگ به دست آمد و به صورت خالصه رسول الله (ص) شد و حضرت آن را به فاطمه- علیها السلام- دادند. اما بعدها به دلایل واهی از او گرفته شد. بازگرداندن فدک به علویان نشانه ای بر بطلان رای خلفای اول و دوم بود. این در حالی است که عمر بن عبد العزیز خود را پایبند فقهی می کرد که بخش عمده آن سیره خلیفه دوم بود. چنین حرکتی از سوی او توسط بعضی از محققین این گونه تعبیر شده که او چنانکه گفته شده، تابع خلیفه دوم نبوده، بلکه از خود نیز آرایی داشته است. (16) ابن اثیر کوشیده با بی توجهی و حتی ایجاد گمراهی در اینکه فدک در عصر خلفای راشدین در دست چه کسی بوده، انحراف را از زمان معاویه مطرح کند که او فدک را به مروان بن حکم بخشید!در حالی که طبق نقلهای صریح دیگری این عمل از سوی عثمان سر زد. چنان که در آوردن آن از دست اهل بیت از همان ابتدای خلافت خلیفه اول بود. در عین حال ابن اثیر می نویسد: زمانی که عمر بن عبد العزیز بر سر کار آمد، آن را به دست اولاد فاطمه (ع) داد که بعدها باز از آنها گرفته شد، گرچه مامون به آنها بازپس داد. (17)

عنایت او به فرزندان فاطمه (ع) از اخبار دیگری نیز به دست می آید. زمانی به والی خویش در مدینه نوشت تا ده هزار دینار را در بین اولاد علی بن ابی طالب (ع) تقسیم کند. والی در پاسخ نوشت که او در میان قبایل مختلفی فرزند دارد. خلیفه به او نوشت تا پول را در میان اولاد علی (ع) از فاطمه تقسیم کند. (18)

ابو الفرج اصفهانی نمونه هایی از توجه او را نسبت به عبد الله بن حسن بن حسن بن علی (ع) آورده است (19) زمانی که خلیفه در این زمینه مورد اعتراض قرار گرفت، گفت که به طور موثق از رسول الله (ص) شنیده که: «انما فاطمة بضعة منی یسرنی من یسرها» . و سپس نیز گفت: «لیس احد من بنی هاشم الا و له شفاعة » . (20) زمانی نیز که یکی از موالی امام علی (ع) نزد او آمد، و پس از معرفی خود، خلیفه او را شناخت، روی زمین نشست و گفت: «انا و الله مولی علی » . و پس از آن این حدیث را از رسول الله (ص) نقل کرد: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه » . (21)

شدت و غلظت این نقلها با توجه به موقعیت خلیفه، تردیدی ایجاد می کند هر چند ضعیف. اما شیعیان بعدها به خاطر چنین حرکاتی از عمر بن عبد العزیز، که به تواتر شنیده بودند، کوشیدند تا با اشعاری او را بستایند. سید رضی- رحمة الله علیه- در شعری می گوید:

یابن عبد العزیز لو بکت العین

فتی من امیة لبکیتک

غیر انی اقول انک قد طبت

و ان لم یطب و لم یذک بیتک

انت نزهتنا عن السب القذ

ف فلو امکن الجزاء جزیتک (22)

ای فرزند عبد العزیز!اگر بنا باشد چشم بر یکی از جوانان بنی امیه بگرید، بر تو خواهد گریست. من می گویم که تو پاک شدی، گرچه خاندان تو پاک نشده است. تو ما را از دشنام و تهمت پاک گردانیدی، اگر ممکن بود تو را پاداش می دادم.

باید توجه به این نکته نیز داشت که اصولا جانشینان امویان، کسانی جز علویان نبودند. اعتنای به آنها و فرونشاندن خشم و کینه پیشین آنها، می توانست در مجموع را حرکت اصلاحی عمر دوم، به قصد تثبیت بنی امیه کار ساز باشد. درست در همین زمان دعوت بنی هاشم، که البته هدایت کننده آن بنی عباس بودند، آغاز شد، عمر بن عبد العزیز کوشید تا چنین زمینه هایی را از بین برده و با معقول کردن حکومت تداوم دولت امویان را ضمین کند.

برخورد با خوارج، گروه دیگری نیز که خطر عمده ای برای امویان محسوب می شدند، خوارج بودند. کسانی که همواره با شورشهای خویش برای حاکمان اموی دردسر ایجاد می کردند و آنها هیچگاه نتوانستند خوارج را به طور کامل قلع و قمع کنند. در سال صد هجری خوارج در عراق خروج کردند و پس از درگیری با سپاه اعزامی حاکم عراق، آنها را شکست دادند. پس از مدتی مجددا سپاهی اعزام گردید. در عین حال عمر بن عبد العزیز مطابق همان سیاست پیشین خویش به رهبر خوارج، که شخصی به نام بسطام از قبیله بنی یشکر بود، نوشت: به من خبر رسیده که تو به خاطر خدا و رسول خروج کرده ای. تو در این باره از من اولاتر نیستی. بیا با یکدیگر مناظره کنیم. اگر حق با ما بود، تو نیز همانند سایر مردم آن را بپذیر و اگر حق با توست، ما در کار خویش نظر خواهیم کرد. بسطام پذیرفت و دو نفر را برای مذاکره فرستاد.

طبری در این نقل، جز بحث کوتاهی در مورد اینکه از نظر خوارج بیعت با یزید بن عبد الملک صحیح نیست و پاسخ عمر بن عبد العزیز به اینکه این کار به دست او نبوده و باید بیشتر فکر کند، بحث را خاتمه داده است. او همچنین آورده به همین سبب بود که آل مروان از ترس او را مسموم کردند. (23) اما مسعودی روایت خویش را به صورت مستند و مفصل آورده است. خوارج ضمن تایید اینکه سیرت خلیفه مطابق عدل و احسان است (حداقل به صورت جدل) به او می گویند که در این صورت او مخالف رفتار خاندان خود عمل کرده و کار آنها را ظلم می داند. پس اگر چنین است، باید آنها را لعن کرده و از آنان بیزاری بجوید. عمر کوشید تا با مثالی به صورت جدل آنها را محکوم کند. او گفت: آیا آنها ابوبکر و عمر را قبول دارند. خوارج گفتند: آری. عمر گفت: ابوبکر با مرتدین جنگ کرد و اسیر گرفت. اما زمانی که عمر بر سر کار آمد، اسرا را آزاد کرد. یعنی کار ابوبکر را اشتباه دانست. اما آیا از آنها بیزاری جست. خوارج گفتند: خیر. او نمونه دیگری از رفتارهای متضاد خود خوارج را مثال زد و همین پرسش را کرد که آیا آنها از یکدیگر بیزاری جسته اند؟او گفت که به همین دلیل او نیز حاضر نیست خاندان خود را لعن کند و از آنها بیزاری بجوید. یکی از دو خارجی پذیرفت و نزد خوارج برنگشت، اما دیگری بازگشت. مسعودی در ادامه می افزاید که اخبار دیگری نیز در مورد روابط بین عمر بن عبد العزیز و خوارج وجود دارد. همچنین مناظرات و نیز رد و بدل شدن نامه هایی چند، که آنها را در کتاب خویش به نام اخبار الزمان و کتب دیگر خود آورده است. (24)

روشن است که این اعمال و حرکات در طول دو سال و اندی حکومت، بر طبق یک سیاست معین صورت می گرفته تا خوارج انگیزه لازم را برای تحرک از دست داده و مزاحم آرامش جامعه نشوند.

برخورد با ظلم و اجحاف به مردم، حرکت دیگر عمر بن عبد العزیز در مورد کاهش فشاری بود که از ناحیه حکام بر مردم اعمال می گردید. بخصوص بدبینی مردم سبت به حکومت، که همیشه صفراء و بیضاء غنائم را برای خود بر می داشته و زمینهای زیادی را در ملک خویش در آورده بودند، می توانست انفجاری را در جامعه ایجاد کرده و مردم را به سمت مخالفین- اعم از خوارج یا شیعیان و یا قیامهایی نظیر قیام عبد الرحمان بن اشعث- سوق دهد. لذا خلیفه از بنی امیه شروع کرد و آنچه را آنها از دیگران غصب کرده بودند، از آنها باز پس گرفت و به صاحبانش داد. (25) در عین حال احتیاط را از دست نداد و از آنچه از املاک در دست امویان بود، چیزی نگرفت و حتی بر عطایای شامیان، که پشتوانه اصلی حکومت بنی امیه بودند، افزود. در حالی که بر عطایای عراق چیزی زیاد نکرد. (26) روشن است که او نمی خواست و نمی توانست این کار را انجام دهد. زیرا در آن صورت بنی امیه از ریشه جدا می شدند. اما در کنار آن امکان داشت تا فشار از روی دوش دیگران برداشته شود. از کسانی که فشار و حقارت را تحمل می کردند، مردم عراق بودند. نه تنها موالی ایرانی که همیشه- جز در حکومت امام علی (ع) - مورد ظلم و تحقیر قرار گرفته بودند، بلکه عربهای عراق نیز در حاکمیت حجاج و اصولا بنی امیه فشار زیادی را متحمل شده بودند.

طبری نامه ای را نقل کرده است که عمر بن عبدالعزیز درباره اهل کوفه به والی آن نوشته است: آنها در معرض بلا و فشار و ستم در معرض سنت خبیثه حکام سوء بوده اند، در حالی که قوام دین به عدل و احسان است. سپس به حاکم کوفه دستور داد تا از مردم بینوا به اندازه طاقتشان گرفته و حتی از ثروتمندان جز خراج چیزی نگیرد. از مردم مزد مالیات بگیران را نگیرند، هدایای نوروز و مهرگان و پولهایی را که تحت عنوان دراهم النکاح یا ثمن الصحف و یا اجور البیوت گرفته می شد، مطالبه نکنند. همچنین از کسانی که مسلمان شده اند خراج نگیرند. (27)

نامه فوق نشان می دهد که حکام بنی امیه تحت عناوین مختلفی به غارت مردم می پرداختند و حتی از آیینهای محلی زردتشتیان، که جشن نوروز و مهرگان بود، سوء استفاده می کردند و از آنها هدایایی در این روزها طلب می کردند. کاری که منصور عباسی نیز تنها به همین هدف، یعنی گرفتن هدایای نوروزی، انجام می داده و امام کاظم (ع) اهمیت دادن به این روزها را بقایای آثار زردتشتی می دانست. (28)

نکته مهم دیگر، گرفتن خراج و جزیه از کسانی بود که حتی اسلام آورده بودند. این کار را حجاج معمول کرده بود تا جبران کمبودهای بیت المال را بکند. زیرا با مسلمان شدن تعداد زیادی از مردم و کاهش خراج، او دچار مشکلات مالی شده بود. اما عمر بن عبد العزیز با رفع جزیه از کسانی که مسلمان شده اند- چیزی که سبب اصلی پیوستن عده زیادی از موالی به عبد الرحمان بن اشعث شده بود- سعی کرد تا از به وجود آمدن مجدد این شورشها جلوگیری کند. در ظاهر نیز برداشتن خراج و جزیه از تازه مسلمانان موجب گسترش اسلام می گردید. در سال 77 که بکیر بن وشاح، علیه امیة بن عبد الله، والی خراسان، شورش کرد (آن زمان امیه به بخاری برای جنگ رفته بود و این طرف، بکیر علیه او در خراسان قیام کرد) وحشت داشت که مبادا تعداد نیروهایش اندک باشد و نتواند در برابر امیه ایستادگی کند. اما به او گفته شد که کافی است منادی او در میان مردم ندا دهد که هر کس اسلام را پذیرفت، از خراج بخشوده خواهد بود، در آن صورت خواهد دید که پنجاه هزار نفر که در اطاعت بهتر از دیگران هستند، به سراغ او خواهند آمد. (29)

آشکار است که چگونه در حکومت حجاج عملا با این سختگیری رشد اسلام متوقف گردید بود. عمر بن عبد العزیز در سیاستی که در پیش گرفته بود، همین اقدام را کرد. زمانی که دو نفر از خراسان نزد او آمدند، یکی عرب و دیگری از موالی، آنکه از موالی بود به او گفت ای خلیفه!بیست هزار نفر از موالی در کنار اعراب به جنگ با کفار مشغولند، در حالی که سهمی از غنائم به آنها داده نمی شود. نظیر همین تعداد نیز از اهل ذمه مسلمان شده اند، اما خراج همچنان از آنان گرفته می شود. عمر بن عبد العزیز به حاکم خراسان، جراح بن عبد الله، نوشت هر کس به سوی قبله می ایستد، خراج را از او بردارد. مردم نیز به سرعت به اسلام روی آوردند. (30) در مورد بربرهای مغرب نیز نظیر همین برخورد صورت گرفته که بلاذری آن را نقل کرده است. (31)

در میان خطبه ها و نامه هایی که از او نقل شده، نمونه های فراوانی از توجه به مسائل دینی و زهد دیده شده است. گرچه ممکن است در این باره افراط فراوان شده باشد، تا لااقل دفاعی از بنی امیه در مجموع صورت بگیرد، اما به طور کلی نمی توان منکر آنها گردید. (32) دیده شده او را تا سرحد اولیا بالا برده اند، اما واقعیت این است که او تنها در قیاس با سایر حکام اموی می تواند مورد توجه قرار بگیرد. او بالاخره در میان یک خاندان اموی حکومت می کرد و تلاشش برای استحکام چنین نظامی بود. خالد بن ربعی نقل کرده که من در تورات خوانده ام آسمانها و زمین چهل روز در سوگ عمر بن عبدالعزیز گریه می کنند. (33) پیداست که از این طریق نیز حتی در ساختن ضیلت برای او تلاش شده است.

از جمله تلاشهای علمی عمر بن عبدالعزیز این بود که مساله کتابت حدیث را برای اولین بار به عنوان خلیفه مطرح کرد. گرچه بعدها نیز دیگران بی توجهی کردند. او به امرای لشکری خودنوشت تا علم علمای خود را برای او بنویسند. (34) زهری که همدوره با عمر بن عبد العزیز و از علمای وابسته به امویان بود، اولین کسی است که نوشتن حدیث را آغاز کرد. (35) او خود می گوید که عمر بن عبد العزیز به او دستور نوشتن احادیث و فرستادن نسخه های آن احادیث را به شهرها داده است. (36) در نقل دیگری آمده که او به ابوبکر بن محمد بن حزم انصاری که از محدثین و حاکم مدینه از طرف عمر بن عبد العزیز بود، نوشت: هر چه از احادیث پیامبر (ص) نزد او هست، نوشته و نیز آنچه از عمر نقل شده نیز ضمیمه آن کند و برای او بفرستد. زیرا وحشت دارد که احادیث پیامبر (ص) از بین برود. (37) او شبیه همین مطلب را به مردم مدینه نیز نوشته است. (38)

به هر حال هر چند این حرکت مثبتی بود، اما چنانکه در جای دیگر مفصلا آورده ایم، حتی تا اواسط قرن سوم نیز هنوز بسیاری از محدثین علاقه به نوشتن نداشتند، و این ضربت بزرگی بر پیکر سنت پیامبر (ص) در میان اهل سنت به حساب می آمد. (39)

عمر بن عبد العزیز در رجب سال 101 هجری درگذشت و کار خلافت باز به دست یزید بن عبد الملک، که از پیروان همان سیاست ظلم و اجحاف و فشار بود، افتاد. نقلی که در مورد مسمومیت او از طرف بنی امیه آمده، گرچه احتمالش می رود، اما تنها به صورت یک نقل است که بر پایه حدسیات می باشد.

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:28 ] [ اطلس ایران وجهان ]

مروان بن محمد و زوال دولت اموی

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


مروان بن محمد بن مروان، آخرین خلیفه اموی است که برای دفاع از خلافت اموی و روال قانونی آن، ارمنستان را به قصد دمشق ترک کرده و با کنار گذاشتن ابراهیم، خلافت اموی را به دست گرفت. او با مشکلات بیشماری روبرو بود. شورش شهر حمص نخستین این مشکلات بود. ضحاک بن قیس از رهبران خوارج نیز وی را دچار دردسرهای فراوانی کرد. سلیمان بن عبد الملک بن هشام از عراق بر ضد وی شورید. ثابت بن نعیم جذامی نیز در اردن بر ضد او شورش کرد. مروان توانست این شورشها را سرکوب کرده و عمر بن هبیره فزاری را به حکومت عراق بگمارد. عمر بن هبیره در عراق عامل ضحاک بن قیس را کشت و بر اوضاع مسلط شد. خوارج یمنی در این زمان چنان قدرتی داشتند که در ایام حج آشکار حضور داشته و ابو حمزه مختار بن عوف خارجی در سال 130 پس از انجام حج در صفر آن سال به مدینه در آمد و بر آن غلبه کرد. ابو جمزه داعی عبد الله بن یحیی کندی بود که خود را طالب الحق نامیده بود. وی خود را امیر المؤمنین نامیده و بر مذهب اباضی بود. ابو حمزه در آنجا خطبه معروفی ایراد کرد که به عنوان خطبه ای ادیبانه در آثار مانده است. یعقوبی می گوید که مردم مدینه پشت سر او نماز می خواندند. غرور آنها سبب شد تا قصد شام کنند اما در برخورد با سپاه اموی شکست خورده و وقتی به مدینه آمدند، در آنجا نیز با شورش مردم مواجه شده به مکه و از آنجا به یمن گریختند.

در خراسان اوضاع به شدت رو به نابسامانی بود. کار کرمانی رو به گسترش بوده و به تعبیر یعقوبی، ابو مسلم غالب بر کار کرمانی بود. به گزارش همو، ابو مسلم می گفت: خدایا آنها- نصر و کرمانی- را در برابر یکدیگر صبر عنایت کن!اما هیچ کدام را پیروز مکن. (1) نصر در برابر ابو مسلم تاب نیاورده و در ضمن گریز در ساوه درگذشت. ابو مسلم در شوال یا رمضان سال 130 به نیشابور وارد شد و از طرف خود حاکمانی را برای نواحی مختلف خراسان فرستاد. سپاه خراسان به فرماندهی قحطبه و فرزندش حسن راهی غرب شد و طی نبردهایی سپاهیان مدافع اموی را به شکست کشاند. این سپاه در محرم سال 132 در عراق با ابن هبیره درگیر شد تا آن که ابن هبیره شکست خورده به واسط گریخت. شکست بعدی ابن هبیره از سپاهیان قحطبه- در حالی که خود او در فرات غرق شده بود- زوال دولت اموی را قطعی کرد. زمانی که مروان بن محمد شنید که سپاه بی فرمانده خراسان سپاه عراق را شکست داده گفت: به خدا سوگند کار تمام شده، و الا در کجا شنیده شده که مرده ای زنده را به شکست بکشاند! (2)

ابو سلمه خلال کار سازماندهی دعوت عباسیان را در عراق بر عهده داشت. با فروپاشی قدرت امویان در عراق، او ابو العباس سفاح را به کوفه آورد و با اندکی تامل و پس از مدتی از مردم برای آنها بیعت گرفت. بعدها ابو سلمه متهم شد که قصد داشته است تا حکومت را به علویان بسپارد، به همین دلیل و به تحریک ابو مسلم خراسانی کشته شد.

سفاح، عموی خویش عبد الله بن علی را به سوی شام فرستاد تا نیروهای اموی را از بین برده و مروان را از میان بردارد. مروان در ذی حجه سال 132 در میدان جنگ کشته شد، و خلافت اموی از سرزمینها شرق برچیده شد، گرچه این حکومت در اندلس باقی ماند. به نقل مسعودی دولت اموی نود سال و یازده ماه و سیزده روز دوام آورد که هزار ماه بدون کم و زیاد می شود!

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:28 ] [ اطلس ایران وجهان ]

مقتضی خلیفه عباسی

« 555-532 ق / 1160-1138 م»

پس از فرار راشد از بغداد، مسعود سلجوقی با پذیرفتن مفتی های بغداد، راشد را برکنار و عموی او ابو عبدالله محمد بن احمد مستظهر را با لقب المقتضی لامرالله به خلافت برگزید.

مقتضی که مردی دادگر و بخشنده بود، تا مرگ مسعود از خلافت تنها یک نام داشت، ولی پس از مرگ مسعود در 547 ق / 1152 م، کار خلافت مقتضی رونق گرفت.

اوبا سودجویی از ناتوانی امیران سلجوقی و نابسامانی های درون ایران به محمد که جانشین مسعود بود، اجازه مداخله در کارهای بغداد را نداد. مدت خلافت او 24 سال و سه ماه بود که در 555 ق / 1160 م، چشم از جهان فرو بست

مستنجد خلیفه عباسی

« 566-555 ق / 1170-1160 م»

با درگذشت مقتضی، پسرش ابو المظفر یوسف بن محمد، ملقب به المستنجد بالله به خلافت رسید. با خلافت او، برادرش با دسیسه گروهی از کنیزان درباری طرح ترور او را زمینه سازی کردند،
اما پیش از آن که این عمل انجام گیرد، اقدام آنان کشف و مستنجد برادر خود را به همراه گروهی از درباریان توطئه گر به دجله انداخت و به این ترتیب کار خلافت را همراه با سیاستی دادگرانه به دست گرفت.

خلیفه در سال یازدهم خلافت، به انگیزه ناسازگاری سرکرده غلامان ترک، و رئیس دربار، درصدد دستگیری وی برآمد، اما خود به دست غلامان گرفتار و زندانی شد تا این که در زندان درگذشت. مدت خلافت مستنجد یازده سال و یک ماه بود.
مستضی خلیفه عباسی
« 575-566 ق / 1179-1170 م»

ابو محمد حسن بن یوسف، پس از مرگ پدرش مستنجد، با لقب المستضی بامرالله به سال 566 ق / 1170 م بر تخت خلافت نشست. گفته می‏شود که او همچون پدرش خلیفه‏ای دادگر و بخشنده بود.

این خلیفه 9 سال و 8 ماه خلافت کرد تا این که در سال 575 ق / 1179 م، از بیماری حناق «دیفتری» درگذشت.

در روزگار این خلیفه سلسله فاطمیان مصر فرو پاشید.

ناصرالدین خلیفه عباسی

« 622-575 ق / 1225-1179 م»

ابوالعباس احمد بن مستضی‏ء، ملقب به ناصرالدین الله بنا به سفارش و وصیت پدرش بر تخت خلافت نشست. او سی و پنجمین خلیفه عباسی است.
او در مذهب، از خود تعصب نشان می‏داد و به نوسازی و پدید آوردن بناهایی چون مسجد، مدرسه و کاروانسرا توجه فراوان داشت.
ناصر در سال 622 ق / 1225 م، بیمار شد و چشم از جهان فرو بست. وی مدت 46 سال خلافت کرد.

اوضاع سیاسی غرب و شرق خلافت ،همزمان با ناصر الدین خلیفه


 

جنگهای صلیبی

در زمان ناصر دولت صلاح الدین ایوبی و شور جنگ های صلیبی در اوج خود بود. در این جنگ خلیفه خود دخالتی نداشت، ولی از تمام شهرهای اسلامی جنگجویان دادخواه و مجاهدان در آن شرکت می‏کردند.

درگیری با خوارزمشاهیان

در دوران خلافت ناصر، خوارزمشاهیان در ایران حکومت داشتند و محمد خوارزمشاه به خاطر رنجشی که از خلیفه داشت، می‏خواست عباسیان را براندازد و سیدی از خراسان به نام علاءالدین ترمذی را به خلافت بنشاند.

رویارویی خلیفه الناصر با شرق خلافت (ایران)

در سال 614 ق / 1217 م، محمد خوارزمشاه با سپاهی که تاریخ نگاران آن را تا 300 هزار تن رقم زده‏اند با آهنگ برکناری خلیفه رهسپار بغداد شد.
ناصر خلیفه چون یارای پایداری با او را نداشت، برای دوام دولت خود از هیچ کاری رویگردان نبود.
در نتیجه با غوریان وارد مذاکره شده، آن ها را علیه خوارزمشاهیان تحریک می‏کرد .همچنین احتمال اثبات نشده ای وجود دارد که وی ،مغول را به دشمنی و یورش به کشورهای خوارزمشاهی برانگیخته باشد. در صورت پذیرش این احتمال تحریک این خلیفه را باید یکی از انگیزه‏های یورش مغول به ایران دانست.

لشکر کشی خوارزمشاه به سوی بغداد

چون لشکر خوارزمشاه به همدان رسید، شیخ شهاب الدین سهروردی سرکرده رسمی صوفیه بغداد، به نمایندگی از سوی خلیفه نزد خوارزمشاه آمد و شاه با سردی و بی اعتنایی تمام او را پذیرفت.
شیخ از ویژگی های آل عباس و وصف ناصر، سخنانی ایراد و اضافه کرد که یورش به آل عباس شوم است و با آوردن احادیث و اخبار، یادآور شد که این گفته‏اش بی ارزش نیست.
خوارزمشاه خواسته او را رد کرده، پاسخ هایی درشت داد و گفت: سیدی از اهل بیت به جای آن ها خواهم نشاند که دارای اخلاق و سرشتی نیک باشد.
عاقبت نماینده با ناامیدی و بدون کسب پیروزی به دربار خلیفه بازگشت و خلیفه به ناچار در صدد جلوگیری از تهاجم خوارزمشاه شد، ولی خوارزمشاه به جهت سرمای سخت از حلوان جلوتر نرفت و این کار را به سال دیگر واگذار کرد.

در سال بعد به سبب یورش مغول به شرق ایران ( قلمرو خوارزمشاهی )، اوضاع به طور کامل دگرگون شد و خلیفه رهایی یافت.

ظاهر خلیفه عباسی

« 623- 622 ق / 1226-1225 م»

پس از وفات ناصر، پسرش محمد، ملقب به ظاهر بالله که مدت ها در زندان پدر بود و در آن هنگام 52 سال داشت، به خلافت رسید.
او مردی دادگر و با انصاف بود که دستگاه جاسوسی پدر را از میان برداشت. این خلیفه به تربیت دانشمندان و پیشرفت آن ها توجه زیادی داشت.

دوران خلافت او نه ماه و چهارده روز طول کشید و در سال 623 ق / 1226 م چشم از جهان فرو بست

مستعصم خلیفه عباسی

« 656- 640 ق / 1258-1242 م»

با درگذشت مستنصر، پسرش ابو احمد عبدالله ملقب به المستعصم بالله به سال 640 ق / 1242 م بر تخت خلافت نشست. وی به خواندن کتاب علاقه نشان می‏داد. دربار این واپسین خلیفه عباسی، محل کشمکش و نزاع بین امیران گوناگون و پیروان مذاهب مختلف بود.

مدت خلافت مستعصم 16 سال و 8 ماه و سن او بنا به گفته حمد الله مستوفی در تاریخ گزیده، 46 سال و سه ماه بوده است. بدین ترتیب با مرگ مستعصم، سلسله عباسی پس از چند سده سیادت مادی، مذهبی و دینی فرو پاشید و از میان رفت.

دربار مستعصم

مستعصم در 642 ق / 1244 م، وزارت خویش را به مؤید الدین مشهور به ابن العلقمی که مذهب شیعه داشت، سپرد.
او به هواداری از اهل تشیع برخاست و در مقابل،
ابوبکر، پسر مستعصم به هواخواهی ازاهل سنت قد برافراشت و بر اهل تشیع ناروایی های زیادی روا داشت.
به همین دلیل ابن العلقمی از خلیفه رنجید و زمانی که هلاکو آهنگ بغداد را نمود، دربار خلافت گرفتار چند دستگی و ناسازگاری های خانمان بر انداز بود.

خلیفه و حمله ی مغول

هلاکو خان مغول بعد از حمله به ایران ،از همدان، نمایندگانی نزد خلیفه فرستاد و نمایندگانی از بغداد به خدمت هلاکو آمدند.
هلاکو از خلیفه درخواست کرد که بر علیه اسماعیلیان با او همداستان شود، ولی درخواست او بدون پاسخ ماند. خلیفه از این فرصت مناسب استفاده نکرد و در مقابل مغول ها به سوی بغداد سرازیر شدند.
خلیفه که در آن زمان توان گردآوری نیرو و پایداری نداشت با سپاهی کوچک که برای دفاع گسیل داشته بود، به آسانی شکست خورد و مغولان دست به چپاول شهر زدند و دیوارهای آن را ویران نمودند.
کوشک خلیفه چپاول شد و خلیفه را با شماری زیاد از خویشانش به بیرون شهر برده و همه را به قتل رساندند.
در برخی از تواریخ آمده که خلیفه را در نمد پیچیده و آن قدر مالیدند تا درگذشت.

منبع- سایت رشد

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:22 ] [ اطلس ایران وجهان ]

قادر خلیفه عباسی

« 422-381 ق / 1031- 991 م»

ابوالعباس احمد بن اسحاق پسر مقتدر و ملقب به قادر بالله در رمضان سال 381 ق / نوامبر 991 م، به کمک بهاءالدوله دیلمی به خلافت رسید و مدت چهل و یک سال خلافت کرد و در سن 86 سالگی و به سال 422 ق / 1031 م چشم از جهان فرو بست.

گفته می‏شود که القادر بالله، خلیفه‏ای دادگر و کاردان بود که در سامان دادن به کارهای کشوری شایستگی و خرد فراوان نشان می‏داد. جایگاه امیرالامرایی
بغداد را پس از مرگ بهاءالدوله، در 403 ق / 1012 م، پسرانش: سلطان الدوله، شرف الدوله و جلال الدوله داشتند.

قایم خلیفه عباسی

« 467-422 ق / 1074-1031 م»

قادر خلیفه عباسی در سال 414 ق / 1023 م، پسرش ابو جعفر عبدالله را با لقب القایم به امرالله به جانشینی خود برگزید. قایم که به مدت 9 سال به همراه پدر در خلافت شرکت داشت، در دادگری و انصاف کوشش فراوانی می‏کرد. وی مردی فاضل و دانشمند بود و اشعاری زیبا می‏سرود.مدت خلافت او چهل و چهار سال و دوازده روز بود.

در زمان خلافت وی در 437 ق / 1045 م، واپسین امیرالامرای
آل بویه در بغداد «ملک رحیم» به دست طغرل سلجوقی گرفتار و در دِژ تَبَرک زندانی شد و بدین ترتیب نفوذ امرای آل بویه در دربار خلافت به پایان رسید.
از بزرگ ترین رویدادهای چیرگی آل بویه بر بغداد، برپایی حکومت
خلفای فاطمی مصر بود که در سال 297 ق / 907 م، در تونس امروزی برقرار شد و در 356 ق / 967 م، نفوذشان تا کرانه‏های رود نیل گسترش یافت و شهر قاهره به یادگار این پیروزی و به عنوان پایتخت این کشور بنا شد.

در دوره خلافت
قایم، بغداد نیز سخت در معرض خطر فاطمیان قرار گرفت. پیدایش سلجوقیان ، که از ناتوانی غزنویان سود جسته به خراسان آمده و در آن جا سلسله‏ای بر پا داشتند، برای خلیفه بغداد نعمتی بس بزرگ به شمار می‏رفت، زیرا بر خلاف آل بویه، سلجوقیان سنی مذهب بودند و آشکارا به خلیفه دلبستگی نشان می‏دادند.

روابط خلیفه و طغرل به صورتی بود که بعد از فتنه ی بساسیری ، قایم به پاس خدمات طغرل برای بازگرداندن مجدد او به خلافت ، او را به لقب «السلطان الشرق و الغرب» یا پادشاه خاور و باختر مفتخر ساخت.

قایم در 452 ق / 1060 م، پسر خود عبدالله را با لقب المقتدی جانشین خود نمود. او تا سال 467 ق / 1074 م، زنده بود و شاهد دوران طغرل و جانشینش بود تا این که در زمان پادشاهی ملک شاه پسر اَلپ ارسلان در سن 76 سالگی چشم از جهان فرو بست. ابوالفتح منصور شیرازی و ابونصر محمد موصعی از کسانی بودند که وزارت این خلیفه را بر عهده داشتند.


شورش های دوره ی قائم

از رویدادهای بزرگ این دوره،
  • شورش شافعیان
  • حنبلیان
  • سرکشی مردم بغداد به گلایه از ستم و بیداد سپاهیان طغرل
  • شورش بساسیری
را می‏توان نام برد.


دربار قائم و سلجوقیان

مقارن ورود طغرل به بغداد، اختیار کارها در دربار قایم، در دست نوکرانی از غلامان پیشین بهاءالدوله دیلمی، به نام ابوالحارث ارسلان بساسیری بود که سرکرده و فرمانده لشکریان ترک نیز بود و خلیفه در برابر او و یارانش، نیرو و توانی نداشت، به ویژه از سال 446 ق به بعد که پنهانی با مستنصر فاطمی علیه خلیفه سازش هایی در نهان کرده بود.
از این رو، پایان بخشیدن به کار بساسیری و نفوذ وی در بغداد کار آسانی نبود.

طغرل به مدت 13 ماه در بغداد ماند و به فرمان خلیفه قایم در روز جمعه، هشت روز مانده به آخر ماه مبارک رمضان سال 447 ق / 16 دسامبر 1055 م، در بغداد به نام خلیفه خطبه خواند.

خلیفه دختر داود، برادر طغرل و خواهر اَلپ اَرسلان را به همسری گرفت، به این ترتیب بین دو خاندان سلجوقی و عباسی پیوند خویشاوندی برقرار

مقتدی خلیفه عباسی

«487 -467 ق / 1094- 1074 م»

پس از درگذشت
قایم، ابوالقاسم عبدالله ملقب به المقتدی، بر تخت خلافت نشست. برخی از تاریخ نگاران او را پسر قایم و برخی دیگر از نوادگان قایم دانسته‏اند. مقتدی خلیفه‏ای دادگر و کاردان بود.مقتدی در سال 487 ق / 1094 م، پس از نوزده سال و اندی خلافت چشم از جهان فرو بست.
این خلیفه هم دوره با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. ملکشاه در 480 ق / 1087 م، جهت تحکیم هر چه بیشتر دوستی و مناسبات، دختر خود را به همسری خلیفه درآورد.

خلافت و دولت سلجوقی

دولت سلجوقی در زمان ملک شاه «465 - 485 ق / 1072 - 1092 م» قدرت مطلقه و فرمانروای سرزمین های خلافت شرقی بود که دوران جدیدی در تاریخ اسلام با پیدایش این سلسله آغاز شد. برای نخستین بار قوم ترک بر بیشتر جنوب غربی آسیا استیلا یافت و در نتیجه قدرت سیاسی، دستگاه خلافت را به دست آورد.
در عین حال مایه خوشبختی عباسیان آن بود که
سلجوقیان سنیّان مومنی بودندکه بر مذهب خود نیز باقی ماندند و در نتیجه برای همکاری با خلفا پیشقدم شدند و با دستانی آهنین مانع کار دسیسه گران اسماعیلی گردیدند.

اما کل قضیه این نبود؛ سلجوقیان و جنگاورانشان نیز مانند
غزنویان پیش از خود، مسحور فرهنگ ایرانی شدند که توسط فردوسی به اوج خود رسیده بود. سلجوقیان زبان فارسی را به عنوان زبان مردمان تعلیم و تربیت دیده پذیرفتند که این زبان به زودی، زبان محاوره زندگی روزانه شد.
در این امر یکی از بزرگ ترین وزیران تاریخ اسلام، نظام الملک «408 - 485 ق / 1018 - 1092 م»، دستیار ایشان بود که فرمانروایی ملکشاه تحت تأثیر شخصیت نظام الملک قرار گرفته و دولت سلجوقی را به صورت قدرت فرهنگی، نظامی و تشکیلاتی در خاور میانه درآورد

مستظهر خلیفه عباسی

« 512- 487 ق / 1118-1094 م»

پس از مرگ
مقتدی، پسرش ابوالعباس احمد، ملقب به المستظهر بالله بر تحت خلافت نشست. او نیز از جمله خلفای خوش نام و دادگر عباسی است که به عدالت و بخشندگی شهرت دارد.

از هنرهای این خلیفه داشتن خطی خوش و سرودن شعرهای نغز بود. این خلیفه با برکیارق پسر
ملکشاه سلجوقی هم دوره بود که در سال 512 ق / 1118 م پس از 25 سال خلافت چشم از جهان فرو بست.

مسترشد خلیفه عباسی

« 529- 512 ق / 1134-1118 م»

پس از درگذشت
مستظهر، پسرش ابو منصور فضل بن مستظهر، ملقب به مستر شد، خلیفه عباسی شد.مدت خلافت این خلیفه 17 سال و 6 ماه و 20 روز بود.
این خلیفه مردی خوش سخن و در عین حال خودخواه و خودپسند بود.

خلیفه و سلاطین سلجوقی

در زمان او بین دو پادشاه سلجوقی عراق و خراسانی «سلطان مسعود و سلطان سنجر» ناسازگاری و کشمکشی درگرفت که خلیفه از این آشفتگی اوضاع نیرو گرفت.
او به تدریج کارها را در دست گرفت و مصمم شد تا مسعود سلجوقی را که خود را اختیار دار
بغداد می‏دانست، شکست دهد. از این رو به آذربایجان آمد، ولی شکست خورده و اسیر شد.
پس از آن سلطان سلجوقی دستور داد که او را با احترام به خیمه آورند و چند تن را به نگهبانی‏اش گماشت.

عاقبت مقرر شد تا خلیفه در برابر پرداخت وجهی به سلطان آزاد شود، اما چند روز پس از آن، چند تن که گفته می‏شود از فداییان اسماعیلی بودند به خیمه حمله برده، خلیفه را به قتل رساندند.
منبع-سایت دانشنامه رشد

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:22 ] [ اطلس ایران وجهان ]

راضی خلیفه عباسی

«329 -322 ق / 940-934 م»

با مرگ
قاهر در زندان، راضی به عنوان جانشین او، خلیفه اعلام شد.
در این هنگام قدرت واقعی به دست فرمانده سپاه، ابن یاقوت حاجب افتاد که علاوه بر فرماندهی سپاه توانست به جای وزیر، تسلط بر دستگاه مالی را نیز به دست آورد.
ولی دوران اقتدارش کوتاه بود. راضی بار دیگر خود قدرت را به دست گرفت و ابن مقله را به وزارت گماشت. سپس کوشید تا اوضاع و احوال را آرام کند و در نتیجه شیعیان افراطی و حنبلیان را شکنجه می‏داد، با این وجود تحمل دشواری های فزاینده مالی بیش از قدرت خلیفه بود.

راضی پس از 6 سال و 2 ماه حکومت در ربیع الاول 329 ق / دسامبر 940 م چشم از جهان فرو بست.

اوضاع ایلات در دوه ی راضی

این دوره، آغاز زمانی بود که ایالت های ایرانی نزدیک به بغداد به دست رهبران محلی افتاد و در نتیجة نظر دستگاه خلافت را برای پذیرش فرمانروایی خود ، جلب کردند. پس از شورش مرداویج، علی بن بویه دیلمی در فارس مستقر شد و ابن اِلیاس، کرمان را تصرف کرد. این دو، امور مالی آن ایالت های را زیر نظر داشتند و در فرستادن پول هایی که باید به بغداد برسانند، تأخیر می‏کردند. حتی در هلال حاصلخیز، فرمانداران با تحصیلداران دست به یکی کرده بودند تا از دادن پول هایی که باید به حکومت مرکزی بپردازند، شانه خالی کنند. امیر حَمدانی در موصل، بنو بریدی در اهواز و ابن رائق در بصره، نیز همین کار را کردند.

ابن رائق امیر الامراء خلیفه

چون برای خلیفه ممکن نبود که مدت زیادی بتواند احتیاجات دستگاه خود را بدون رسیدن پول از خارج فراهم کند، در نتیجه ابن رائق، مشروط بر آن که دست وی برای تسلط بر سپاه و مالیه باز باشد حاضر شد تا به خزانه بغداد پول برساند.

بنابراین، خلیفه که همه او را ترک گفته بودند، راضی شد تا به ابن رائق عنوان امیر الامراء بدهد و فرمان داد که در خطبه پس از نام خلیفه، نام ابن رائق نیز ذکر شود.
در ذی الحجه 324 ق / نوامبر 936 م، ابن رائق به بغداد وارد شد و از آن پس امیری بود که به نام خلیفه‏ای اسمی تمام قدرت را در تصرف داشت.
سلب قدرت از خلیفه در واقع مقدمه آن بود که امپراتوری اسلامی پاره پاره شود، مراکز جدید سیاسی و عقلی توسعه پیدا کند و فرهنگ های محلی از نو آشکار شود.

عصر تازه‏ای آغاز شد که در آن زبان عربی، در حالی که اهمیت خود را از لحاظ زبان مقدس قرآن که وسیله تعلیم و تعلم است، حفظ کرد، ولی از مقام زبان ادبی امپراتوری بودن، سقوط کرد. افزون بر این، ایالت های غربی به شکل روز افزون جدا مانده و به صورت واحدهای مستقل درآمده بودند.
در صورتی که عناصر ایرانی و ترک آماده می‏شدند که بر حیات سیاسی سرزمین های اسلامی واقع در شرقِ بیابانِ میان
سوریه و میانرودان تسلط کامل پیدا کنند.

متقی خلیفه عباسی

« 333-329 ق / 944-940 م»

پس از وفات رضی، با اعمال نفوذ ابن رائق، امیرالامرای
بغداد، بنا به صوابدید او، ابوالحق ابراهیم بن المقتدر ملقب به المتقی بالله به خلافت رسید.

در این دوره، از خلافت و اقتدار آن، جز نامی باقی نمانده بود و همه بزرگان و امیران خواستار امیرالامرایی بودند و متقی در دست امیران و فرمانروایان دیگر ایالت ها همچون: البریدی در
خوزستان، ابن رائق و امرای آل حمدان که با یکدیگر کشمکش داشتند، بازیچه‏ای بیش نبود.

متقی در سال 331 ق / 942 م، شخصی به نام «توزون» از امیران و بزرگان ترک را به امیر الامرایی برگزید.
یک سال بعد توزون با خلیفه بنای ناسازگاری گذاشت و خلیفه ناچار به رقه گریخت. سرانجام در 333 ق / 944 م به دست توزون گرفتار و کور شد. مدت خلافت متقی سه سال و یازده ماه بود.

مستکفی خلیفه عباسی

« 334- 333 ق / 945-944 م»

توزون پس از برکناری و کور کردن
متقی، پسرش ابوالقاسم عبدالله را ملقب به المستکفی به خلافت نشاند.
نیرو و نفوذ توزون چندان نپایید و چون به بیماری فلج گرفتار شد جان سپرد و دبیری به نام محمد بن شیرزاد جای او را گرفت.

امیر الامرایی شیرزاد نیز دوامی نداشت، زیرا امیر
آل بویه که در این هنگام خوزستان و کرانه‏های آن را به چنگ آورده بود، به بغداد آمد و بدون جنگ و خون ریزی در سال 334 ق / 945 م، وارد بغداد شد.

خلیفه که در حق او احترامی فراوان روا می‏داشت، سکه‏ای به نام او زد و او را معز الدوله نامید. خلافت مستکفی یک سال و چهار ماه به طول انجامید

مطیع خلیفه عباسی

« 363-334 ق / 973-945 م»

روی کار آمدن مطیع و آل بویه

نابسامانی های گوناگون دستگاه حکومت، خلع خلفا و وزیران، وضع خودسرانة ترکان و مشاجرات میان فرقه‏ها و مذاهب کلامی، همگی راه را برای ظهور تغییرات سیاسی در قسمت شرقی هلال حاصلخیز هموار می‏کرد. بار دیگر، همان گونه که در انقلاب عباسی اتفاق افتاد، فاتحان خارجی از شرق بر سر کار آمدند.
آنان از سرزمین
دیلم واقع در جنوب باختری بحر خزر بودند که به نام خاندان فرمانروای ایشان آل بویه خوانده می‏شدند.
احمد، امیر آل بویه که در 334 ق / 945 م،
بغداد را متصرف شد، پس از برکناری مستکفی، فضل بن مقتدر ملقب به المطیع بالله را در همان سال به خلافت نشاند و حکومت را در دست گرفت.
از آن پس، خلیفه یا امیر المؤمنین، محکوم حکم خاندانی شد که بر پایه دینی به برتری او معترف نبود و از سوی دیگر خلفا مورد حمله این خاندان قرار نمی‏گرفتند، چرا که آل بویه از این که اینان منطقه نفوذ خود را در جای دیگری مستقر کنند و اسباب خطر بیشتری شوند، بیم داشت.

به هنگام خلافت
مطیع، وزارت با عبدالرحمن سامری و امیرالامرایی بغداد، با احمد آل بویه ملقب به معزالدوله بود. پس از درگذشت معزالدوله، پسرش عزالدوله بختیار جای او را گرفت «356 ق / 967 م».

از رویدادهای مهم زمان مطیع

  • یورش ناصرالدوله حمدانی و ترکان به بغداد
  • شورش قرامطه در دمشق بود


یورش حمدانی و ترکان توسط معزالدوله و شورش قرامطه به وسیله پسرش عزالدوله در هم کوبیده شد.

مطیع به خاطر دچار شدن به بیماری فلج در سال 363 ق / 973 م، جایگاه خود را به پسرش عبدالکریم ملقب به
الطایع بالله داد

طایع خلیفه عباسی

« 381- 363 ق / 991-973 م»

مطیع به خاطر دچار شدن به بیماری فلج در 363 ق / 973 م، جایگاه خویش را به پسرش عبدالکریم ملقب به الطایع بالله واگذاشت.

طایع خلیفه و آل بویه

با انتخاب طایع به عنوان خلیفه جدید، ترکان بغداد بر علیه عزالدوله بختیار برخاستند. عزالدوله به واسط گریخت و در چندین جنگ از ترکان شکست خورد و ناگزیر از عضدالدوله عمو زاده خود که فرمانروای فارس بود، کمک خواست. عضدالدوله هم با نیرویی گران بغداد را به چنگ آورد و ترکان را به سختی شکست داده آن ها را گوشمالی نمود و عزالدوله را

بار دیگر بر بغداد مسلط ساخت.
در این اوضاع و احوال، خلفا خود را در وضع پریشانی احساس می‏کردند، اما آن چه که از ناراحتی آن ها می کاست، آن بود که افراد خاندان
آل بویه غالباً با یکدیگر نزاع و دشمنی داشتند و ایالت های متصرفی ایشان در شرق ایران در دست افراد مختلف این سلسله بود که تنها در دوره عضدالدوله «366 - 372 ق / 976 - 983 م»، دولت مرکزی مقتدر وجود خارجی پیدا کرد.

در سال 367 ق / 977 م، عضدالدوله، عزالدوله را از بغداد بیرون راند و خود جای او را گرفت. عزالدوله در جنگی با عضدالدوله دستگیر و کشته شد.

عضدالدوله در بغداد به نوسازی خرابی های دوره نابسامانی پرداخت، بازارها و مساجد را نوسازی کرده، پل های خراب شده را ترمیم و بیمارستان های عضدی را بنا نمود. پس از مرگ عضدالدوله در 372 ق / 983 م، پسرانش:
صمصام الدوله، شرف الدوله و بهاءالدوله بر بغداد فرمان راندند.
بهاءالدوله در 381 ق / 991 م، بر طایع خشم گرفت و او را از
خلافت برداشت و القادر بالله را به جای او نشاند. طایع هفده سال و نه ماه خلافت کرد.
منبع-سایت دانشنامه رشد

[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:22 ] [ اطلس ایران وجهان ]

معتضد خلیفه عباسی

« 289-279 ق / 902-892 م»

در زمان حیات
معتمد خلیفه پیشین با توافق های به عمل آمده، مقرر شده بود که پس از معتمد برادر زاده‏اش ابوالعباس احمد بن موفق، ملقب به معتضد جانشین او باشد. تعیین این جانشینی توسط پدر معتضد یعنی موفق و پیش از مرگ معتمد، دشواری های خاصی را به همراه داشت.
معتضد خلیفه‏ای با اراده، نیرومند، مقتدر ، کاری و کاردان بود.
معتضد پس از نه سال و نه ماه خلافت در سال 289 ق چشم از جهان فرو بست.



سامان دادن به امور مالی

خزانه بار دیگر تهی شده بود و دستگاه خلافت بر ایالت ها تسلطی نداشت. خلیفه تازه کوشش های زیادی به عمل آورد تا وضع مالی را بهبود بخشد و با توسل به تدابیر مسالمت آمیز از مبارزات مذهبی جلوگیری کند. برای آن که پولی به دست آورد و قبل از هر چیز، حقوق مأموران دولتی و درباری را بپردازد، از یکی از دبیران شیعه، احمد بن فرات، که در خلافت سابق او را از زندان رهایی بخشیده بود، مدد خواست؛ این شخص تنها فردی بود که از جهت داشتن ارتباط با فرمانداران مختلف می‏توانست پول لازم را برای خلیفه فراهم کند.

سرکوب شورش ها

معتضد با کمک وزیرش، عبیدالله بن سلیمان، و همچنین کمک بنده آزاد شده و رئیس ستادش، بَدر، تلاش هایی را که برای شورش در ایران صورت می‏گرفت خنثی و شخصی به نام رافع را که هوا خواه علویان در طبرستان شده بود، سرکوب کرد.

تسلط مجدد بر ایالات

همچنین در باز گرداندن قدرت خلافت به ایالت فارس، که جانشینان ابودُلَف از آغاز قرن در آن، امارت مستقلی تأسیس کرده بودند، به کامیابی دست یافت. او همچنین با فتح مجدد آمِد «286 ق / 899 م»، مانع حمله بیزانسیانی شد که در صدد بودند از گرفتاری های دستگاه خلافت بهره برداری کنند و تا سرزمین های اسلامی راه یابند.

بهبود اوضاع داخلی

مهم تر از همه آن بود که معتضد توانست به وضع داخلی بهبود بخشد.

  • نخست در طرفداری از اعتقادات اهل سنت وضع ثابتی اختیار کرد و از همان آغاز خلافت انتشار آثار کلامی را ممنوع ساخت. در عین حال رسمی را که ضبط اموال بدون وارث به دست دولت را که فقیهان حنبلی نامشروع می‏دانستند، مشروع دانست.

  • ولی در عین حال مراقب بود تا مدعیان علوی را نیازارد و با رهبران زیدی طبرستان روابط نیکویی برقرار کند.

  • در همین دوره نخستین نشانه‏های نهضت قرمطیان که مدت چندین سال نظام خلافت را تهدید می‏کرد، آشکار شد.

  • سامانیان در زمان او در خراسان و ماوراءالنهر نیرو گرفتند و به گونه‏ای که در تاریخ صفاریان ذکر شده عمرو لیث جانشین یعقوب را گرفتار و به نزد خلیفه فرستادند.

    مکتفی خلیفه عباسی

    « 295- 289 ق / 902 - 908 م»

    پس از وفات
    معتضد، پسرش ابو محمد، ملقب به المکتفی بالله به خلافت رسید. در زمان این خلیفه، تهدید قرامطه هم در عربستان و هم در سوریه شدت یافت.
    مکتفی در 295 ق / 908 م از جهان چشم فرو بست که این خود آغاز دوره‏ای از بحران های جدید در نظام خلافت عباسیان بود.

    قرمطیان در دوره مکتفی

    درست معلوم نیست که چه روابطی قرامطه سوریه و عربستان را به یکدیگر پیوند می‏داده است، محتمل است که از آن پس شورشیانی که در سوریه به کار می‏پرداختند، استقلال کامل داشته‏اند و دیگر میان ایشان و مؤسسان آینده دولت فاطمی یا رقیبان ایشان در بحرین که دولت کوچک محلی تشکیل داده بودند، هیچ گونه ارتباطی هم برقرار نبوده باشد.

    به هر حال کوشش های ایشان برای برانگیختن مردم به سختی سرکوب شد و پس از حالت تمردی که میان سال های 288 تا 290 ق / 901 تا 903 م، در سوریه برقرار بود، چندین شهر مهم و از جمله
    دمشق، به تصرف نیروهای خلیفه درآمد و نظم در این سرزمین استقرار یافت. رهبر قرامطه، صاحب الخال، پس از دستگیری و زندانی شدن در بغداد، در معرض همگان مورد شکنجه قرار گرفت. پس از آن آشوب های کوچک مقطعی معدودی از قرمطیان در این ناحیه اتفاق می‏افتاد.

    پایان طولونیان

    علاوه بر این، دخالت نیروهای خلافت در سوریه، که متهم به بی کفایتی در نگاهداری نظم در سرزمین های سپرده به ایشان بودند، سبب پایان یافتن استقلال طولونیان شد و در 292 ق / 905 م، با حمله سریعی، بار دیگر مصر تحت تسلط بغداد درآمد.

    نظام اداری

    وزارت

    مکتفی نیز در دوران خلافت کوتاهش کوشید تا دستگاه حکومت خود را از اقتدار بیشتری برخوردار سازد. این هدف با سپردن وزارت به قاسم بن عبیدالله که در خلافت پیشین از قساوت و سنگدلی خود یادبودی ماندگار بر جای گذاشته بود، به انجام رسید. هدف قاسم آن بود که خود را از شر بَدر که رئیس سپاه بود ،خلاص کند و به همین جهت یکی از رؤسای دیوان جیش «سپاه» سابق خود را به جای او گماشت.
    بدین ترتیب از نفوذ امیران ترک به صورت محسوسی کاسته شد و عملیات نظامی زیر نظر وزیر که به عنوان دستیار و رایزن خلیفه، هم بر دستگاه اداری و هم بر دستگاه نظامی تسلط داشت، صورت می‏گرفت.
    وزارت ها به صورت دسته جمعی تحت نظر اداره دیوان مرکزی « دیوان کاخ »، قرار داشت که همه نامه‏ها و درخواست ها به آنجا می‏رسید و از همان جا دستورهای لازم به دیوانهای مسئول صادر می‏شد، تا به موقع اجرا گذاشته شوند.

    امور مالی

    برای شرق و غرب جهان اسلامی، دیوا ن های مالی خاصی تأسیس و سالم ترین راه ها برای اخذ مالیات برقرار شد و به این ترتیب خزانه خلافت به منابع مالی مورد نیاز دست یافت. ولی یک چیز هنوز باقی بود و آن این که سرپرستی دیوان مالیه با دبیران شیعی بود که معتضد ناچار به آنان توسل جسته و اینک وزیر تازه به خصومت با آنان برخاسته بود.

    با آن که خلیفه موفق شد چند تن از ایشان را از کار برکنار کند و برای رسیدن به این منظور به زور توسل جست، ولی با وجود این با احمد بن
    فرات نیرومند نتوانست کاری از پیش برد و به همین جهت منتظر ماند تا پس از مرگ او، گریبان برادرش علی بن فرات را گرفت و با بازخواست حساب دقیق از وی، او را به خاک سیاه نشاند. اما خود پیش از آن که کاملاً به مقصود برسد، از دنیا رفت، و علی بن فرات با زیرکی تمام از چنگ عباس جانشین قاسم گریخت و توانست بار دیگر قدرت سابق خود را به چنگ آورد.

    مقتدر خلیفه عباسی

    « 320- 295 ق / 932-908 م»

    با مرگ مکتفی در 295 ق، دوره بحران جدیدی در نظام
    خلافت عباسیان آغاز شد. مسأله جانشینی که وی هیچ پیش بینی خاصی برای آن نکرده بود، سبب پیدا شدن گفت و گوهای فراوانی میان رؤسای دیوان شد که بنا بر مسئولیت خود می‏بایستی خلیفه جدیدی تعیین کنند.

    اختلاف عقیده‏های موجود میان دو گروه اصلی در دستگاه اداری در این زمان صورت آشکار پیدا کرد و عباس وزیر ناگزیر می‏بایستی نظر یکی از دو گروه را که سرپرستی آنان به ترتیب با علی بن عیسی و علی بن
    فرات بود بپذیرد.

    دودیدگاه در مورد خلافت

    • نظر گروه اول آن بود که از جعفر پسر سیزده سالة خلیفه در گذشته، صرف نظر شود و نوه با تجربه متوکل که به نام بن مُعتز شناخته شده بر تخت خلافت جلوس کند. معتز امیر در مسایل سیاسی مهارت داشت و آماده بود تا کوشش های مکتفی را برای مبارزه با عناصر مخالف دنبال کند. برخی از دبیران معتقد بودند که می‏توانند با او همکاری کنند و قدرت تزلزل یافته دستگاه خلافت را به آن باز گردانند.

    • ولی نظر گروه دوم بر آن بود که جعفر، علی رغم خردسالی‏اش، خلیفه اعلام شود و چنان باشد که در آینده قدرت واقعی در دست وزیر باشد و همچنین به نهضت شیعی اجازه داده شود که آزادانه سیر خود را ادامه دهد.

    خلافت یک روزة معتز


    خلافت مقتدر، دوره ای از تزلزل سیاسی

    با این وجود خود سری ابن فرات چندان دوام نیافت، و خلافت مقتدری که مدت بیست و چهار سال دوام یافت، دوره حکومت متزلزلی بود. با آن که خلیفه، که در آغاز با رایزنی گونه‏ای از شورای نیابت سلطنت را که شامل جمعی متشکل از مادر، یکی از عموهایش و چند تن از خواجگان دربار می شد تشکیل داده بود، به وزیر خود در همه مسایل آزادی عمل داده بود، با این اوصاف این حق را برای خود محفوظ نگاه داشت که چنانچه سیاست وزیرش مورد رضایت او نبود وی را بر کنار کند - و در صورت لزوم او را به محاکمه بکشاند - در مجموع این حقی بود که آن را به کار می‏برد و در استفاده از آن افراط می‏کرد. نتیجه آن شد که در زمان این خلیفه، چهارده وزارت تشکیل شد و بعضی از اشخاص، همچون ابن فرات و علی بن عیسی، چندین بار عهده دار این منصب شدند.
    اگر چه این وزراءسعی در حفظ اقتدار خلافت داشتند اما،
    پریشانی پایدار در استان ها و حتی آنهایی که به پایتخت بسیار نزدیک بودند، جنگ های پایان ناپذیر، تقلب و نادرستی از عواملی بودند که مایه تهی شدن خزانه می‏شد.
    در صورتی که با همه این احوال، خلیفه باز هم در بند تأمین هزینه‏های شکوه و تجمل دربار و خدمت گزاران و محافظان خود بود که شمار آنان به چند هزار نفر می‏رسید.

    همین دشواری ها سبب شد که پرداخت ماهانه سربازان عقب بیفتد و شورش هایی صورت بگیرد که تعداد آنها در پایتخت در نیمه دوم خلافت مقتدر رو به افزایش گذاشته بود.

    یکی از این شورش ها در محرم 317 ق / مارس 929 م، به خلع موقت خلیفه انجامید.
    سه سال بعد امیر مؤنس که حالا قدرت نظامی خلافت را در دست داشت، پس از آن که در شورش 317 ق / 929 م نقش مبهمی ایفا کرد، آشکارا بر ضد مقتدر، طغیان نمود و خلیفه در رأس سپاهیانی که نسبت به او وفادار مانده بودند، از پایتخت خارج شد؛ اما در جنگی که پس از این خروج از پایتخت رخ داد، به قتل رسید.


    نظام اداری

    وزیران

    اقتدار مالی وزیران دوره مقتدر

    وزیران این دوره، همگی در امور اداری بسیار ورزیده و بیشتر از کارشناسان مالی بودند.
    به همین جهت این افراد سعی داشتند که نظارت شدیدی بر گرفتن خراج از ایالت های مختلف که مستقیماً عمل آنها با دستگاه خلافت بود، داشته باشند.
    اما مدت درازی بود که ماوراءالنهر و خراسان که پس از پیروزی
    سامانیان بر عمر بن لیث صفاری در 287 ق / 900 م، در دست آنان بود، و عملاً استقلال داشت.
    برای بر قرار کردن تعادلی میان درآمد و هزینه، وزیران به روش های انحرافی همچون وام گرفتن از صرافان متوسل می‏شدند.
    کار دخالت در عملیات نظامی که بنا بر پیشامدها ضرورت پیدا می‏کرد نیز با وزیران بود و به همین جهت این اشخاص بر سران سپاه تسلط داشتند.
    سیاست نیز به دست ایشان بود؛ از آن جمله با سفیران خارجی و به ویژه بیزانسیان که خلیفه آنان را با شکوه و جلال خیره کننده‏ای به دربار خود می‏پذیرفت، همین وزیران به گفت و گو می‏نشستند.

    مذاهب وزیران دوره ی مقتدر

    معتقدات دینی و سیاسی این وزیران متفاوت بود، ابن فرات مذهب تشیع داشت و طبیعتاً با کسانی همکاری می‏کرد که در نهضت تشیع با او همراه بودند.
    با آن که علی بن عیسی، اهل سنت بود و در عقیده خود بسیار استوار، اما با شورشهایی که حنبلیان عامل آن بودند، موافقت نداشت.
    از طرف دیگر نه تنها با تجمیل برنامه صرفه جویی در دربار که البته مورد پسند هم نبود در صدد تعادل هزینه و درآمد بود، بلکه می‏کوشید که مالیاتها و عوارض گزافی را که بنا بر عادت در موارد مختلف از مردم گرفته می‏شد، لغو کند.
    بر خلاف او خاقانی وزیر این گونه عناصر را تأیید می‏کرد و گروه های شیعه را که در بعضی از کوی های پایتخت گرد هم می‏آمدند به سختی آزار می‏داد.

    همکاری وزیران برای حفظ دستگاه خلافت مقتدر

    علی رغم این تمایلات متضاد، این سه وزیر کوشیدند تا از نظامی که هر سه به طور مساوی به آن دلبستگی داشتند، حتی در آن هنگام که مانند ابن فرات به مشروع بودن و حقانیت آن معترف نبودند، دفاع کنند.
    در دوره‏ای که قدرت خلیفه پیوسته در معرض خطر فرمانداران گوناگون بود، همه با نیرومندی و پشتکار برابر کار می‏کردند.



    مقابله با قرمطیان

    دیگر آن که قرامطه نیز قصد حمله داشتند و می‏بایستی پیوسته برای جلوگیری از ایشان چاره اندیشی شود.
    همه وزیران در برانداختن قرمطیان می‏کوشیدند، ولی بعضی همچون علی بن عیسی، مذاکره کردن را بر عملیات نظامی ترجیح می‏دادند و این امری بود که در آن زمان بسیار مورد نکوهش قرار می‏گرفت. در میان مسلمانان کسانی بودند که قرمطیان را به عنوان فرقه‏ای از فرق اسلام نمی‏شناختند، بلکه آنان را کافر می‏دانستند.

    از دست رفتن قدرت نظامی

    سال 312 ق / 924 م، نقطه عطفی در تاریخ سلطنت مقتدر به شمار می‏رود، زیرا حمله‏های قرمطیان، ابن فرات را که در آن هنگام برای سومین بار به وزارت رسیده بود، ناگزیر کرد که بار دیگر امیر مؤنِس را که به تازگی از پایتخت تبعید شده بود، به خدمت فرا خواند. از این پس قدرت نظامی که از پایان سده گذشته در اختیار وزیر بود، از تصرف او خارج شد و قدرت لشکری بر قدرت کشوری استیلا یافت.

    وزیران در فاصله‏های کوتاه، پیاپی بر سر کار می‏آمدند و بی کار می‏شدند، ولی هیچ یک از آنان نمی‏توانست بار دیگر قدرت و سلطه خود را بر امیر مؤنِس که رئیس شرطه «پلیس» و امیر لشکر بود، تحمیل کند و یا بحران های مالی را که وخیم شده بود از میان بردارد.



    قاهر خلیفه عباسی

    « 322-320 ق / 934-932 م»

    ابو منصور محمد، ملقب به
    قاهر، در دوره‏ای پرآشوب به خلافت رسید. قاهر نماینده کوششی بود که برای بازگرداندن اقتدار خلافت صورت می‏گرفت و پس از او و جانشینش راضی، انحطاط قدرت عباسی به طور ناگهانی و سریع آغاز شد.

    امور خارجی در این دوره به تدریج به دست فراموشی سپرده شد، ولی رفتار فرمانداران ایالت های نزدیک در جریان حوادث تأثیری قطعی داشت. از همه این عوامل مهم تر دسیسه‏هایی بود که صاحبان قدرت یا ثروت، پیرامون خلفا می‏چیدند تا آخرین رمق های قدرت و اقتدار خلیفه را نیز از ایشان سلب کنند.

    نخست چنان می نمود که دست برتر از آن مونس است؛ هر کس را که می خواست به وزارت می گماشت و به حاجب جدید، ابن یَلْبَق، آزادی عمل کامل داد.
    ابن یلبق در صدد حمله به قاهر خلیفه برآمد و مصمم شد تا قدرت خود را با لعنت فرستادن در ملاء عام به معاویه و زندانی کردن رئیس حنبلیان آشکار کند.

    ولی خلیفه نیرومندانه در مقابل او واکنش نشان داد. به فرمان او، مؤنس و ابی یلبق و پسر مؤنس دستگیر و اعدام شدند، با این حال خود خلیفه نیز با دسیسه‏ای که وزیر پیشین، ابن مُقْلَه فراهم آورد، سقوط کرد. نخست او را به زندان افکندند و چون از استعفا خود داری نمود، او را کور کردند. قاهر در جمادی الاولی سال 322 ق در زندان درگذشت.
  • منبع-سایت دانشنامه رشد
[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:22 ] [ اطلس ایران وجهان ]
متوکل خلیفه عباسی «232 - 247 ق / 847 - 861 م»

دهمین نفر از خلفای عباسی (متوکل) پسر
معتصم است زندگی او آکنده از شرارت نفس و ظلم و ستم مخصوصاً به علویّین است.
پیوسته زائران مشاهده مشرّفه را تحت فشار قرار می داد و فتح بن خاقان که وزیرش بود با او همدستی می کرد در روایتی از
امیر المومنین علیه السلام نقل شده ست که حضرت فرموده است: دهمین نفر از خلفای عباسی کافرترین آنهاست.

متوکل در سال 236 دستور داد که حرم مطهر و بارگاه حضرت سید الشهداء علیه السلام را با زمین هموار ساختند و به منظور زراعت آب بر آن بست ولی هر چه تلاش کردند آبها به سمت روضه منوره جاری نشد و فقط اطراف قبر اّن حضرت می چرخید و این مسئله مایه حیرت مردم شده بود بدین جهت به سرزمین مقدس کربلا و روضه منوره حائر می گویند.

متوکل دشمنی سرسختانه ای با امیرالمؤمنین و اهلبیت و بطور کلی با شیعیان داشت به گونه ای که سخت ترین روزگار شیعه، دوران خلافت متوکل بوده است.
امام هادی علیه السلام به دستور متوکل از مدینه به سامراء، مرکز خلافت احضار، و در اّنجا تحت محدودیت شدید و اّزار فراوان قرار گرفته، و تا پایان عمر مجبور به اقامت در اّن شهر شدند.

مدت سلطنت متوکل چهار ده سال و نه ماه و نه روز طول کشید تا این که با همکاری پسرش
منتصر با جمعی از اتراک به قصر متوکل حمله ور شدند و او را به همراه وزیرش فتح بن خاقان در شب چهارشنبه، سوم شوال سال 247، کشتند.

شوخی های خطرناک از برنامه های رایج دوران حکومت متوکل بود همانند رها کردن
شیر در مجلس، رها کردن مار در آستین افراد، شکستن ظرف پر از عقرب در مجلس. . .



آغاز انحطاط

با جلوس متوکل که جانشین برادرش واثق شد، خلافت به مرحله ی تازه‏ای رسید که عموماً آن را مرحله انحطاط شمرده‏اند.

برخورد با معتزلیان

او از آغاز خلافت خود از آزارها و شکنجه‏هایی که به مردم برای آزمایش عقیده‏شان در مورد مخلوق بودن قرآن می‏دادند، جلوگیری کرد و اجازه داد که جسد ابن نصر خزاعی به خاک سپرده شود.
سپس اعتقاد داشتن به مخلوق بودن قرآن و بحث در اصول سنتی دین را ممنوع ساخت، و بدین ترتیب اصول کلامی معتزلی را محکوم کرد.
او برای آن که مبارزه با خطاها را مؤثرتر سازد، از گروهی خطیبان و علمای دینی دعوت کرد که در منبرها به رد کردن اصول عقاید معتزلیان یا طرفداران مذهب اختیار و تفویض بپردازند.

بر خورد با شیعیان

واکنش مخالف نسبت به معتزلیان، با تدبیرهایی که بر ضد شیعیان اتخاذ شده بود، همراه شد. آرامگاه حضرت سید الشهدا «ع» در کربلا ویران و با خاک یکسان شد «236 ق / 851 م»، امام دهم، حضرت علی هادی «ع» را از مدینه به سامرا آوردند که این امام ناگزیر تا زمان شهادتش در این شهر زندگی کرد؛ سرانجام خلیفه فرمان داد که هر کس به یکی از اصحاب پیامبر «ص» اسائه ادب کند، به مجازات مرگ با تازیانه محکوم شود.

برخورد با مسیحیان و یهودیان

افزون بر این، متوکل در بین سال های 235 - 239 ق / 850 - 853 م، فرمان هایی صادر کرد که بنابر آن فرامین، مسیحیان و یهودیان ناگزیر شدند که نشانه‏هایی را که پیشتر برای باز شناخته شدن آنان از مسلمانان وضع شده بود و غالباً از مراعات آن ها خودداری می‏کردند، کاملاً مراعات کنند.
به خصوص این که در دستگاه اداری وظیفه‏ای بر عهده داشته باشند، یا فرزندان خود را به آموزشگاه هایی بفرستند که زبان عربی فرا گیرند، منع شدند و مقصود از این همه سختگیری آن بود که جهودان و ترسایان کاملاً از مسلمانان جدا باشند، ولی در عین حال آزادی هایی که از صدر اسلام از آن ها برخوردار بودند به حال خود باقی بماند.

یک استثناء

با وجود این باید گفت که فرمان متوکل در حق تمامی مسیحیان یکسان اجرا نمی‏شده است، زیرا هنگامی که قبطیانی در مصر مسئوول اندازه گیری های بالا و پایین رفتن سطح آب رود نیل بودند، از کار برکنار کردند و حفر ترعه‏ای در عراق را به مسیحیان سپردند و همچنین ریاست خادمان خلیفه در کاخش به عهده شخصی مسیحی بود.
با آن که متوکل سیاست دینی مخالف با پیشینیان خود را اختیار کرده بود، اما از پیروی ذوق و سلیقه آنان برای ساختن بناهای با شکوه دست برنداشت.

سران ترک دردربار متوکل

متوکل سخت متوجه شکوه و جلال بود و در حکومت نیز، جنبه کاملاً استبدادی داشت. او از جمله معدود خلفای عباسی است که مدت چند سال از این که وزیری به خدمت برگزیند، خودداری کرد و شخصاً به کارهای کشور می‏پرداخت.
با وجود این در کاخش در کنار سران ترکی که منصب حاجبی داشتند، ترکان به عنوان ندیم و دبیر مورد مهر قرار می گرفتند، از جمله فتح بن خاقان معروف، و نیز مدیر و مدبری همچون عبیدالله بن یحیی بن خاقان که سبب شد بار دیگر سنت وزارت تجدید شود.

موقعیتی که سران ترک در دربار داشتند، همراه با رقابتی که میان پسران خلیفه وجود داشت، سبب مرگ فرمانروایی شد که یکی از مستبدترین و در عین حال مقتدرترین شخصیت های سلسله عباسی بود.
متوکل در شوال 247 ق / دسامبر 861 م، به دست سران ترکی که به هوا خواهی یکی از پسران او که نزدیک بود از جانشینی محروم شود، برخاسته بودند، به قتل رسید.

منابع:
مروج الذهب مسعودی، ج 4، ص 3.
منبع-سایت دانشنامه رشد
[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:21 ] [ اطلس ایران وجهان ]
قتل خلیفه متوکل به دست غلامان ترک، آغاز دورانی از هرج و مرج بود که در آن امیران ترک خلیفه‏ای را خلع می‏کردند و خلیفه دیگری را جایگزین او ساختند.
ابو جعفر محمد بن متوکل پس از متوکل برای مدت کوتاهی «حدود 6 ماه» به خلافت رسید.

در دوره کوتاه خلافت، او از سیاست ضد شیعی پدرش دست برداشت، اما سلطنتش به قدری کوتاه بود که اثری از خود بر جای نگذاشت.

موضوع مرگش که آیا به جهت بیماری بوده و یا این که به دلیل خوراندن سم توسط ترکان درباری به قتل رسیده، در پرده ابهام است.
پس از وی ابوالعباس احمد ملقب به
مستعین بالله جانشین او شد


ادامه مطلب
[ بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 19:21 ] [ اطلس ایران وجهان ]

معاویه در زمان پیامبر (ص)

منابع مقاله:

، ؛


 

زندگی معاویه در این دوره چیز خاصی را در برندارد جز اینکه بعدها او در تبلیغاتش به مردم شام گفته بود کاتب وحی و خال المؤمنین بوده است. او همچنین برای تحکیم موقعیت دینی خود گفته بود نحن شجرة رسول الله (ص) (1) او کسانی از راویان حدیث را نیز واداشت تا دهها حدیث در فضیلت او بسازند و در میان مردم رواج دهند مثلا از قول رسول خدا (ص) نقل کرده اند که فرمود: الامناء عند الله ثلاثة جبرئیل و انا و معاویه (2)

شاید لازم نباشد که ما مجهول بودن این مطلب را بررسی کنیم اما دراینجا بنظر می رسد که به دوسؤال پاسخ دهیم.

1 آیا معاویه کاتب وحی بود؟

اولا از وقتی که او مسلمان شد تا رحلت حضرت رسول مدت زیادی نبوده که کاتب وحی بودن فضیلتی برایش محسوب گردد چرا که طبق قولی، او در سال دهم مسلمان شد و آن زمان که پدرش در فتح مکه (سال هشتم) مسلمان شد او درنامه هایی پدرش را توبیخ کرد و سرزنش نمود که چرامسلمان شدی؟

البته عده ای هم گفته اند او در فتح مکه مسلمان شد.

ثانیا او کاتب وحی نبوده بلکه کاتب مراسلات بوده یعنی زمانی که در اثر گسترش اسلام ناچار شد مسلمان شود در اثر اینکه بین مسلمانان موهون و بی اعتبار بود عباس عموی پیامبر از آنحضرت خواست که امتیازی به معاویه بدهد تا او از خجلت بیرون بیاید حضرت برای رعایت تقاضای عم بزرگوارش او را کاتب مراسلات نمود.

چنانچه مسلم در صحیح خود نقل نموده است که ان معاویة یکتب بین یدی النبی صلی الله علیه و آله یعنی معاویه نویسنده حضور پیامبر بود و مدائنی می گوید کان زید بن ثابت یکتب الوحی و کان معاویة یکتب للنبی صلی الله علیه و آله فیما بینه و بین العرب یعنی زید بن ثابت کاتب وحی و معاویه نویسنده بین آنحضرت وعرب بوده است.

2 آیا خال المومنین بودن می تواند شرافت و فضیلتی باشد؟

آنها اینگونه می گفتند که خواهر معاویه «ام حبیبه» همسر حضرت رسول بوده و زوجه رسول الله ام المومنین است پس برادر او معاویه خال (دائی) المومنین می باشد.

جواب: اولا اگر برادر ام المومنین بودن شرافت است پس باید حی بن اخطب یهودی پدر صفیه زوجه رسول خدا هم صاحب شرافت باشد.

ثانیا طبق این استدلال محمد بن ابی بکر هم خال المومنین می باشد چون برادر عایشه است و آنها مقام عایشه را از مقام ام حبیبه بالاتر می دانند پس چرا در فتح مصر او را با لب تشنه شهید کردند و او را در شکم خر مرده گذاشتند و آتش زدند و وقتی این خبر به معاویه رسید بسیار اظهار شادمانی نمود.

آیا این یک بام و دو هوا می تواند توجیهی غیر از توجیه سیاسی داشته باشد.

وقتی معاویه بمرد عربهای شام که تعصب و حمیتشان مایه نیروی دولت بود بهیجان آمدند و اختلاف در آنها افتاد.قبیله کلب به بنی امیه متمایل بودند و قبیله قیس برقابت آن طرفدار عبد الله بن زبیر شدند، کلبیان نیز متحد نبودند، گروهی از آنها به خالد بن یزید که کوچک بود اما فصیح و دانشمند، مایل بودند و گروهی دیگر به مروان بن حکم که مردی پیر و کارآزموده بود رغبت داشتند، میان عربهای شام بسبب رقابت امویان بر سر خلافت، اختلاف افتاد و این اختلاف و نزاع ادامه داشت تا ذیقعده سال 64 هجری که در جابیه انجمن کردند و با مروان بن حکم بعنوان خلافت بیعت کردند، بدین شرط که پس از وی خالد بن یزید خلیفه باشد و پس از او عمرو بن سعید بن عاص.بدینسان کسانی که طمع خلافت داشتند راضی شدند و کلبیان همدل و همسخن شدند.قبیله قیس به پیشوائی ضحاک بن قیس فهری در مرج راهط گرد آمدند و با عبد الله بن زبیر بیعت کردند بنابر این دعوی خلافت میان او و مروان بن حکم منحصر شد.مروان با سپاهی برای جنگ ضحاک بن قیس حرکت کرد و در جنگی که در محرم سال 65 هجری در مرج راهط رخ داد وی را شکست داد و قوم یمنی بر قوم مضری غلبه یافت.ولی در نتیجه این جنگ آتش تعصب از نو نه فقط در شام بلکه در همه ولایات اسلام و مخصوصا در خراسان افروخته شد و کشاکش عربهای یمنی و مضری بالا گرفت و دامنه آن تا دورترین ولایات اسلامی کشیده شد و میان دو گروه جنگهای خونین رخ داد.

پس از جنگ مرج راهط مروان بن حکم سپاهی بسوی مصر فرستاد تا عبد الرحمن بن جحدم فرماندار عبد الله بن زبیر را از آنجا بیرون کنند و نیز فرزند خود عبد العزیز را با سپاهی بسوی ایله فرستاد.ابن جحدم برای مقابله با سپاه مروان خندقی بکند و در اینکار سخت بکوشید .خندق به یکماه کنده شد اما خندق نتیجه نداد و سپاه ابن جحدم شکست خورد و مروان در جمادی الاول سال 65 هجری وارد فسطاط شد و همه مردم با او بیعت کردند مگر گروهی که بر بیعت ابن زبیر استوار ماندند و کشته شدند.شماره این گروه بهشتاد میرسید و نیز پیشوای طایفه لخم اکدر بن حمام کشته شد و در نتیجه سی هزار کس از آن طایفه بشوریدند و محل اقامت مروان را در میان گرفتند اما بوساطت بعضی لخمیان کار بصلح انجامید و شورشیان پراکنده شدند .تصادفا در همان روز که اکدر کشته شد و مردم لخم بشوریدند عبد الله بن عمرو بن عاص وفات یافت و چون برون بردن جنازه میسر نشد او را در خانه اش دفن کردند.

پس از آن مروان بشام برگشت و دو سپاه فراهم آورد یکی را بسوی حجاز فرستاد برای جنگ با عبد الله بن زبیر و دیگری را بسوی عراق فرستاد.سپاه اول شکست خورد و سپاه دوم تا مروان زنده بود کاری نساخت زیرا بسال 65 هجری مرگش در رسید.

مروان دو پسر خود عبد الملک و عبد العزیز را ولیعهد کرده بود که اول عبد الملک و سپس عبد العزیز عهده دار خلافت شوند.پیش از این گفتیم که طرفداران بنی امیه در جابیه انجمن ساختند و با مروان بیعت خلافت کردند بشرط آنکه پس از وی خالد بن یزید خلیفه شود و پس از او عمرو بن سعید بن عاص اما مروان این شرط را رعایت نکرد و برای دو فرزند خودعبد الملک و عبد العزیز بیعت گرفت.

اخلاق و صفات معاویه

منابع مقاله:

، ؛


 

معاویه از نظر شخصیتی انسانی زیرک و دوراندیش و سیاس به معنای امروزی کلمه بوده است، او در حل و فصل مشکلات، روش خاصی داشت، در برابر رقبای سیاسی، با حیله یا سم خود را از مهلکه نجات می داد چنانکه برای کشتن حسن بن علی و سعد وقاص از همین شیوه استفاده کرد تا برای پسر خود یزید بیعت بگیرد (1) او مالک اشتر را نیز، در هنگام حرکت مالک به مصر، به همین نحو کشت، شخصی با تطمیع معاویه مالک را با عسل زهر آلود، مسموم نمود و لذا معاویه می گفت: خداوند سپاهیانی دارد که یکی از آنها عسل است.

همچنین وقتی احساس کرد که مردم شام به سوی عبدالرحمن بن خالد بن ولید، گرایش پیدا کرده اند او را به همین طرز سر به نیست کرد. (2)

داستان حیله گری های او را هم در مباحث مربوط به امام علی (ع) و امام حسن (ع) ملاحظه فرمودید و مقداری را هم در مباحث آینده مشاهده خواهید نمود.

سیاست های او بر مبنای تهدید و فشار و اختناق و گرسنه نگه داشتن مردم و همچنین احیای تمایلات قبیله ای و نژادی و دامن زدن به اختلافات در میان مخالفان و در نهایت تخدیر افکار عمومی بنام دین و رنگ دینی دادن به حکومت خود، بوده است.

«گفتگوی معاویه با دارمیه می تواند ما را به بعضی از صفات و روحیات معاویه رهنمون سازد، تاریخ می گوید که معاویه یک بار که به حج رفته بود سراغ زنی را گرفت که از بنی کنانه بود و در حجون مقیم و دارمیه نام داشت او را بیاوردند. زنی بود سیاه چرده و فربه. وقتی بیامد معاویه گفت ای دختر حام حالت چگونه است؟

گفت: اگر سر عیب جویی داری مرا دختر حام نمینامند من زنی از بنی کنانه هستم.

معاویه گفت راست گفتی، می دانی چرا ترا خواستم؟

گفت: بجز خدا کسی غیب نمی داند.

معاویه گفت: ترا خواستم تا از تو بپرسم چرا علی را دوست داری و مرا دشمن داری؟

دارمیه گفت: مرا از این گفتگو معاف دار.

معاویه گفت: معاف نیستی.

دارمیه گفت: اگر اصرار داری می گویم من علی را دوست می دارم برای آنکه با مردم به عدالت رفتار می کرد و در قسمت مساوات را رعایت می فرمود و ترا دشمن دارم برای آنکه با کسی که بخلافت از تو سزاوارتر بود جنگ کردی و بطلب چیزی برخاستی که حق تو نبود. علی را دوست دارم برای آنکه فقیران را دوست می داشت و اهل دین را احترام می کرد. ترا دشمن دارم برای آنکه خونریزی می کنی و در قضاوت ستم روا می داری و در احکام خود پیرو هوس می شوی.

معاویه گفت: بهمین سبب شکمت باد کرد و پستانهایت بزرگ شد.

دارمیه گفت: هند مادر تو ضرب المثل بود نه من.

معاویه گفت: خاموش باش من بتو بد نگفتم، چون شکم زن باد کند خلقت فرزندش به کمال آید و چون پستانش هایش بزرگ باشد طفل شیرخوارش سیر شود، سپس بدو گفت آیا علی را دیدی؟

گفت: آری دیدم.

گفت: او را چگونه دیدی؟ گفت او را دیدم که مانند تو بملک دلباخته نبود و نعمتی که تو را مشغول کرده او را مشغول نمی کرد.

معاویه گفت: سخنش را شنیدی؟

گفت: آری بخدا زنگ نادانی را از دلها میزدود چنانکه روغن زنگ طشت را میزداید.

معاویه گفت: راست گفتی، حاجتی داری؟

دارمیه گفت: اگر حاجتی بخواهم می پذیری؟

گفت: آری.

دارمیه گفت: صد شتر سرخ با شتر نر و ساربان آن بمن ببخش.

معاویه گفت: با آن چه خواهی کرد؟ گفت: با شیر آن کودکان را غذا می دهم و بزرگها را نگهداری می کنم و میان خاندانها را اصلاح می دهم.

معاویه گفت: اگر صد شترت بدهم بنظر تو مانند علی می شوم؟

گفت: نه علی مقام دیگری دارد و تو مقام دیگری داری.

معاویه صد شتر بدو بخشید و گفت: اگر علی بود چیزی بتو نمی داد.

دارمیه گفت: بخدا یکقطعه پشم هم از مال مسلمانان بمن نمی داد.».

او کسی بود که غیر از کسب قدرت و حکمرانی بر مردم، هدف دیگری نداشت چنانکه خود در اجتماع مردم کوفه همین را گفت. (3)

و همین زندگی اشرافی معاویه و شیوه برخورد او در کار خلافت، باعث شد تا سعد بن ابی وقاص نیز در وقت ورود بر او وی را «ملک» خطاب کند (4).

معاویه به پرخوری معروف بوده است (5) و چنانچه زمخشری در ربیع الابرار گفته است، او روزی هفت مرتبه غذا می خورده است و هر مرتبه آنقدر می خورد که در کنار سفره دراز می کشید و صدا می زد: غلام بیا سفره را بردار بخدا قسم از بس خوردم خسته شدم اما سیر ندشم. (6)

پرخوری او ضرب المثل شده است، یکی از شعرا در هجو رفیق پرخوار خود اینگونه می گوید:

و صاحب لی بطنه کالهاویة

کان فی امعائه معاویه

یعنی رفیقی دارم که شکم او مثل هاویه است (هاویه اسم یکی از طبقات جهنم است که بفرموده قرآن هرگز از قبول کفار سیری ندارد) مثل آنکه در امعاء و روده های او معاویه قرار گرفته است. (7)

فتوحات در دوره معاویه

با جنگهای داخلی پنج ساله، در دوره خلافت علی (ع) ، فتوحات در شرق و غرب کشور اسلامی متوقف گردید. چون سیاست علی (ع) اصلاح وضع داخلی و براندازی عناصر مفسد بود، فتوحات را متوقف ساخت. معاویه نیز که برای جنگ با علی (ع) نیاز به نیروی زیادی داشت، صلح با رومیان را پذیرفت. (1) لذا جنگ در آن سو نیز متوقف شد. پس از پیروزی بنی امیه، فتوحات که ثمرات اقتصادی آن برای حکومت بیش از هر چیز دیگر بود، از نو آغاز شد.

مناطق تحت سلطه امپراطوری روم شرقی، مداوم مورد حمله قرار گرفت و تقریبا در اکثر سالهای حکومت معاویه این درگیریها ادامه داشت. در سال چهل و نه یا پنجاه بود که معاویه، سپاهی عظیم بدان سوی گسیل داشت. در این سپاه عبد الله بن عباس و ابو ایوب انصاری و گروه دیگری از صحابه و فرزندان آنان حضور داشتند. آنها تا پشت دیوارهای قسطنطنیه پیشروی کردند، اما موفق به تسخیر نشدند. در همان دیار بود که ابو ایوب انصاری رحلت کرد. (2)

یکی دیگر از مناطق جنگی، افریقیه بود که در ادامه فتح مصر، از زمان خلیفه دوم، مکرر مسلمین در آن پیشروی داشتند. سرزمین سودان در آفریقا در این دوره فتح گردید. عقبة بن نافع، فرمانده آن دیار، که ناظر ارتدادهای مکرر اهالی بود، شهری را به نام شهر قیروان تاسیس کرد تا مسلمین در آن دیار سکونت اختیار کرده و ثبات منطقه را تضمین کند. (3) این شهر نقش مهمی را در حفظ فتوحات مسلمین در آن دیار بر عهده داشت.

در شرق اسلامی هم فتوحات ادامه داشت. سعید، فرزند عثمان، مدتی در بخارا و حوالی آن به فتوحات مشغول بود. او در سمرقند با سغدیان درگیر شد و پس از مدتی با آنها مصالحه کرد. وی گروگانهایی از ملکه بخارا گرفته بود تا پس از بازگشت از فتح سمرقند، آنها را بدو بازگرداند، اما بر خلاف عهد خویش آنها را به مدینه آورده و از آنها بهره کشی کرد. پس از مدتی سعید به دست آنها کشته شد. (4) در سالهای بعد بارها جنگ در این دیار ادامه داشت.

مناطق هند و سند هم شاهد جنگهای متوالی بود. در سال چهل و سه و بعد از آن حملاتی به این مناطق- بین کابل و ملتان- صورت گرفت که همراه غنائم بسیار زیادی بود. (5) در نقاط دورتر، همچون منطقه غور، نیز فتوحات ادامه داشت. در سال چهل و هفت که اهالی این منطقه پس از صلح، عهد خود را شکستند، باز مورد حمله قرار گرفتند. (6)

از این زمان به بعد، نمی توان فتح بزرگی را برای مسلمین یافت، زیرا از یک طرف رومیان با جسارت بیشتری آماده مقابله بودند و از طرف دیگر دوری مناطق جنگی، بویژه شرق اسلامی، مانع از آن بود که مسلمین بتوانند اقدامات جدی برای فتح آن دیار انجام دهند. بتدریج مشکلات این فتوحات، و درگیریهای قبیلگی عربها در سرزمینهای فتح شده- مانند خراسان- مانع از تجهیز نیروی زیاد برای ادامه فتوحات گردید. ارتدادهای مکرر در مناطق فتح شده، قوت و نیرو را از اعراب مسلمان گرفت. شورشهای درونی کشور اسلامی، مانند حرکات خوارج و مخالفتهای شیعی و غیر، عامل دیگری در تضعیف حکومت مرکزی بود

ابوبکر سپاهی را به منظور جنگ با رومیان، به سوی شامات گسیل داشت، فرماندهی یکی از لشکرهای این سپاه را یزید بن ابی سفیان برعهده داشت (1) که پدر و برادرش (معاویه) هم در آن مشارکت داشتند، در کنار آنها، چهره هایی چون عمرو بن عاص و کسانی از خاندان بنی مخزوم و بنی جمح که از همپیمانان بنی امیه بودند، نیز حضور داشتند در واقع ابوبکر و سپس عمر شام را از همان آغاز فتح آن، به تیول خاندان اموی در آوردند.

البته سپاهیانی دیگر با فرماندهی چند تن از قریش و جز آنها، هم به سوی شام اعزام شدند، در سال 14 دمشق فتح شد و یزید بن ابی سفیان امارت آن را به عهده گرفت و سپس در زمان عمر فلسطین و نواحی آن نیز به حدود امارت یزید افزوده شد در سال 81 ه ق بعد از مرگ یزید معاویه جای او را گرفت و در زمان عمر بود که حکمرانی کل شامات را بدست آورد. (2)

عمر با اینکه او را کسری عرب می خواند ولی در عین حال او را بر کنار نکرد، و این در حالی است که عمر شدیدا مراقب عمال خود و عوض کردن آنان بوده و این عدم سخت گیری عمر نسبت به معاویه، تعجب کسانی را برانگیخته است. (3) به تصریح ابن عساکر، عمر کل شامات را به معاویه سپرد (4) و معاویه می گفت: به خدا سوگند که او تنها با منزلتی که نزد عمر داشت این چنین بر مردم تسلط یافت. (5) یکبار عمر، معاویه را دید که با شکوه خاصی همراه خدم و حشم راه می رود.وقتی در این باره از او سؤال کرد معاویه گفت: در شام جاسوسان دشمن بسیارند و هیبت ما باید زیاد باشد، در عین حال هر چه دستور بدهی اطاعت می کنم، عمر گفت: او را امر و نهی نمی کند. (6) معاویه خود قوت موضع خویش را ناشی از برخورد عمر با وی می دانست. جاحظ می گوید: از جمله احتجاجات «سفیانیه» برای اثبات خلافت معاویه، سخن خود معاویه است که می گفت: این جایگاهی است که عمر مرا در آن قرار داده و از زمانی که مرا نصب کرد، عزل نکرد، در حالی که هیچ امیری را بکار نگرفت جز آنکه او را عوض کرد و لا اقل به خاطر برخی اعمالش بر او غضب کرده او را نزد خود فرا خواند.اما من را نه عزل کرد، و نه بر من غضب کرد، او همه شامات را به من سپرد و بعد از او عثمان مرا تقویت کرد. (7) عثمان در برابر اعتراضاتی که نسبت به معاویه می شد می گفت: چگونه او را عزل کنم در حالی که عمر او را نصب کرده است.البته پاسخ امام علی (ع) به او این بود که معاویه از عمر هراس داشت اما اکنون، بدون مشورت تو هر کاری که بخواهد انجام می دهد. (8) عمر می گفت: شما از قیصر و کسری سخن می گویید در حالی که معاویه در میان شما است. (9)

معاویه پس از قتل عثمان در سخنان خود خطاب به مردم می گفت: می دانید که من خلیفه عمر و عثمان در میان شما بوده ام. (10) در دوره عثمان، شام منطقه امن او به شمار می آمد.او قراء کوفه و نیز ابوذر را به آنجا تبعید کرد، گرچه معاویه برای حفظ موقعیت خود و جلوگیری از تأثیرگذاری اینان بر مردم، آنان را از شام بیرون کرد. (11)

به هر تقدیر با روی کار آمدن عثمان که خود از بنی امیه بود، در پی تلاش او برای حاکم نمودن بنی امیه بر مقدرات مردم، معاویه توانست حکمرانی خود را بر شامات تثبیت نماید .

پی نوشت ها: حوزه نت

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 22:26 ] [ اطلس ایران وجهان ]

گزارشی از واقعه کربلا

منابع مقاله:

، ؛


معاویه در نیمه رجب سال 60 از دنیا می رود، پیکی از طرف یزید وارد مدینه می شود، نامه ای برای فرماندار مدینه (ولید) آورده که از او می خواهد از چند نفر برای خلافت یزید بیعت بگیرد، یکی از آنها فرزند رسولخدا سید جوانان بهشت حسین بن علی (ع) می باشد.

سه روز مانده به آخر رجب، ولید از امام طلب بیعت می کند، امام بیعت نمی کنند و می فرمایند دیگر باید فاتحه اسلام را خواند و روز بعد مدینه را به قصد مکه ترک می نمایند.

آن حضرت به همراه خانواده اش در سوم شعبان یعنی روز ولادت خودش وارد مکه می شوند، در مکه مردم را دعوت به مبارزه با یزید می نمایند.

دهم ماه رمضان نامه کوفیان به امام رسید که ما بر علیه بنی امیه، مصمم بر مبارزه ایم و نیاز به رهبر داریم، به کوفه قدم رنجه نما که فرماندار یزید را بیرون می نماییم و به رهبری تو گردن می نهیم.

امام مسلم بن عقیل را در نیمه رمضان راهی کوفه می نمایند، او پنجم شوال به کوفه می رسد .

امام خود در هشتم ذی الحجه، روزی که مردم برای حج محرم می شوند تا روز نهم را در عرفات باشند و اعمال حج را بجای آرند، راهی کوفه می شوند، مدت اقامت امام در مکه 125 روز بوده است.

در بین راه خبر شهادت مسلم و بی وفایی مردم کوفه به امام می رسد.

قبل از اینکه به کوفه برسند با سپاه 1000 نفری حر بن یزید ریاحی مواجه می شوند، توافق می شود که کاروان حسینی به راهی برود که نه راه مدینه باشد نه راه کوفه، ابا عبدالله روز دوم محرم به کربلا رسید، و روز سوم عمر سعد با چهار هزار نفر در کربلا اردو زد، بعد از این هر روز بر تعداد لشکر دشمن افزوده می شد.

روز هفتم محرم آب را بر حسین (ع) و اهل بیت او بستند، روز نهم شمر با چهار هزار نفر و نامه ای از عبید الله بن زیاد وارد کربلا شد، او در این نامه به عمر سعد گفته بود، کار حسین (ع) را یکسره کند و با او بجنگد و اگر این کار را نمی تواند انجام دهد، فرماندهی را به شمر واگذار کند.

روز دهم امام با 32 سواره نظام و 40 پیاده و دشمن با 30000 نفر، در مقابل هم قرار گرفتند، جنگ آغاز شد و امام حسین (ع) و یارانش به شهادت رسیدند.

در حادثه کربلا دو فرزند امام حسین به نامهای علی اکبر و علی اصغر و سه فرزند از امام حسن به نامهای قاسم و عبد الله و ابوبکر و دو فرزند از حضرت زینب به نامهای عون و محمد و اصحابی همچون حبیب بن مظاهر و زهیر بن قین و... به شهادت رسیدند.

حضرت ابوالفضل که 34 سال داشت و 23 سال از برادرش امام حسین کوچکتر بود، در کنار علقمه، با لب تشنه به شهادت رسید.

بعد از شهادت امام حسین (ع) دشمن 70 سر جدا کرد و بر بالای نیزها گذاشت در این بین فقط سر علی اصغر و حر جدا نشد.

ده نفر بر بدن امام و اصحاب اسب تاختند و این ابدان مطهر زیر سم اسبان پاره پاره شد .

خیمه ها غارت و در نهایت آتش زده شد، ساربان شترهای کاروان حسینی به نام بجدل بن سلیم برای تصاحب انگشتر امام، انگشت مبارک امام را برید و...

دشمن، اجساد مطهره شهدای کربلا را در بیابان رها کرد و این اجساد بعد از سه روز توسط قوم بنی اسد دفن شدند.

عصر روز یازدهم اسرای کربلا را که در آن بین امام سجاد (ع) و حضرت زینب (س) قافله سالار بودند، بر مرکبهای با پالان چوبین و بی پارچه، سوار کردند و آنها را از کنار قتلگاه عبور دادند.

شب دوازدهم، آنها را در 12 فرسخ راه بردند تا در روز دوازدهم در کوفه باشند.

در کوفه حضرت زینب و امام سجاد با سخنرانیهای خود در بین مردم و در مجلس عبیدالله بن زیاد، غوغایی بر پا نمودند.

اندکی بعد، اسراء را به سمت شام حرکت دادند، آنها در دوم ماه صفر به شام رسیدند.

امام سجاد (ع) می فرماید: ما دوازده نفر بودیم که به یک زنجیر بسته شده بودیم، یک سر آن به بازوی من و سر دیگر به بازوی عمه ام زینب...

در شام هم امام سجاد و حضرت زینب به مناسبتهای مختلف به رسالت تبلیغی خود عمل نموده و دستگاه ظالم یزید را رسوا نمودند تا جائی که یزید قتل امام حسین (ع) را به عبیدالله مستند و با احترام اسراء را روانه مدینه کرد.

 منبع- حوزه نت

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 22:24 ] [ اطلس ایران وجهان ]

به حکومت رسیدن یزید


همان طوری که قبلا هم بیان شد، زمینه اصلی فکر ولایتعهدی یزید پس از شهادت امام حسن (ع) آغاز شد و شما می توانید فعالیتهای معاویه را در این بخش در مقاله «تلاش معاویه برای موروثی کردن خلافت» (1) مطالعه نمایید.

به هر حال معاویه در آخرین روزهای حیات خود، یزید را رسما به عنوان خلیفه معرفی کرد و لباس خلافت (لباس عثمان) را بر تن او پوشاند.

و در عهدی که برای یزید نوشت، خط مشی آینده حکومت بنی امیه را نیز مشخص نمود، او در این عهد ضمن قرار دادن یزید به عنوان خلیفه، به او گفت تا بنی امیه را و نیز آن عبدشمس را بر بنی هاشم و آل عثمان را بر آل ابی طالب و ذریه او مقدم بدارد. (2)

معاویه در رجب سال 60 هجری بعد از 19 سال و سه ماه حکومت، در حالی که زیر لب مکرر، از ریختن خون حجر بن عدی و عمرو بن حمق، اظهار پشیمانی می کرد، از دنیا رفت و یزید طبق قرار قبلی به حکومت رسید.

این خبر هنوز به مدینه نرسیده بود که یزید همه کوشش خود را صرف گرفتن بیعت از مخالفینی کرد که مخالفتشان می توانست شورشی علیه او بر پا کند. (3) یزید به ولید بن عتبة بن ابی سفیان، والی خود در مدینه، نوشت تا بسرعت از عبد الله بن زبیر و حسین بن علی بیعت بگیرد.مروان، ولید را نیز واداشت تا همان شب در پی آنها فرستاده و اگر بیعت نکردند، همان جا گردنشان را بزند، چرا که به نظر او گذشتن آن شب فرصتی بود تا آنها سر به مخالفت برداشته و مردم را به سوی خود دعوت کنند. (4)

هنگامی که پیام آور والی مدینه نزد امام حسین (ع) آمد، امام متوجه مرگ معاویه گردید .لذا جمعی از یاران و نزدیکان را به طور مسلح همراه خود به قصر آورد تا در صورت وجود خطر، مانع از کشتن امام شوند.امام در برابر درخواست ولید به بیعت با یزید، فرمود که شخصی چون او نمی بایست در خفا بیعت کند، بلکه باید در ملأ عام و در مسجد بیعت کند.ولید پذیرفت، اما مروان با جملات تهدید آمیزی سعی کرد ولید را تحریک بر دستگیری امام کند .امام نیز با تندی به مروان، و در حالی که از اتاق خارج می شود، رو به ولید کرد و فرمود :

أیها الأمیر! إنا أهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و محط الرحمة و بنا فتح الله و بنا ختم و یزید رجل فاسق شارب خمر، قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلی لا یبایع مثله، ای امیر! ما اهل بیت نبوت، معدن رسالت، محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم.خداوند با ما آغاز کرده و به ما خاتمه داده است.یزید مردی فاسق و شرابخوار و قاتل نفوس محترم بوده و کسی است که علنا به فسق می پردازد و شخصی چون من با چون او بیعت نخواهم کرد.در آن مجلس بود که امام پس از اصرار مروان در گرفتن بیعت فرمود: اگر قرار باشد که یزید سر کار آید باید فاتحه اسلام را خواند: «و علی الاسلام السلام» .آن حضرت با استدلال به آیه شریفه تطهیر، لیاقت اهل بیت علیهم السلام را برای احراز خلافت اظهار کرد. (5) این استدلالی است که از امام علی (ع) و فرزندش امام حسن (ع) نیز نقل کردیم.

همان شب ابن زبیر از مدینه خارج شد، و فردای آن روز، مأمورین حکومت به دنبال او رفتند .شب بعد امام حسین (ع) نیز مدینه را ترک کرد. (6) این سفر به همراهی تمامی اهل بیت (ع) صورت گرفت و فقط محمد بن حنفیه در مدینه باقی ماند . (7)

شما خواننده محترم در مقالات بعدی می توانید سرگذشت قیام امام حسین (ع) و ابن زبیر را مطالعه نمایید.

پی نوشت:

حوزه نت

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 22:20 ] [ اطلس ایران وجهان ]

قیام مختار(66، 67 ه

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء ، جعفریان، رسول؛


مختار، فرزند ابو عبید ثقفی بود، کسی که شهرتش مدیون شجاعتش در اولین حملات اعراب مسلمان علیه ایرانیان به عنوان فرمانده مسلمین بود. او در واقعه جسر فرماندهی مسلمانان را به عهده داشت و به شهادت رسید.

اولین سابقه مختار در تاریخ اسلام نقلی است که درباره برخورد غیر شیعی او با امام حسن(ع)به او نسبت داده شده است. هنگامی که امام در ساباط مدائن راحت برداشت و در خانه حاکم مدائن، عموی مختار، سکنی گزید، مختار پیشنهاد کرد تا او را تحویل معاویه داده و حسن نیت خود را نزد معاویه اثبات کند. اما عمویش از این سخن برآشفت و مختار نیز ساکت گشت. (1) گفته اند که به همین دلیل مختار نزد شیعیان، از عثمانیه به شمار می آمد (2) تا اینکه بعدها خود به شیعیان پیوست. چنین نقلی را نسبت به مختار، باید ساختگی دانست، زیرا انگیزه های فراوانی در میان راویان اموی وجود دارد تا مختار را دورو، منافق، دروغگو، و شخصیت او را بی ثبات جلوه دهند. اضافه بر این، آنچه مسلم است اینکه مختار قبل از واقعه کربلا، یکی از شیعیان معروف در کوفه بوده و لذا هنگامی که مسلم بن عقیل به کوفه فرستاده شد، در منزل او اقامت کرد. (3) زمانی که مسلم با حمله به قصر ابن زیاد خود را درگیر کرد و پس از چندی دستگیر شد و به شهادت رسید، مختار نتوانست در قیام او شرکت کند، زیرا از قبل موعدی برای شروع قیام وجود نداشت. مختار از کوفه خارج شده بود و (4) هنگامی که به کوفه رسید، ابن زیاد بر شهر تسلط یافته و حکومت نظامی اعلام کرده و بسیاری به اجبار در مسجد محبوس شده بودند.

مختار که از اوضاع بی خبر بود، به دست عمال عمرو بن حریث دستگیر شد. پس کوشید تا با سابقه رفاقتی که با عمرو بن حریث داشت، او را وادار به شفاعت از خود کرده و به ابن زیاد بگوید که او خود تسلیم شده است. پس از آن مختار به زندان افتاد و در تمام مدتی که جریان کربلا رخ داد، در زندان بود تا اینکه بعدها، با وساطت عبد الله بن عمر از زندان آزاد یافت. ابن زیاد بدو دستور داد تا ظرف سه روز کوفه را ترک کند. (5) طبیعی بود که این به علت وحشتی بود که ابن زیاد از تحریکات مختار علیه امویان داشت. گفته شده است که مختار یک چشم خود را به دلیل شلاقهای که به دستور ابن زیاد زده شد، از دست داد. (6) پس از آن مختار به مکه رفت و پس از یک سال در طائف - شهری که قبیله او بنی ثقیف در آن بود - سکونت کرد. در آن زمان، عبد الله بن زبیر حاکم مکه بود. پس از بازگشت مختار به مکه، ابن زبیر او را دعوت به همکاری کرد. او نیز با گرفتن تعهد در اینکه در کارها او را شریک خویش کند، با او بیعت کرد. در همان زمان مکه مورد محاصره سپاه شام قرار گرفت. مختار نیز در کنار دیگر مسلمانان بشدت از حرم دفاع کرد تا اینکه سپاه شام بازگشتند. در این دفاع حتی گروهی از خوارج نیز شرکت داشتند. (7) این به دلیل مقابله با بی حرمتی سپاه شام بود که به کعبه و حرم تجاوز کرده بود.

بعد از پایان یافتن محاصره، و آنگاه که کوفه نیز به دست زبیری ها افتاد، مختار به کوفه بازگشت. ابن زبیر که نسبت به او مشکوک و مظنون بود، او را مورد توجه قرار نداد و به کاری نگرفت. اغلب مؤرخان چنین به مختار نسبت داده اند که او پس از واقعه کربلا مکرر از انتقام گرفتن از قاتلین حسین بن علی(ع)و قیام احتمالی خود سخن می گفته است. (8) آمدن او به کوفه، مصادف با آمادگی توابین برای خروج از شهر بود. طبعا شخصیت سلیمان و سابقه او بسیار زیادتر از مختار بود و لذا مختار نمی توانست در برابر او، شیعیان را به سوی خویش جذب کند. در عین حال اعتقادی نیز به اقدام سلیمان نداشت و لذا بصراحت اظهار می کرد: «لا علم له بالحروب و السیاسة »، (9) سلیمان آشنایی با جنگ و سیاست ندارد.

تبلیغات مختار سبب کندی کار توابین شد. در عین حال بیشتر شیعیان با سلیمان بودند و تنها در آن شرایط، گروهی اندک به مختار پیوستند. مختار چاره ای جز صبر کردن نداشت. او می بایست تامل کند تا کار توابین روشن شود. (10) پس از خروج سلیمان از شهر، قاتلین حسین بن علی(ع)که از ناحیه مختار هراس فراوانی داشتند، حاکم زبیری کوفه را وادار کردند تا مختار را زندانی کند. این کار علی رغم فشارهایی بود که شیعیان بر حاکم کوفه وارد کرده بودند و با استناد به سابقه ای که خود او از مختار داشت، از او می خواستند تا وی را آزاد کند. بعدها عبد الله بن عمر نزد ابن زبیر شفاعت مختار را کرد و با تضمینی که شیعیان دادند، مختار آزاد شد. (11) هنگامی که خبر شکست و بازگشت توابین به کوفه رسید، مختار در زندان بود. او ضمن نوشتن نامه تسلیتی برای رفاعة بن شداد، رحمت و درود بر سلیمان فرستاد و با تمجید از او، از بازماندگان توابین خواست تا آماده قیام باشند. او آنها را به کتاب خدا، سنت رسول، انتقام خون اهل بیت(ع)، دفاع از ضعفا و جهاد با محلین(کسانی که حرمت اسلام را شکسته، حرام آن را حلال دانسته اند)دعوت کرد. (12) در سال 66، حاکم کوفه توسط عبد الله بن زبیر بر کنار و عبد الله بن مطیع به عنوان والی این دیار منصوب گردید. ابن مطیع در همان آغاز کار خود گفت که در امور مالی بر حسب سیره و سنت خلیفه دوم و سوم عمل خواهد کرد. اما سائب بن مالک اشعری بنا به تحریک مختار به او اعتراض کرد و گفت: «جز با سیره علی نمی بایست رفتار شود». (13)

مختار پنهانی مشغول کار خویش بود. او شیعیان را در محفلهای خاصی فراهم می آورد و به عنوان نماینده محمد بن حنفیه آنان را به سوی خویش دعوت می کرد. این مساله در عین آنکه توجه شیعیان را به سوی او معطوف می ساخت، سبب تردید نیز در میان آنها می شد، تردید آنها در صداقت مختار نسبت به نمایندگی از سوی محمد بن حنفیه بود. !آنان برای کسب اطمینان لازم، تصمیم گرفتند تا به مدینه رفته و از محمد بن حنفیه در این باره پرس و جو کنند. عبد الرحمن بن شریح و گروهی دیگر روانه مدینه شدند و در آنجا به طور خصوصی با ابن حنفیه ملاقات کرده و موضع او را نسبت به مختار سؤال کردند. محمد بن حنفیه از مختار به صورت سربسته و مبهم حمایت کرد. او گفت: «اما ما ذکرتم من دعاء من دعاکم الی الطلب بدمائنا فوالله لوددت ان الله انتصر لنا من عدونا بمن شاء من خلقه ». (14) در مورد آنچه گفتید که کسی شما را دعوت کرده تا انتقام خون اهل بیت را بگیرید، به خدا من دوست دارم تا خداوند به دست هر کس که خود از بندگانش خواهد، انتقام ما را بگیرد.

محمد بن حنفیه چیزی بیش از این نگفت. آنها نیز از جای برخاسته و به کوفه آمدند. دیگر شیعیان به سراغ آنها آمدند تا از رضایت یا عدم رضایت ابن حنفیه پرسش کنند. ابن شریح گفت که ما در این باره از محمد بن حنفیة استفسار کردیم و او«فامرنا بمظاهرته » (15) «و اذن لنا فی نصرتک »، (16) به ما دستور داد تا او را پشتیبانی کنیم. چنین تاییدی موجب شد تا دیگر شیعیانی که تا آن موقع به مختار ملحق نشده بودند، بدو بپیوندند.

مختار در پی افراد نیرومند و پرنفوذی بود که بتواند پایگاه اجتماعی خود را با داشتن حمایت برخی از سران قبایل محکم کند. از جمله این افراد، ابراهیم بن اشتر، فرزند مالک اشتر بود که هم از لحاظ شهرت تشیع پدر مقامی داشت و هم از یث شجاعت و نفوذ خود در نخغیهای کوفه. مختار پس از مذاکراتی توانست ابراهیم را به خود جلب کرده به وسیله او موضع خود را در کوفه تقویت کند، گرچه بعدها ابراهیم از او جدا شد.

قرار شد تا در شب پنجشنبه، چهاردهم ربیع الاول سال 66 شورش آغاز شده و شهر از دست آل زبیر آزاد شود. عبد الله بن مطیع، که اخبار مربوط به شورش مختار را شنیده بود، از چند شب قبل از آن دستور داده بود تا شهر را بیشتر کنترل کرده و شبها رفت و آمد را کنترل کنند. به هر حال چنین خبری نمی توانست در پرده بماند و لذا در همان آغاز به او گفته بودند که گروهی از ترابیه(اسمی که به شیعیان به مناسبت کنیه ابو تراب به علی نسبت می دادند)با مختار بیعت کرده اند. (17) دو شب قبل از موعد، گروهی همراه ابراهیم با سپاهی از حاکم کوفه برخورد کرده و درگیر شدند. ابراهیم موفق شد سر ایاس بن مضارب، رئیس پلیس عبد الله بن مطیع، را جدا کرده و آنها را متفرق کند. اما روشن بود که آنها می باید زودتر از موعد مقرر کار را شروع می کردند. شعارهای «یا منصور امت »(شعاری که مسلمین در جنگهای صدر اسلام می دادند)و نیز«یا لثارات حسین » (18) - که جهت گیری اصلی جنبش مختار بود - بلند شد و شیعیان بدو ملحق شدند. به گفته ابن اعثم: «و جعل یخرج الناس من کل ناحیة علی صعب و ذلول »، (19) از هر گوشه و کناری مسلمانان با وجود مشکلات و مشقات فراوان بدو پیوستند.

دسته های ابراهیم در شهر گردش می کردند تا مردم شیعه بتوانند به آنها ملحق شوند. مختار بنا به سیره امام علی(ع)، که جنگ را قبل از شروع طرف مقابل جایز نمی دید، به ابراهیم گفته که آغازگر جنگ نباشد. (20) در جریان تسخیر شهر توسط نیروهای مختار، درگیریهای متعددی رخ داد (21) و علی رغم نیروهای زیادی که در اختیار عبد الله بن مطیع بود(حدود بیست هزار نفر (22) مختار توانست در کنار یک پنجم این مقدار، شهر را از دست ابن مطیع بیرون آورد و بر آن حاکم شود.

در طول درگیری، رهبران سپاه مختار همواره شیعیان را تحریک می کردند تا بر شدت جنگ خود بیفزایند. یزید بن انس یا مالک بن سائب اشعری می گفت:

شیعیان!قبل از این شما را می کشتند، دستها و پاهایتان را قطع می کردند، چشمان شما را کور و شما را بر شاخه های نخل می آویختند. همه اینها به سبب محبت شما نسبت به اهل بیت پیامبر(ص)بود. این در حالی بود که شما در خانه هاتان نشسته و دشمن خود را متابعت می کردید. اکنون(که تا اینجا آمده اید)چه فکر می کنید؟این افراد اگر بر شما غلبه کنند، شما را یک چشم به هم زدن زنده نخواهند گذاشت و از بین خواهند برد. (23) سرانجام با کشته شدن راشد بن ایاس بن مضارب و پراکنده شدن افرادی که تحت فرماندهی شبث بن ربعی می جنگیدند، قصر کوفه به محاصره یاران مختار درآمد. عبد الله بن مطیع پس از سه روز به طور مخفیانه از قصر خارج شد و بقیه نیز با گرفتن امان خود را تسلیم کردند.

اشراف، که مهمترین قشر صاحب نفوذ در کوفه بودند، پیش از آمدن زبیریها با بنی امیه ساخته و بعد از آمدن اینها، از ترس شیعیان و غلبه آنها، به آل زبیر ملحق شدند. (24) همچنین بسیاری، از اشراف پیروی می کردند. برخلاف توابین که همه نیروهایشان از عربها بود، اغلب نیروهای مختار از موالی ایرانی و غیر ایرانی بودند. اضافه بر آن، جمعیت عربی نیز که شیعه بودند، بدو ملحق شدند. موالی کسانی بودند که از یک طرف خاطره خوشی از برخوردهای انسانی و اسلامی امیر المؤمنین(ع) داشتند و از طرف دیگر فشار بنی امیه و اشراف وابسته بدانها را در مدت بعد از سال چهل تحمل کرده بودند. لذا به دنبال فرصتی بودند تا بتوانند موقعیت دشوار خود را در جامعه عوض کرده و از ذلت و خواری، که پیش از آن دچارش بودند، رهایی یابند. ظهور مختار هم به نفع موالی بود تا از طریق او کسب نفوذی کنند و هم به نفع مختار بود تا با کمک گرفتن از آنها دشمن خود را سرکوب کند.

صبح روزی که قرار بود درگیری صورت گیرد، شبث بن ربعی در نماز سوره های کوتاه را خواند و وقتی بدو اعتراض شد، گفت: می بینید که چگونه دیلمان در پیش روی شما ایستاده اند، آن وقت می گویید که چرا سوره بقره و آل عمران را نخواندم. (25) هنگامی نیز که همه در حال فرار بودند، شبث فریاد می زد: «اانتم من عبیدکم تهربون؟» (26) آیا از بردگان خویش فرار می کنید؟نفرت اشراف از موالی به اندازه ای بود که هر کس را از ایشان اسیر می گرفتند، می کشتند، اما اسیران عرب را رها می کردند. (27) دینوری می نویسد که اغلب سپاه مختار در درگیری با شامیان از موالی ایرانی بودند. (28) فرمانده سپاه شام در مقابل سپاهیان مختار می گفت: «ای اهل شام!با بردگان، کسانی که اسلام را رها کرده و از آن جدا شده و تقوایی ندارند و به عربی نیز سخن نمی گویند، می جنگید». (29) محمد بن اشعث، یکی از اشراف، که به بصره گریخته بود، به مصعب گفت که در پشت سر من همه ترک و دیلمی هستند. (30) یک سال بعد که اشراف و زبیری ها بر شهر پیروز شدند، مصعب گفت که این موالی را بکشید. کفر آنها ظاهر گشته، کبر آنها زیاد شده و شکرشان(خضوع آنها در برابر اعراب)کم شده است. (31) پیش از آن نقل شده که، مغیره گفته بود: اگر عجم را دعوت به آل محمد و طلب خون آنها کنند، همگی اجتماع می کنند. (32) سرانجام مختار پیروز شد. برخی از اشراف به بصره گریختند و برخی نیز در خانه هایشان باقی ماندند و به انتظار قضای الهی نشستند، که البته پس از مدتی ظاهر گردید.

مختار با مردم کوفه به عنوان امیر آنها بیعت کرد و با توجه به عقیده شیعی خود به آنها گفت: بعد از بیعت با علی بن ابی طالب(ع)و آل علی(ع)، درست تر(اهدی)از این بیعت، با کسی بیعت نکرده اند. (33) او سپس آنچه را باید بر اساس آن بیعت صورت گیرد، مطرح کرد: کتاب خدا، سنت پیامبر(ص)، انتقام خون اهل بیت(ع)، جهاد با تجاوزگران به حریم الهی، دفاع از محرومین و جنگ با کسی که با آنان بجنگد و صلح با کسی که با آنها به صلح رفتار کند. (34) او که اینک کوفه را در اختیار داشت، کوشید تا در آغاز امنیت عمومی ایجاد کرده و پس از آن کسانی را که در جریان کربلا نقشی داشته اند، از بین ببرد. مختار نخست به اشراف اظهار محبت کرد و برای جذب و جلب آنها کوشید (35) تا جایی که بعضی از موالی به او بدگمان شدند. اما مختار با اشاره به آنها فهماند که جهت گیری اصلی او همان است که موالی انتظار دارند و این برخورد موقتی است و جای ناراحتی وجود ندارد. (36) کوفه مرکزیتی برای شهرهای شرق کشور اسلامی و همچنین شمال عراق داشت. مناطقی چون موصل، حلوان(نزدیک سر پل ذهاب)، مدائن، و همچنین بلاد ارمنیه، آذربایجان، اران، حوران، ماهیان، ری و اصفهان زیر سلطه عراق قرار گرفت.

آرام شدن کوفه برای مختار مدت زیادی به طول نینجامید. زیرا خبر آمدن سپاه شام به فرماندهی عبید الله بن زیاد به کوفه رسید. سپاه شام که توابین را شکست داده بود، پس از درنگی در برخورد با قبیله قیس بن عیلان راهی موصل شد. (37) مختار سپاهی سه هزار نفری را به سوی یک گروه شش هزار نفری، به فرماندهی عبید الله بن زیاد، اعزام کرد. در درگیری بین آنها، ربیعة بن مخارق، فرمانده نیروهای ابن زیاد، کشته و سیصد نفر به اسارت سپاه مختار درآمدند. با این حال روشن بود که این تعداد نمی توانستند در برابر سپاه شام مقاومت کنند. لذا مختار یک گروه هفت هزار نفری را به فرماندهی ابراهیم بن اشتر به عنوان نیروی امدادی به سوی آنها فرستاد.

روی کار آمدن مختار نمی توانست به هیچ عنوان مورد رضایت اشراف باشد. چرا که اولا مختار انگیزه خود را در این اقدام گرفتن انتقام از قاتلین حسین بن علی(ع)عنوان کرده بود و اشراف خود در شمار قاتلان اصلی امام بودند. ثانیا مختار با توجه به محدودیت نیروهای شیعه مذهب در کوفه، رو به سوی موالی آورده و آنها را جذب به جنبش خویش کرده و این کار دقیقا به معنی کوبیدن اشراف بود. هنگامی که آنها قصد انتقاد از مختار را داشتند، برای آنها چیزی مهمتر از این نبود که مختار سهمی از«فی ء»را برای موالی قرار داده بود. (38) این انتقادها که در منزل شبث بن ربعی عنوان شده بود، بدین امر منتهی شد که شبث با مختار ملاقات کرده و این مسائل را برای وی عنوان کند. او نزد مختار آمد و به وی گفت: «. . . و اعظم الاشیاء علیک انک عمدت الی عبیدنا و هم فیئنا الذین افاء الله بهم فاخذتهم الیک ثم لم ترض باخذهم حتی جعلتهم شرکاء فی فیئنا و لا یحل لک فی هذا دینک و لا یحمل بک فی شرفک »، (39) مهمترین اشکال تو تکیه بر بردگان ماست. کسانی که فی ء ما هستند و خداوند به ما عنایت کرده و تو آنها را از ما گرفته ای. تازه به گرفتن آنها اکتفا نکرده ای بلکه آنها را شریک در بیت المال کرده ای. چیزی که نه با دین و نه با شرف تو سازگاری ندارد. در حقیقت خواسته اشراف این بود که اگر مختار تعهد کند موالی را به آنها بازگرداند آنها دست از اعتراض بردارند.

مختار در برابر این خواسته چیزی را مطرح کرد که مطمئن بود اشراف نخواهند پذیرفت و آن اینکه اگر او چنین کرد، آیا آنها در کنار او با آل زبیر و بنی امیه خواهند جنگید یا خیر؟ (40) شبث بن ربعی برای آوردن پاسخ رفت، اما دیگر نیامد و این به معنای آن بود که اشراف تصمیم به شورش گرفته بودند.

انتقاد دیگر آنها به تشیع مختار و حامیان او بود و آن اینکه اینان از«اسلافنا الصالحین »اظهار بیزاری می کنند. (41) محتملا مرادشان آن بود که شیعیان بسیاری از صحابه پیامبر(ص)را(به دلیل انحرافاتی که به وجود آورده بودند)مورد مذمت قرار می دهد.

اشراف برای مشورت نزد عبد الرحمان بن مخنف رفتند. اما او آنها را از جنگ با مختار برحذر داشت و گفت که شجاعان قوم با او هستند و اضافه بر آن، موالی، که هم شجاعت عربی و هم عداوت عجمی دارند، در کنارش می باشند. او از اشراف خواست تا صبر کنند تا نیروهایی از بصره(آل زبیر)یا شام برسد. (42) اشراف این پیشنهاد را نپذیرفتند. زیرا در آن شرایط اغلب نیروهای طرفدار مختار بویژه ابراهیم بن اشتر به طرف موصل روانه شده بودند. آنها احساس کردند که در این فاصله به راحتی می توانند مختار را شکست دهند.

لشکری که به فرماندهی ابراهیم از کوفه خارج شده بود، هنوز به مدائن نرسیده بود که شورش آغاز شد. مختار که اوضاع را نامساعد دید، کسی را به دنبال ابراهیم فرستاد تا به کوفه بازگردد و خود نیز مشغول مماشات و مذاکرات بیهوده با شورشیان شد تا آنها را مشغول کند. (43) اما یک روز پیش از رسیدن ابراهیم درگیری آغاز شد. سرعت ابراهیم در بازگشت و مقاومت مختار، جنگ را به نفع مختار و زیان اشراف خاتمه داد. در این جنگ 135 نفر از سپاه مختار و 640 نفر از افرادی که اشراف آماده کرده بودند، کشته شدند.

شورش اشراف موجب شد تا مختار، که تا آن هنگام در مورد انتقام خون اهل بیت(ع) کاری نکرده بود و شاید امید به جلب اشراف داشت، دست به کار شود. اولین اقدام او در این جهت کشتن 284 نفر از پانصد اسیری بود که در جنگ با اشراف کوفه به اسارت خود در آورده بود. اینها کسانی بودند که به شهادت دیگران در کربلا حضور داشتند.

پس از آن مختار اعلام کرد: «انه من اغلق بابه فهو آمن الا رجلا شرک فی دم آل محمد(ص)»، (44) هرکس که در خانه خویش را به روی خود ببندد، امنیت خواهد داشت، مگر کسی که در ریختن خون فرزندان پیامبر(ص)مشارکت داشته است.

اشراف که مطمئن بودند این بار مختار با قاطعیت آنها را دستگیر کرده و از بین خواهد برد، به سمت بصره فرار کردند و گروهی نیز در همان کوفه مخفی شدند. مختار اعلام کرد: «ما من دیننا ترک قوم قتلوا الحسین یمشون احیاء فی الارض ». رها کردن قاتلین حسین(ع)تا اینکه آسوده در روی زمین زندگی کنند، از دین ما نیست. این به معنای اعلام کشتن آنها بود. یاران مختار، کسانی را که در واقعه کربلا شرکت داشتند، یکی بعد از دیگری یادآوری می کرده و آنها را نزد او می آوردند. او دستهای گروهی و پاهای گروهی دیگر از آنان را قطع می کرد تا اینکه تعداد زیادی از آنها را به قتل رساند. (45) تعداد تخمینی کسانی که به جرم شرکت در حادثه کربلا کشته شدند، حدود سه هزار نفر ذکر شده است. (46) از جمله افرادی که هدف انتقام قرار گرفت، شمر بن ذی الجوشن بود که در نیمه راه فرار به بصره به دست فرستادگان مختار به قتل رسید. شخص دیگری که فرماندهی سپاه کربلا را داشت عمر بن سعد بن ابی وقاص بود که علی الحساب مقصر نخست به شمار می آمد. مختار در آغاز کار(زمانی که در جذب اشراف می کوشید)به او امان نامه ای داده و در آن قید کرده بود که او در امان است، مگر آنکه در جریانی علیه مختار شرکت کند. (الا اذا احدث حادث). هنگامی که در این گیر و دار او را نیز دستگیر کردند، امان نامه را نشان داد. اما بدو گفته شد که قید مذکور می تواند شامل هر حادثه ای بشود، (47) حتی پریدن یک کبوتر!یا ورود و خروج از خانه.

مختار نه تنها عمر بن سعد، بلکه فرزند او را نیز کشت و سرهای آنان را به مدینه فرستاد. یکی را به انتقام خون حسین(ع)و دیگری را به خاطر علی اکبر، فرزند بزرگ امام حسین(ع) (48). گفته اند تنها در آن روز بود که امام سجاد(ع)را خندان دیدند. (49) زیرا پیش از آن امام سجاد(ع)در اکثر اوقات گریان و ناراحت بود. طبری و ابن اعثم شرح مفصلی نسبت به کشتن افراد مختلف نقل کرده اند.

این حوادث مرزبندی خاصی را ایجاد کرد: شیعیان بکلی از گروههای دیگر جدا شدند. اگر مختار تا قبل از آن کوشش در جذب همه جناحها داشت، اینک تنها پشتوانه اش شیعیان بودند. در مقابل آنها، افزون بر کسانی که طرفدار بنی امیه بودند، طرفداران آل زبیر نیز حضور داشتند. تعداد این افراد کم نبود. بسیاری به بصره رفتند و بسیاری نیز در انتظار فرصت ماندند. با این حال مختار می کوشید تا بر جذبه خود بیفزاید. مورخان درباره رفتار او آورده اند: «. . . و کان مختار اول من ظهر احسن شی ء سیرة و تالفا للناس »، (50) او اولین کسی بود که بهترین رفتار را داشت و در تالیف قلوب مردم می کوشید. ابن اعثم نیز نوشته است: «و احبه الناس حبا شدیدا»، (51) مردم او را بسیار دوست می داشتند. بلاذری نیز روایت کرده است: «و احسن المختار مجاورة اهل الکوفة و السیرة فیهم » (52). طبعا این شامل شیعیان است، نه کسانی که مورد غضب مختار واقع شدند. از این روست که گفته شده: «کان عبد الله بن جعدة اکرم خلق الله علی المختار لقرابته من علی(ع)» (53) ، به خاطر خویشاوندی او با علی(ع)بسیار نزد مختار محبوب واقع گردیده است. مختار، که مشکل داخلی خود را با سرکوبی اشراف و وابستگان به امویها و زبیریها حل کرده بود، به فکر توسعه مناطق تحت حکومت خود افتاد.

بصره، مامن فراریان کوفه و پایگاه زبیریان در عراق، از نقاط مورد توجه مختار بود که طبعا کانون خطر نیز برای او محسوب می شد. اقدام مختار می توانست در جهت جذب شیعیان آن دیار باشد که البته شمار آنها بسیار اندک بود. رهبری این شیعیان را مثنی بن مخربة بر عهده داشت که به یاری توابین نیز شتافته، اما نتوانست به موقع در جنگ شرکت کند. او با مختار بیعت کرد و مختار او را به بصره فرستاد تا مردم را علیه ابن زبیر بشوراند.

مثنی به بصره رفت و در آنجا گروهی از قوم خود و دیگران را نیز گردآوری کرد. در جنگی که درگرفت، تعداد چهل هزار نفر از یاران مثنی کشته شدند و پس از آن نیز با پا در میانی احنف بن قیس، مثنی با گروه اندکی از یارانش به کوفه رفت و به مختار پیوست. (54)

نقطه دیگری که مورد توجه مختار بود، حجاز، یعنی مقر اصلی ابن زبیر بود. در آن موقع خطر حمله سپاه شام به حجاز از طرف وادی القری وجود داشت. مختار کوشید تا با حیله ای، به بهانه کمک به ابن زبیر برای دفع خطر شامیان، سپاهی را به حجاز بفرستد و مدینه را تحت تسلط خود درآورد. ابن زبیر، کمک مختار را پذیرفت. مختار یک سپاه سه هزار نفری را، که تنها هفتصد نفر از آنها عرب بودند، (55) روانه حجاز کرد. ابن زبیر نیز که اطمینانی نسبت به مختار نداشت، سپاهی را به سوی مدینه فرستاد و به آنها سفارش کرد که اگر سپاه مختار پذیرفتند تا زیر نظر آنها باشند، با آنها کنار آیند، در غیر این صورت آنها را از بین ببرند. در مقابل، مختار نیز که نمی خواست هدف واقعیش آشکار شود، به فرمانده سپاه گفته بود آنها به سمت حجاز بروند، سر فرصت پیکی را که حاوی دستورات اوست، به سوی سپاه خواهد فرستاد.

نتیجه این شد که پیش از رسیدن دستورات مختار، سپاه ابن زبیر با سپاه مختار برخورد کرد و به علت اینکه آنها حاضر به پذیرش فرماندهی زبیریها نشدند، مورد حمله قرار گرفته و بسیاری از آنها کشته و بسیاری نیز گریختند. هدف واقعی مختار، در نامه ای که بعد از آن به محمد بن حنفیه فرستاد، روشن شد: او در نامه نوشته بود: «فانی بعثت الیک جندا لیذلوا لک الاعداء و لیحوزوا لک البلاد»، من این سپاه را فرستادم تا دشمنان تو را ذلیل کرده و بلاد را در تصرف تو در آوردند. از این نامه روشن می شود که هدف او از بین بردن دشمنان اهل بیت(ع)و رها کردن سرزمین حجاز برای حاکمیت شیعی بود. ابن حنفیه در پاسخ این نامه، که از او اجازه خواسته بود تا سپاه بی شماری را به سوی مدینه گسیل کند، با تمجید از او و نیتش نوشت: اگر من قصد جنگ داشتم، مردم زیادی بودند که به من ملحق شدند، اما من خود کناره گرفته ام. (56) مدتی بعد که محمد بن حنفیه و جمعی از بنی هاشم به مکه رفتند، ابن زبیر با تهدید از آنها خواست تا بیعت کنند. چون از این کار سرباز زدند، ایشان را زندانی کرد و حتی تهدید کرد که آنها را آتش خواهد زد. این کار بسیار جرات می خواست، اما ابن زبیر مشاهده کرد که اگر آنها بیعت نکنند، نمی تواند حاکمیت خود را بر مناطق دیگر و با آرامش خاطر تثبیت کند. افزون بر آن، بیعت، آنها کار مختار را نیز در کوفه که مدعی نمایندگی محمد بن حنفیه بود سست می کرد. زمانی که به عروة بن زبیر - که ادعای فقاهت داشت - در این باره اعتراض کردند، گفت: هدف برادرم اتحاد کلمه و جلوگیری از اختلاف میان مسلمانان است، درست به همان صورت که عمر بن خطاب در جریان اخذ بیعت از بنی هاشم برای ابوبکر در خانه آنها هیزم جمع کرد. (57) ابن حنفیه که اوضاع را بدین صورت دید، نامه ای برای مختار فرستاد تا به کمک آنها بشتابد. (58) مختار نیز تعدادی در حدود یکصد و پنجاه نفر به صورت گروه گروه به مکه فرستاد تا کسی متوجه آنها نشده و بدون درگیری، بنی هاشم را نجات دهند. این گروه با شعار«یا لثارات حسین » (59) به طرف زمزم، محل زندان بنی هاشم، رفته و آنها را آزاد کردند. ابن زبیر و گروه ارسالی مختار هر دو از اقدام به درگیری، که طبعا موجب خونریزی در حرم بود، امتناع کردند. از آنجا که این گروه از یاران مختار، با چوب(نه با شمشیر)وارد مکه شدند، به نام «خشبیه »شهرت یافتند. (60) مهمترین اقدام مختار را می توان مقابله با سپاه شام دانست. این مقابله در سال 67 هجری میان سپاه اعزامی مختار، به فرماندهی ابراهیم بن اشتر، و سپاه شام، به فرماندهی عبید الله بن زیاد، صورت گرفت. در این جریان برخی از مهمترین رهبران شام، که مدتها در جنگهای مختلف علیه عراق شرکت کرده بودند، کشته شدند. عبید الله بن زیاد، حصین بن نمیر سکونی، شرحبیل بن ذی الکلاع، از کشته شدگان بودند. باقیمانده سپاه نیز لنگان و گریزان در سرزمین موصل آواره گشتند.

فراریان کوفه از مسببین اصلی حمله مصعب بن زبیر به کوفه بودند. آنها با تحریک مصعب بن زبیر، او را وادار کردند تا مختار را سرکوب کرده و کوفه را نیز زیر سلطه زبیریها درآورد. در این رابطه افرادی چون محمد بن اشعث بن قیس که از قاتلان امام حسین(ع)بود، در شمار افرادی بودند که به عنوان یکی از فرماندهان نیروهای زبیری به کوفه حمله برد. آنها علاوه بر آن افرادی را فرستادند تا با تبلیغ، مردم را از حمایت مختار باز دارند. (61) اضافه بر آن، ابراهیم اشتر، که خود در موصل حاکمیت یافته بود، حاضر به بازگشت به کوفه برای حمایت از مختار نشد. مختار نیز کوشید تا مردم کوفه را بسیج کند. او گفت که چگونه اشراف فراری موجب تحریک سایر گناهکاران شده اند تا حق را از بین برده و باطل را حاکم کنند. (62) هنگامی که نیروهای دو طرف در برابر هم قرار گرفتند، زبیریها خواستار آن بودند که نیروهای مختار با پذیرفتن بیعت با عبد الله بن زبیر به عنوان «امیر المؤمنین »دست از جنگ بردارند. یاران مختار نیز از آنها خواستند تا با مختار بیعت کرده و خلافت را به «آل رسول »واگذار کنند. (63) در این جریان فرمانده اصلی نیروهای زبیری، مهلب بن ابی صفره، و فرمانده نیروهای مختار، احمر بن شمیط بود. محمد بن اشعث نیز فرماندهی نیروهای فراری کوفه به بصره را بر عهده داشت. جریان درگیری به نفع زبیریها خاتمه یافت و مختار با گروهی از یارانش به شهادت رسیدند.

در بحثهای گذشته شواهد فراوانی آوردیم که بیانگر اعتقاد مختار و یارانش به تشیع و علاقه فراوان آنها نسبت به اهل بیت(ع)بود به طوری که از نظر تاریخی نمی توان در این باره تردید کرد. همچنین شواهدی بر حمایت محمد بن حنفیه از او دست است که بخوبی می تواند مؤید قیام مختار، هر چند به صورت نسبی، باشد. موضع خود مختار نیز در انتقام گرفتن از امویها و اشراف بخوبی می تواند نشان دهد که برای رسیدن به هدف حاضر شد موقعیت خود را به خطر انداخته و به دستگیری و قتل قاتلین امام حسین(ع)بپردازد.

اما از آنجا که او ضربات زیادی بر پیکر امویها وارد کرد و زبیریها را نیز مورد حمله قرار داد، آنها کوشیدند تا انواع و اقسام اتهامات را به او نسبت دهند. اتهاماتی چون ادعای «نبوت »برای خودش!ادعای «مهدویت »برای ابن حنفیه!و تاسیس فرقه کیسانیه و شایعتر از همه نسبت دادن لقب «کذاب »به مختار است که در تمام متون بدان اشاره شده است. (64) اغلب این نسبتها، همان گونه که یکی از محققین نیز اشاره کرده، بعد از مرگ مختار به او نسبت داده شده است. (65) به باور، ما به فرض که مختار اشتباهاتی داشته باشد، باید دانست، مهمترین عامل برای متهم کردن او ضرباتی است که او بر پیکر امویان و زبیریان وارد کرده است. هنگامی که خبر کشته شدن مختار به مکه رسید، ابن زبیر خبر را چنین به ابن عباس داد: «الم یبلغک قتل الکذاب »، آیا خبر کشته شدن کذاب به تو نرسیده است. ابن عباس گفت: کذاب کیست؟ابن زبیر گفت: مختار است. گویا تو کراهت داری که او را کذاب خطاب کنی، ابن عباس گفت: «ذلک رجل قتل قتلتنا و طلب بدمائنا و شفی صدورنا و لیس جزاءه منا الشتم و الشماتة ». (66) او کسی است که قاتلان ما را کشته، انتقام خون ما را گرفته، دلهای ما را تسکین داده و پاداش چنین کسی از سوی ما این نیست که او را دشنام دهیم. بار دیگر وقتی که پیش او ذکری از مختار به میان آمد، ابن عباس گفت: «صلی علیه کرام الکاتبون ». (67) گفته شده است ابن عباس و ابن حنفیه و حتی ابن عمر هدایای مختار را می پذیرفتند. (68) زمانی که سر عبید الله را به مدینه نزد علی بن الحسین(ع)آوردند، گفته اند: «لم یبق من بنی هاشم احد الا قام بخطبة فی الثناء علی المختار و الدعاء له و جمیل القول فیه، (69) کشی نیز از امام باقر(ع) روایت کرده است: «لا تسبوا المختار فانه قتل قتلتنا و طلب ثارنا، و زوج ارامنا و قسم فینا المال علی العسرة » (70) ، او را دشنام ندهید. او قاتلین کشته های ما گشته، انتقام ما را گرفته، یتیمان ما را شوهر داده و در وقت عسرت به ما کمک مالی کرده است.

ابن زبیر، که به گفته خودش از چهل سال قبل از آن دشمنی اهل بیت پیامبر(ص)را بر دل گرفته بود، (71) نمی توانست نسبت به مختار، که برای حاکم کردن اهل بیت(ع)کوشش می کرد، بی تفاوت بماند. تکلیف بنی امیه نیز روشن است که چگونه رهبران شام را در جنگ با سپاه مختار دست دادند.

در تعبد او کافی است روایتی را که طبری و دیگران نقل کرده اند، ذکر کنیم: هنگامی که مختار به شهادت رسید، دو همسر او، یکی دختر نعمان بن بشیر انصاری و دیگری دختر سمرة بن جندب، مورد بازجویی زبیریها قرار گرفتند. دختر سمره درباره مختار گفت که هر چه شما درباره او عقیده دارید من نیز عقیده ام همان است!اما دختر نعمان درباره مختار گفت: «انه کان عبدا من عباد الله الصالحین »، او بنده ای از بندگان صالح خداوند بود. مصعب او را زندانی کرد و به ابن زبیر نوشت: این زن بر این باور است که مختار پیغمبر است!!عبد الله بن زبیر نیز به او دستور داد تا وی را به قتل برساند. (72) رسواترین اتهامات نسبت به مختار این است که او مدعی نبوت بوده است. چنین اتهامی یکسره بی اساس است. پایه های این اتهام یکی از جملاتی است که مورخین از قول مختار نقل کرده اند که بیشتر نثر مسجع است. (طبری و دیگران بسیاری از آنها را نقل کرده اند). (73) از دیگر اتهامات آن که گفته اند مختار خود را غیبگو معرفی می کرده و یا حرکاتی انجام می داده که انبیا انجام می داده اند. (74) به نظر ما این مطالب ظلمی در حق اوست، گرچه اینها به معنی آن نیست که مختار انحرافی نداشته است.

تازگی قیام مختار از حیث اجتماعی، حضور موالی است که باید گفت، جز در یک مورد نسبت به خوارج که بسیار محدود بوده، پدیده ای کاملا تازه بوده است. پیش از قیام مختار، موالی نقش چندانی در جامعه عربی عراق بر عهده نداشتند، گرچه از لحاظ علمی بتدریج و در اواخر قرن اول هجری برتری خاصی یافتند. قیام مختار موجب شد تا موالی به صورت نیرویی قابل استفاده و قابل توجه در عراق ظهور کنند. با وجودی که آنها به سبب شرکت در قیام مختار بشدت سرکوب شدند، اما همین بهره گیری میزان نقش آنها را در جامعه افزایش داد. پیشنهاد بسیاری برای مصعب بن زبیر این بود: «اقتل هؤلاء الموالی فانهم قد بدء کفرهم و عظم کبرهم و قل شکرهم »، (75) این موالی را به قتل برسان. آنها کفرشان ظاهر شده، کبر آنها زیاد شده و شکرشان هم کم شده است. گفته اند که مصعب شش هزار نفر از آنها را به قتل رساند! حوادث بعدی، تا از بین رفتن بنی امیه، نشان داد که از زمان مختار به بعد پیشرفت موالی ایران آغاز شد و با روی کار آمدن موالی توسط بنی عباس، نقش آنها در جامعه اسلامی به نقطه اوج خود رسید. عبد الملک، که احساس خطر فراوان از ناحیه موالی می کرد، احتمالا کوشید تا با توجه بیشتری به آنها، زمینه شورش آنها را از بین ببرد و به همین جهت سهم آنها را از بیت المال بیش از مقداری قرار داد که معاویه معین کرده بود.

منبع- حوزه نت

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 22:12 ] [ اطلس ایران وجهان ]

پرونده فدک در معرض افکار عمومی

چهارده قرن از جریان غصب فدک واعتراض دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می گذرد .شاید بعضی تصور کنند که داوری صحیح در باره این حادثه دشوار است، زیرا گذشت زمان مانع از آن است که قاضی بتواند بر محتویات پرونده به طور کامل دست یابد واوراق آن را به دقت بخواند ورأی عادلانه صادر کند؛ چه احیانا دست تحریف در آن راه یافته، محتویات آن را به هم زده است. ولی آنچه می تواند کار دادرسی را آسان کند این است که می توان با مراجعه به قرآن کریم واحادیث پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم واعترافات وادعاهای طرفین نزاع، پرونده جدیدی تنظیم کرد وبر اساس آن، با ملاحظه بعضی از اصول قطعی وتغییر ناپذیر اسلام، به داوری پرداخت. اینک توضیح مطلب:

از اصول مسلم اسلام این است که هر سرزمینی که بدون جنگ وغلبه نظامی توسط مسلمانان فتح شود در اختیار حکومت اسلامی قرار می گیرد واز اموال عمومی یا اصطلاحا خالصه شمرده می شود ومربوط به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود.

این نوع اراضی ملک شخصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست بلکه مربوط به دولت اسلامی است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در رأس آن قرار دارد وپس از پیامبر اختیار وحق تصرف در این نوع اموال با کسی خواهد بود که به جای پیامبر وهمچون او زمام امور مسلمانان را به دست می گیرد. قرآن مجید این اصل اسلامی را در سوره حشر، آیات ششم وهفتم چنین بیان می فرماید:

و ما أفاء الله علی رسوله منهم فما أوجفتم علیه من خیل و لا رکاب و لکن الله یسلط رسله علی من یشاء و الله علی کل شی ء قدیر* ما أفاء الله علی رسوله من أهل القری فلله و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل... .

«آنچه را که خداوند از اموال سرزمینهای فتح شده به پیامبر خود باز گردانده وعاید او کرده است شما برای تصرف آن(رنج ومشقتی متحمل نشده اید و) اسب وشتری نرانده اید، ولی خداوند پیامبران خود را بر هرکس بخواهد مسلط می کند وخدا بر همه چیز تواناست. هرچه خداوند از اموال این سرزمینها عاید پیغمبر خود کرده است متعلق به خدا وپیغمبر وخویشاوندان او ویتیمان ومسکینان وبه راه ماندگان است...».

اموالی که در اختیار پیامبر گرامیصلی الله علیه و آله و سلم بود بر دو نوع بود:

1 اموال خصوصی

اموالی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شخصا مالک آنها بود در کتابهای تاریخ وسیره به عنوان اموال خصوصی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به تفصیل فهرست شده ومنعکس است. (1) تکلیف این نوع اموال در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با خود او بوده است وپس از درگذشت وی، مطابق قانون ارث در اسلام، به وارث آن حضرت منتقل می شود؛ مگر اینکه ثابت شود که وارث پیامبر از اموال شخصی او محروم بوده است که در این صورت اموال شخصی او باید به عنوان صدقه میان مستحقان تقسیم شده یا در راه مصالح اسلامی مصرف شود . در بخشهای آینده در باره این موضوع بحث گسترده ای انجام داده، ثابت خواهیم کرد که در قانون ارث، میان وارث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ووارث دیگران تفاوتی نیست وروایتی که خلیفه اول به استناد آن وارث پیامبر را از ارث او محروم ساخت، بر فرض صحت، معنی دیگری دارد که دستگاه خلافت از آن غفلت ورزیده است.

2 اموال خالصه

اموال واملاکی که متعلق به حکومت اسلامی بوده است وپیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم،به عنوان ولی ملسمانان در آنها تصرف می کرد ودر راه مصالح اسلام ومسلمانان به مصرف می رساند اصطلاحا خالصه نامیده می شود. در مباحث فقهی بابی است به نام «فیئ» که در کتاب «جهاد» واحیانا در باب «صدقات» از آن بحث می کنند. فیئ در لغت عرب به معنی بازگشت است ومقصود از آن سرزمینهایی است که بدون جنگ وخونریزی به تصرف حکومت اسلامی در آید وساکنان آنها تحت شرایطی تابع حکومت اسلامی شوند. این نوع اراضی که بدون مشقت وهجوم ارتش اسلام در اختیار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قرار می گرفت مربوط به حکومت اسلامی بود وسربازان مسلمان در آن حقی نداشتند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آمد آنها را در مصالح اسلامی به مصرف می رساند وگاهی در میان افرادمستحق تقسیم می کرد تا، با استفاده از آن وبه اتکای کار وکوشش خود، هزینه زندگی خویش را تأمین کنند . بخششهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غالبا از محل در آمد این اراضی بود واحیانا از خمس غنایم.

خوب است در اینجا نمونه ای از روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در خصوص این نوع اراضی متذکر شویم.

بنی النضیر متشکل از سه طایفه یهودی بودند که در نزدیکی مدینه خانه وباغ واراضی مزروعی داشتند. هنگامی که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه مهاجرت کرد قبایل اوس وخزرج به وی ایمان آوردند، ولی سه طایفه مذکور بر دین خود باقی ماندند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با عقد پیمان خاصی در زمینه اتفاق واتحاد ساکنان مدینه وحومه آن سخت کوشید وسرانجام هر سه طایفه با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیمان بستند که از هر نوع توطئه بر ضد مسلمانان اجتناب کنند وگامی بر خلاف مصالح آنان بر ندارند . ولی هر سه، متناوباودر آشکار ونهان، پیمان شکنی کردند واز هر نوع خیانت وتوطئه برای سقوط دولت اسلامی وحتی قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خودداری نکردند. از جمله، هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای انجام کاری به محله بنی النضیر رفته بود، آنان قصد قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را کردند ومی خواستند او را ترور کنند. از این رو، پیامبر همه آنان را مجبور کرد که مدینه را ترک کنند وسپس خانه ها ومزارع ایشان را در میان مهاجران وبرخی ازمستمندان انصار تقسیم کرد. (2) در تاریخ اسلام نام برخی از کسانی که از این نوع اراضی استفاده کردند وصاحب خانه شدند برده شده است. علی علیه السلام وابوبکر وعبد الرحمان بن عوف وبلال از مهاجران وابو دجانه وسهل بن حنیف وحارث بن صمه از انصار، از آن جمله بودند. (3)

سرزمین فدک از املاک خالصه بود

محدثان وسیره نویسان اتفاق نظر دارند که فدک از جمله املاک خالصه بوده است. زیرا فدک سرزمینی بود که هرگز به جنگ وغلبه فتح نشد، بلکه هنگامی که خبر شکست خیبریان به دهکده فدک رسید اهالی آن متفقا حاضر شدند که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از در صلح وارد شوند ونیمی از اراضی فدک را در اختیار آن حضرت بگذارند ودر برابر آن در انجام مراسم مذهبی خود کاملا آزاد باشند ومتقابلا حکومت اسلامی امنیت منطقه آنان را تأمین کند. (4) هیچ کس از علمای اسلام در این مسئله اختلاف نظر ندارد واز مذاکرات دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ابوبکر در باره فدک به خوبی استفاده می شود که طرفین خالصه بودن فدک را پذیرفته بودند واختلاف آنان در جای دیگر بود که بعدا تشریح می شود.

فدک را پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به فاطمه علیهاالسلام بخشیده بود

علمای شیعه وگروهی از محدثان اهل تسنن اتفاق نظر دارند که وقتی آیه وآت ذا القربی حقه والمسکین و ابن السبیل نازل شد پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دختر خود فاطمه علیها السلام بخشید.

سند حدیث به صحابی بزرگ ابوسعید خدری وابن عباس منتهی می شود و از میان محدثان اهل تسنن افراد ذیل این حدیث رانقل کرده اند:

1 جلال الدین سیوطی، متوفای سال 909 هجری، در تفسیر معروف خود می نویسد: وقتی آیه یاد شده نازل گردید، پیامبر فاطمه را درخواست وفدک را به او داد.

او می گوید:این حدیث را محدثانی مانند بزاز وابو یعلی وابن ابی حاتم وابن مردویه از صحابی معروف ابوسعید خدری نقل کرده اند.

ونیز می گوید: ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده است که وقتی آیه یاد شده نازل گردید، پیامبر فدک را به فاطمه تملیک کرد. (5) 2 علاء الدین علی بن حسام معروف به متقی هندی، ساکن مکه ومتوفای سال 976 هجری، نیزحدیث یاد شده را نقل کرده است. (6) او می گوید:محدثانی مانند ابن النجار وحاکم در تاریخ خود این حدیث را از ابوسعید نقل کرده اند.

3 ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهیم نشابوری معروف به ثعلبی، متوفای سال 427 یا437 هجری،در تفسیر خود به نام «الکشف والبیان» جریان را نقل کرده است.

4 مورخ شهیر بلاذری، متوفای سال 279 هجری، متن نامه مأمون به والی مدینه را نقل کرده است. در آن نامه چنین آمده است:

«وقد کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم أعطی فاطمة فدک و تصدق بها علیها و کان ذلک أمرا معروفا لااختلاف فیه بین آل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و لم تزل تدعی...». (7) پیامبر خدا سرزمین فدک را به فاطمه بخشید واین امر چنان مسلم است که دودمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در آن هرگز اختلاف نداشتند واو ( فاطمه) تا پایان عمر مدعی مالکیت فدک بود.

5 احمد بن عبد العزیز جوهری، مؤلف کتاب «السقیفه» می نویسد:

هنگامی که عمر بن عبد العزیز زمام امور را به دست گرفت نخستین مظلمه ای را که به صاحبانش رد کرد این بود که فدک را به حسن بن حسن بن علی بازگردانید. (8) از این جمله استفاده می شود که فدک ملک مطلق دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.

6 ابن ابی الحدید، گذشته بر این، شأن نزول آیه را در باره فدک از ابوسعید خدری نقل کرده است.هر چند در این نقل به سخن سید مرتضی در کتاب «شافی» استناد جسته است، ولی اگر گفتار سید مرتضی مورد اعتماد او نبود حتما از آن انتقاد می کرد.

به علاوه، در فصلی که به تحقیق این موضوع در شرح خود برنهج البلاغه اختصاص داده است، ازمذاکره ای که با استاد مدرسه غربی بغداد داشته صریحا استفاده می شود که وی معتقد بوده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دخت گرامی خود بخشیده بوده است. (9) 7 حلبی، در سیره خود، ماجرای طرح ادعای دخت پیامبر ونامهای شهود او را آورده است ومی گوید :

خلیفه وقت قباله فدک را به نام زهرا صادر نمود ولی عمر آن را گرفت وپاره کرد. (10) 8 مسعودی در کتاب «مروج الذهب» می نویسد:

دخت پیامبر با ابوبکر در باره فدک مذاکره کرد واز او خواست که فدک را به او بازگرداند، وعلی وحسنین وام ایمن را به عنوان شاهدان خود آورد. (11)

9 یاقوت حموی می نویسد:

فاطمه پیش ابوبکر رفت وگفت پیامبر فدک را به من بخشیده است.خلیفه شاهد خواست و...(سرانجام می نویسد:) در دوران خلافت عمر[بن عبد العزیز] فدک به دودمان پیامبر باز گردانیده شد،زیرا وضع در آمد مسلمانان بسیار رضایت بخش بود. (12) سمهودی در کتاب «وفاء الوفا» مذاکره فاطمه علیها السلام را با ابوبکر نقل می کند وسپس می گوید:

علی وام ایمن به نفع فاطمه گواهی دادند وهر دو گفتند که پیامبر فدک را در زمان حیات خود به فاطمه بخشیده است. (13) ونیز می گوید:

فدک در دوران خلافت عمر بن عبد العزیز به خاندان زهرا بازگردانیده شد. (14) مردی شامی با علی بن الحسین علیهما السلام ملاقات کرد وگفت خود را معرفی کن، امام علیه السلام فرمود:آیا در سوره بنی اسرائیل این آیه را خوانده ای: وآت ذا القربی حقه ؟ مرد شامی به عنوان تصدیق گفت:به سبب خویشاوندی بود که خدا به پیامبر خود دستور داد که حق آنان را بپردازد. (15) از میان دانشمندان شیعه شخصیتهای بزرگی مانند کلینی وعیاشی وصدوق، نزول آیه را در باره خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده وافزوده اند که پس از نزول این آیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دختر خود فاطمه علیها السلام بخشید .

در این مورد متتبع عالیقدر شیعه، مرحوم سید هاشم بحرینی، یازده حدیث با اسناد قابل ملاحظه از پیشوایانی مانند امیر مؤمنان وحضرت سجاد وحضرت صادق وامام کاظم وامام رضا علیهم السلام نقل کرده است. (16) باری، در اینکه این آیه در حق خاندان رسالت نازل شده است تقریبا اتفاق نظر وجود دارد . اما این مطلب را که پس از نزول آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دختر خود زهرا علیها السلام بخشید محدثان شیعه وگروهی از بزرگان اهل تسنن نقل کرده اند .

شناسایی طرفین نزاع وآگاهی از مقام وموقعیت آنان، همچنین آشنایی با شهود پرونده، اهمیت بسزایی در تشخیص حقیقت دارد.

در این پرونده شاکی ومدعی دخت گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت زهرا علیها السلام است که مقام وموقعیت وطهارت وعصمت او بر همه معلوم می باشد. طرف شکایت، رئیس حزب حاکم وخلیفه وقت ابوبکر است که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زمام قدرت را به دست گرفت وگروهی از ترس وگروهی به طمع گرد او بودند.

از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ده روز بیشتر نگذشته بود که به زهرا علیها السلام خبر رسید که مأموران خلیفه کارگران او را از سرزمین فدک بیرون کرده اند ورشته کار را به دست گرفته اند. از این روز، زهرا علیها السلام با گروهی از زنان بنی هاشم به قصد بازپس گرفتن حق خویش به نزد خلیفه رفت وگفت وگویی به شرح زیر میان او وخلیفه انجام گرفت.

دختر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم:چرا کارگران مرا از سرزمین فدک اخراج کردی وچرا مرا از حق خویش بازداشتی؟ خلیفه: من از پدرت شنیده ام که پیامبران از خود چیزی را به ارث نمی گذارند! فاطمه علیها السلام : فدک را پدرم در حال حیات خود به من بخشیده ومن در زمان حیات پدرم مالک آن بودم.

خلیفه: آیا برای این مطلب گواهانی داری؟ دختر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم :آری دارم. گواهان من عبارتند از:علی وام ایمن.

وآن دو، به درخواست زهرا علیها السلام ،به مالکیت او بر فدک در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گواهی دادند.

در حالی که بسیاری از نویسندگان تنها از علی وام ایمن به عنوان شهود دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نام برده اند، برخی می نویسند که حسن وحسین علیهما السلام نیز گواهی دادند.این حقیقت را مسعودی (17) وحلبی (18) نقل کرده اند؛ بلکه فخررازی (19) می گوید:غلامی از غلامان پیامبر خدا نیز به حقانیت زهرا علیها السلام گواهی داد، ولی نام او را نمی برد.ولی بلاذری (20) به نام آن غلام نیز تصریح می کند ومی گوید: او رباح غلام پیامبر بود.

از نظر تاریخی می توان گفت که این دو نقل با هم منافاتی ندارد، زیرا طبق نقل مورخان، خلیفه شهادت یک مرد وزن را برای اثبات مدعا کامل ندانسته است.(در آینده در این باره بحث خواهیم کرد) ازاین جهت، ممکن است دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم،برای تکمیل شهود، حسنین علیهما السلام وغلام رسول اکرم را آورده باشد.

از نظر احادیث شیعه، دخت پیامبر، علاوه بر شهود یاد شده، اسماء بنت عمیس را آورد. ونیز در احادیث ما وارد شده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مالکیت زهرا علیها السلام بر فدک را در نامه ای تصدیق کرده بود (21) وطبعا زهرا علیها السلام به آن نامه استناد جسته است.

امیر مؤمنان علیه السلام، پس از اقامه شهادت، خلیفه را به اشتباه خود متوجه ساخت. زیرا وی از کسی شاهد می خواست که فدک در تصرف او بود ومطالبه شاهد از متصرف بر خلاف موازین قضایی اسلام است. ازاین لحاظ، رو به خلیفه کرد وفرمود:هرگاه من مدعی مالی باشم که در دست مسلمانی است، از چه کسی شاهد می طلبی؟ از من شاهد می طلبی که مدعی هستم، یا از شخص دیگر که مال در اختیار وتصرف اوست؟ خلیفه گفت: در این موقع من از تو گواه می طلبم. علی علیه السلام فرمود: مدتهاست که فدک در اختیار وتصرف ماست.اکنون که مسلمانان می گویند فدک از اموال عمومی است باید آنان شاهد بیاورند نه این که از ما شاهد بخواهی! وخلیفه در برابر منطق نیرومند امام علیه السلام سکوت کرد. (22)

پاسخهای خلیفه

تاریخ، پاسخهای خلیفه به حضرت زهرا علیها السلام را به صورتهای مختلف نقل کرده است .از آنجا که مسئله فدک از طرف دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور مکرر مطرح شده است، جا دارد که معتقد شویم که خلیفه در هر مورد به نوعی پاسخ داده است.اینک پاسخهای احتمالی وی را ذکر می کنیم:

1 هنگامی که شهود زهرا علیها السلام به نفع او گواهی دادند، عمر وابوعبیده به نفع خلیفه گواهی داده وگفتند:پیامبر گرامی پس از تأمین زندگی خاندان خود، باقیمانده در آمد فدک را در مصالح عمومی صرف می کرد. اگر فدک ملک دختر او بود، چرا قسمتی از در آمد آن را در موارد دیگر مصرف می کرد؟ تعارض واختلاف شهود سبب شد که خلیفه برخیزد وگفتار همگی را صحیح اعلام کند وبگوید: شهود هر دو طرف صحیح وراست می گویند ومن شهادت همگی را می پذیرم . هم علی وام ایمن راست می گویند وهم عمر وابوعبیده.زیرا فدک که در اختیار زهرا بود ملک پیامبر بود واز در آمد آنجا زندگی خاندان خود را تأمین می کرد ودر آمد اضافی را میان مسلمانان تقسیم مینمود. من نیز از روش پیامبر پیروی می کنم.

دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من نیز حاضرم که در آمد اضافی آنجا را در مصالح اسلامی صرف کنم.

خلیفه گفت: من به جای تو این کار را انجام می دهم! (23) 2 خلیفه گواههای فاطمه علیها السلام را برای اثبات مدعای وی کافی ندانست وگفت:هرگز گواهی یک مرد ویک زن پذیرفته نیست. یا باید دو نفر مرد ویا یک مرد ودو زن گواهی دهند . (24) از نظر احادیث شیعه، انتقاد خلیفه از شهود دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار دردناک است.زیرا وی شهادت علی وحسنین علیهم السلام را، از آن نظر که شوهر فاطمه علیها السلام وفرزندان او هستند، نپذیرفت وشهادت ام ایمن را چون کنیز زهرا علیها السلام بوده وشهادت اسماء بنت عمیس را از آن رو که روزگاری همسر جعفر ابن ابی طالب بوده، نیز مردود دانست واز بازگردانیدن فدک به فاطمه علیها السلام خودداری کرد. (25) 3 خلیفه گواهان دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برای اثبات مدعای او کافی دانست وقباله ای به نام او تنظیم کرد ولی سپس به اصرار عمر آن را نادیده گرفت.

ابراهیم بن سعید ثقفی در کتاب «الغارات» می نویسد:

خلیفه، پس از اقامه شهادت شهود، تصمیم گرفت که فدک را به دخت پیامبر بازگرداند.پس در یک ورقه از پوست، قباله فدک را به نام فاطمه نوشت. فاطمه از خانه او بیرون آمد. در بین راه با عمر مصادف شد وعمر از ماجرا آگاه گردید و قباله را از وی خواست وبه حضور خلیفه آمد و به اعتراض گفت:فدک را به فاطمه دادی در حالی که علی به نفع خود شهادت می دهد وام ایمن زنی بیش نیست.سپس آب دهان در نامه انداخت وآن را پاره کرد. (26) این ماجرا، قبل از آنکه از سلامت نفس خلیفه حکایت کند، از تلون وضعف نفس او حاکی است ومی رساند که قضاوت او تا چه اندازه تابع تمایلات افراد بوده است.

ولی حلبی ماجرای فوق را به صورت دیگر نقل می کند ومی گوید:

خلیفه مالکیت فاطمه را تصدیق کرد. ناگهان عمر وارد شد وگفت: نامه چیست؟وی گفت:مالکیت فاطمه را در این ورقه تصدیق کرده ام.وی گفت:تو به در آمد فدک نیازمند هستی، زیرا اگر فردا مشرکان عرب بر ضد مسلمانان قیام کنند از کجا هزینه جنگی را تأمین خواهی کرد؟ سپس نامه را گرفت وپاره کرد. (27) در اینجا تحقیق در باره ماجرای فدک به پایان رسید وپرونده حادثه ای که تقریبا هزار وچهار صد سال از آن می گذرد از نو تنظیم شد. اکنون باید دید اصول وسنن داوری اسلام در باره این حادثه چگونه داوری می کند.

داوری نهایی در باره مسئله فدک

داوری نهایی در باره پرونده فدک موکول به فصل بعد است ودر آنجا ثابت خواهیم کرد که بازداری دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از فدک اولین حقکشی بزرگی است که تاریخ قضایی اسلام به خاطر دارد. ولی در اینجا نکته ای را یاد آور می شویم:

ما در مباحث گذشته به دلایل روشن ثابت کردیم که پس از نزول آیه وآت ذا القربی حقه پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به زهرای اطهر علیها السلام بخشید.در این باره، علاوه بر بسیاری از دانشمندان اهل تسنن، علمای پاک شیعه بر این مطلب تصریح کرده اند وبزرگانی از محدثان، مانند عیاشی واربلی وسید بحرینی، احادیث شیعه در این زمینه را در کتابهای خود گرد آورده اند که برای نمونه یک حدیث را نقل می کنیم:

حضرت صادق می فرماید:هنگامی که آیه وآت ذا القربی نازل شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جبرئیل پرسید:مقصود از ذا القربی کیست؟ جبرئیل گفت: خویشاوندان تو. در این موقع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه وفرزندان او را خواست وفدک را به آنها بخشید وفرمود: خداوند به من دستور داده است که فدک را به شما واگذار کنم. (28)

پاسخ به یک سؤال

ممکن است گفته شود که:سوره اسراء از سوره های مکی است وفدک در سال هفتم هجرت در اختیار مسلمانان قرار گرفت.چگونه آیه ای که در مکه نازل شده حکم حادثه ای را بیان می کند که چند سال بعد رخ داده است؟ پاسخ این سؤال روشن است.مقصود ازاینکه سوره ای مکی یا مدنی است این است که اکثر آیات آن در مکه یا مدینه نازل شده است.زیرا در بسیاری از سوره های مکی، آیات مدنی وجود داردوبالعکس. با مراجعه به تفاسیر وشأن نزول آیات، این مطلب به خوبی معلوم می شود.

به علاوه، مضمون آیه گواهی می دهد که این آیه در مدینه نازل شده است، زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مکه چندان امکاناتی نداشت که حق خویشاوند ومستمند ودر راه مانده را بپردازد. وبه نقل مفسران، نه تنها این آیه که بیست وششمین آیه از سوره اسراء است در مدینه نازل شده است، بلکه آیه های 32،33،57 و73 تا آیه 81 نیز در مدینه نازل شده اند. (29) از این جهت،مکی بودن سوره تضادی با نزول آیه در مدینه ندارد.

برگهای دیگری از پرونده فدک

با اینکه پرونده فدک کاملا روشن بود، چرا به نفع دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رأی صادر نشد؟ در فصل گذشته، پرونده فدک را از طریق مدارک موثق اسلامی تنظیم ودلایل طرفین نزاع به خوبی منعکس شد. اکنون وقت آن رسیده است که در باره محتویات آن قضاوت صحیح به عمل آید.

این پرونده در هر مرجع قضایی مطرح شود و زیر نظر هر قاضی بی طرفی قرار گیرد، نتیجه داوری جز حاکمیت دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نخواهد بود. اینک بررسی پرونده :

1 از گفت وگوی همفکر خلیفه با او به روشنی استفاده می شود که انگیزه آنان برای مصادره فدک حفظ مصالح خلافت وتحکیم پایه های حکومت خود در برابر مخالفان بود وموضوع «ارث نگذاردن پیامبران» یک ظاهر سازی بیش نبود تا مسأله مصادره فدک رنگ دینی بگیرد.گواه این مدعا آن است که وقتی خلیفه تحت تأثیر سخنان ودلایل زهرا علیها السلام قرار گرفت مصمم شد فدک را به او بازگرداند، تا آنجا که قباله ای به نام فاطمه علیها السلام تنظیم کرد؛اما ناگهان عمر وارد مجلس شد وچون از جریان آگاه گردید رو به خلیفه کرد وگفت:اگر فردا اعراب با حکومت تو به مخالفت برخیزند هزینه نبرد با آنان را با چه تأمین می کنی؟وسپس قباله را گرفت وپاره کرد. (30) این گفت وگو، به دور از هر پرده پوشی، انگیزه واقعی مصادره را روشن می سازد وراه را بر هرنوع خیالبافی تاریخی می بندد.

2 محدثان ومورخان اسلامی نقل می کنند که وقتی آیه وآت ذا القربی... نازل شد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به فاطمه بخشید. سند این احادیث به ابوسعید خدری صحابی معروف منتهی می شود.

آیا بر خلیفه لازم نبود که ابوسعید را بخواهد وحقیقت امر را از او بپرسد؟ابوسعید شخصیت گمنامی نبود که خلیفه او را نشناسد یا در پاکی او تردید کند.هرگز نمی توان گفت که محدثان موثق اسلامی چنین دروغی را به ابوسعید بسته اند.زیرا گذشته از اینکه ناقلان حدیث افرادی منزه وپاک هستند، شماره آنان به حدی است که عقل، توطئه آنان را بر دروغ بعید می داند .

ابوسعید خدری یک مرجع حدیث بود واحادیث فراوانی از او نقل شده است وگروهی مانند ابوهارون عبدی وعبد الله علقمه، که از دشمنان خاندان رسالت بودند، پس از مراجعه به وی دست از عداوت خود کشیدند. (31) 3 از نظر موازین قضایی اسلام وبلکه جهان، کسی که در ملکی متصرف باشد مالک شناخته می شود،مگر اینکه خلاف آن ثابت شود.هرگاه یک فرد غیر متصرف مدعی مالکیت چیزی شود که در تصرف دیگری است باید دو شاهد عادل بر مالکیت او گواهی دهند؛ در غیر این صورت، دادگاه متصرف را مالک خواهد شناخت.

شکی نیست که سرزمین فدک در تصرف دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.هنگامی که فرمان مصادره فدک از طرف خلیفه صادر شد کارگران حضرت زهرا علیها السلام در آن مشغول کار بودند. (32) تصرف چند ساله حضرت زهرا علیها السلام در سرزمین فدک وداشتن وکیل وکارگر در آن، گواه روشن بر مالکیت او بود. مع الوصف، خلیفه تصرف وبه اصطلاح «ذو الید» بودن فاطمه علیها السلام را نادیده گرفت وکارگران او را اخراج کرد.

نارواتر از همه اینکه، خلیفه به جای آنکه از مدعی غیر متصرف شاهد وگواه بطلبد، از دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که متصرف ومنکر مالکیت غیر خود بود گواه طلبید؛ در صورتی که قوانین قضایی اسلام تصریح دارد که باید از مدعی غیر متصرف گواه طلبید نه از متصرف منکر. (33) امیر مؤمنان علیه السلام، چنانکه پیشتر ذکر شد، در همان وقت خلیفه را بر خطای او متوجه ساخت. (34) از این گذشته، تاریخ بر متصرف بودن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گواهی می دهد. امیر مؤمنان علیه السلام در یکی از نامه های خود به عثمان بن حنیف، استاندار بصره، چنین می نویسد:

آری، از آنچه آسمان به آن سایه انداخته بود، تنها فدک در دست ما قرار داشت.گروهی بر آن بخل ورزیدند وگروهی [خود امام وخاندانش ] از آن چشم پوشیدند.چه نیکو حکم وداوری است خداوند. (35) اکنون جای یک سؤال باقی است وآن اینکه:چنانچه دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم متصرف ومنکر مالکیت غیر خود بود، تنها وظیفه او در برابر مدعی، قسم رسوا کننده بود. پس چرا هنگامی که خلیفه از او شاهد خواست، آن حضرت افرادی را به عنوان شاهد همراه خود به محکمه برد؟ پاسخ این سؤال از گفتاری که از امیرمؤمنان نقل کردیم روشن می شود. زیرا دخت گرامی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم، بر اثر فشار دستگاه خلافت حاضر به اقامه شهود شد؛ حال آنکه خاندان رسالت از نخستین لحظه تصرف، خود را بی نیاز از اقامه شهود می دانستند.

واگر فرض شود که دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش از مطالبه شهود از جانب خلیفه به گرد آوری شاهد پرداخته است از آن جهت بوده است که فدک، سرزمینی کوچک یا شهرکی نزدیک مدینه نبود که مسلمانان از مالک ووکیل او به خوبی آگاه باشند، بلکه در فاصله 140 کیلومتری مدینه قرار داشت.بنابراین، هیچ بعید نیست که دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اطمینان داشته است که خلیفه برای اثبات مالکیت وتصرف او گواه خواهد خواست؛لذا به گرد آوری گواه پرداخته، آنان را به محکمه آورده بوده است.

4 شکی نیست که دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به حکم آیه تطهیر (36) ، از هرگناه وپلیدی مصون است ودختر او عایشه نزول آیه تطهیر را در باره خاندان رسالت نقل کرده است وکتابهای دانشمندان اهل تسنن نزول آیه را در حق فاطمه وهمسر او وفرزندانش علیهم السلام تصدیق می کنند.

احمد بن حنبل در مسند خود نقل می کند:

پس از نزول این آیه، هروقت پیامبر برای اقامه نماز صبح از منزل خارج می شد واز خانه فاطمه عبور می کرد می گفت:«الصلاة»،سپس این آیه را می خواند؛ واین کار تا شش ماه ادامه داشت. (37) با این وصف، آیا صحیح بوده است که خلیفه از دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شاهد وگواه بطلبد؟ آن هم در موردی که برای زهرا علیها السلام هیچ مدعی خصوصی وجود نداشت وتنها مدعی او خود خلیفه بود.

آیا شایسته بوده است که خلیفه تصریح قرآن را بر طهارت ومصونیت زهرا علیها السلام از گناه کنار بگذارد واز او شاهد وگواه بطلبد؟ نمی گوییم که چرا قاضی به علم خود عمل نکرد.زیرا درست است که علم از شاهد نیرومندتر واستوارتر است، ولی علم نیز، همچون شاهد، اشتباه وخطا می کند؛ هرچند خطای یقین کمتر از ظن وگمان است. ما این را نمی گوییم.ما می گوییم که چرا خلیفه تصریح قرآن را بر مصونیت زهرا علیها السلام از گناه وخطا، که یک علم خطا ناپذیر ودور از هر نوع اشتباه است، کنار گذاشت؟ اگر قرآن به طور خصوصی بر مالکیت زهرا تصریح می کرد آیا خلیفه می توانست از دخت پیامبر شاهد بطلبد؟مسلما خیر .زیرا در برابر وحی الهی هیچ نوع سخن خلاف مسموع نیست.همچنین، قاضی محکمه، در برابر تصریح قرآن بر عصمت زهرا علیها السلام ،نمی تواند از او گواه بخواهد، زیرا او به حکم آیه تطهیر معصوم است وهرگز دروغ نمی گوید.

ما اکنون وارد این بحث نمی شویم که آیا حاکم می تواند به علم شخصی خود عمل کند یانه، زیرا این موضوع یک مسئله دامنه دار است که فقهای اسلام در باره آن در کتابهای «قضا» بحث کرده اند. ولی یاد آور می شویم که خلیفه با توجه به دو آیه زیر می توانست پرونده فدک را مختوم اعلام کند وبه نفع دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رأی دهد . این آیه عبارتند از:

الف: وإذا حکمتم بین الناس أن تحکموا بالعدل .(نساء:58)

وقتی میان مردم داوری کردید، به عدل وداد داوری کنید.

ب: وممن خلقنا أمة یهدون بالحق و به یعدلون .(اعراف:180)

گروهی از مردم که آفریده ایم به راه حق می روند وبه حق داوری می کنند.

به حکم این دو آیه، قاضی دادگاه باید به حق وعدالت داوری کند.بنابر این، از آنجا که دختر پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم معصوم از گناه است وهرگز دروغ بر زبان او جاری نمی گردد، پس ادعای او عین حقیقت وعدل واقعی است ودادگاه باید به آن گردن بگذارد.ولی چرا خلیفه، به رغم این دو آیه که از اصول قضایی اسلام است، به نفع فاطمه علیها السلام رأی نداد؟ برخی از مفسران احتمال می دهند که مقصود از این دو آیه این است که قاضی محکمه باید بنابر اصول وموازین قضایی به حق وعدالت داوری کند، گرچه از نظر واقع برخلاف عدالت باشد! ولی این نظر در تفسیر آیه بسیار بعید است وظاهر آیه همان است که گفته شد .

5 تاریخ زندگی خلیفه گواهی می دهد که در بسیاری از موارد،ادعای افراد را بدون گواهی می پذیرفت. مثلا، هنگامی که از طرف علاء حضرمی اموالی را به عنوان بیت المال به مدینه آوردند ابوبکر به مردم گفت:هرکس از پیامبر طلبی دارد یا آن حضرت به وی وعده ای داده است بیاید وبگیرد.

جابر از افرادی بود که به نزد خلیفه رفت وگف:پیامبر به من وعده داده بود که فلان قدر به من کمک کند وابوبکر به او سه هزار وپانصد درهم داد.

ابوسعید می گوید:وقتی از طرف ابوبکر چنین خبری منتشر شد گروهی به نزد او رفتند ومبالغی دریافت کردند. یکی از آن افراد ابوبشر مازنی بود که به خلیفه گفت:پیامبر به من گفته بود که هروقت مالی برآن حضرت آوردند به نزد او بروم، وابوبکر به وی هزار وچهارصد درهم داد. (38) اکنون می پرسیم که چگونه خلیفه ادعای هر مدعی را می پذیرد واز آنها شاهد نمی خواهد، ولی در باره دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مقاومت می کند وبه بهانه اینکه او شاهد ودلیل ندارد از پذیرفتن سخن وی سرباز می زند؟ قاضیی که در باره اموال عمومی تا این حد سخاوتمند است وبه قرضها ووعده های احتمالی حضرت رسولصلی الله علیه و آله و سلم هم ترتیب اثر می دهد، چرا در باره دخت آن حضرت تا این حد خست می ورزد؟! امری که خلیفه را از تصدیق دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باز داشت همان است که ابن ابی الحدید از استاد بزرگ ومدرس بغداد علی بن الفار نقل می کند. وی می گوید:

من به استاد گفتم: آیا زهرا در ادعای خود راستگو بوده است؟گفت: بلی.

گفتم:خلیفه می دانست که او زنی راستگو است؟گفت: بلی.

گفتم:چرا خلیفه حق مسلم او را در اختیارش نگذاشت؟ در این موقع استاد لبخندی زد وبا کمال وقار گفت:

اگر در آن روز سخن او را می پذیرفت وبه این جهت که او زنی راستگوست، بدون درخواست شاهد، فدک را به وی باز می گرداند، فردا او از این موقعیت به سود شوهر خود علی استفاده می کرد ومی گفت که خلافت متعلق به علی است، ودر آن صورت، خلیفه ناچار بود خلافت را به علی تفویض کند؛چرا که وی را (با این اقدام خود) راستگو می دانست. ولی برای اینکه باب تقاضا ومناظرات بسته شود او را از حق مسلم خود ممنوع ساخت. (39)

پرونده فدک نقص نداشت

با این مدارک روشن،چرا وبه چه دلیل از داوری به حق در باره فدک خودداری شد؟ خلیفه مسلمین حافظ حقوق امت وحامی منافع آنها باید باشد. اگر به راستی فدک جزو اموال عمومی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را به طور موقت در اختیار فردی از خاندان خود گذارده بود، باید پس از درگذشت پیامبر به مقام رهبری مسلمانان واگذار شود وزیر نظر او در مصالح عمومی مسلمین صرف گردد واین سخنی است که جملگی بر آنند.ولی حفظ حقوق ملت وحمایت از منافع عمومی مردم به معنی آن نیست که آزادیهای فردی ومالکیتهای شخصی را نادیده بگیریم واملاک خصوصی افراد را به عنوان املاک عمومی مصادره وبه اصطلاح ملی وعمومی اعلام کنیم.

آیین اسلام،همان طور که اجتماع را محترم شمرده، به مالکیتهای فردی که از طریق مشروع تحصیل شده باشد نیز احترام گذاشته است ودستگاه خلافت، همان طور که باید در حفظ اموال عمومی واسترداد آنها بکوشد، در حفظ حقوق واملاک اختصاصی که اسلام آنهارا به رسمیت شناخته است نیز باید کوشا باشد.چنانکه دادن اموال عمومی به اشخاص، بدون رعایت اصول ومصالح کلی، یک نوع تعدی به حقوق مردم است، همچنین سلب مالکیت مشروع از افرادی که بنابر موازین صحیح اسلامی مالک چیزی شده اند، تعدی به حقوق ملت است.

اگر ادعای دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به مالکیت فدک با موازین قضایی مطابق بوده است وبرای اثبات مدعای خویش گواهان لازم در اختیار داشته واز نظر قاضی دادگاه پرونده دارای نقص نبوده است، در این صورت خودداری قاضی از اظهار نظر حق یا ابراز تمایل بر خلاف مقتضای محتویات پرونده، اقدامی است بر ضد مصالح مردم وجرمی است بزرگ که در آیین دادرسی اسلام سخت از آن نکوهش شده است.

قسمتهای خاصی از پرونده گواهی می دهد که پرونده نقص نداشته است واز نظر موازین قضایی اسلام خلیفه می توانسنه به نفع دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نظر دهد، زیرا :

اولا، طبق نقل مورخان وچنانکه مکررا گذشت، خلیفه پس از اقامه شهود از جانب زهرا علیها السلام تصمیم گرفت که فدک را به مالک واقعی آن باز گرداند. از این رو، مالکیت زهرا علیها السلام بر فدک را در ورقه ای تصدیق کرد وبه دست او سپرد، ولی چون عمر از جریان آگاه شد بر خلیفه سخت بر آشفت ونامه را گرفت وپاره کرد.

اگر گواهان دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای اثبات مدعای او کافی نبودند وپرونده به اصطلاح نقص داشت، هرگز خلیفه به نفع او رأی نمی داد ورسما مالکیت او را تصدیق نمی کرد.

ثانیا، کسانی که به حقانیت دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گواهی دادند عبارت بودند از:

1 امیر مؤمنان علیه السلام 2 حضرت حسن علیه السلام 3 حضرت حسین علیه السلام 4 رباح غلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 5 ام ایمن 6 اسماء بنت عمیس آیا این شهود برای اثبات مدعای دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کافی نبودند؟ فرض کنیم حضرت زهرا علیها السلام برای اثبات مدعای خویش جز علی علیه السلام وام ایمن کسی را به دادگاه نیاورد. آیا گواهی دادن این دو نفر برای اثبات مدعای او کافی نبود؟ یکی از این دو شاهد امیر مؤمنان علیه السلام است که طبق تصریح قرآن مجید (در آیه تطهیر) معصوم وپیراسته از گناه است وبنا به فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم «علی با حق وحق با علی است؛ او محور حق است وچرخ حقیقت برگرد او می گردد.» مع الوصف، خلیفه شهادت امام علیه السلام را به بهانه اینکه باید دو مرد ویا یک مرد ودو زن گواهی دهند رد کرد ونپذیرفت .

ثالثا، اگر خودداری خلیفه از این جهت بود که شهود دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کمتر از حد معین بود، در این صورت موازین قضایی اسلام ایجاب می کرد که از او مطالبه سوگند کند.زیرا در آیین دادرسی اسلام، در مورد اموال ودیون، می توان به یک گواه به انضمام سوگند داوری کرد.چرا خلیفه از اجرای این اصل خودداری نمود ونزاع را خاتمه یافته اعلام کرد؟ رابعا، خلیفه از یک طرف سخن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وگواهان او(امیر مؤمنان وام ایمن) راتصدیق کرد واز طرف دیگر ادعای عمر وابوعبیده را(که شهادت داده بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آمد فدک را میان مسلمانان تقسیم می نمود) تصدیق کرد وسپس به داوری برخاست وگفت:همگی راست می گویند، زیرا فدک جزو اموال عمومی بود وپیامبر از در آمد آنجا زندگی خاندان خود را تأمین می کرد وباقیمانده را میان مسلمانان تقسیم می فرمود.در صورتی که لازم بود خلیفه در گفتار عمر وابوعبیده دقت بیشتری کند؛چه هرگز آن دو شهادت ندادند که فدک جزو اموال عمومی بود،بلکه تنها بر این گواهی دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باقیمانده در آمد آنجا را میان مسلمانان قسمت می کرد واین موضوع با مالک بودن زهرا علیها السلام کوچکترین تضادی ندارد.زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جانب دخت گرامی خود مأذون بود که باقیمانده در آمد آنجا را میان مسلمانان قسمت کند.

ناگفته پیداست که پیشداوری خلیفه وتمایل باطنی او به گرفتن فدک سبب شد که خلیفه شهادت آن دو را، که تنها بر تقسیم در آمد میان مسلمانان گواهی دادند، دلیل بر مالک نبودن زهرا علیها السلام بگیرد؛ در صورتی که شهادت آن دو با ادعای دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منافاتی نداشت.

جالبتر از همه اینکه خلیفه به زهرا علیها السلام قول داد که روش او در باره فدک همان روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود. اگر به راستی فدک جزو اموال عمومی بود چه نیازی به استرضای خاطر حضرت زهرا علیها السلام بود؟ واگر مالک شخصی داشت، یعنی ملک دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، چنین وعده ای، با امتناع مالک از تسلیم ملک، مجوز تصرف در آن نمی شود.

از همه گذشته، فرض می کنیم که خلیفه این اختیارات را هم نداشت، ولی می توانست با جلب نظر مهاجرین وانصار ورضایت آنان این سرزمین را به دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واگذار کند. چرا چنین نکرد وشعله های غضب حضرت زهرا علیها السلام را در درون خود بر افروخت؟ در تاریخ زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شبیه این جریان رخ داد وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشکل را از طریق جلب نظر مسلمانان گشود.در جنگ بدر، ابو العاص داماد پیامبر (شوهر زینب) اسیر شد ومسلمانان در ضمن هفتاد اسیر او را نیز به اسارت گرفتند. از طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اعلام شد که بستگان کسانی که اسیر شده اند می توانند با پرداخت مبلغی اسیران خود را آزاد سازند.ابوالعاص از مردان شریف وتجارت پیشه مکه بود که با دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در زمان جاهلیت ازدواج کرده بود ولی پس از بعثت، بر خلاف همسر خود، به آیین اسلام نگروید ودر جنگ بدر ضد مسلمانان نیز شرکت داشت واسیر شد. همسر او زینب در آن روز در مکه به سر می برد. زینب برای آزادی شوهر خود گردن بندی را که مادرش خدیجه در شب عروسی او به وی بخشیده بود فدیه فرستاد.هنگامی که چشم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به گردن بند دخترش زینب افتاد سخت گریست، زیرا به یاد فداکاریهای مادر وی خدیجه افتاد که در سخت ترین لحظات او را یاری کرده وثروت خود را در پیشبرد آیین توحید خرج کرده بود .

پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله و سلم، برای اینکه احترام اموال عمومی رعایت شود، رو به یاران خود کرد وفرمود:

این گردن بند متعلق به شما واختیار آن با شماست. اگر مایل هستید گردن بند او را رد کنید وابوالعاص را بدون دریافت فدیه آزاد کنید.ویاران گرامی وی با پیشنهاد آن حضرت موافقت کردند.

ابن ابی الحدید می نویسد: (40) داستان زینب را برای استادم ابوجعفر بصری علوی خواندم. او تصدیق کرد وافزود:آیا مقام فاطمه از زینب بالاتر نبود؟آیا شایسته نبود که خلفا قلب فاطمه را با پس دادن فدک به او شاد کنند؟ گرچه فدک مال عموم مسلمانان باشد.

ابن ابی الحدید ادامه می دهد:

من گفتم که فدک طبق روایت «طایفه انبیا چیزی به ارث نمی گذارند» مال مسلمانان بود. چگونه ممکن است مال مسلمانان را به دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدهند؟ استاد گفت : مگر گردن بند زینب که برای آزادی ابوالعاص فرستاده شده بود مال مسلمانان نبود؟ گفتم :پیامبر صاحب شریعت بود وزمام امور در تنفیذ حکم در دست او بود، ولی خلفا چنین اختیاری نداشتند.

در پاسخ گفت:من نمی گویم که خلفا به زور فدک را از دست مسلمانان می گرفتند وبه فاطمه می دادند، می گویم چرا زمامدار وقت رضایت مسلمانان را با پس دادن فدک جلب نکرد؟چرا به سان پیامبر بر نخاست ودر میان اصحاب او نگفت که: مردم، زهرا دختر پیامبر شماست.او می خواهد مانند زمان پیامبر نخلستانهای فدک در اختیارش باشد. آیا حاضرید با طیب نفس، فدک را به او بازگردانید؟ ابن ابی الحدید در پایان می نویسد:

من در برابر بیانات شیوای استاد پاسخی نداشتم وفقط به عنوان تأیید گفتم: ابو الحسن عبد الجبار نیز چنین اعتراضی به خلفا دارد ومی گوید که اگر چه رفتار آنها بر طبق شرع بود، ولی احترام زهرا ومقام او ملحوظ نشده است

آیا پیامبران از خود ارث نمی گذارند؟

نظر قرآن در این باره

ابوبکر برای بازداشتن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ترکه پدر به حدیثی تکیه می کرد که مفاد آن در نظر خلیفه این بود:پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند وترکه آنان پس از درگذشتشان صدقه است.

پیش از آنکه متن حدیثی را که خلیفه به آن استناد می جست نقل کنیم لازم است این مسئله را از دیدگاه قرآن مورد بررسی قرار دهیم، زیرا قرآن عالیترین محک برای شناسایی حدیث صحیح ازحدیث باطل است.واگر قرآن این موضوع را تصدیق نکرد نمی توانیم چنین حدیثی را هرچند ابوبکر ناقل آن باشد حدیث صحیح تلقی کنیم، بلکه باید آن را زاییده پندار ناقلان وجاعلان بدانیم.

از نظر قرآن کریم واحکام ارث در اسلام، مستثنا کردن فرزندان یا وارثان پیامبران از قانون ارث کاملا غیر موجه است وتا دلیل قاطعی که بتوان با آن آیات ارث را تخصیص زد در کار نباشد، قوانین کلی ارث در باره همه افراد واز جمله فرزندان ووارثان پیامبر حاکم ونافذ است.

اساسا باید پرسید:چرا فرزندان پیامبران نباید ارث ببرند؟چرا با درگذشت آنان، خانه ولوازم زندگی ایشان باید از آنان گرفته شود؟ مگر وارثان پیامبر مرتکب چه گناهی شده اند که پس از درگذشت او باید همه فورا از خانه خود بیرون رانده شوند؟ گرچه محرومیت وارثان پیامبران از ارث، عقلا بعید به نظر می رسد، ولی اگر از ناحیه وحی دلیل قاطع وصحیحی به ما برسد که پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند وترکه آنان ملی اعلام می شود(!) در این صورت باید با کمال تواضع حدیث را پذیرفته، استبعاد عقل را نادیده بگیریم وآیات ارث را به وسیله حدیث صحیح تخصیص بزنیم.ولی جان سخن همین جاست که آیا چنین حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده است؟ برای شناسایی صحت حدیثی که خلیفه نقل می کرد بهترین راه این است که مضمون حدیث را بر آیات قرآن عرضه بداریم ودر صورت تصدیق آن را پذیرفته، در صورت تکذیب آن را به دور اندازیم.

وقتی به آیات قرآن مراجعه می کنیم می بینیم که در دو مورد از وراثت فرزندان پیامبران سخن گفته، میراث بردن آنان را یک مطلب مسلم گرفته است.اینک آیاتی که بر این مطلب گواهی می دهند:

الف) ارث بردن یحیی از زکریا

وإنی خفت الموالی من ورائی و کانت امرأتی عاقرا فهب لی من لدنک ولیا یرثنی و یرث من آل یعقوب واجعله رب رضیا .(مریم:5و6)من از (پسر عموهایم) پس از درگذشت خویش می ترسم وزن من نازاست. پس مرا از نزد خویش فرزندی عطا کن که از من واز خاندان یعقوب ارث ببرد وپروردگارا او را پسندیده قرار ده.

این آیه را به هر فردی که از مشاجره ها دور باشد عرضه کنید خواهد گفت که حضرت زکریان از خداوند برای خود فرزندی خواسته است که وارث او باشد، زیرا از دیگر وارثان خود ترس داشته ونمی خواسته که ثروتش به آنان برسد. اینکه او چرا ترس داشت بعدا توضیح داده خواهد شد.

مراد واضح واصلی از یرثنی همان ارث بردن از مال است.البته این مطلب به معنی این نیست که این لفظ در غیر وراثت مالی، مانند وراثت علوم ونبوت، به کار نمی رود، بلکه مقصود این است که تا قرینه قطعی بر معنی دوم نباشد، مقصود از آن، ارث مال خواهد بود نه علم ونبوت. (1) اکنون قرائنی را که تأیید می کنند که مقصود از یرثنی و یرث من آل یعقوب وراثت در مال است نه وراثت در نبوت وعلم، یاد آور می شویم:

1 لفظ «یرثنی» و«یرث» ظهور در این دارند که مقصود همان وراثت در مال است نه غیر آن، وتا دلیل قطعی بر خلاف آن در دست نباشد نمی توان از ظهور آن دست برداشت. شما اگر مجموع مشتقات این لفظ را در قرآن مورد دقت قرار دهید خواهید دید که این لفظ در تمام قرآن (جز در آیه 32 سوره فاطر) در باره وراثت در اموال به کار رفته است وبس. این خود بهترین دلیل است که این دو لفظ را باید برهمان معنی معروف حمل کرد.

2 نبوت ورسالت فیض الهی است که در پی یک رشته ملکات ومجاهدتها وفداکاریها نصیب انسانهای برتر می شود. این فیض، بی ملاک به کسی داده نمی شود؛ بنابر این قابل توریث نیست، بلکه در گروه ملکاتی است که در صورت فقدان ملاک هرگز به کسی داده نمی شود، هرچند فرزند خود پیامبر باشد.

بنابراین، زکریا نمی توانست از خداوند درخواست فرزندی کند که وارث نبوت ورسالت او باشد .مؤید این مطلب، قرآن کریم است، آنجا که می فرماید:

الله أعلم حیث یجعل رسالته .(انعام:124) خداوند داناتر است به اینکه رسالت خود را در کجا قرار دهد.

3 حضرت زکریا نه تنها از خدا درخواست فرزند کرد، بلکه خواست که وارث او را پاک وپسندیده قرار دهد. اگر مقصود، وراثت در مال باشد صحیح است که حضرت زکریا در حق او دعا کند که : واجعله رب رضیا «او را پسندیده قرار ده»؛ زیرا چه بسا وارث مال فردی غیر سالم باشد .ولی اگر مقصود، وراثت در نبوت ورسالت باشد چنین دعایی صحیح نخواهد بود وهمانند این است که ما از خدا بخواهیم برای منطقه ای پیامبر بفرستد واو را پاک وپسندیده قرار دهد! بدیهی است که چنین دعایی در باره پیامبری که از جانب خدا به مقام رسالت ونبوت خواهد رسید لغو خواهد بود.

4 حضرت زکریا در مقام دعا یاد آور می شود که «من از موالی وپسر عموهای خویش ترس دارم» . اما مبدأ ترس زکریا چه بوده است؟ آیا او می ترسید که پس از او مقام نبوت ورسالت به آن افراد نااهل برسد واز آن رو از خدا برای خود فرزندی شایسته درخواست کرد؟ناگفته پیداست که این احتمال منتفی است؛زیرا خداوند مقام رسالت ونبوت را هرگز به افراد ناصالح عطا نمی کند تا او از این نظر واهمه ای داشته باشد.

یا اینکه ترس او به سبب آن بود که پس از درگذشتش، دین وآیین او متروک شود وقوم او گرایشهای نامطلوب پیدا کنند؟یک چنین ترسی هم موضوع نداشته است؛زیرا خداوند هیچ گاه بندگان خود را از فیض هدایت محروم نمی سازد وپیوسته حجتهایی برای آنان برمی انگیزد وآنان را به خود رها نمی کند.

علاوه بر این، اگر مقصود همین بود، در آن صورت زکریا نباید در خواست فرزند می کرد، بلکه کافی بود که از خداوند بخواهد برای آنان پیامبرانی برانگیزد خواه از نسل او ووارث او باشند وخواه از دیگران تا آنان را از بازگشت به عهد جاهلیت نجاب بخشند؛ حال آنکه زکریا بر داشتن وارث تکیه می کند.

پاسخ دو پرسش

در باره آیه مورد بحث دو پرسش یا اعتراض مطرح است که برخی از دانشمندان اهل تسنن به آن اشاره کرده اند واینک هر دو اعتراض را مورد بررسی قرار می دهیم.

الف: حضرت یحیی در زمان پدر به مقام نبوت رسید ولی هرگز مالی را از او به ارث نبرد، زیرا پیش از پدر خود شهید شد. بنابراین، باید لفظ «یرثنی» را به وراثت در نبوت تفسیر کرد، نه وراثت در مال.

پاسخ: این اعتراض در هرحال باید پاسخ داده شود؛خواه مقصود وراثت در مال باشد، خواه وراثت در نبوت.چون مقصود از وراثت در نبوت این است که وی پس از درگذشت پدر به مقام نبوت نایل شود.بنابراین، اشکال متوجه هر دو نظر در تفسیر آیه است ومخصوص به تفسیر وراثت در اموال نیست.اما پاسخ این است که وراثت بردن یحیی از زکریا جزو دعای او نبود، بلکه تنها دعای او این بود که خداوند به او فرزندی پاک عطا کند وهدف از درخواست فرزند این بود که وی وارث زکریا شود. خداوند دعای او را مستجاب کرد؛ هرچند حضرت زکریا به هدف خود از درخواست این فرزند(وراثت بردن یحیی از او) نایل نشد.

توضیح اینکه در آیه های مورد بحث سه جمله آمده است:

فهب لی من لدنک ولیا : فرزندی برای من عطا کن.

یرثنی و یرث من آل یعقوب : از من واز خاندان یعقوب ارث ببرد.

واجعله رب رضیا :پروردگارا او را پسندیده قرار ده.

از سه جمله یاد شده، اولی وسومی مورد درخواست بوده اند ومتن دعای حضرت زکریا را تشکیل می دهند.یعنی او از خدا می خواست که فرزند پسندیده ای به وی عطا کند، ولی هدف وغرض وبه اصطلاح علت غایی برای این درخواست مسئله وراثت بوده است.

هرچند وراثت جزو دعا نبوده است، آنچه که زکریا از خدا می خواست جامه عمل پوشید، هرچند هدف وغرض او تأمین نشد وفرزند وی پس از او باقی نماند که مال ویا نبوت او را به ارث ببرد. (2) گواه روشن بر اینکه وراثت جزو دعا نبوده، بلکه امیدی بوده است که بر درخواست او مترتب می شده، این است که متن دعا ودرخواست زکریا در سوره ای دیگر به این شکل آمده است ودر آنجا سخنی از وراثت به میان نیامده است.

هنالک دعا زکریا ربه قال رب هب لی من لدنک ذریة طیبة إنک سمیع الدعاء . (آل عمران:38) در این هنگام زکریا پروردگار خود را خواند وگفت:پروردگارا، مرا از جانب خویش فرزندی پاکیزه عطا فرما که تو شنوای دعای (بندگان خود)هستی.

همان طور که ملاحظه می فرمایید، در این درخواست، وراثت جزو دعا نیست بلکه در طلب «ذریه طیبه» خلاصه می شود.در سوره مریم به جای«ذریة» لفظ «ولیا» وبه جای «طیبة» لفظ «رضیا» به کار رفته است.

ب: در آیه مورد بحث فرزند زکریا باید از دو نفر ارث ببرد:زکریا وخاندان یعقوب؛ چنانکه می فرماید: یرثنی و یرث من آل یعقوب .وراثت از مجموع خاندان یعقوب، جز وارثت نبوت نمی تواند باشد.

پاسخ: مفاد آیه این نیست که فرزند زکریا وارث همه خاندان یعقوب باشد، بلکه مقصود، به قرینه لفظ «من» که افاده تبعیض می کند، این است که از بعضی ازاین خاندان ارث ببرد نه از همه. در صحت این مطلب کافی است که وی از مادر خود یا از فرد دیگری که از خاندان یعقوب باشد ارث ببرد.اما اینکه مقصود از این یعقوب کیست وآیا همان یعقوب بن اسحاق است یا فرد دیگر، فعلا برای ما مطرح نیست.

ب) ارث بردن سلیمان از داود

وورث سلیمان داود .(نمل:16) سلیمان از داود ارث برد.

شکی نیست که مقصود از آیه این است که سلیمان مال وسلطنت را از داود به ارث برد وتصور اینکه مقصود، وراثت در علم بوده است از دو نظر مردود است:

اولا، لفظ «ورث» در اصطلاح همگان، همان ارث بردن از اموال است وتفسیر آن به وراثت در علم، تفسیر به خلاف ظاهر است که بدون قرینه قطعی صحیح نخواهد بود.

ثانیا، چون علوم اکتسابی از طریق استاد به شاگرد منتقل می شود وبه طور مجاز صحیح است که گفته شود«فلانی وارث علوم استاد خود است» ولی از آنجا که مقام نبوت وعلوم الهی موهبتی است واکتسابی وموروثی نیست وخداوند به هرکسی بخواهد آن را می بخشد، تفسیر وراثت به این نوع علوم ومعارف ومقامات ومناصب، تا قرینه قطعی در کار نباشد صحیح نخواهد بود، زیرا پیامبر بعدی نبوت وعلم را از خدا گرفته است نه از پدر.

گذشته ازاین، در آیه ما قبل این آیه، خداوند در باره داود وسلیمان چنین می فرماید:

ولقد آتینا داود و سلیمان علما و قالا الحمد لله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین .(نمل:15) ما به داود وسلیمان علم ودانش دادیم وهر دو گفتند:سپاس خدا را که ما را بر بسیاری از بندگان با ایمان خود برتری داد.

آیا ظاهر آیه این نیست که خداوند به هر دو نفر علم ودانش عطا کرد وعلم سلیمان موهبتی بوده است نه موروثی؟ با توجه به مطالب یاد شده، این آیه (نمل:16) وآیه پیش(مریم:6) به روشنی ثابت می کنند که شریعت الهی در باره پیامبران پیشین این نبوده که فرزندان آنان از ایشان ارث نبرند، بلکه اولاد آنان نیز همچون فرزندان دیگران از یکدیگر ارث می بردند .

به جهت صراحت آیات مربوط به وراثت یحیی وسلیمان از اموال پدرانشان، دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه آتشین خود، که پس از درگذشت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد ایراد کرد، با استناد به این دو آیه بر بی پایه بودن این اندیشه استدلال کرد وفرمود:

«هذا کتاب الله حکما و عدلا و ناطقا و فصلا یقول: یرثنی و یرث من آل یعقوب و ورث سلیمان داود ». (3) این کتاب خدا حاکم است ودادگر وگویاست وفیصله بخش، که می گوید:«[یحیی ] از من [زکریا] واز خاندان یعقوب ارث ببرد.»(ونیز می گوید:)«سلیمان از داود ارث برد».

حدیث ابوبکر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

بحث گذشته در باره آیات قرآن به روشنی ثابت کرد که وارثان پیامبران از آنان ارث می برند وارث آنان پس از درگذشتشان به عنوان صدقه در میان مستمندان تقسیم نمی شود. اکنون وقت آن رسیده است که متن روایاتی را که دانشمندان اهل تسنن نقل کرده اند وعمل خلیفه اول را، در محروم ساختن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ارث پدر، از آن طریق توجیه نموده اند مورد بررسی قرار دهیم.

ابتدا متون احادیثی را که در کتابهای حدیث وارد شده است نقل می کنیم، سپس در مفاد آنها به داوری می پردازیم:

1 «نحن معاشر الأنبیاء لانورث ذهبا و لا فضة و لا أرضا ولا عقارا و لا دارا و لکنا نورث الإیمان و الحکمة والعلم و السنة».

ما گروه پیامبران طلا ونقره وزمین وخانه به ارث نمی گذاریم؛ما ایمان وحکمت ودانش وحدیث به ارث می گذاریم.

2 «إن الأنبیاء لا یورثون».

پیامبران چیزی را به ارث نمی گذارند(یا موروث واقع نمی شوند).

3 «إن النبی لا یورث».

پیامبر چیزی به ارث نمی گذارد(یا موروث واقع نمی شود).

4 «لانورث ؛ ما ترکناه صدقة».

چیزی به ارث نمی گذاریم؛ آنچه از ما بماند صدقه است.

اینها متون احادیثی است که محدثان اهل تسنن آنها را نقل کرده اند.خلیفه اول، در بازداشتن دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ارث آن حضرت، به حدیث چهارم استناد می جست . در این مورد، متن پنجمی نیز هست که ابوهریره آن را نقل کرده است، ولی چون وضع احادیث وی معلوم است (تا آنجا که ابوبکر جوهری، مؤلف کتاب ا«السقیفة» در باره این حدیث به غرابت متن آن اعتراف کرده است (4) ) از نقل آن خودداری کرده، به تجزیه وتحلیل چهار حدیث مذکور می پردازیم.

در باره حدیث نخست می توان گفت که مقصود این نیست که پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند، بلکه غرض این است که شأن پیامبران آن نبوده که عمر شریف خود را در گرد آوری سیم و زر وآب وملک صرف کنند وبرای وارثان خود ثروتی بگذارند؛ یادگاری که از آنان باقی می ماند طلا ونقره نیست، بلکه همان حکمت ودانش وسنت است. این مطلب غیر این است که بگوییم اگر پیامبری عمر خود را در راه هدایت وراهنمایی مردم صرف کرد وبا کمال زهد وپیراستگی زندگی نمود، پس از درگذشت او، به حکم اینکه پیامبران چیزی به ارث نمی گذارند، باید فورا ترکه او را از وارثان او گرفت وصدقه داد.

به عبارت روشنتر، هدف حدیث این است که امت پیامبران یا وارثان آنان نباید انتظار داشته باشند که آنان پس از خود مال وثروتی به ارث بگذارند، زیرا آنان برای این کار نیامده اند؛ بلکه برانگیخته شده اند که دین وشریعت وعلم وحکمت در میان مردم اشاعه دهند واینها را از خود به یادگار بگذارند. از طریق دانشمندان شیعه حدیثی به این مضمون از امام صادق علیه السلام نقل شده است واین گواه بر آن است که مقصود پیامبر همین بوده است. امام صادق می فرماید:

«إن العلماء ورثة الأنبیاء و ذلک إن الأنبیاء لم یورثوا درهما ولا دینارا و إنما ورثوا أحادیث من أحادیثهم». (5) دانشمندان وارثان پیامبران هستند، زیرا پیامبران درهم ودیناری به ارث نگذاشته اند بلکه (برای مردم) احادیثی را از احادیث خود به یادگار نهاده اند.

هدف این حدیث ومشابه آن این است که شأن پیامبران مال اندوزی وارث گذاری نیست، بلکه شایسته حال آنان این است که برای امت خود علم و ایمان باقی بگذارند. لذا این تعبیر گواه آن نیست که اگر پیامبری چیزی از خود به ارث گذاشت باید آن را از دست وارث او گرفت.

از این بیان روشن می شود که مقصود از حدیث دوم وسوم نیز همین است؛ هرچند به صورت کوتاه ومجمل نقل شده اند. در حقیقت، آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده یک حدیث بیش نبوده است که در موقع نقل تصرفی در آن انجام گرفته، به صورت کوتاه نقل شده است.

تا اینجا سه حدیث نخست را به طور صحیح تفسیر کرده، اختلاف آنها را با قرآن مجید، که حاکی از وراثت فرزندان پیامبران از آنان است، برطرف ساختیم.مشکل کار، حدیث چهارم است؛زیرا در آن، توجیه یاد شده جاری نیست وبه صراحت می گوید که ترکه پیامبر یا پیامبران به عنوان «صدقه» باید ضبط شود.

اکنون سؤال می شود که اگر هدف حدیث این است که این حکم در باره تمام پیامبران نافذ وجاری است، در این صورت مضمون آن مخالف قرآن مجید بوده، از اعتبار ساقط خواهد شد واگر مقصود این است که این حکم تنها در باره پیامبر اسلام جاری است وتنها او در میان تمام پیامبران چنین خصیصه ای دارد، در این صورت، هرچند با آیات قرآن مباینت ومخالفت کلی ندارد، ولی عمل به این حدیث در برابر آیات متعدد قرآن در خصوص ارث ونحوه تقسیم آن میان وارثان، که کلی وعمومی است وشامل پیامبر اسلام نیز هست، مشروط بر این است که حدیث یاد شده آنچنان صحیح ومعتبر باشد که بتوان با آن آیات قرآن را تخصیص زد، ولی متأسفانه حدیث یاد شده، که خلیفه اول بر آن تکیه می کرد، از جهاتی فاقد اعتبار است که هم اکنون بیان می شود .

1 از میان یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خلیفه اول در نقل این حدیث متفرد است واحدی از صحابه حدیث یاد شده را نقل نکرده است.

اینکه می گوییم وی در نقل حدیث مزبور متفرد است گزافه نیست، زیرا این مطلب از مسلمات تاریخ است، تا آنجا که ابن حجر تفرد او را در نقل این حدیث گواه بر اعلمیت او می گرفته است! (6) آری، تنها چیزی که در تاریخ آمده این است که در نزاعی که علی علیه السلام با عباس در باره میراث پیامبر داشت (7) عمر در مقام داوری میان آن دو به خبری که خلیفه اول نقل کرده استناد جست ودر آن جلسه پنج نفر به صحت آن گواهی دادند. (8) ابن ابی الحدید می نویسد:

پس از درگذشت پیامبر، ابوبکر در نقل این حدیث متفرد بود واحدی جز او این حدیث را نقل نکرد.فقط گاهی گفته می شود که مالک بن اوس نیز حدیث یاد شده را نقل کرده است. آری، برخی از مهاجران در دوران خلافت عمر به صحت آن گواهی داده اند. (9) بنابر این، آیا صحیح است که خلیفه وقت، که خود طرف دعوا بوده است، به حدیثی استشهاد کند که در آن زمان جز او کسی از آن حدیث اطلاع نداشته است؟ ممکن است گفته شود که قاضی در محاکمه می تواند به علم خود عمل کند وخصومت را با علم وآگاهی شخصی خود فیصله دهد، وچون خلیفه حدیث یاد شده را از خود پیامبر شنیده بوده است می توانسته به علم خود اعتمادکندو آیات مربوط به میراث اولاد را تخصیص بزند وبر اساس آن داوری کند. ولی متأسفانه کارهای ضد ونقیض خلیفه و تذبذب وی در دادن فدک ومنع مجدد آن (که شرح مبسوط آن پیشتر آمد)، گواه بر آن است که وی نسبت به صحت خبر مزبور یقین واطمینان نداشته است.

بنابر این،چگونه می توان گفت که خلیفه در بازداشتن دخت گرامی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم از میراث پدر به علم خویش عمل کرده وکتاب خدا را با حدیثی که از پیامبر شنیده بود تخصیص زده است؟ 2 چنانچه حکم خداوند در باره ترکه پیامبر این بوده است که اموال او ملی گردد ودر مصالح مسلمانان مصرف شود، چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این مطلب را به یگانه وارث خود نگفت؟ آیا معقول است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حکم الهی را از دخت گرامی خود که حکم مربوط به او بوده است پنهان سازد؟ یا اینکه به او بگوید، ولی او آن را نادیده بگیرد؟ نه، چنین چیزی ممکن نیست.زیرا عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ومصونیت دختر گرامی او از گناه مانع از آن است که چنین احتمالی در باره آنان برود.بلکه باید انکار فاطمه علیها السلام را گواه بر آن بگیریم که چنین تشریعی حقیقت نداشته است وحدیث مزبور مخلوق اندیشه کسانی است که می خواستند، به جهت سیاسی، وارث بحق پیامبر را از حق مشروع او محروم سازند.

3 اگر حدیثی که خلیفه نقل کرد به راستی حدیثی صحیح واستوار بود، پس چرا موضوع فدک در کشاکش گرایشها وسیاستهای متضاد قرار گرفت وهر خلیفه ای در دوران حکومت خود به گونه ای با آن رفتار کرد؟ با مراجعه به تاریخ روشن می شود که فدک در تاریخ خلفا وضع ثابتی نداشت . گاهی آن را به مالکان واقعی آن باز می گرداندند واحیانا مصادره می کردند، وبه هرحال، در هر عصری به صورت یک مسئله حساس وبغرنج اسلامی مطرح بود. (10) چنانکه پیشتر نیز ذکر شد، در دوران خلافت عمر، فدک به علی علیه السلام وعباس بازگردانیده شد. (11) در دوران خلافت عثمان در تیول مروان قرار گرفت. در دوران خلافت معاویه وپس از درگذشت حسن بن علی علیه السلام فدک میان سه نفر(مروان، عمرو بن عثمان، یزید بن معاویه) تقسیم شد.سپس در دوران خلافت مروان تماما در اختیار او قرار گرفت ومروان آن را به فرزند خود عبد العزیز بخشید واو نیز آن را به فرزند خود عمر هبه کرد.عمر بن عبد العزیز در دوران زمامداری خود آن را به فرزندان زهرا علیها السلام باز گردانید.وقتی یزید بن عبد الملک زمام امور را به دست گرفت آن را از فرزندان فاطمه علیها السلام باز گرفت وتا مدتی در خاندان بنی مروان دست به دست می گشت، تا اینکه خلافت آنان منقرض شد.

در دوران خلافت بنی عباس فدک از نوسان خاصی برخوردار بود. ابو العباس سفاح آن را به عبد الله بن حسن بن علی علیه السلام بازگردانید.ابو جعفر منصور آن را بازگرفت. مهدی عباسی آن را به اولاد فاطمه علیها السلام باز گردانید.موسی بن مهدی وبرادر او آن را پس گرفتند.تا اینکه خلافت به مأمون رسیدو او فدک را بازگردانید. وقتی متوکل خلیفه شد آن را از مالک واقعی بازگرفت. (12) اگر حدیث محرومیت فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ترکه او حدیث مسلمی بود، فدک هرگز چنین سرنوشت تأسف آوری نداشت.

4 پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم غیر از فدک ترکه دیگری هم داشت،ولی فشار خلیفه اول در مجموع ترکه پیامبر بر فدک بود. از جمله اموال باقی مانده از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خانه های زنان او بود که به همان حال در دست آنان باقی ماند وخلیفه متعرض حال آنان نشدوهرگز به سراغ آنان نفرستاد که وضع خانه ها را روشن کنند تا معلوم شود که آیا آنها ملک خود پیامبر بوده است یا اینکه آن حضرت در حال حیات خود آنها را به همسران خود بخشیده بوده است.

ابوبکر، نه تنها این تحقیقات را انجام نداد، بلکه برای دفن جنازه خود در جوار مرقد مطهر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از دختر خود عایشه اجازه گرفت، زیرا دختر خود را وارث پیامبر می دانست! ونه تنها خانه های زنان پیامبر را مصادره نکرد، بلکه انگشتر وعمامه وشمشیر ومرکب ولباسهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را، که در دست علی علیه السلام بود، از او باز نگرفت وسخنی از آنها به میان نیاورد.

ابن ابی الحدید در برابر این تبعیض آنچنان مبهوت می شود که می خواهد توجیهی برای آن از خود بتراشد، ولی توجیه وی به اندازه ای سست وبی پایه است که شایستگی نقل ونقد را ندارد. (13) آیا محرومیت از ارث مخصوص دخت پیامبر بود یا شامل تمام وارثان او می شد، یا اینکه اساسا هیچ نوع محرومیتی در کار نبوده وصرفا انگیزه های سیاسی فاطمه علیها السلام را از ترکه او محروم ساخت؟ 5 چنانچه در تشریع اسلامی محرومیت وارثان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از میراث او امری قطعی بود، چرا دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، که به حکم آیه «تطهیر» از هر نوع آلودگی مصونیت دارد، در خطابه آتشین خود چنین فرمود:

«یابن أبی قحافة أفی کتاب الله أن ترث أباک و لا أرث أبی؟ لقد جئت شیئا فریا. أفعلی عمد ترکتم کتاب الله فنبذتموه وراء ظهورکم و... و زعمتم أن لا حظوة لی و لا ارث من أبی و لا رحم بیننا؟ أفخصکم الله ب آیة أخرج أبی منها أم هل تقولون: إن أهل ملتین لا یتوارثان؟ أو لست أنا و أبی من أهل ملة واحدة أم أنتم أعلم بخصوص القرآن وعمومه من أبی وابن عمی؟ فدونکها مخطومة مرحولة تلقاک یوم حشرک فنعم الحکم الله و الزعیم محمد و الموعد القیامة و عند الساعة یخسر المبطلون». (14) ای پسر ابی قحافه! آیا در کتاب الهی است که تو از پدرت ارث ببری ومن از پدرم ارث نبرم؟امر عجیبی آوردی! آیا عمدا کتاب خدا را ترک کردید وآن را پشت سر انداختید وتصور کردید که من از ترکه پدرم ارث نمی برم وپیوند رحمی میان من واو نیست؟ آیا خداوند در این موضوع آیه مخصوصی برای شما نازل کرده ودر آن آیه پدرم را از قانون وراثت خارج ساخته است، یااینکه می گویید پیروان دو کیش از یکدیگر ارث نمی برند؟ آیا من وپدرم پیرو آیین واحدی نیستیم؟ آیا شما به عموم وخصوص قرآن از پدرم وپسرعمویم آگاه ترید؟ بگیر این مرکب مهار وزین شده را که روز رستاخیز با تو روبرو می شود. پس، چه خوب داوری است خداوند وچه خوب رهبری است محمدصلی الله علیه و آله و سلم. میعاد من وتو روز قیامت؛ وروز رستاخیز باطل گرایان زیانکار می شوند.

آیا صحیح است که با این خطابه آتشین احتمال دهیم که خبر یاد شده صحیح واستوار بوده است؟ این چگونه تشریعی است که صرفا مربوط به دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وپسر عم اوست وآنان خود از آن خبر ندارندوفرد بیگانه ای که حدیث ارتباطی به او ندارد از آن آگاه است؟! در پایان این بحث نکاتی را یاد آور می شویم:

الف) نزاع دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با حاکم وقت در باره چهار چیز بود:

1 میراث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم.

2 فدک، که پیامبر در دوران حیات خود آن را به او بخشیده بود ودر زبان عرب به آن «نحله» می گویند.

3 سهم ذوی القربی، که در سوره انفال آیه 41 وارد شده است.

4 حکومت و ولایت.

در خطابه حضرت زهرا علیها السلام واحتجاجات او به این امور چهارگانه اشاره شده است . از این رو، گاهی لفظ میراث وگاه لفظ «نحله» به کار برده است. ابن ابی الحدید(در ج 16، ص 230 شرح خود بر نهج البلاغه) به طور گسترده در این موضوع بحث کرده است.

ب) برخی از دانشمندان شیعه مانند مرحوم سید مرتضی ره حدیث «لا نورث ما ترکنا صدقة» را به گونه ای تفسیرکرده اند که با ارث بردن دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منافاتی ندارد. ایشان می گویند که لفظ «نورث» به صیغه معلوم است و«ما»ی موصول، مفعول آن است ولفظ «صدقه»، به جهت حال یا تمیز بودن، منصوب است. در این صورت، معنی این حدیث چنین می شود:آنچه که به عنوان صدقه باقی می گذاریم به ارث نمی نهیم.ناگفته پیداست که چیزی که در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رنگ صدقه به آن خورده است قابل وراثت نیست واین مطلب غیر آن است که بگوییم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هرگز از خود چیزی را به ارث نمی گذارد.

اما این تفسیر خالی از اشکال نیست، زیرا این مطلب اختصاص به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارد، بلکه هر فرد مسلمان که مالی را در حال حیات خود وقف یا صدقه قرار دهد مورد وراثت قرار نمی گیرد وهرگز به اولاد او نمی رسد، خواه پیامبر باشد خواه یک شخص عادی.

ج) مجموع سخنان دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، چه در خطابه آتشین آن حضرت وچه در مذاکرات او با خلیفه وقت، می رساند که فاطمه علیها السلام از وضع موجود سخت ناراحت بوده است وبر مخالفان خود خشمگین، وتا جان در بدن داشته از آنان راضی نشده است .

خشم فاطمه علیها السلام

چنانکه گذشت، مناظره واحتجاج دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ابوبکر به نتیجه نرسید وفدک از زهرا علیها السلام گرفته شد وآن حضرت چشم از این جهان بربست در حالی که بر خلیفه خشمگین بود. این مطلب از نظر تاریخ چنان روشن است که هرگز نمی توان آن را انکار کرد. بخاری، محدث معروف جهان تسنن، می گوید:

وقتی خلیفه، به استناد حدیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد، فاطمه رااز فدک بازداشت او بر خلیفه خشم کرد ودیگر با او سخن نگفت تا درگذشت. (15) ابن قتیبه در کتاب «الإمامة والسیاسة»(ج 1، ص 14) نقل می کند:

عمر به ابوبکر گفت:برویم نزد فاطمه، زیرا ما او را خشمگین کردیم. آنان به در خانه زهرا آمدند واذن ورود خواستند.وی اجازه ورود نداد. تا آنکه با وساطت علی وارد خانه شدند. ولی زهرا روی از آن دو برتافت وپاسخ سلامشان را نداد.پس از دلجویی از دخت پیامبر وذکر اینکه چرا فدک را به او نداده اند، زهرا در پاسخ آنان گفت: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا از پیامبر شنیده اید که فرمود رضایت فاطمه رضایت من وخشم او خشم من است؛ فاطمه دختر من است، هرکس او را دوست بدارد مرا دوست داشته وهرکس او را راضی سازد مرا راضی ساخته است. وهر کس زهرا را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است؟ در این موقع هر دو نفر تصدیق کردند که از پیامبر شنیده اند.

زهرا علیها السلام افزود:من خدا وفرشتگان را گواه می گیرم که شما مرا خشمگین کردید ومرا راضی نساختید، واگر با پیامبر ملاقات کنم از دست شما به او شکایت می کنم.

ابوبکر گفت:من از خشم پیامبر وتو به خدا پناه می برم. در این موقع خلیفه شروع به گریه کرد وگفت: به خدا من پس از هر نمازی در حق تو دعا می کنم. این را گفت وگریه کنان خانه زهرا را ترک کرد.مردم دور او را گرفتند. وی گفت:هر فردی از شما با حلال خود شب را با کمال خوشی به سر می برد، در حالی که مرا در چنین کاری وارد کردید. من نیازی به بیعت شما ندارم.مرا از مقام خلافت عزل کنید. (16) محدثان اسلامی، به اتفاق، این حدیث را از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده اند که:

«فاطمة بضعة منی فمن أغضبها أغضبنی». (17) فاطمه پاره تن من است.هرکس او را خشمگین سازد مرا خشمگین ساخته است.

فسلام الله علیها یوم ولدت و یوم ماتت و یوم تبعث حیا.

پی نوشتها:

1 آری، گاهی همین لفظ، بنابه قرینه خاصی، در ارث علم به کار می رود، مانند: ثم أورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا (فاطر:32). یعنی: این کتاب را به آن گروه از بندگان خود که برگزیده ایم به ارث دادیم. ناگفته پیداست که در اینجا لفظ «کتاب» قرینه روشنی است که مقصود، ارث مال نیست، بلکه ارث آگاهی از حقایق قرآن است.

2 برخی از قراء «یرثنی» را مجزوم خوانده، آن را جواب یا اصطلاحا جزای «هب» (که صیغه امر است) گرفته اند؛ یعنی «إن تهب ولیا یرثنی» اگر فرزندی عطا کنی وارث من می شود .

منبع- حوزه نت

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:24 ] [ اطلس ایران وجهان ]
ابو بکر در میان آنها نخستین مسلمان نبود ولی اسلام او برتر بود.و یا روایت دیگری که همین آقای ابن کثیر از ابی جریر بسندش از محمد بن سعد بن ابی وقاص روایت کرده که گوید :

«قلت لأبی: أکان أبوبکر أولکم اسلاما؟ قال: لا و لقد أسلم قبله اکثر من خمسین و لکن کان افضلنا اسلاما» (74).

یعنی به پدرم (سعد بن ابی وقاص) گفتم: آیا أبو بکر در میان شما نخستین مسلمان بود؟ گفت : نه، بلکه قبل از او بیش از پنجاه نفر مسلمان شدند، ولی ابو بکر برترین ماها بود از نظر اسلام...


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:23 ] [ اطلس ایران وجهان ]

نخستین کسی که اسلام آورد

منابع مقاله:

درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام ج2، رسولی محلاتی، سید هاشم؛


 

از نظر روایات و تواریخ مسلم است که نخستین فردی که از جنس زنان به رسول خدا (ص) ایمان آورده و مسلمان شد، همسر مکرمه اش خدیجه سلام الله علیها بود و بلکه بر طبق ادعای بسیاری از سیره نویسان و مورخان: نخستین انسانی که به آنحضرت ایمان آورده و مسلمان شد خدیجه بود.و این عبارت از ابن اثیر جزری است که در کتاب خود «اسد الغابة» گوید:

«خدیجه بنت خویلد بن اسد بن عبد العزی بن قصی القرشیة الاسدیة ام المؤمنین زوج النبی (ص) اول امرأة تزوجها و اول خلق الله اسلم باجماع المسلمین، لم یتقدمها رجل و لا امرأة ...» (1).


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:22 ] [ اطلس ایران وجهان ]

خلیفه اول و جنگ با رومیان

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


یکی از دشمنان سرسخت حکومت جوان اسلام امپراتوری روم بود که پیوسته مرکز حکومت اسلام را از جانب شمال تهدید می کرد. پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم تا آخرین ساعات زندگی خود از اندیشه خطر روم غافل نبود. در سال هفتم هجرت گروهی را به فرماندهی جعفر بن ابی طالب روانه کرانه های شام کرد، ولی سپاه اسلام با از دست دادن سه فرمانده خود، بدون اخذ نتیجه، به مدینه بازگشت. برای جبران این شکست، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سال نهم با سپاهی گران عازم «تبوک » شد، ولی بدون آنکه با سپاه دشمن روبرو گردد به مدینه بازگشت. این سفر نتایج درخشانی داشت که در تاریخ مذکور است. مع الوصف، خطر حمله روم همیشه خاطر پیامبر را به خود مشغول می داشت وبه همین جهت، آن حضرت در آخرین لحظه های زندگی، که در بستر بیماری بود، سپاهی از مهاجرین وانصار ترتیب داد که رهسپار کرانه های شام شوند. ولی این سپاه، به عللی مدینه را ترک نگفت، وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درگذشت در حالی که سپاه اسلام در چند کیلومتری مدینه اردو زده بود.

پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وپس از آنکه فضای سیاسی مدینه، که دچار بحران شده بود، به آرامش گرایید وابوبکر زمام امور را به دست گرفت، خلیفه در اجرای فرمان پیامبر در نبرد با رومیان کاملا دو دل بود. لذا با گروهی از صحابه مشورت کرد وهر کدام نظری دادند که او را قانع نساخت. سرانجام با علی - علیه السلام به مشورت پرداخت وآن حضرت او را بر اجرای دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تشویق کرد وافزود که اگر با رومیان نبرد کند پیروز خواهد شد. خلیفه از تشویق امام - علیه السلام خوشحال شد وگفت: «فال نیکی زدی وبه خیر بشارت دادی

خلیفه دوم تعیین مبدا تاریخ اسلام به پیشنهاد علی(ع)

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


 

هر ملت اصیلی برای خود مبدا تاریخ دارد که تمام حوادث و وقایع را با آن می سنجد. برای ملت مسیح - علیه السلام مبدا تاریخ میلاد آن حضرت است وبرای عرب قبل از اسلام «عام الفیل » مبدا تاریخ به شمار می رفت. برخی از ملتها برای خود مبدا تاریخ عمومی دارند وبرخی دیگر حوادث را با حادثه چشمگیری می سنجند، مانند سال قحطی، سال جنگ، سال وبا و. . . .

تا سال سوم خلافت عمر مسلمانان فاقد یک مبدا تاریخی همگانی بودند که نامه ها وقرار دادها ودفاتر دولتی را بنابر آن، تاریخگذاری کنند. چه بسا نامه هایی که برای سران نظامی نوشته می شد وتنها متضمن نام ماهی بود که نامه در آن ماه نوشته شده است وفاقد تاریخ سال بود. این کار، علاوه بر نقصی که در نظام اسلام بود، مشکلاتی هم برای گیرنده نامه ایجاد می کرد، زیرا چه بسا دو دستور متناقض به دست فرمانده نظامی ویا حاکم وقت می رسید واو، به سبب دوری راه وعدم قید تاریخ در نامه ها، نمی دانست کدام یک جلوتر نوشته شده است.

خلیفه برای تعیین مبدا تاریخ اسلام، صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را گرد آورد. آنان هریک نظری دادند. برخی نظر دادند که مبدا تاریخ را میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قرار دهند وبرخی دیگر پیشنهاد کردند که مبعث پیامبر مبدا تاریخ شمرده شود. در این میان علی - علیه السلام نظر داد که روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سرزمین شرک را ترک گفت وبه سرزمین اسلام گام نهاد مبدا تاریخ اسلام باشد. عمر از میان آراء، نظر امام - علیه السلام را پسندید وهجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مبدا تاریخ قرار داد واز آن روز تمام نامه ها واسناد ودفاتر دولتی به سال هجری نوشته شد. (1)

آری، درست است که میلاد یا مبعث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حادثه بزرگی است، ولی در این دو روز، اسلام درخشش چشمگیری نداشته است; روز میلاد پیامبر، خبری از اسلام نبود و روز مبعث، اسلام نظام وکیانی نداشت. ولی روز هجرت، سرآغاز قدرت مسلمانان وپیروزی آنان بر کفر وروز پایه گذاری حکومت اسلام است; روزی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سرزمین شرک را ترک گفت وبرای مسلمانان وطن اسلامی پدید آورد.

مشاوره های سیاسی خلیفه دوم

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


 

در سال چهاردهم هجری در سرزمین «قادسیه » نبرد سختی میان سپاه اسلام وارتش ایران رخ داد که سرانجام به پیروزی مسلمانان انجامید ورستم فرخ زاد فرمانده کل قوای ایران وگروهی از لشکریانش به قتل رسیدند. سراسر عراق به زیر نفوذ سیاسی ونظامی مسلمانان در آمد ومدائن، که مقرحکومت شاهان ساسانی بود، در تصرف مسلمانان قرار گرفت وسران سپاه ایران به داخل کشور عقب نشینی کردند.

مشاوران وسران نظامی ایران بیم آن داشتند که سپاه اسلام کم کم پیشروی کند وسراسر کشور را به تصرف خود در آورد. برای مقابله با این حمله خطرناک، یزدگرد سوم، پادشاه ایران، سپاهی متشکل از یکصد وپنجاه هزار نفر به فرماندهی فیروزان ترتیب داد تا جلو هر نوع حمله را بگیرند ودر صورت مساعد بودن وضع، خود، حمله را آغاز کنند.

سعد وقاص فرمانده کل قوای اسلام (وبه نقلی عمار یاسر)، که حکومت کوفه را در اختیار داشت، نامه ای به عمر نوشت واو را از وضع آگاه ساخت وافزود که سپاه کوفه آماده است که نبرد را آغاز کند وپیش از آنکه دشمن بر آنان حمله آورد آنان برای ارعاب دشمن نبرد را شروع کنند.

خلیفه به مسجد رفت وسران صحابه را جمع کرد وآنان را از تصمیم خود، که می خواهد مدینه را ترک گوید ودر منطقه ای میان بصره وکوفه فرود آید واز آن نقطه رهبری سپاه را به دست بگیرد، آگاه ساخت.

در این هنگام طلحه برخاست وخلیفه را بر این کار تشویق کرد وسخنانی گفت که بوی تملق به خوبی از آن استشمام می شد.

عثمان برخاست ونه تنها خلیفه را به ترک مدینه تشویق کرد بلکه افزود که به سپاه شام ویمن بنویس که همگی آن دو نقطه را ترک کنند وبه تو بپیوندند وتو با این جمع انبوه بتوانی با دشمن روبرو شوی.

در این موقع امیر مؤمنان - علیه السلام برخاست واز هر دو نظر انتقاد کرد وفرمود:

سرزمینی که به زحمت وجدیدا به تصرف مسلمانان درآمده است نباید از ارتش اسلام خالی بماند. اگر مسلمانان یمن وشام را از آن مناطق فراخوانی، ممکن است سپاه حبشه یمن وارتش روم شام را اشغال کنند وفرزندان وزنان مسلمان که در یمن وشام اقامت دارند صدمه ببینند. اگر مدینه را ترک گویی، اعراب اطراف از این فرصت استفاده کرده فتنه ای برپا می کنند که ضرر آن بیشتر از ضرر فتنه ای است که به استقبال آن می روی. فرمانروای کشور مانند رشته مهره هاست که آنها را به هم پیوند می دهد. اگر رشته از هم بگسلد مهره ها از هم می پاشند.

اگر نگرانی تو به سبب قلت سپاه اسلام است، مسلمانان به جهت ایمانی که دارند بسپارند. تو مانند میله وسط آسیا باش، وآسیای نبرد را به وسیله سباه اسلام به حرکت در آور. شرکت تو در جبهه مایه جرات دشمنان می شود، زیرا با خود می اندیشند که تو یگانه پیشوای اسلام هستی ومسلمانان به جز تو پیشوایی ندارند واگر او را از میان بردارند مشکلاتشان برطرف می شود واین اندیشه، حرص آنان را بر جنگ وکسب پیروزی دوچندان می سازد. (1)

خلیفه پس از شنیدن سخنان امام - علیه السلام از رفتن منصرف شد وگفت: رای، رای علی است ومن دوست دارم که از رای او پیروی کنم. (2)

مشورت در فتح بیت المقدس

در فتح بیت المقدس نیز عمر با علی - علیه السلام مشورت کرد واز نظر آن حضرت پیروی نمود.

مسلمانان یک ماه بود که شام را فتح کرده بودند وتصمیم داشتند که به سوی بیت المقدس پیشروی کنند. فرماندهان قوای اسلام ابوعبیده جراح ومعاذ بن جبل بودند. معاذ به ابوعبیده گفت: نامه ای به خلیفه بنویس ودر باره پیشروی به سوی بیت المقدس بپرس. ابوعبیده چنان کرد. خلیفه نامه را برای مسلمانان قرائت کرد واز آنان رای خواست.

امام - علیه السلام عمر را تشویق کرد که به فرمانده سپاه بنویسد که به سوی بیت المقدس پیشروی کند وپس از فتح آن از پیشروی باز نایستد وبه سرزمین قیصر داخل شود ومطمئن باشد که پیروزی از آن اوست وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ازاین پیروزی خبر داده است.

خلیفه فورا قلم وکاغذ خواست ونامه ای به ابوعبیده نوشت واو را به ادامه نبرد وپیشروی به سوی بیت المقدس تشویق کرد وافزود که پسر عموی پیامبر به ما بشارت داد که بیت المقدس به دست تو فتح خواهد شد

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:21 ] [ اطلس ایران وجهان ]

ولادت

منابع مقاله:

تاریخ اسلام، دوانی، علی؛


 

ولادت حضرت علی(علیه السلام)

هنگامی که پیغمبر آینده اسلام به سن سی سالگی رسید، حادثه ای بس بزرگ در شهرمکه روی داد که از رجهت بی نظیر بود، و بیش از هر کس به خاندان آن حضرت مربوط می شد. این حادثه بزرگ ولادت علی (علیه السلام) در خانه کعبه بود که گدشته از عموم دانشمندان شیعه، جمعی از علمای منصف عامه نیز آن را اعتراف دارند.

 


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:15 ] [ اطلس ایران وجهان ]

تربیت و پرورش

منابع مقاله:

تاریخ اسلام، دوانی، علی؛


 

ازدواج حضرت محمد«ص»با خدیجه،سبب شد تا آن بزرگوار با انتقال به خانه جدید و تشکیل خانواده،از استقلال بیشتری در زندگی خویش برخوردار گشته،و شالوده زندگی خود را بر آن اساس پی ریزی کند.

از این سال که سال بیست و پنجم عمر رسول خدا(ص) بود تا سال سی ام عمر آن حضرت، اتفاق مهمی که در تاریخ ضبط شده باشد در زندگانی آن بزرگوار ذکر نشده، و بنابر طبق روایات مشهور علمای شیعه و اهل سنت، در سال سی ام عمر آن حضرت بود که علی بن ابی طالب علیه السلام در خانه ابوطالب به دنیا آمد، و چون این حادثه تاریخی و بزرگ از جهات متعددی حتی در اصل خلقت مربوط به زندگانی رسول خدا(ص) می شود، و پس از یکی دو سال نیز به شرحی که بعدا خواهیم گفت این مولود جدید به خانه محمد«ص» منتقل گردید و به صورت فرزندی برای آن بزرگوار درآمد

کارگزاران ومشاورین


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:15 ] [ اطلس ایران وجهان ]

عوامل مخالفت با حضرت علی (ع)

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


اختلاف ودودستگیی که پس از گزینش امام علی - علیه السلام برای رهبری در میان مسلمانان پدید آمد کاملا بی سابقه بود وهرگز چنین اختلافی در دوران زمامداری سه خلیفه پیش بروز نکرد. درست است که خلیفه نخست با اختلاف ونزاع برگزیده شد وبا موج اعتراض از ناحیه کسانی که مقام رهبری را یک مقام انتصابی از جانب خدا می دانستند رو به رو گردید، ولی دیری نپایید که اوضاع رو به آرامی نهاد وگروههای مخالف، بنابر مصالح عالی اسلامی، لب فرو بستند وحقوق خود را نادیده گرفتند.

انتخاب دو خلیفه دیگر نیز هرچند بدون اختلاف نبود ولی چیزی نگذشت که غوغا فرو نشست وهر دو خلیفه بر اوضاع مسلط شدند. ولی پس از انتخاب علی - علیه السلام گروهی به مخالفت علنی با وی برخاستند وشکاف عمیقی در امت اسلامی پدید آوردند.

مخالفت آنان با حکومت علی - علیه السلام علل دیرینه داشت. گروهی از بستگان مخالفان به دست علی - علیه السلام در جنگها کشته شده بودند. از جمله، در روزهای بیعت، ولید بن عتبه به علی - علیه السلام گفت: پدرم در روز بدر به دست تو کشته شد ودیروز برادرم عثمان را حمایت نکردی، همچنان که پدر سعید بن العاص در روز بدر به دست تو کشته شد ومروان را نزد عثمان خفیف وسبک عقل شمردی. . . .

ولی آنچه به دست مخالفان بهانه داد دو مساله بود:

1 - الغای تبعیضات ناروا در تقسیم بیت المال.

2 - عزل فرمانداران ناشایست خلیفه پیشین.

این دو موضوع سبب شد که گروهی دنیا پرست وجاه طلب بر ضد امام - علیه السلام برخیزند واموال وثروت خود را که به ناحق گرد آورده بودند از قلمرو مصادره علی - علیه السلام نجات بخشند.

امام - علیه السلام می خواست که در دوران حکومت خود مردم را به عصر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بازگرداند وسیره وروش او را در امر رهبری، به طور مطلق، زنده کند. ولی متاسفانه پارسایی وپرهیزگاری دوران رسول خدا از میان مردم رخت بربسته، اخلاق عمومی دگرگون وشیوه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فراموش شده بود; تبعیضات ناروا در روان مردم وارکان جامعه رسوخ کرده وزمام امور به دست افراد ناصالح سپرده شده بود.

در شورای شش نفری عمر، عبد الرحمان بن عوف سرمایه دار قریش به علی - علیه السلام پیشنهاد کرد که اگر بر طبق کتاب خدا وسنت پیامبر وروش شیخین عمل کند وی با او بیعت خواهد کرد، اما علی - علیه السلام شرط او را نپذیرفت وگفت: برطبق کتاب وسنت وتشخیص خویش عمل می کنم، نه بر روش دو خلیفه پیشین. مقاومت امام در برابر عبد الرحمان سبب شد که آن حضرت دوازده سال از حکومت محروم گردد وعثمان زمام امور را به دست گیرد.

اکنون که امام علیه السلام زمام امور را به دست گرفته بود وقت آن رسیده بود که سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در تقسیم بیت المال احیاء کند. روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بیت المال این بود که هرگز آن را ذخیره نمی کرد وهمه را میان مسلمانان بالسویه تقسیم می کرد ومیان عرب وعجم وسفید وسیاه فرق نمی گذاشت.

خطبه حضرت علی (ع) پیش از تقسیم بیت المال

علی - علیه السلام پیش از دستور تقسیم بیت المال خطابه ای به شرح زیر ایراد کرد وگفت:

ای مردم!هیچ کس از مادر، غلام وکنیز به دنیا نیامده است وهمه حر وآزادند. خداوند به برخی از شما نعمتهای فراوان بخشیده است وکسی که گرفتار است باید شکیبایی پیشه سازد وبا شکیبایی خود بر خدا منت ننهد. اکنون بیت المال نزد ما حاضر است وآن را میان سفید وسیاه، به طور مساوی، تقسیم خواهیم کرد. (1)

وقتی سخن امام به اینجا رسید، مروان رو به طلحه وزبیر کرد وگفت: منظور علی از این سخن، شما هستید وتفاوتی با دیگران نخواهید داشت.

اسکافی در کتاب «نقض عثمانیه »، که نقدی است بر کتاب «عثمانیه » تالیف جاحظ، سخن امام را مشروحتر نقل کرده است. وی می نویسد:

علی در روز دوم بیعت، روز شنبه نوزدهم ذی الحجة الحرام سال 35 هجری، بر بالای منبر رفت ودر ضمن یک سخنرانی مبسوط چنین گفت:

«. . . مردم! من شما را به راه روشن پیامبر وادار می سازم واوامر خویش را در میان جامعه جاری می کنم. به آنچه می گویم عمل کنید واز آنچه باز می دارم اجتناب ورزید. (سپس از بالای منبر به سمت راست وچپ نگاه کرد وافزود: ) ای مردم! هرگاه من این گروه را که در دنیا فرو رفته اند وصاحبان آب وملک ومرکبهای رهوار وغلامان وکنیزان زیبا شده اند از این فرو رفتگی باز دارم وبه حقوق شرعی خویش آشنا سازم، بر من انتقاد نکنند ونگویند که فرزند ابوطالب ما را از حقوق خود محروم ساخت. آن کس که می اندیشد که به سبب مصاحبتش با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر دیگران برتری دارد باید بداند که ملاک برتری چیز دیگر است. برتری از آن کسی است که ندای خدا وپیامبر را پاسخ بگوید وآیین اسلام را بپذیرد. در این صورت، همه افراد، از نظر حقوق، با دیگران برابر خواهند بود. شما بندگان خدا هستید ومال، مال خداست ومیان شما بالسویه تقسیم می شود. کسی بر کسی برتری ندارد. فردا بیت المال میان شما تقسیم می شود وعرب وعجم در آن یکسان هستند». (2)

شیوه تقسیم بیت المال

امام به دبیر ونویسنده خود، عبید الله بن ابی رافع (3) ، دستور داد که به هر یک از مهاجرین وانصار سه دینار بپردازد.

در این هنگام سهل بن حنیف انصاری زبان به اعتراض گشود وگفت: آیا رواست که من با این فرد سیاه که تا دیروز غلام من بود مساوی وبرابر باشم؟ امام - علیه السلام در پاسخ وی گفت: در کتاب خدا میان فرزندان اسماعیل(عرب) وفرزندان اسحاق تفاوتی نمی بینم.

عزل فرمانداران پیشین

مهمترین تصمیم سیاسی امام عزل فرمانداران خلیفه پیشین ودر راس آنان معاویه بود. علی - علیه السلام از روز نخست که خلافت را پذیرفت تصمیم داشت کلیه فرمانداران عصر عثمان را، که اموال وبیت المال را در مقاصد واغراض خاص سیاسی خود مصرف می کردند یا آن را به خود وفرزندانشان اختصاص می دادند وحکومتی به سان حکومت کسری و قیصر برای خود بپا کرده بودند، از کار بر کنار سازد. یکی از اعتراضات امام - علیه السلام بر عثمان ابقای معاویه بر حکومت شام بود ومردم این اعتراض را کرارا از زبان علی - علیه السلام شنیده بودند.

امام در آغاز سال 36 هجری اشخاص برجسته وصالحی را برای حکومت در اقطار بزرگ اسلامی تعیین کرد. عثمان بن حنیف را به بصره، عمار بن شهاب را به کوفه، عبید الله بن عباس را به یمن، قیس بن سعد را به مصر وسهل بن حنیف را به شام اعزام کرد وهمگی، جز سهل بن حنیف که از نیمه راه برگشت، با موفقیت کامل به حوزه های فرمانداری خود وارد شدند وزمام کار را به دست گرفتند. (4)

عزل فرمانداران پیشین، خصوصا معاویه، در همان روزها وپس از آن مورد بحث بوده است. گروهی نزدیک بین وغیر آگاه از اوضاع وشرایط، آن را دلیل بر ضعف سیاسی ومملکت داری ونارسایی تدبیر حکومت علی - علیه السلام دانسته اند ومی گویند چون علی - علیه السلام اهل خدعه ومکر سیاسی نبود ودروغ وظاهر سازی را بر خلاف رضای الهی می دانست، از این جهت معاویه وامثال او را از حکومت عزل کرد ودر نتیجه با حوادث جانکاه رو به رو شد. ولی اگر او به ترکیب فرمانداران پیشین دست نمی زد وآنان را تا مدتی که بر اوضاع مسلط گردد بر مسندشان باقی می گذارد وسپس آنان را عزل می کرد، هرگز با حوادثی مانند جمل وصفین وغیره مواجه نمی شد ودر حکومت وفرمانروایی خویش موفقتر می بود.

این سخن تازگی ندارد ودر همان نخستین روزهای حکومت امام - علیه السلام نیز برخی این مطلب را به علی - علیه السلام پیشنهاد کردند ولی آن حضرت زیر بار آن نرفت.

مغیرة بن شعبه، که یکی از سیاستمداران چهارگانه عرب بود، وقتی از تصمیم علی - علیه السلام آگاه شد به خانه امام رفت وبا وی محرمانه به مذاکره پرداخت وگفت: مصلحت این است که فرمانداران عثمان را یک سال در مقام خود ابقاء کنی وهنگامی که از مردم برای تو بیعت گرفتند وفرمانروایی تو بر قلمرو امپراتوری اسلامی، از خاور تا باختر، مسلم گردید وکاملا بر اوضاع مملکت مسلط شدی، آن گاه هرکس را خواستی عزل کن وهرکس را خواستی بر مقام خود باقی بگذار. امام - علیه السلام در پاسخ او گفت: «و الله لا اداهن فی دینی و لا اعطی الدنی فی امری ». یعنی: به خدا سوگند من در دینم مداهنه نمی کنم وامور مملکت را به دست افراد پست نمی سپارم.

مغیره گفت: اکنون که سخن مرا در باره تمام فرمانداران عثمان نمی پذیری، لااقل با معاویه مدارا کن تا وی از مردم شام برای تو بیعت بگیرد وسپس، با فراغ بال واطمینان خاطر، معاویه را از مقامش عزل کن. امام - علیه السلام فرمود: به خدا سوگند دو روز هم اجازه نمی دهم که معاویه بر جان ومال مردم مسلط باشد.

مغیره از تاثیر پذیری علی - علیه السلام مایوس گردید وخانه آن حضرت راترک گفت. فردا بار دیگر به خانه امام آمد ونظر او را دائر بر عزل معاویه تصویب کرد وگفت: شایسته مقام تو نیست که در زندگی از در خدعه وحیله وارد شوی; هرچه زودتر معاویه را نیز از کار برکنار کن.

ابن عباس می گوید: من به علی - علیه السلام گفتم که اگر مغیره تثبیت معاویه را پیشنهاد کرد هدفی جز خیرخواهی وصلاح اندیشی نداشت، ولی در پیشنهاد دوم خود هدفی بر خلاف آن دارد. به نظر من صلاح در این است که معاویه را از کار بر کنار نکنی وآن گاه که با تو بیعت کرد واز مردم شام برای تو بیعت گرفت بر من که او را از شام بیرون کنم. ولی امام - علیه السلام این پیشنهاد را نیز نپذیرفت. (5)

اکنون وقت آن رسیده است که مساله عزل فرمانداران پیشین وخصوصا عزل معاویه را، از نظر اصول سیاسی واوضاع اجتماعی ومصالح جامعه اسلامی وهمچنین مصالح شخصی امام - علیه السلام، مورد بررسی قرار دهیم.

آیا گذشته از اینکه تثبیت فرمانداران ناصالح پیشین بر خلاف مصالح اسلام ومسلمانان بود، آیا از نظر اصول سیاسی وتدبیر امور مملکتی، مصلحت در ابقاء وتثبیت آنان بود، یا اینکه راه تقوی وسیاست در اینجا یکی بود واگر غیر امام - علیه السلام نیز بر مسند خلافت می نشست راه وچاره ای جز عزل فرمانداران سابق نداشت؟ اگر پس از عثمان، معاویه برای خلافت برگزیده می شد چاره ای جز برکنار کردن فرمانداران پیشین نداشت؟

علت تعجیل امام(ع) درعزل معاویه

شکی نیست که تثبیت موقعیت افرادی مانند معاویه برخلاف تقوا ودرستکاری وپاکی بود که امام - علیه السلام به آن اشتهار کامل داشت، ولی بحث در این است که آیا ابقای چنین افرادی مطابق سیاست وتدبیر وهمراه با مآل اندیشی وآینده نگری بود؟ واگر فردی غیر متقی در موقعیت امام قرار داشت وبه وسیله همان گروهی روی کار می آمد که امام به وسیله آنها روی کار آمد، آیا چنین افرادی را در مقام ومنصب خود باقی می گذاشت؟ یا که درایت وآینده نگری ومصالح شخصی امام (منهای تقوا ومصالح عالی اسلام) نیز ایجاب می کرد که این گونه افراد را از مقام ومنصب خود کنار بزند وپستهای حساس اسلامی را به دست افرادی بسپارد که مورد رضایت مسلمانان وانقلابیون باشند؟

برخی طرفدار نظر نخست هستند ومی گویند تقوای امام - علیه السلام سبب شد که این گونه افراد را از مناصب اسلامی برکنار کند، والا مصالح شخصی علی - علیه السلام ایجاب می کرد که به معاویه کاری نداشته باشد ومدتی با او مدارا کند تا با حوادثی مانند جنگ «صفین » و«نهروان » رو به رو نشود ولی محققان دیگر، مانند دانشمند فقید مصری عباس محمود عقاد، نویسنده کتاب «عبقریة الامام علی » ونیز نویسنده معاصر حسن صدر نظر دوم را تایید می کنند وبا ارائه دلایلی روشن نشان می دهند که اگر امام - علیه السلام راهی جز این را می رفت با مشکلات بیشتری رو به رو می شد وعزل معاویه وامثال او نه تنها مقتضای تقوای آن حضرت بود، بلکه مآل اندیشی وآینده نگری ومصالح کشور داری نیز ایجاب می کرد که این عناصر فاسد را از دستگاه خلافت طرد کند.

درست است که امام - علیه السلام پس از عزل معاویه با امواجی از مخالفتهای شامیان رو به رو شد، ولی در صورت ابقای او نه تنها با مخالفت این گروه مواجه می بود بلکه مخالفت انقلابیون ستمدیده را نیز که امام - علیه السلام را روی کار آورده بودند موجب می شد ومخالفتها ومشکلات روز افزون می گردید وجامعه اسلامی بیش از پیش گرفتار تشتت و زیان می شد.

اکنون لازم است با دلایل این نظر آشنا شویم:

1 - امام - علیه السلام به وسیله انقلابیون محروم وستمدیده ای روی کار آمد که از ستمگریهای عمال عثمان جان به لب آمده بودند وسرانجام در مدینه گرد آمده، او را به قتل رسانیدند. قدرت طغیان وخشم توده های محروم به اندازه ای بود که حتی افرادی مانند طلحه وزبیر را به سکوت واداشت وبه بیعت با علی - علیه السلام وادار کرد.

این گروه انقلابی به این منظور دست امام - علیه السلام را به عنوان بیعت فشردند که در کشور اسلامی به خودسریها وخودکامگیها خاتمه داده شود وطومار فساد وتباهی طبقه حاکمه در هم پیچد.

در کنار این گروه، نیکان صحابه بودند که از خلیفه قبل کاملا ناراضی بودند، ولی خاموش وبی طرف مانده بودند وپس از قتل خلیفه با امام - علیه السلام بیعت کردند.

از طرفی استبداد وفساد دستگاه معاویه بر کسی پوشیده نبود. اگر علی - علیه السلام در این مورد اغماض ومسامحه می کرد کار او بجز یک نوع سازش با معاویه ونادیده گرفتن اهداف انقلابیون ونیکان صحابه تلقی نمی شد. تثبیت موقعیت افرادی مانند معاویه در نظر فداکاران پاکباز امام - علیه السلام یک نوع مصالحه سیاسی وریاکاری محسوب می شد وهرقدر که معاویه از این کار برای تطهیر خود استفاده می کرد علی - علیه السلام همان قدر زیان می دید. احساسات تند وطوفانی مردم را جز اعلام عزل وانفصال پسر ابوسفیان چیز دیگری فرو نمی نشاند. اگر امام - علیه السلام با معاویه مداهنه ومماشات می کرد در نخستین روزهای کومت خود اکثریت طرفداران خود را از دست می داد وروح عصیان وطغیان آنان بار دیگر تحریک می شد وبنای مخالفت با علی - علیه السلام را می گذاردند وتنها اقلیتی که در هر حال تسلیم نظرات امام - علیه السلام بودند به او وفادار می ماندند ودر نتیجه در مرکز حکومت اسلامی اختلاف و دو دستگی پدید می آمد وتوده های متشکل را که پشت سر امام - علیه السلام قرار گرفته بودند، به صورت دسته های موافق و مخالف در می آورد و چراغ عمر حکومت علی - علیه السلام در همان روزهای نخست خاموش می شد.

2 - فرض کنیم انقلابیون تند وحاد مماشات امام - علیه السلام را با معاویه می پذیرفتند ودر صفوف متحدان علی - علیه السلام اختلاف ودو دستگی پیش نمی آمد، ولی باید دید که معاویه در برابر مدارا ودعوت امام به همکاری چه واکنشی از خود نشان می داد. آیا دعوت علی - علیه السلام را می پذیرفت واز مردم شام برای وی بیعت می گرفت ودر نتیجه خاطر امام از ناحیه شام آسوده می شد؟ یا که معاویه با هوشیاری وآینده نگری خاص خویش پی می برد که این مماشات ومدارا چند روزی بیش نمی پاید وعلی - علیه السلام پس از استقرار وتسلط کامل بر سراسر قلمرو حکومت اسلامی، او را از کار برکنار خواهد کرد وبه خودکامگی او پایان خواهد داد؟

شیطنت وم آل اندیشی معاویه بر کسی پوشیده نیست. او بیش از همه کس علی - علیه السلام را می شناخت ومی دانست که وی نمی تواند در پوشش حکومت او به خودکامگی وصرف بیت المال در راه اغراض سیاسی خود ادامه دهد، واگر امام او را به همکاری دعوت کند جز سازش موقت ومصلحت آمیز چیز دیگری نمی تواند باشد وبعدا او را با تمام قدرت قلع وقمع خواهد کرد وسرزمین بزرگ شام را به دست نیکان صحابه وافراد صالح خواهد سپرد.

با توجه به مراتب یاد شده، هرگز معاویه دعوت امام - علیه السلام را نمی پذیرفت بلکه از آن، همچون پیراهن عثمان، برای تحکیم موقعیت خود در میان شامیان ومتهم ساختن علی - علیه السلام به شرکت در قتل خلیفه استفاده می کرد.

جایی که ابن عباس می داند که مماشات امام - علیه السلام همیشگی نخواهد بود بلکه تا وقتی است که آن حضرت بر اوضاع مسلط گردد، معاویه بهتر از او می داند که سازش علی - علیه السلام با او موقت وزود گذر است ودر آن صورت قطعا دعوت امام را نمی پذیرفت وبه فکر چاره می افتاد.

فرصتی که از دست می رفت

بزرگترین فرصت وحربه ای که معاویه داشت خون عثمان بود. اگر او در همان روزهای نخست از این فرصت استفاده نمی کرد دیگر نمی توانست این حربه را به کار ببرد.

معاویه پیراهن خونین خلیفه را همراه با انگشتان نائله همسر عثمان، که هنگام دفاع از شوهرش قطع شده بود، از بالای منبر شام آویخته بود تا شامیان را به خونخواهی عثمان، که به ادعای معاویه به تحریک علی - علیه السلام کشته شده بود، وادار کند. اگر او در همان روزهای نخست به دعوت علی - علیه السلام پاسخ مثبت می گفت دیگر نمی توانست ریختن خون عثمان را به حساب امام بنویسد ومظلومیت عثمان را بر ضد آن حضرت عنوان کند. قتل عثمان تنها فرصت تاریخی بود که معاویه می توانست از آن به عنوان حربه برنده بر ضد علی - علیه السلام استفاده کند واعمال این حربه در صورتی امکان پذیر بود که دعوت علی - علیه السلام را نپذیرد و الا با بیعت او با امام، پیشوایی علی - علیه السلام تثبیت وخون عثمان نیز لوث می شد وفرصت از دست می رفت.

پی ریزی یک حکومت موروثی

معاویه سالها بود که با زیرکی خاص، با بذل وبخششهای بی حساب، با تبعید شخصیتهایی که حکومت او را تحمل نمی کردند، با تبلیغات گسترده، با جلب نایت خلیفه وقت، مقدمات یک سلطنت موروثی را پی ریزی کرده، پیوسته مترصد مرگ یا قتل عثمان بود تا به آرزوی دیرینه خود جامه عمل بپوشاند.

از این رو، حتی پس از آگاهی از محاصره خانه خلیفه به وسیله انقلابیون، او را کمک نکرد تا هرچه زودتر سایه عثمان از سرش کوتاه شود واو به آرزوی خود برسد. چنین فردی هرگز دعوت امام - علیه السلام را نمی پذیرفت، بلکه از آن به نفع خود وبه ضرر امام استفاده می کرد. تاریخ به روشنی گواهی می دهد که خلیفه وقت از معاویه استمداد کرد، ولی او با کمال آگاهی از وضع او به یاریش نشتافت.

امیرمؤمنان - علیه السلام در یکی از نامه های خود به معاویه می نویسد: «تو در آن روز عثمان را کمک کردی که کمک کردن به نفع تو بود، ودر آن روز او را خوار وذلیل کردی که کمک کردن تنها به نفع او بود». (6)

امیرمؤمنان - علیه السلام در یکی دیگر از نامه های خود به معاویه می نویسد: «به خدا سوگند، پسر عموی تو را جز تو کسی نکشت ومن امیدوارم که تو را، به مانند گناه او، به او ملحق سازم ». (7)

ابن عباس در نامه خود به معاویه می نویسد: «به خدا سوگند، تو مترصد مرگ عثمان بودی ونابودی او را می خواستی ومردم را از یاری او بازداشتی. نامه واستمداد واستغاثه او به تو رسید، ولی به آن اعتنا نکردی، در حالی که می دانستی مردم او را تا نکشند رها نخواهند کرد. او کشته شد، در حالی که تو آن را خواستی. اگر عثمان مظلوم کشته شد، بزرگترین ستمگر تو بودی ». (8)

آیا با این وضع که وی پیوسته مترصد مرگ یا قتل خلیفه بود تا به آرزوی خود برسد، دعوت امام - علیه السلام رامی پذیرفت وفرصتی را که روزگار به او ارزانی داشته بود از دست می داد؟

منبع- حوزه نت

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:14 ] [ اطلس ایران وجهان ]

کوفه مرکز خلافت شد

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، سبحانی؛


پس از فرونشاندن شورش پیمان شکنان، امام به کوفه رفت. سکونت امام در کوفه تا شهادت آن حضرت ادامه یافت. بعید می نماید که امام بطور کلی قصد ترک مدینه را داشت، گرچه بعید می نمود که پس از استقرار در کوفه، امکان بازگشت به مدینه برای او وجود می داشت. رفتن امام را به کوفه، باید نوعی هجرت برای حفظ دین از دست پیمان شکنان و فاسدانی چون معاویه دانست. عراق موقعیت حساسی داشت. در اصل پس از آغاز فتوحات و توسعه حوزه اسلام، دو نکته سبب فزونی اهمیت شام و عراق بر مدینه و به تعبیری حجاز شده بود. اولا شمار زیادی از قبایل از جزیرة العرب به شام و عراق آمده بودند که در میان آنها عده فراوانی از صحابه نیز دیده می شدند. نکته دوم آن بود که وسعت، امکانات و استعدادهای نهفته در این مناطق، قابل قیاس با حجاز نبود. زمانی که شورشیان پیمان شکن، در مکه حرکت خود را آغاز کردند، به درستی به این نتیجه رسیدند که قبل از آنی که امام علی (ع) عراق را به تصرف خود در آورد، به سوی این منطقه حرکت کنند. اگر آنان موفق می شدند کوفه و بصره را تصاحب کنند، کار حجاز تمام شده بود. مشکل آنها این بود که اولا تنها در بصره قدرتی یافتند که تازه آن هم تسلط ی ناقص. و ثانیا آن که کوفه به طور کلی از دست آنان خارج بود. در برابر، امام توانست کوفه را همراه خود کند، و برای آینده نیز آن را به عنوان پایگاهی برای شیعیان خود قرار دهد. متاسفانه همان اقدام شورشیان پیمان شکن، سبب شد که بصره، نه تنها به مذهب عثمانی بگرود که در عراق نیز، دشمنی دایمی میان بصره و کوفه بوجود آید و یکپارچگی این منطقه را از بین ببرد.

خارج شدن امام از مدینه النبی (ع) کار آسانی نبود، همچنان که گریزی از آن نبود، درست همانند زمانی که رسول خدا (ص) شهر مکه را با آن همه قداست و احساس وطن خواهی خود نسبت به آن، آن را ترک کرد، در آن زمان، پیامبر (ص) ، در مکه پیروان چندانی نداشت. در برابر، مدینه تسلیم او بود. همچنان که از نظر اقتصادی نقطه قابل اتکایی بود. اکنون امام علی (ع) احساس کرده بود که دو دشمن غدار او یکی شام را در تصرف گرفته و دیگری بصره را و اکنون نیز می کوشد تا کوفه را نیز از دست او در آورد. تصاحب این دو شهر بدان معنا بود که تمامی ایران، با همه امکانات اقتصادی آن به دست اینان آمده است. امام کسی نبود که در برابر این مشکلات سرد شده از خلافت کناره گیری کند، اندیشه ای که شورشیان داشته و گمان می کردند امام با دیدن این وضع کار را به شورا واگذار خواهد کرد. بر عکس مصمم بود تا با شورشیان بجنگد، لذا به سرعت به سوی عراق حرکت کرد.

دلیل عمده این امر آن بود که مدینه از چند جهت توان مقاومت و مقابله را نداشت.

اولا از نظر اقتصادی، محیط حجاز، توانایی تحمل رویارویی با عراق یا شام را نداشت.

مدینه که بهترین نقطه بود، به درستی توانایی سیر کردن مردم خودش را نداشت. اکنون چگونه می توانست سپاهی عظیم را تغذیه کند؟ثانیا آن که مدینه از لحاظ نیروی انسانی کشش یک جنگ تمام عیار را با شام نداشت. حداکثر آماری که از سپاه همراهان مدنی امام در جنگ جمل یاد شده، چهار هزار نفر است. (1) چنین جمعیتی قادر نبود تا مشکلات خلافت را در مواجه با دشمنان فراوانش حل کند. ثالثا مردم مدینه، به جز انصار، چندان علاقمند به امام علی (ع) نبودند. بخش وسیعی از مردم، از مهاجران و فرزندان آنان و نیز مکیانی بودند که بعد از رحلت رسول خدا (ص) به این شهر هجرت کرده بودند. بستگان امویان و نیز بستگان شورشیان جمل، اجازه همکاری کامل مردم این شهر را به امام نمی دادند. رفاه طلبی فزون از حد مردم این شهر که در دوره عثمان به آن مبتلا شده بودند، روحیه جنگی برای آنان باقی نگذاشته بود. باید بر این مطالب نکته دیگری را نیز افزود و آن این که مردم این شهر، بویژه برخی از اصحاب، کسانی چون عبد الله بن عمر، سعد بن ابی وقاص، محمد بن مسلمه، اسامة بن زید، زید بن ثابت و بسیاری دیگر، کوچکترین علاقه ای به امام نداشته و خود را مجتهدتر از آن می دانستند که سخن امام را بشنوند. زمانی که امام در کوفه بود، سهل بن حنیف، والی امام در کوفه به آن حضرت خبر داد که بسیاری از مردم به سوی معاویه می روند. آن حضرت در نامه اش به سهل نوشت: اما بعد، به من خبر رسیده است، از مردمی که نزد تو به سر می برند، بعضی پنهانی نزد معاویه می روند. دریغ مخور که شمار مردانت کاسته می گردد و کمکشان گسسته. در گمراهی آنان و رهایی ات از رنج ایشان، بس بود از حق گریختن و به کوری و نادانی شتافتن. آنان مردم دنیایند، روی بدان نهاده و شتابان در پی اش افتاده. عدالت را دیدند و شنیدند و به گوش کشیدند و دانستند که مردم در برابر عدالت یکسانند. پس گریختند تا تنها خود را به نوایی برسانند. دور بوند از رحمت خدا. (2) مردم مکه نیز وضعیت بهتری نداشتند. زمانی که امام به خالد بن عاص نوشت تا از مردم مکه بیعت بگیرد، مردم از یعت خودداری کردند. (3)

اما کوفه، از جهات متعددی، و درست در برابر مدینه، شرایط کاملا مناسبی را دارا بود. در وهله نخست، عراق، هیچ مشکل جمعیت نداشت. قبایل فراوانی در آنجا زندگی می کردند، کسانی که در طی فتح ایران، قوت و قدرت نظامی خود را نشان داده بودند. از نظر اقتصادی نیز، سواد عراق، مهمترین منبع درآمد مردم این خطه بود. به علاوه خراج و جزیه فراوانی از ایران و عراق، در دست مسلمانان بود که ثروتی بی اندازه محسوب می شد. زمانی که عقبة بن عامر از امام خواست تا مدینه را ترک نکند و کسی را بفرستد، امام فرمودند: «ان الاموال و الرجال بالعراق » (4). این نکته برای دیگران نیز روشن بود. زمانی که عبد الله بن عامر پس از قتل عثمان بصره را به قصد مکه ترک کرد، ولید بن عقبه ضمن شعری به او گفت: تو عراق را که مرکز مردان بود ترک کرده و به شهری خاموش آمدی! (5) ابن اعثم اهمیت عراق را چنان می نمایاند که گویی شام، تنها گوشه ای از آن به شمار می آمده است. (6) هدف اساسی امام پس از سرکوبی شورش جملیان، برخورد با معاویه بود. چنین کاری بدون حضور امام در عراق که در نزدیکی شام قرار داشت ممکن نبود. (7) افزون بر اینها، امام از میان قبایل یمنی طرفداران فراوانی داشت که حقیقتا فدایی امام بودند. آنان در زمانی که امام به خلافت رسید، نقش مهمی داشتند و تا به آخر نیز بسیاری از آنها در تمامی صحنه های جنگ حضور یافتند.

البته باید توجه داشت که عراق مشکلات خاص خود را داشت. ما بعدها به مناسبت آشفتگیهای عراق در آغاز خلافت امام حسن (ع) ، توضیحات بیشتری درباره مردم این شهر خواهیم داد. تنها اشاره کنیم که مردم کوفه به عنوان جدلی ترین مردم بر سر امور کوچک شناخته می شدند. آنها، مردمانی پرشور و در این باره نامتعادل بودند. به علاوه قوت نیروی رؤسای قبایل، یکی از مشکلات جدی امام در سالهای خلافتشان بود.

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:13 ] [ اطلس ایران وجهان ]

تجاوزات سپاه شام

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛


همان گونه که اشاره شد، پس از نهروان، امام کوشید تا مردم عراق را برای جنگ مجدد با شام بسیج کند، اما، شمار کسانی که حاضر به همراهی امام بودند اندک بود. امام ضمن خطبه های خود، از مردم خواستند تا همراهیش کنند، اما کمتر پاسخ مساعد دریافت می کردند. آن حضرت در خطبه ای فرمودند: «گرفتار کسانی شده ام که چون امر می کنم فرمان نمی برند، و چون می خوانم پاسخ نمی دهند. ای ناکسان!برای چه در انتظارید؟و چرا برای یاری دین خدا گامی بر نمی دارید؟دینی کو که فراهمتان دارد، غیرتی کو تا شما را به غضب آرد؟فریاد می خواهم و یاری می جویم، نه سخنم می شنوید نه فرمانم را می برید، تا آنگاه که پایان کار پدیدار گردد و زشتی آن آشکار. نه انتقامی را با شما بتوان کشید و نه با یاری شما به مقصود توان رسید. شما را از رفتن باز دارد، ناله در گلو شکستید و بر جای خویش نشستید. » (1) امام در خطبه ای دیگر فرمود: «ای مردم رنگارنگ، با دلهای پریشان و ناهماهنگ. تن هاشان عیان، خردهاشان از آنان نهان، در شناخت حق شما را می پرورانم، همچون دایه ای مهربان، و شما از حق می رمید چون بزغالگان از بانگ شیر غران. هیهات که به یاری شما تاریکی را از چهره عدالت بزدادیم، و کجی را که در راه حق راه یافته راست نمایم. » (2) و در خطبه ای دیگر فرمود: «ای مردمی که اگر امر کنم فرمان نمی برید، و اگر بخوانمتان، پاسخ نمی دهید. اگر فرصت یابید، فرو می مانید و اگر با شما بستیزند، سست و ناتوانید. اگر مردم بر امامی فراهم آیند، سرزنش می کنید و اگر ناچار به کاری دشوار در شوید، پای پس می نهید. بی حمیت مردم!انتظار چه می برید؟چرا برای یاری بر نمی خیزید و برای گرفتن حقتان نمی ستیزید. مرگتان رسد، یا خواری بر شما باد. به خدا اگر مرگ من بیاید، و به سر وقتم خواهد آمد، میان من و شما جدایی می اندازد، حالی که همنشینی تان را خوش نمی دارم، و با شما بودن چنان است که گویی یاوری ندارم. راستی شما چه مردمی هستید؟دینی نیست که فراهمتان آرد؟غیرتی ندارید تا بر کارتان وادارد؟شگفت نیست که معاویه، بی سر و پاهای پست را می خواند و آنان پی او می روند، بی آن که بدیشان کمکی دهد، یا عطایی رساند، و من شما را که اسلام را یادگارید و مانده مردم- دیندار- می خوانم تا یاری تان دهم و بهره از عطا مقرر گردانم و شما از گرد من می پراکنید و آتش مخالفت مرا دامن می زنید. . . آنچه بیشتر از هر چیز دوست دارم و مرا باید، مرگ است که به سر وقتم آید. » (3)

این سخنان، نمونه ای از سخنان فراوان امام است که در طی سالهای 39 و 40 هجری خطاب به مردم ایراد کرده اند. جملات مزبور نشان عزم راسخ امام در برابر قاسطین است. معاویه که بطور قطع از اوضاع عراق آگاهی داشته و ناظر سستی مردم آن ناحیه بود، مصمم شد تا با تجاوز به نواحی مختلف تحت سلطه امام در جزیرة العرب و حتی عراق، قدرت امام را تضعیف کرده و راه را برای گشودن عراق فراهم کند. معاویه هدف خود را از این حملات چنین بیان کرد: این قتل و تاراجها، مردم عراق را می ترساند و کسانی را که در زمره مخالفانند، یا تصمیم به جدایی دارند، در کار خود دلیر می گرداند. و آنان را که از کشاکشها بیمناکند به نزد ما فرا می خواند. (4) این حملات که اصطلاحا «غارات » نامیده می شده، هر از چندی انجام می یافته و در هر منطقه، شیعیان خالص آن حضرت به شهادت می رسیده اند. فهرستی از این غارات را ابو اسحاق ثقفی شیعی (م 283) در کتابی که در قرن سوم، با همین نام تالیف کرده، و خوشبختانه بر جای مانده، آورده است. دیگر مآخذ تاریخی نیز اخبار این تجاوزات را آورده اند.

نخستین منطقه ای که مورد تهاجم قرار گرفت، مصر بود. زمانی که امام به خلافت رسید، قیس بن سعد بن عباده را به حکومت مصر منصوب کرد. آنگاه که برای سرکوبی ناکثین عازم عراق شد، از قیس خواست تا از مصر باز گردد. (5) قیس عازم مدینه شد و از آنجا به عراق آمد (6) و در صفین شرکت کرد. پس از صفین که اوضاع مصر درهم ریخته و اخبار شورش بر محمد بن ابی بکر بالا گرفت، امام مصمم شد تا مالک را به مصر اعزام کند.

مالک که پس از بازگشت از صفین، مجددا به حکومت جزیره گماشته شده بود، نامه ای دریافت کرد تا به سمت مصر برود. معاویه که از این امر آگاهی یافت، به مسؤول خراج در ناحیه قلزم نوشت تا به نحوی مالک را از بین ببرد، در برابر او نیز باقی مانده خراج را از وی نخواهد گرفت. او نیز با مسموم کردن مالک از طریق عسل، وی را به شهادت رساند. (7) منطقه ای که مالک در آن به شهادت رسید عین شمس نام داشت. معاویه پس از شنیدن خبر قتل مالک، گفت: علی دو دست داشت که یکی را در صفین قطع کردیم که عمار بود و دیگری مالک که اینک قطع شد. (8) زمانی که خبر شهادت مالک به امام رسید، تا چندین روز آثار غم بر چهره امام بود و می فرمود: «خداوند چه نیکیها که به مالک داده بود!مالک، چه مالکی!اگر کوه می بود، کوهی عظیم بود، اگر سنگ می بود، سنگی سخت بود. آری، به خدا سوگند ای مالک!مرگ تو بسیاری را لرزانید و بسیاری را خوشدل کرد. گریندگان باید بر چونان کسی بگریند. آیا مردی چونان مالک هرگز توان یافت؟ (9)

اکنون مصر برای شام که سرمست از پیروزی بود، قابل دسترسی بود. این منطقه هم از لحاظ جغرافیایی به شام نزدیک بود و هم کسان زیادی از عثمانیه در آن بودند که می توانستند به سپاه شام کمک کنند. افزون بر آن، معاویه قول مصر را به عمرو بن عاص حیله گر داده و اکنون پس از آن ماجراها باید به عهد خود وفا کند. در این زمان، محمد بن ابی بکر، حکومت مصر را داشت. عمرو بن عاص که خود رهبری سپاه اعراب را در فتح مصر داشت، با سپاهی عظیم به آن سوی حرکت کرد. وی نامه ای به محمد نوشت و از وی خواست تا خود را تسلیم کند تا آسیبی به او نرساند!در عین حال نامه ای نیز از معاویه برای محمد نوشت که او را تهدید به مرگ کرده بود. در این نامه معاویه نوشته بود که کسی را از محمد، دشمن تر در برابر عثمان نمی شناسد و اکنون روز انتقام فرا رسیده است. محمد نامه ای به امام نوشت، و همراه آن، دو نامه عمرو و معاویه را فرستاد. امام او را به مقاومت فراخواند و از او خواست تا کنانة بن بشر (گفته اند: او همان کسی است که عمود را بر فرق عثمان زد!) (10) را به سوی سپاه عمرو اعزام کند و خود در شهر همراه سپاهی دیگر بماند.

کنانه با دو هزار نفر اعزام شد و خود محمد نیز با همین تعداد در شهر ماند. در درگیری دلیرانه کنانه با سپاه شام، او و یارانش به شهادت رسیدند. در مصر نیز مردم از اطراف محمد پراکنده شده و او تنها به خرابه ای پناه برد. فرمانده نیروهای مقدم سپاه شام، معاویة بن خدیج بود. او محمد را در خرابه یافت، او را گردن زد، سپس او را در شکم مرداری نهاد و آن را آتش زد. (11) این مشی یاران معاویه و کسانی بود که به بهانه قتل عثمان این چنین یاران خدا را به شهادت می رساندند.

زمانی که خبر شهادت محمد بن ابی بکر به امام رسید، به شدت متاثر شد و خطابه تندی خطاب به مردم کوفه ایراد کرد. آن حضرت در این خطبه اشاره کرد که بیش از پنجاه روز است که از شما درخواست کمک می کنم. تازه پس از این، سپاهی ضعیف آماده شده است. (12) در همین خطابه بود که حضرت به مردم فرمودند: الا دین یجمعکم، الا حمیة تغضبکم؟ (13) مردم از شدت جزع امام درباره شهادت محمد پرسیدند. حضرت فرمود: او را چونان فرزند خود می دانستم. (14) امام که پس از، از دست دادن محمد بن ابی بکر، یکی دیگر از یاران نزدیک خود را از دست داده بود، و به علاوه اکنون مصر را نیز از دست رفته می دید، نامه ای به تمامی مسلمانان در نقاط مختلف نوشت و شرحی از آنچه را که از رحلت رسول خدا (ص) بدین سوی بر او رفته بود بازگفت. این نامه، سندی مهم در زمینه دیدگاههای امام از تحولات سی و اندی سال پس از رحلت پیامبر (ص) است. امام در این نامه ضمن بیان حق کشی هایی که پس از درگذشت رسول خدا (ص) در حق اهل بیت (ع) صورت گرفته به بیعت مردم با خود اشاره کرده شرحی از پیمان شکنی ناکثین، برپایی جنگ صفین و شورش خوارج نوشتند. پس از آن از بهانه های مردم سخن گفتند که:

گفتید شمشیرهایمان کند شده و ترکشهایمان از تیر خالی است و نیزه هایمان را سر نیزه نیست و آنچه نیزه اش می خوانیم جز چوبدستی نیست، ما را به شهرمان بازگردان تا ساز نبرد کنیم با بهترین اسب و سلاح. . . فرمان دادم در نخیله فرود آیید و لشکرگاه برپا کنید و همواره در لشکرگاه خود بمانید. . . جماعتی از شما نزد من ماندند و عذرهای واهی آوردند و گروهی نافرمانی کردند و به شهر رفتند. نه در آنها که مانده بودند صبر و ثباتی بود و نه آنان که به شهر رفتند بازگشتند. یک روز که به لشکرگاه خود نگریستم، شمار سربازان من به پنجاه هم نمی رسید. چون چنان دیدمتان، من هم به کوفه در آمدم ولی شما تا به امروز نتوانسته اید با من از شهر پای بیرون نهید. چه انتظار می کشید؟نمی بینید که از هر طرف زمینهای شما روی به نقصان می نهد و شهرهایتان یکی پس از دیگری به دست دشمن می افتد و شیعیان من در آن شهرها کشته می شوند و مرزهایتان را مرزبانی نیست و این دشمن است که به بلاد شما لشکر می کشد؟»

امام در ادامه از مردم خواستند تا در برابر دشمن آماده باشند. (15)

معاویه کشته شدن محمد بن ابی بکر را اسباب سرافرازی «عثمانیان » در همه بلاد عنوان کرد. (16) بدین ترتیب مصر از دست امام خارج شد و عمرو بن عاص که دینش را به دنیایش فروخته بود برای سه چهار سالی (تا سال 43 هجری که زنده بود) ، بر این منطقه حکمرانی کرد تا مرد.

معاویه به بصره نیز امید فراوان بسته بود، بویژه که کسانی از عثمانیه بصره نیز به او نامه نوشته و از وی استمداد کرده بودند. او می دانست که مردم بصره، کینه امام علی (ع) را به دل دارند، زیرا در جنگ جمل شمار فراوانی از آنها کشته شده اند. به گزارش ثقفی، او در نامه ای که برای عمرو بن عاص نوشت و درباره کار بصره با او مشورت کرد، نوشت: در هیچ جای دیگر کسانی را نتوان یافت که در مخالفت با علی از مردم بصره به شمار بیشتر و سرسخت تر و پایدارتر باشند. » معاویه تصمیم گرفت تا عبد الله بن عامر حضرمی را به بصره فرستد تا در آنجا دوستان معاویه را فراهم آورده ندای خونخواهی عثمان سرداده و پس از اجتماع مردم، شهر را به تصرف خود درآورد. عبد الله بن عامر در بصره نزد قبیله بنی تمیم آمد. در آنجا عثمانیه اجتماع کردند و او برای آنها سخن گفت. وقتی او از خونخواهی عثمان سخن گفت، ضحاک بن عبد الله هلالی بر وی اعتراض کرد و گفت: می گویید که بار دیگر (پس از کار ناکثین) شمشیرها از نیامها برکشیم و بر سر یکدیگر زنیم تا معاویه بر اورنگ امارت نشیند و تو بر مسند وزارت او تکیه زنی. و پیمانی را که با علی (ع) بسته ایم بشکنیم؟به خدا سوگند یک روز از روزهای عمر علی (ع) که با رسول خدا (ص) سپری شده از کارهای معاویه و خاندان معاویه تا دنیا دنیاست، بهتر است. حاضران برخی به موافقت با عبد الله بن عامر و برخی به حمایت از ضحاک بن عبد الله برخاستند. اما در مجموع جز کسانی چون احنف بن قیس که خود را کنار کشید، جمعیت به هواداری از ابن عامر پرداخت. در شهر، میان اعراب مضری و یمنی نزاع بود. معاویه از پیش به ابن عامر گفته بود که به مضری ها اعتماد کند. همین امر سبب رنجش ازدیان شد. در این وقت زیاد بن عبید، نیابت حکومت بصره را داشت. او به صبرة بن شیمان ازدی پناه برد و از آنجا به عبد الله بن عباس والی بصره که در کوفه بود نامه نوشت و به این ترتیب خبر بصره در کوفه منتشر شد. زیاد با استفاده از حمایت ازدیان، نماز جمعه را اقامه کرد و آنها را به حمایت از امیر المؤمنین که انصار و مهاجر با اویند فراخواند. وی از آنها خواست تا در برابر بنی تمیم بایستند. از آن سوی ابن عامر نیز در بصره لشکری به راه انداخت و اموالی را به تصاحب کرد. خبر حمایت ازدیان از زیاد و حمایت بنی تمیم از ابن عامر، در کوفه نیز اختلاف افکند. شبث بن ربعی، از امام خواست تا ازدیان را بر تمیمیان مسلط نکند. در برابر مخنف بن سلیم نیز از ازدیان دفاع کرد. امام آنها را به حمایت از اصل دین دعوت کرد و فرمود: باید که اسلام و حیثیت اسلام شما را از ستم بر یکدیگر و از ناسزاگویی باز دارد و شما را با همدیگر متحد سازد. آنگاه امام، زیاد بن ضبیعه تمیمی را به بصره فرستاد تا بنی تمیم را از حمایت ابن عامر باز دارد. او تلاش خود را کرد و شماری از تمیمیان را باز گرداند. با این حال شب در بستر بود که چندی از خوارج بر سر او ریختند و در حالی که او از خانه گریخت، به شهادتش رساندند.

امام جاریة بن قدامه را در حالی که پنجاه تن از تمیمیان همراهیش می کردند، به سوی بصره اعزام کرد. او در بصره نزد شیعیان امام آمد و نامه آن حضرت را برای آنان خواند. در این نامه امام با اشاره به بیعتی که مردم با او کرده بودند، به آنان نوشته بودند: «اگر به بیعت من وفا کنید، و اندرز من بپذیرید و به فرمان من عمل کنید، به حکم کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و طریق حق با شما رفتار خواهم کرد و طریق هدایت را در میان شما اقامه خواهم نمود. به خدا سوگند، از آن زمان که محمد (ص) از این جهان رخت برکشیده، فرمانروایی را نمی شناسم که این راه و روش بهتر از من شناسد و در این راه بهتر از من گام بردارد. این که می گویم سخنی راست است بی آن که قصد نکوهش گذشتگان داشته باشم یا بخواهم در اعمال، آنان را به نقص موصوف دارم. » سپس امام افزوده بودند که اگر از وفای به بیعت سرپیچی کنند با سپاهش بر سر آنها خواهد تاخت. ازدیان برای جبران روز جمل، اظهار کردند که برای نبرد با ابن عامر حاضرند. به هر روی جنگ در گرفت و طی آن بنی تمیم کست خوردند. جاریه چندی به محاصره آنها نشست و عاقبت دستور داد تا خانه را بر سر عثمانیه آتش زنند. بر اساس نامه ای که زیاد به امام نوشت، جمعی از آنها در آتش سوخته، برخی از خانه گریختند و طعمه شمشیر شدند و برخی نیز تسلیم شدند و مورد عفو قرار گرفتند. (17)

یکی دیگر از تجاوزات شام، حرکتی است که به فرماندهی ضحاک بن قیس فرمانده بنام سپاه شام صورت گرفت. به گزارش ثقفی، زمانی که خوارج بر امام شوریدند، عمارة بن عقبة بن ابی معیط، ضمن نامه ای به معاویه، خبر داد که: شماری از قاریان قرآن و زهاد از یاران علی، بر او شورش کرده اند. علی نیز لشکر بر سرشان برده و آنها را کشته است. اکنون لشکرش و اهل شهرش بر او شوریده اند و میانشان دشمنی افتاده و سخت پراکنده اند. » معاویه از این خبر خشنود شد. او ضحاک بن قیس را با سه چهار هزار نفر به سمت عراق فرستاد و به او سفارش کرد تا به هر کجا رسید غارت کند، یاران علی را بکشد و به سرعت از آن منطقه به جای دیگر برود. ضحاک به کوفه آمد، به چپاول اموال مردم پرداخت و به کاروان حجاج یورش برد و شماری را کشت. امام علی (ع) در کوفه بر منبر رفت و از مردم خواست تا از حریم خویش دفاع کنند. برخورد مردم سرد بود. امام به آنها فرمود: «به خدا سوگند، دوست دارم به جای هر صد مرد از شما، یکی از آنها از آن من بود. » امام در این سخنرانی خود نیز باز آرزوی مرگ کرد! آنگاه حجر بن عدی را با چهار هزار نفر در پی ضحاک روانه کرد. حجر در تدمر به ضحاک رسید. در جنگی که درگرفت، نوزده تن از شامیان کشته شده و دو نفر از یاران حجر به شهادت رسیدند. ضحاک شبانه از صحنه نبرد گریخت. بدین ترتیب یکی دیگر از غارات سپاه شام خاتمه یافت.

در این وقت، عقیل بن ابی طالب، نامه ای به امام نوشت و از آن حضرت خواست تا در باره وضعیت خود او را آگاه سازد. امام از حمله ضحاک به عنوان اقدامی ناچیز یاد کرده و درباره قریش و ستمی که به او کرده اند به تفصیل سخن گفت. از جمله در پاسخ عقیل نوشتند: «بار خدایا!قریش را کیفری از کیفرهای خود ده که رشته خویشاوندی با مرا بریدند و بر ضد من همدست شدند و مرا از حقی که داشتم دور ساختند و آن فرمانروایی را که میراث برادرم رسول خدا (ص) بود، از من ربودند و آن را به کسی دادند که نه در خویشاوندی با رسول الله (ص) همانند من بود و نه سابقه اش در اسلام. » از این نامه آشکار است که امام، در هر فرصتی می کوشید تا شرحی از حق از دست رفته اش بازگوید. (18) یکی دیگر از تجاوزات سپاه شام به عراق، سپاهی دو هزار نفری بود که معاویه فرماندهی آن را به دست نعمان بن بشیر داده بود و قرار بر این بود تا او به ناحیه عین التمر در حوالی فرات یورش برد. این شخص تنها انصاری بود که عثمانی از آب در آمده بود. البته تنی چند از انصار از حمایت امام علی (ع) خودداری کردند، اما به معاویه نپیوستند. قرار بود تا بشیر به نواحی فرات حمله ببرد. در آن وقت مالک بن کعب، با حدود صد نفر مستقر بود. زمانی که خبر حمله بشیر را شنید، از مخنف بن سلیم، که مسؤولیت صدقات این سوی فرات را داشت استمداد کرد. امام که خبر حمله نعمان را شنیده بود، و شاهد سستی مردم بود، در خطابه ای لب به اعتراض به کوفیان گشود: «ای مردم کوفه!چون طلایه های لشکر شام نمودار شود، درهای خانه هایتان می بندید و خود در خانه هایتان می خزید، آن سان که سوسمار به سوراخ خود می خزد، و کفتار در کنامش پنهان می شود. به خدا سوگند خوار و ذلیل است آن که شما به یاریش برخیزید. »

مخنف بن سلیم پنجاه نفر از نیروهایش را به همراهی فرزندش عبد الله به کمک مالک فرستاد. سپاه شام که خوف ملحق نشدن سپاه کمکی شام را داشت، اندکی درگیر شده و از صحنه جنگ گریخت. معاویه تصریح کرده بود که ارسال این سپاه بدان قصد است تا «مردم عراق را بترساند. » به هر روی این بار نیز این تجاوز ناکام ماند.

پس از سخنان امام، تنها عدی بن حاتم با هزار نفر از قبیله طی به نخیله رفت. هزار تن دیگر نیز به او ملحق شدند و او همراه این نیروها، به سواحل فرات رفت و به اراضی پایین دست شام حمله هایی کرد. (19)

معاویه سپاهی را به سوی دومة الجندل فرستاد تا از آنان که نه در فرمان شام بودند و نه عراق، زکات بگیرد. امام نیز سپاهی همراه مالک بن کعب به دومة الجندل فرستاد. دو سپاه با یکدیگر گلاویز شدند و یک روز را به نبرد گذراندند. فردای آن روز سپاه شام بازگشت. مالک ده روز در دومة الجندل ماند و مردم را دعوت کرد اما آنها دعوت وی را نپذیرفتند او نیز بازگشت. (20)

تجاوز دیگری که به عراق صورت گرفت، حمله سفیان بن عوف غامدی بود که با شش هزار تن به سوی هیت حرکت کرد. از آنجا به سوی شهر انبار در آمد. یاران امام در این شهر اندک بودند. از میان آنان نیز کسانی مایل به جنگ نبوده و تنها عده معدودی با اشرس بن حسان بکری، در برابر آنها ایستادگی کردند تا به شهادت رسیدند. متجاوزین شهر انبار را غارت کرده و بازگشتند. زمانی که خبر به امام رسید، آن حضرت بر منبر رفت و از مردم خواست تا با اجتماع در نخیله به سوی آنها بشتابند. هیچ کس در پاسخ امام سخنی نگفت. امام از مسجد بیرون آمد و سعید بن قیس همدانی را با هشت هزار نفر به تعقیب آنان فرستاد، اما آنان وارد سرزمین شام شده بودند.

زمانی که سعید به کوفه آمد امام سخت بیمار بود و نمی توانست بر منبر بایستد. نامه ای خطاب به مردم نوشت و خود روی سکوی در مسجد نشست تا سعد که از موالی آن حضرت بود نامه را بر مردم بخواند. امام در این نامه از مردم گله کرد و فرمود:

«اگر چاره ای می یافتم که لب فرو بندم و شما را مورد خطاب و عتاب قرار ندهم، هرگز سخنی نمی گفتم. . . ای مردم!جهاد دری است از درهای بهشت که خدا آن را به روی دوستان خاص خود گشوده است و آن جامه پرهیزگاری است و زره محکم و سپر راستین. . . بدانید که من شما را به پیکار دشمنتان فرا خواندم، چه در شب و چه در روز، چه نهان و چه آشکار و گفتم پیش از آن که به جنگ شما آیند، شما به جنگ آنها روید. . . پس شما ناتوانی و زبونی آشکار کردید و سخن من بر شما گران آمد و نافرمانی کردید و آن را پس پشت افکندید تا بلادتان مورد حمله دشمن واقع شد و وطنگاهتان مسخر خصم گردید. اینک این غامدی است که بر انبار تاختن آورده و اشرس بن حسان را کشته و پادگان و سلاحهایش را غارت کرده و مردانی صالح را به خاک هلاک افکنده است. حتی شنیده ام که مردی از دشمنان شما، به خانه زنی مسلمان و زنی از اهل ذمه در آمده و خلخالهایش را از پای بیرون کرده است و گوشواره از گوشهایش و هیچ کس مانع او نشده. آن گاه بازگشته اند بی آن که حتی یک تن جراحتی برداشته باشد. اگر مرد مسلمانی به سبب این خواری از شدت اندوه بمیرد به نظر من سرزنشش نباید کرد، زیرا سزاوار است بمیرد. ای شگفتا، شگفتا!دل آب می شود و اندوه بر جان می نشیند و شعله غم در دل می افروزد وقتی که می بینم این قوم در باطلشان هماهنگ اند و شما در حق خود پراکنده. . . ای به صورت مردان که نه مردانید. ای دارودسته بی خردان چون کودکان که در عقل و درایت عروسان حجله نشین را مانید. خدا داند که از زیستن در میان شما ملول شده ام، دوست دارم که خدا مرا از میان شما برگیرد و به آستان رحمت خود برد. . . » (21)

پس از این سخن تنها سیصد نفر در نخیله گرد آمدند. خطابه های بعدی امام هم نتیجه ای در برنداشت. (22)

پیش از ایام حج سال 39 هجری، معاویه سپاهی را به فرماندهی یزید بن شجره رهاوی به سوی مکه فرستاد تا در ایام حج مردم را به معاویه دعوت کند. امام علی (ع) توسط خبرگیران خود، از این تصمیم آگاه شد و سپاهی را به فرماندهی معقل بن قیس ریاحی به مکه اعزام کرد. در این زمان قثم بن عباس حاکم مکه بود. او احساس کرد که مردم مکه از او دفاع نخواهند کرد. اول تصمیم داشت تا از مکه بیرون برود، اما با اعتماد به این که حرم است در آنجا ماند. سپاه شام روز هفتم ذی حجه وارد مکه شدند. فرمانده آنان که گفته شده مردی پایبند به حفظ حرمت حرم بود، برای پرهیز از درگیری، به قثم پیغام داد تا هر دوی آنها از امامت جماعت کنار روند تا مردم خود کسی را انتخاب کنند. پس از مراسم حج، سپاه شام بازگشت. اندکی بعد، معقل بن قیس به مکه در آمد و تا وادی القری سپاه شام را تعقیب کرده و تنها چندی از واماندگان آنها را به اسارت در آورد که بعدا با اسرای عراق معاوضه شدند. امام پس از این واقعه به مردم فرمودند: «این قوم بر شما چیره شده اند. . . زیرا می بینم که کارشان بالا گرفته و آتش شما رو به خاموشی نهاده، آنان را می بینم که در کار خود سخت کوشند و شما سست و ناتوان، آنان را می بینم که متحدند و شما پراکنده. . . » (23)

یکی از سخت ترین تجاوزات و خشن ترین آنها، تجاوز بسر بن ارطاة بن حجاز و یمن بود. او مردی سنگدل و جانی بود و معاویه نیز به او سفارش کرده بود تا شیعیان امام علی (ع) را در هر کجا یافت بکشد. دلیل اعزام بسر این بود که در یمن، عثمانیانی بودند که با آشکار شدن ضعف در نیروهای عراق، بر حاکم خود، عبید الله بن عباس شورش کردند. آنها به معاویه نامه نوشته و از او درخواست کمک کردند. بسر ابتدا به مدینه در آمد. ابو ایوب انصاری از طرف امام حاکم شهر بود. او به دلیل نداشتن نیرو از شهر گریخت و بسر خانه او و شماری دیگر را به آتش کشید، آنگاه به زور از مردم بیعت گرفت و ابو هریره را حاکم شهر کرده به سوی مکه رفت. در آنجا نیز قثم بن عباس شهر را رها کرد و رفت. بسر پس از گذر از مکه به طائف رفت و در آنجا بود که مردی از قریش را به تباله فرستاد، زیرا در آنجا گروهی از شیعیان علی (ع) بودند. بر اساس دستور او همگی را کشتند و اموالشان را تاراج کردند. مردم مکه از ترس بسر گریزان شدند. از جمله گریختگان همسر عبید الله بن عباس و دو فرزند او سلیمان و داود بودند که به دست بسر اسیر شده و او سر هر دوی آنان را از تنشان جدا کرد. برخی گفته اند محل قتل آنها در یمن بوده و در خانه یکی از ایرانی زادگان پنهان شده بودند. در ادامه سفر به نجران رفت و در آنجا عبد الله بن عبد المدان، پدر زن عبید الله بن عباس را نیز بکشت. این حادثه در حیات سیاسی ننگین معاویه، جایگاهی بس مهم دارد. بسر به سوی یمن رفت. عبید الله از شهر گریخته بود. شماری از شیعیان اندک دفاعی کردند و بسیاری به شهادت رسیدند. بسر دست به کشتار شیعیان امام علی (ع) زده و جنایات بیشماری را مرتکب شد. از آن جمله، صد تن از پیروان او را که همه از ایرانی زادگان بودند سر برید. پس از آن به سوی حضرموت که گفته بودند در آنجا شیعیان علی بسیارند حرکت کرد. او گفت: بر آن است تا از هر چهار، یکی را بکشد. امام که خبر بسر را شنید، جاریة بن قدامه را همراه سپاهی به تعقیب او فرستاد. جاریه، بسر را تعقیب کرد. وقتی شنید به مکه در آمده بدان سوی آمد، اما بسر از مکه رفته بود. گفته اند: پیش از آن که جاریه به کوفه در آید، امام علی (ع) به شهادت رسیده بود و زمانی که به کوفه آمد، با امام حسن (ع) بیعت کرد.

امام از دست کوفیان رنجی فراوان برد و در حق آنان سخت نفرین کرد. دلیل آن جز این نبود که آنان، نه تنها به یاری امام خویش نشتافتند، بلکه ناموس خود را نیز حفاظت نکرده اجازه دادند تا پلیدان شام بر آنها تسلط یابند. یکی از این نفرینها را به عنوان آخرین جملات این قسمت نقل می کنیم. ابو صالح حنفی گوید: علی (ع) را دیدم که برای مردم سخن می راند. قرآن را بر سر نهاده بود آن سان که خود دیدم که ورق قرآن روی سرش خش خش می کرد. علی (ع) می گفت: بار خدایا!مرا از آنچه در این کتاب است منع کردند، تو مرا آنچه در این کتاب است عطا کن.

با خدایا!من اینان را ناخوش می دارم و اینان مرا، من از اینان ملول شده ام و اینان از من. اینان مرا به اعمالی وامی دارند که خلاف خلق و طبیعت من است. اخلاقی که تاکنون نمی شناخته ام.

بار خدایا!مرا یارانی بهتر از اینان ارزانی دار و آنان را فرمانروایی بدتر از من.

بار خدایا!دلشان را آب کن آن سان که نمک در آب حل می شود. (24)

پی نوشت ها:

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:13 ] [ اطلس ایران وجهان ]

اقدامات اصلاحی امام

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛


وقایعی که در این زمان اتفاق افتاد و اقداماتی که توسط آنحضرت انجام شد به منظور اصلاح خرابیهای موجود در جامعه بود، البته در این راه امام با دشواریهایی مواجه بودند که به جهت اهمیت آنها در عنوان جداگانه ای، بدان می پردازیم. امام بیت المال را به صورت عادلانه بین مردم تقسیم نمودند و در سخنرانیهای خود سعی کردند تا مردم را از دنیاگرایی پرهیز دهند، فرمانداران پیشین از جمله معاویه عزل شدند، سیاست عدم کتاب حدیث لغو شد، به سنت پیامبر عمل شد و جلوی انحرافات دینی گرفته شد و... البته اینها آن بخش از اقدامات اصلاحی امام را که با زبان و اقدامات اجتماعی آرام بود تشکیل می داد و امام بخش دیگر آن از طریق جنگ بود که در عنوان مستقلی بدان پراخته می شود و اما توضیحی پیرامون اقدامات در بخش اول:

یکی از مشکلات اخلاقی جامعه که امام را سخت به خود مشغول داشته بود، دنیاگرایی، رفاه طلبی و فزون خواهی اعراب فاتح بود.این امر چنان آنان را از خود بیخود کرده بود که توان گفت، جنگ جمل محصول آن بود که امام حاضر نشد سهم طلحه و زبیر را از بیت المال بیش از دیگران بدهد.در چنین شرایطی امام، مصمم شد تا در طی خطبه های خود، در این باره به تفصیل سخن گفته و مردم را از دنیاگرایی پرهیز دهد.به همین قیاس، او طی نامه هایی به عمال خویش آنان را از نشستن سر سفره های رنگین که در دوره عثمان بسیار طبیعی شده بود نهی می کرد .اگر کلمات امام درباره مذمت دنیا یکجا فراهم آید کتابی مفصل خواهد شد. (1) نهج البلاغه مملو از این قبیل کلمات بوده و این حجم گسترده نشان می دهد که امام در این باره اصرار خاصی داشته است.ارائه الگوی نمونه انسان با تقوی را در خطبه معروف به خطبه همام می بینیم.در برخی از خطبه ها اما به صراحت مردم مخاطب خود را به دلیل دنیا طلبی سرزنش می کند: یاد مرگ از دلهای شما رفته است و آرزوهای فریبنده جای آن را گرفته.دنیا بیش از آخرت مالکتان گردیده و این جهان، آن جهان را از یادتان برده. (2) امام تبیین دین را در رأس اقدامات اصلاحی خود قرار داده و کوشید تا با مطرح کردن سنت پیامبر (ص) و احیای اصول و فروع فراموش شده دین، جامعه را به سمت اصلاح هدایت کند.آن حضرت در شرح فعالیتهای خود برای اصلاح جامعه می فرماید:

«ألم أعمل فیکم بالثقل الأکبر و أترک فیکم الثقل الاصغر و رکزت فیکم رایة الإیمان و وقفتکم علی حدود الحلال و الحرام و البستکم العافیة من عدلی و فرشتکم المعروف من قولی و فعلی و أریتکم کرائم الأخلاق من نفسی» ، آیا حکم قرآن را در میان شما جاری نداشتم و دو فرزندم را که پس از من چراغ راه دینند و خاندان پیامبر را که گوهران گزینند برای شما نگذاشتم .رایت ایمان را میان شما برجا کردم و مرزهای حلال و حرام را برایتان جدا از عدل خود لباس عافیت بر تنتان کردم و با گفتار و کردار خویش معروف را میان شما گستردم و با خوی خود نشان دادم که اخلاق گزیده چیست. (3) امام در سخنان خود بطور مأکد اشاره به عمل به کتاب خدا و سنت رسول دارد.این وفاداری امام به سنت رسول خدا (ص) نکته مهمی در سیاستهای اصلاحی آن حضرت است.در اصل او تخطی از سنت را یکی از علائم آشکار انحراف بلکه منشأ انحرافات می داند.زمانی که در همان روزهای نخست، طلحه و زبیر از عدم مشورت امام شکایت کردند حضرت فرمود: به خدا که مرا به خلافت رغبتی نبود و به حکومت حاجتی نه، لیکن شما مرا به آن واداشتید و آن وظیفه را به عهده ام گذاشتید.چون کار حکومت به من رسید، به کتاب خدا و آنچه برای ما مقرر نموده و ما را به حکم کردن بدان امر فرموده نگریستم و از آن پیروی کردم.و به سنتی که رسول خدا (ص) نهاده است و بر پی آن رفتم.نیازی نداشتم تا در این باره از شما و جز شما نظر خواهم. (4) امام در درگیری خود با عثمان درباره محرم شدن به عمره در ایام حج و یا محرم شدن به عمره و حج با هم، درباره رعایت سنت رسول خدا (ص) فرمود: «ما کنت لأدع سنة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لأحد من الناس» ، من بخاطر هیچ کس سنت آن حضرت را رها نمی کنم. (5) یک سال از سالهایی که عثمان در منی نمازش را تمام می خواند، مریض شد.در آنجا از امام خواست تا به جای او نماز بخواند.امام فرمود: اگر او نماز بخواند همچون پیامبر (ص) خواهد خواند.عثمان گفت: خیر، همانطور که من نماز می خوانم.امام در خواست او را رد کرد. (6) امام خود می فرمود، اگر من از میان شما غایب شوم چه کسی هست که به این سیره در میان شما عمل کند؟ (7) مطرف بن عبد الله می گوید: همراه عمران بن حصین (که از اصحاب رسول خدا (ص) بود) پشت سر امام علی (ع) نماز می خواندم.پس از پایان نماز، عمران دست من را گرفت و گفت: لقد صلی صلاة محمد، و لقد ذکرنی صلاة محمد (ص) .او همانند نماز پیامبر (ص) نماز خواند.او مرا به یاد نماز پیامبر (ص) انداخت. (8) ابو موسی اشعری نیز که در بدو ورود امام به کوفه، پشت سر امام نماز خواند گفت: «ذکرنا علی بن ابی طالب صلاة النبی (ص)» ، علی (ع) با نماز خود ما را به یاد نماز پیامبر انداخت . (9) احیای سیره پیامبر (ص) برای سیاستهای اصلاحی امام بسیار مهم بود.اصحاب خالص امام نیز این حقیقت را درک می کردند.عمار درباره اقدامات سازنده امام می گفت: «لو أن علیا لم یعمل عملا و لم یصنع شیئا الا أنه أحیا التکبیرتین عند السجود، لکان قد أصاب بذلک فضلا عظیما» .اگر علی هیچ کاری جز زنده کردن دو تکبیر در وقت بلند کردن سر از سجده نکرده باشد، به خاطر همین کار، به فضل بزرگی دست یافته است. (10) امام در برابر سیاست عدم کتابت حدیث، از سوی عمر و عثمان، برفراز منبر اعلام فرمود: کسانی که مایل هستند تا علم را بنویسند کاغذ و قلمی فراهم آورند.حارث اعور وسایل نوشتن را فراهم کرد و آنچه را حضرت نقل می کرد می نوشت. (11) بعد از آن حضرت امام حسن (ع) نیز به فرزندانش توصیه می فرمود تا حدیث پیامبر (ص) را بنویسند. (12) توجه داریم که امام علی (ع) خود احادیث رسول خدا (ص) را می نوشت.پس از آن حضرت دفاتر آن حضرت در دست اهل بیت بوده و مرتب از «کتاب علی» حدیث برای شیعیان نقل می فرمودند . (13) دیدیم که در زمان خلیفه دوم، در کنار جلوگیری از کتابت حدیث، قصه خوانان اجازه یافتند تا در مسجد برای مردم قصص یهودی را درباره انبیای پیشین و رهبانان مسیحی نقل کنند.امام علی (ع) در کنار رواج کتابت حدیث، با پدیده قصه خوانی برخورد کرده از قصه خوانی به شدت نهی کرد.امام در اصل با نقل آثار یهودیان مخالف بود.از آن حضرت نقل شده است که فرمود : هر کس از پیشینیان کتابی دارد از بین ببرد. (14) آن حضرت درباره کسی که قصه حضرت داود (ع) را با اوریا از منابع یهودی نقل کرده بود، برخورد کرده و فرمود: اگر کسی آن را نقل کند، او را حد خواهم زد. (15) می دانیم که در این حکایت دروغین به حضرت داود، نسبت قتل عمد و زنا داده شده است.زمانی که آن حضرت به بصره آمد، قصه خوانان را از مسجد بیرون کردند. (16) بعد از آن حضرت، امام حسن (ع) نیز از قصه خوانی نهی کردند. (17) امام سجاد (ع) نیز حسن بصری را که زمانی قصه خوان بودند از این کار نهی کردند و او نیز پذیرفت. (18) امام در یکی از نخستین خطبه هایش فرمود: «و إنی حاملکم علی منهج نبیکم صلی الله علیه و آله» من شما سنت پیامبر (ص) را در میان شما پیاده خواهم کرد. (19) یکی از دلایلی که سبب شده تا توصیف شخصیت و اخلاق رسول خدا (ص) بیش از همه اصحاب از زبان امام علی (ع) در متون تاریخی باشد، همین است که امام بیش از همه پیرو منش و روش آن حضرت بود.به همین دلیل از آغاز، تمامی حرکات پیامبر (ص) را به ذهن خود سپرده و بعدها با شیواترین کلمات به توصیف شخصیت آن حضرت پرداخت. (20) حسن بصری در پاسخ کسی که از او درباره امام سؤال کرده بود گفت: «أراهم السبیل و أقام لهم الدین اذا اعوج» ، راه را به مردم نمایاند و زمانی که دین به کجی گراییده بود، آن را راست کرد. (21) این سخن حسن، بسیار سنجیده و دقیقا مطابق با سیاستی است که امام در دوران خلافت از خود نشان داده است.شاعر دیگری خطاب به امام چنین سرود:

أوضحت من دیننا ما کان مشتبها*جزاک ربک عنا فیه إحسانا (22) ابوذر در توصیف امام می گفت: علی رز الدین، علی قوام دین است. (23) امام خود در تطبیق سیره خود با سیره رسول خدا (ص) اصرار داشت.درباره برخورد خود با اهل بصره، بعداز جنگ جمل فرمود: من همانند سیره پیامبر (ص) در برخورد با مردم مکه، با اهل بصره برخورد کردم. (24) امام یکی از وظایف «امام» را احیای سنت یاد کرده است. (25) در جای دیگری بهترین بنده خداوند را امام عادلی می داند که در کار احیای سنت می کوشد، همان طور که شرورترین بندگان خدا را امام ظالمی می داند که سنت را از بین می برد. (26) بطور کلی امام علی (ع) از مفهوم بدعت پرهیز جدی داشته و از جمله می فرماید، همراه پیدایش هر بدعتی سنتی از میان خواهد رفت. (27) امام دو نکته را به عنوان وصیت خود مطرح می کند یکی شرک نورزیدن به خدا و دیگری: ضایع نکردن سنت پیامبر (ص) . (28) آن حضرت منافقان را کسانی می داند که در دریای فتنه غور کرده، بدعتها را بکار گرفته و سنتها را کنار گذاشته اند. (29) اولیای خداوند را نیز کسانی می داند که: یحیون سنن الله و سنن رسوله، سنتهای خدا و رسول را احیا می کنند. (30) امام مردم را دو دسته می داند: متبع شرعة و مبتدع بدعة. (31) این جملات و نظائر آنها در نهج البلاغه، ذهنیت قوی امام را در زمینه پیروی از سنت و پرهیز از بدعت نشان می دهد.این موضع، درست در برابر کسانی بود که لااقل در مواردی بدعتهایی را ایجاد کرده و وقتی به آنها اعتراض می شد می گفتند: اگر هم بدعت است بدعت خوبی است .

امام در امر دین به هیچ صورتی حاضر به مداهنه نبود و خود می فرمود: و الله لا أدهنت فی دینی، به خدا سوگند من هرگز در کار دینم مداهنه نکردم. (32) یکبار شخصی از بنی اسد را برای حد نزد امام آوردند.بنی اسد از امام خواستند تا از اجرای حد صرفنظر کند.آن حضرت فرمود: شما از من چیزی را که در اختیار من باشد نخواهید خواست جز آن که به شما خواهم داد.آنان راضی بیرون آمدند.امام حد را بر آن شخص جاری کرد و فرمود : این کار از آن خدا بوده و در اختیار من نبود که آن را به شما دهم. (33) امام درباره نقش خود در هدایت امت فرمود: ای مردم! من اندرزهایی را که پیامبران به امتهایشان دادند بر شما راندم و آنچه را اوصیا به پس از خود رساندند، رساندم، شما را با تازیانه موعظت ادب کردم نپذیرفتید، و با سخنانی که از نافرمانی تان باز دارد، خواندم فراهم نگشتید.شما را به خدا! آیا امامی جز من را توقع دارید تا با شما راه درست را بپیماید و شما را به راه راست ارشاد کند؟ (34) و ایضا درباره خود می فرمود: همانا من میان شما همانند چراغم در تاریکی، آن که به تاریکی پای گذارد از آن چراغ روشنی جوید و سود بردارد. (35) به هر روی امام، آن چنان در اجرای دقیق سنت رسول خدا (ص) اصرار داشت که حتی می کوشید تا تمامی حرکات و سکناتش شبیه پیامبر (ص) باشد.وقتی به امام اعتراض شد که چرا در مسجد به مردم غذای خوب می دهد اما خود در خانه نان با سبوس می خورد، امام با گریه پاسخ داد : به خدا سوگند، هرگز ندیدم در خانه پیامبر (ص) نان بدون سبوس باشد. (36) معنای این سخن آن بود که امام می کوشید غذایش نیز همان غذایی باشد که رسول خدا (ص) داشته است.

پی نوشت ها:

1.شماری از آنها را زمخشری در ربیع الابرار ج 1، ص 41 به بعد آورده است.

2.نهج البلاغه، خطبه 113

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:12 ] [ اطلس ایران وجهان ]

جنگ نهروان

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛


 

درست همان زمان که اشعث بن قیس قرارنامه تحکیم را برای گروههای مختلف سپاه می خواند، گروهی از سپاهیان، در برابر او فریاد زدند: «لا حکم إلا لله» . (1) به گزارش نصر بن مزاحم افرادی از بنی مراد، بنی راسب و بنی تمیم، با شعار بلند از حکمیت رجال در دین ابراز تنفر کرده و گفتند: حکمیت تنها سزاوارتر خداوند است.در میان مخالفان، عمرو بن ادیه (و در نقلی دیگر: عروة بن جدیر) (2) به اشعث حمله کرد: شمشیر او به آرامی بر اسب اشعث فرود آمد.اندکی بعد از آمدن اشعث نزد امام و اظهار این که همه مردم راضی بودند مگر عده کمی از آنها، فریادهای لا حکم الا لله، بلندتر شد.سؤال آنان این بود: پس تکلیف کشتگان ما چیست؟ خداوند تکلیف معاویه را روشن کرده و حکم خدا چیزی جز سرکوب سپاه شام نیست.روشن است که در برابر کسانی مثل اشعث، شمار زیادی از سپاه عراق، به هر دلیل حاضر نبودند در برابر شامیان سر تسلیم فرود آورند .زمانی که یک گروه توانستند رأی خویش را به امام تحمیل کنند، چرا گروه دیگر سخن خود را بر امام تحمیل نکند؟ آنها از امام خواستند تا مسأله تحکیم را رها کرده و در اصل از رأی پیشین خود که منجر به کفر شده، توبه کند.


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:12 ] [ اطلس ایران وجهان ]

جنگ صفین

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جع؛


 

امام در ورود به کوفه، به قصر حاکم نرفت. قصر مزبور، در طی سالها، به قصری اشرافی تبدیل شده بود. وقتی از حضرت خواستند تا به قصر برود، فرمود: قصر بومان نه، آنگاه به رحبه مسجد کوفه رفت و بطور موقت در آن ساکن شد، و پس از آن، به خانه جعده، فرزند خواهرش ام هانی رفت. (1) مردم کوفه، به عنوان مردمی پیروز در بصره، استقبال شایانی از امام کردند. (2) در این زمان مهمترین مساله امام، مساله شام بود.


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:11 ] [ اطلس ایران وجهان ]

جنگ جمل

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛


 

تنها چند ماه پس از روی کار آمدن امام در سال 36 هجری، نخستین جنگ داخلی میان مسلمانان با تحریک گروهی پیمان شکن به رهبری طلحه، زبیر و عایشه، در جمادی الثانی همان سال برپا شد. برای آن که زمینه تاریخی این حادثه تلخ بهتر روشن شود، مناسب است مروری بر خطوط سیاسی موجود در مدینه آن روز داشته باشیم.


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 17:7 ] [ اطلس ایران وجهان ]

شخصیت خلیفه دوم

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛


 

عمر از طایفه بنی عدی بود. طایفه مزبور یکی از تیره های کم جمعیت وضعیف قریش بوده است. مادرش حنتمه دختر هاشم بن مغیره از تیره بنی مخزوم بود. این تیره نیز از طایفه قریش و در جاهلیت از همپیمانان بنی امیه به شمار می رفت. (1) عمر بر خلاف ابو بکر، از کسانی بود که سالها پس از بعثت رسول خدا (ص) به آن حضرت ایمان آورد. بسیاری از مصادر، اسلام او را در سال ششم بعثت می دانند. این در حالی است که مسعودی، اسلام او را چهار سال قبل از هجرت، یعنی سال نهم بعثت می داند. (2) عمر در دوران مدینه، در حوادث و جنگها حضور داشت گر چه تاریخ خاطره ویژه ای از وی به یادگار ندارد. زمانی که دختر او حفصه به عقد رسول خدا (ص) در آمد، رفت و شد وی با رسول خدا (ص) بیشتر شد. در این زمینه، وی با ابو بکر موقعیت مشابهی داشت. گذشت که عمر و ابو بکر از کسانی بودند که رسول خدا (ص) میان آنان پیوند برادری بست. (3) آنها در تمام دوران حیات رسول خدا (ص) قرین یکدیگر بودند. آن دو که در جریان تحولات سقیفه همه جا مواضع یکسانی داشته و درست به دلیل اصرار عمر در پایدار ساختن خلافت ابو بکر بود که امام علی (ع) او را متهم کرد که به خاطر آینده خود تلاش می کند. (4) این امر برای دیگران نیز قابل درک بود


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:10 ] [ اطلس ایران وجهان ]

شوراى خلافت و انتخاب عثمان

كتاب: تاريخ خلفاء، ص 129

نويسنده: رسول جعفريان

عمر در موارد متعددى با صحابه رسول خدا (ص) مشورت مى‏كرد و در عين حال به هيچ وجه خود را در اجراى نظرات آنان ملزم نمى‏دانست.بايد گفت عمر در مواردى كه از خود نظرى نداشت، از نظر ديگران بهره مى‏برد.او در امور قضايى، دهها بار نظر امام على (ع) را بر رأى خويش ترجيح داد.در تاريخ گذارى هجرى با صحابه مشورت كرد و رأى امام على (ع) را درباره تعيين «هجرت رسول خدا (ص)» به عنوان مبدأ تاريخ اسلامى پذيرفت. (1) نمونه ديگر مشورت با امام درباره زمينهاى عراق بود كه نظر امام را قبول كرد. (2) نمونه ديگر مشورت با على (ع) و ديگران درباره خروج از مدينه در جريان جنگ با ايرانيان و تعيين فرمانده براى نيروهاى ايرانى بود. (3) عمر در ميان توصيه به چند عمل، توجه به انصار و مشاورت با آنان را در كارها يادآورى كرد. (4)


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:9 ] [ اطلس ایران وجهان ]

منابع مقاله:

تهریخ خلفاء، جعفریان،رسول؛


 

فتوحات در عهد خلیفه دوم

چنانچه گذشت آغاز حرکت فتوحات در زمان ابوبکر بود هنگامی که خالد بن ولید از سرکوبی مخالفین فارغ شد راهی عراق شده و در آنجا با توجه به عربی بودن منطقه و عدم تسلط کامل نیروهای ایرانی به فتوحاتی دست یازید، در همان دوران ابوعبیده نیز در «شام» مشغول درگیریهای چندی برای فتح مناطق شامات بود.


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:8 ] [ اطلس ایران وجهان ]

وقايع دوران خلافت عمر

در اين دوران حوادث و وقايعى اتفاق افتاد كه اهم آنها در ذيل فهرست مى‏شوند.

1 ـ فتوحات كه عمر را در كل دوران خلافتش به خود مشغول كرد و ما در عنوان جداگانه‏اى بدان مى‏پردازيم.

2 ـ ايجاد ديوان: يكى از مهم‏ترين اقدامات ادارى در دوره خليفه دوم، ايجاد ديوان در سال 51 بود، زمانى كه غنائم و درآمدهاى دولت زياد شده و راه مصرفى براى آنها وجود نداشت، صحبت از تقسيم آنها ميان مردم شد.برخى اعتراض كردند كه تقسيم اين پول‏ها مردم را تنبل مى‏كند.اما عمر گفت چاره‏اى جز اين ندارد، چون فى‏ء زياد شده و راه مصرفى ندارد.تشكيل ديوان براى كنترل درآمدها، دخل و خرج دولت، شمارش لشكر و معين ساختن حقوق آنان از خمس غنايم و ساير درآمدهايى بود كه به دولت مى‏رسيد.اصل ديوان از ايرانيان بود و دستگاه خلافت با استفاده از خود ايرانى‏ها و نيز خط و زبان پهلوى آن را به راه انداخت.اين خط و زبان تا زمان عبد الملك بن مروان، زبان رسمى ديوان بود و پس از آن عربى شد


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:8 ] [ اطلس ایران وجهان ]

وقایع دوران خلافت عمر

در این دوران حوادث و وقایعی اتفاق افتاد که اهم آنها در ذیل فهرست می شوند.

1 فتوحات که عمر را در کل دوران خلافتش به خود مشغول کرد و ما در عنوان جداگانه ای بدان می پردازیم.

2 ایجاد دیوان: یکی از مهم ترین اقدامات اداری در دوره خلیفه دوم، ایجاد دیوان در سال 51 بود، زمانی که غنائم و درآمدهای دولت زیاد شده و راه مصرفی برای آنها وجود نداشت، صحبت از تقسیم آنها میان مردم شد.برخی اعتراض کردند که تقسیم این پول ها مردم را تنبل می کند.اما عمر گفت چاره ای جز این ندارد، چون فی ء زیاد شده و راه مصرفی ندارد.تشکیل دیوان برای کنترل درآمدها، دخل و خرج دولت، شمارش لشکر و معین ساختن حقوق آنان از خمس غنایم و سایر درآمدهایی بود که به دولت می رسید.اصل دیوان از ایرانیان بود و دستگاه خلافت با استفاده از خود ایرانی ها و نیز خط و زبان پهلوی آن را به راه انداخت.این خط و زبان تا زمان عبد الملک بن مروان، زبان رسمی دیوان بود و پس از آن عربی شد


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:7 ] [ اطلس ایران وجهان ]

منابع مقاله:

از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی، جعفریان، رسول؛


 

  عمر فرزند خطاب از طایفه بنی عدی - یکی از طوایف قریش - بود. او در سال ششم بعثت در مکه اسلام آورد و در تمام دوران هجرت از دوستان نزدیک ابوبکر بود. وی در جریان عقد برادری میان مسلمانان، با ابوبکر عقد اخوت بست. دختر وی حفصه به همسری پیامبر - ص - درآمد. در ماجرای سقیفه نقش مهمی برای به خلافت رساندن ابوبکر داشت و در دوران حکومت او عملا به عنوان قائم مقام او فعالیت می کرد. ابوبکر به هنگام مرگ، با نوشتن عهدنامه ای وی را به جانشینی خود برگزید و این اقدامی بود که به صورت طبیعی انتظار آن می رفت. در آن زمان مسلمانان در شام و عراق به فتوحات مشغول بودند و به جز اعتراضاتی که به رفتار و اخلاق عمر شد، کسی مخالفت جدی با ابوبکر نکرد. عمر از سال 13 تا 23 هجری، یعنی اندکی بیش از ده سال خلافت کرد


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:7 ] [ اطلس ایران وجهان ]

اوضاع سیاسی، اجتماعی

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛


 

آثار فتوحات در جامعه اسلامی

فتوحات به عنوان حرکتی که بلافاصله بعد از رحلت پیامبر شروع شد و در زمانهای بعد ادامه یافت، از نظر اجتماعی باعث تحولات زیادی در جامعه اسلامی شد و ما اکنون تاثیرات این فتوحات را در دگرگونی اوضاع اجتماعی و فرهنگی و. . . به نظاره می نشینیم.

بی شبهه، فتوحات تحول بسیار مهمی برای مسلمانان از یک سو، و برای جهان انسانی از سوی دیگر بود. این حرکت ضمن صد سال و تبعات بعدی آن در طی چند قرن، از نظر نژادی و دینی تحولات عظیمی را در جهان انسانی بوجود آورد. مهاجرتهای بزرگ رنگ بسیاری از مناطق را از جهت نژادی تغییر داد. ادیان بزرگی در معرض محدودیت قرار گفت. علاوه بر شکست تقریبا کامل مذهب زردتشتی، مسیحیت در غرب و بودیسم در شرق زمینگیر شد. در برابر دین جدید، توانست بر بخش عظیمی از ربع مسکون غلبه یافته و تاثیر خاص خود را بر جای بگذارد. در این زمینه باید به بررسی چند مساله بپردازیم


ادامه مطلب
[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:6 ] [ اطلس ایران وجهان ]
فرزندان ابوبکر بنابر آنچه که ابن سعد در طبقات (1) آورده است عبارتند از:

1 عبد الله و اسماء ذات النطاقین که مادر آن دو قتیله دختر عبد العزی می باشد.

اسماء به عقد زبیر در آمد و عبد الله بن زبیر از این زن متولد شد.

2 عبد الرحمن و عایشه که مادر آن دو ام رومان دختر عامر بوده است.

3 محمد بن ابی بکر که مادرش اسماء بنت عمیس می باشد از محمد بن ابی بکر فرزندی متولد شد که او را قاسم نامیدند و لذا کنیه محمد بن ابی بکر اباالقاسم است از قاسم دو فرزند بنامهای عبد الرحمن و ام فروه (2) متولد شد.

ام کلثوم که مادرش حبیبه بنت خارجه می باشد تولد ام کلثوم بعد از مرگ ابوبکر بوده است

فرماندهان و کارگزاران ابوبکر


ادامه مطلب

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:6 ] [ اطلس ایران وجهان ]

فتح شام

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛


شامات سرزمینی حد فاصل دریای مدیترانه، سواحل غربی فرات، مرز شمالی حجاز، و مرز جنوبی روم شرقی قدیم و ترکیه فعلی است. این سرزمین در حال حاضر شامل کشورهای سوریه، اردن، لبنان و فلسطین می شود. مرزبندی جدید، مربوط به تحولات پس از جنگ جهانی اول است. نام سوریه از قدیم وجود داشته و از جمله هرودت (425 ق. م. ) نام سوریه را بر این سرزمین اطلاق کرده است. محتمل آن است که نام سوریه از کلمه «اشوریه » منسوب به آشوریها گرفته شده باشد گرچه کسانی این احتمال را نادرست دانسته اند. (1)

منطقه شامات پیش از آن که تحت سلطه مسلمانان درآید، تحت سلطه امپراتوری روم شرقی بود. از قرنها پیش از اسلام، قبایل بزرگ عربی از جزیرة العرب و بیشتر از جنوب آن، به این دیار کوچیده بودند. مهمترین این قبایل که نامشان در تحولات صدر اسلام یاد شده، عبارتند از: قضاعه، سلیح، غساسنه، جذام، لخم، کلب، تنوخ و بهراء. قبایل مزبور در سرزمین آباد شامات پراکنده بوده و هر کدام در شهر و منطقه ای زندگی می کردند. اعراب مزبور، به دلیل زندگی طولانی در جوار رومیان، به مرور آداب و رسوم عربی خویش را فراموش کرده، بیشترشان کیش نصرانیت را پذیرفته بودند. با این حال آن گونه نبود که ماهیت عربی خویش را از دست داده باشند. یکی از تبعات پذیرش فرهنگ نصرانی، آن بود که زبان عربی آنان با لغات سریانی آمیخته شده و اساسا زبان علمی آنان همان زبان سریانی شده بود. به همین دلیل بعدها توصیه می شد که نباید زبان عربی را از «قضاعه و غسان » فرا گرفت زیرا کتابهایی به زبان سریانی می خواندند. و طبعا زبانشان آلوده شده بوده است. (2) شیخو اصرار دارد نشان دهد که پیش از ظهور اسلام همه اعراب ساکن شامات مسیحی شده بودند. به اعتقاد ما او در این باره افراط می کند. پیش از این درباره اوس و خزرج نیز اشاره کردیم که مؤلف مزبور بر خلاف تمامی مصادر تاریخ، بر این باور است که آنان مسیحی بوده اند. به هر روی او بر اساس شواهد درست و نادرست، فهرستی از قبایل عربی که مسیحیت در میان آنان نفوذ کرده بوده به دست داده است. (3)

به هر روی، در سالهای نزدیک به ظهور اسلام، اعراب این دیار، همپیمان رومیان بوده و در جنگ با ایرانیان در کنار رومیان به سپاه ایران و اعراب متحد آن از سرزمین عراق می جنگیدند. در این سالها سپاه رومیان بخشی از سربازان خود آنها، و دسته ای از اعراب قبایل مذکور بودند.

افزون بر آن که اعراب شام در دین با اعراب جزیره اختلاف نظر داشتند، از نظر اجتماعی نیز تفاوت آشکاری میان آنان وجود داشت. اعراب شام، به دلیل آبادی و آبادانی موجود در شامات، زندگی بدوی را رها کرده و شهرنشین شده بودند. شهرهایی چون دمشق، حلب، حمص و نقاط دیگر محل سکونت این اعراب شده بود. سنخیت قبایل مزبور با فرهنگ نصرانی، سبب شد تا پس از فتح اسلام، عده زیادی از آنان به سرزمین روم کوچ کردند. (4) البته، رومیان در طی جنگهای خود با مسلمانان، همواره گرفتار این دغدغه بودند که اشتراک نژادی، قبایل عربی شام را به سوی اسلام سوق دهد. مشکل مهمتر آن بود که از نظر مذهبی نیز بین مسیحیان شام و کلیسای قسطنطنیه اختلاف نظر وجود داشت بطوری که باعث آزار و اذیت فراوان آنان از سوی کلیسای شرق شده بود.

مسیحیان شام «یعقوبی مذهب » بودند (5) و این مذهب از نظر کلیسای شرق، بدعت به شمار می آمد. گفته شده است که از نظر آنان، نصرانیت شام در بدعتگذاری ممتاز بوده است! (6) اختلاف مذهبی مسیحیان عرب شام با کلیسای روم شرقی، به اعتقاد بسیاری، یکی از دلایل سرعت فتوحات اسلامی در شامات بوده است. (7)

غیر از سکنه عرب شامات، نبطیان فراوانی نیز که بقایای اقوام پیشین ساکن و حاکم در این دیار بودند در منطقه مزبور زندگی می کردند. یهودیان فراوانی که شمار آنان را بین صد تا دویست هزار دانسته اند در شامات پراکنده بوده اند. (8)

گذشت که شامات در زمان ظهور اسلام، تحت سلطه امپراتوری روم شرقی بود. با این حال از قرنها قبل، حاکمان محلی در این دیار فرمانروایی داشتند. در مرحله اول از دولت «نبطیها» سخن گفته شده، پس از آن دولت «تدمریها» و در نهایت از دولت «غسانیها» که برخاسته از قبیله عربی غساسنه بوده اند. قبیله مزبور، از جمله قبایل یمنی است که گویا به دنبال خرابی سد مارب در یمن به سوی شمال کوچ کردند. این قبیله در قرن چهارم میلادی به مسیحیت گرویدند. جفنة بن عمرو از بزرگان این قبیله، بنیادگذار سلسله غسانی بوده و بنا به آنچه نقل شده و تا حدود زیادی مبهم است بین یازده تا سی و دو فرمانروا از این سلسله در شام حکومت کرده اند. تنها درباره شمار اندکی از آنها که در این اواخر بوده اند آگاهیهایی وجود دارد. حارث بن جبله از چهره های برجسته آنهاست که بین سالهای 569- 529 حکومت کرده است. او جنگهایی با لخمیان- رقیبان عرب غساسنه که در عراق حکومت می کردند- داشته و طی سالهای حکومتش غساسنه را به اوج شهرت رسانده است. وی به خاطر خدماتش لقب «فیلارک » را که به معنای رئیس قبیله بوده و نیز لقب «بطریق » [پاتریک]را از امپراتور روم گرفته است. مذهب یعقوبیه در دوره همین حاکم در سرزمین شام منتشر شده است. پس از حارث، پسرش منذر، تا سال 581 حکومت کرده و از آن پس، شام گرفتار بحران شده است. (9) در فاصله سالهای 611 تا 614 میلادی این مناطق زیر حملات شدید ایرانیها بود و اورشلیم به تصرف آنان در آمد. بعدها هرقل توانست آن را از ایرانیها باز ستاند. از نام شاهزادگان غسانی حاکم بر برخی شهرها و نیز فرماندهی آنان در جنگ رومی- عربی شام با طلیعه سپاه اسلام، چنین بر می آید که هنوز غساسنه، نفوذ فراوانی در شام و قسطنطنیه داشته اند. جبلة بن ایهم غسانی فرمانده سپاه روم در یرموک در شمار همین شاهزادگان متنفذ بود که به اسلام گروید و به دلیلی که در جای دیگر به آن اشاره کرده ایم مرتد شد و نزد امپراتور روم رفت.

اکنون که از هرقل یادی شد مناسب است اشاره کنیم که وی هراکلیتوس HERAKLEIOS فرزند هراکلیتوس است که پدرش از طرف امپراتور روم بر افریقای مسیحی حکومت می کرد. در سالهای پایانی قرن ششم میلادی و نخستین سالهای قرن هفتم، امپراتوری روم شرقی، دچار مشکلات بزرگی شده بود. حملات آوارها و اسلاوها از غرب، این سرزمین پهناور را گرفتار مشکل کرده بود. اما مهمتر از اینها، انقلابات داخلی بود که سبب شد گروهبانی به نام فوکاس مردم را علیه حکومت اشراف بشوراند و ماوریکیوس امپراتور را همراه با تمام فرزندانش به قتل برساند. این هرج و مرج سبب شد تا خسرو پرویز بر سرزمین شامات حمله برده و در سال 614 موفق به تسخیر اورشلیم شد. او حملات خود را به سرزمین آسیای صغیر ادامه داد. اشراف قسطنطنیه که وضع را تا به این حد نابسامان دیدند دست به دامان هراکلیتوس حاکم افریقیه شدند. وی از طرف امپراتور والی آن سرزمین بود. هراکلیتوس فرزند خود را که همان نام پدر را داشت همراه آنان کرد. وی که فردی شجاع بود توانست فوکاس را شکست داده و تاج امپراتوری را بر سر بگذارد. تسخیر اورشلیم بهانه خوبی برای تحریک مسیحیان بر ضد ایرانیان بود. هراکلیتوس پس از آرام کردن اوضاع، در سال 622 به جنگ ایرانیان رفت و طی شش سال پس از تحمیل شکستهای متوالی توانست ایرانیان را تا پشت دروازه تیسفون دنبال کند و آنان را مجبور به پذیرش صلح نماید. (10)

این وقایع مصادف با سالهای هفتم و هشتم هجرت بود. در حالی که هراکلیتوس سرگرم نظام دادن به امور کشور بود، به سال 634 مسلمانان نخستین حملات خود را به دمشق آغاز کرده و پس از مدتی دمشق را به تصرف در آوردند. آخرین روزهای عمر امپراتوری، مصادف با فتح مصر در سال 640 میلادی بود. (11)

برای مسلمانان که توانسته بودند پس از سالها قریش را به امضای صلح حدیبیه وادارند و خود را آماده برای نشر اسلام به خارج از جزیرة العرب کنند، شام از بسیاری جهات اولویت داشت. رسول خدا (ص) رسولان چندی را به این نواحی گسیل داشت. یکی از این رسولان، حارث بن عمیر بود که نامه ای برای حاکم شهر بصری می برد. وی به دست شرحبیل بن عمرو غسانی به شهادت رسید. به دنبال آن بود که رسول خدا (ص) ، سپاه سه هزار نفری خود را به فرماندهی جعفر بن ابی طالب، زید بن حارثه، و عبد الله بن رواحه، به سوی موته در جنوب شام فرستاد. سپاهی که در شام بر ضد مسلمانان آماده شده بود، بنا به نقل ابن اسحاق، ترکیبی از سپاه روم و قبایل عربی همچون لخم، جذام، بلقی، بهراء و بلی بود. (12) مسلمانان راه به جایی نبردند و تنها توانستند پس از شهادت فرماندهان خود و عده ای دیگر به سوی مدینه بازگردند در این جنگ جعفر بن ابی طالب به شهادت رسید که قبر او الآن یکی از مزارهای مهم در اردن هاشمی است. اقدام بعدی رسول خدا (ص) به سوی این منطقه عملیات تبوک بود. این اقدام نیز جز چند قرارداد با برخی قبایل عربی، درگیری خاصی با رومیان در بر نداشت. رسول خدا (ص) در آخرین روزهای حیات خود نیز سپاه دیگری را به فرماندهی اسامة بن زید سامان داد که تنها پس از رحلت آن حضرت عازم شام شد و بدون نتیجه خاصی بازگشت. همه این رخدادها نشانگر اهمیت شام در نگاه رسول خداست. طبیعی نیز چنین بود، زیرا منطقه شامات به مدینه نزدیک بوده، مسلمانان با آن آشنایی داشتند و فی حد نفسه نیز از اهمیت بالایی برخوردار بود. بعدها معلوم شد که برای تشکیلات خلافت نیز شام، اهمیتی بیش از عراق دارد.

با پایان یافتن جریانات رده، ابوبکر ضمن نامه هایی که به مردم مکه، طائف، یمن و تمامی اعراب حجاز و نجد فرستاد، آنان را به جهاد دعوت کرد. وی در همین نامه ها، وعده غنائم موجود در روم را نیز به آنان داد. به دنبال آن سیل جمعیت از سراسر مناطق جزیره، راهی مدینه شدند. (13) پس گرد آمدن مردم، برای نخستین بار، نیروهای نظامی مسلمانان در سال دوازدهم هجرت (633 م) راهی شام شد. ابوبکر سه لشکر با سه فرمانده ترتیب داد. یکی با فرماندهی عمرو بن عاص، که راهی ایله در کنار خلیج عقبه شد. دیگری یزید بن ابی سفیان و سومین نفر شرحبیل بن حسنه، این دو نفر به سوی منطقه ای حد فاصل تبوک و معان اعزام شدند. ابتدا قرار بود خالد بن سعید فرماندهی یکی از این لشکرها را عهده دار باشد، اما به دلیل اعتراض او به انتخاب ابوبکر، و با اصرار عمر، کنار گذاشته شد و یزید بن ابی سفیان را بجای او گماشتند. (14) اندکی بعد ابو عبیده جراح همراهی نیروهای کمکی به آنان ملحق شده و در زمانی که همه نیروها یکجا عمل می کردند فرماندهی آنان در اختیار او بود. برخی بر این باورند که او نیز از همان آغاز فرماندهی سپاهی را عهده دار بوده است.

نخستین درگیری مسلمانان با رومیان، در منطقه «وادی العربه » روی داد. منطقه مزبور در ناحیه جنوبی بحر المیت قرار دارد. فرماندهی سپاه رومیان با فرماندار فلسطین سرگیوس بود. او در این جنگ شکست خورد و در طی آن کشته شد. مسلمانان ادامه در سواحل دریای مدیترانه به پیشروی خود ادامه دادند. (15) هر کدام از سه لشکر، در ناحیه ای به عملیات مشغول می شدند، آنها با یکدیگر در تماس بوده و زمانی که لازم می شد همه یکجا عمل می کردند. (16) در ابتدا شمار هر لشکر، سه هزار تن بود اما در ادامه، ابوبکر نیروهای کمکی برای آنها می فرستاد بطوری که شمار هر لشکر به هفت هزار و پانصد نفر رسید. اندکی بعد مجموع نیروهای اعراب به بیش از بیست و چهار هزار تن بالغ شد. (17)

پس از درگیری عربه، دومین درگیری در یکی از قریه های غزه با نام «داثن » روی داد. این جنگ که در محرم سال سیزده هجرت روی داد (18) به نفع مسلمانان به پایان رسید در این جنگ جمعی از مسلمانان و از جمله خالد بن سعید کشته شدند.

بلاذری ابتدا از جنگ داثن سخن گفته و پس از آن از جنگ عربه، اما اندکی بعد روایتی نقل کرده که جنگ داثن در همان آغاز روی داده است. در ادامه این نقل آمده است که مسلمانان در تمام طول راه حجاز تا وادی عربه به کوچکترین مانعی که آنان را مجبور به استفاده از سلاح کند بر نخوردند. این پیروزیها، هرقل را وحشت زده کرده دست بکار تهیه نیرو شد. خبر این آمادگی که به مدینه رسید، خلیفه را بر آن داشت تا موقتا عملیات در عراق را متوقف کرده و خالد بن ولید همراه با نیروهایش به شام گسیل کند. به دنبال واقعه داثن، مسلمانان، شهر بصری و مآب را در ربیع الاول سال سیزدهم تصرف کردند. بعد از آن به سوی دمشق به راه افتادند. خبر اجتماع دشمن در اجنادین سبب شده تا مسلمانان ابتدا به آن سوی بروند. این درگیری بسیار سخت که در جمادی الاولی یا جمادی الثانیه سال سیزدهم رخ داد منجر به شکست رومیان شد گرچه طی آن، شماری از مسلمانان به شهادت رسیدند. (19) گفته شده، به دنبال این کست بود که هرقل که تا آن زمان در حمص بود، آنجا را به قصد انطاکیه ترک کرد. در حالی که مسلمانان به سوی دمشق پیشروی می کردند یکبار دیگر دشمن خود را بازسازی کرده و در مرج الصفر با مسلمانان مواجه شد. این جنگ که در محرم سال چهاردهم رخ داد به نفع مسلمانان پایان یافت و بعد از این بود که دمشق از طرف سپاه اسلام به محاصره کامل درآمد.

گفته شده است: در حالی که ابوعبیده توانسته بود به اجبار وارد شهر شود، اسقف شهر در سوی دیگر با خالد بن ولید صلح کرده و ابو عبیده نیز علی رغم اعتراض مسلمانان آن را پذیرفت. بدین ترتیب دمشق به دست اعراب مسلمان افتاد. با فتح دمشق عده زیادی از ساکنان شهر که قاعدتا رومی یا از اعراب وابسته به آنان بودند، به انطاکیه کوچ کرده و به هرقل پیوستند. بعد از رفتن آنان مسلمانان در خانه های خالی آنان اسکان یافتند. (20) فتح دمشق در رجب سال چهاردهم هجری روی داد و این در حالی بود که ابوبکر در جمادی الثانیه سال سیزدهم هجری پس از دو سال و سه ماه و چند روز خلافت، در گذشته بود، پس در واقع دمشق در زمان خلافت عمر فتح شد.

پی نوشت ها:

1. نک: تاریخ سوریة و لبنان و فلسطین،

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:5 ] [ اطلس ایران وجهان ]

خلافت عثمان

منابع مقاله:

تاریخ خلفاء، جعفریان، رسول؛

شورای خلافت و انتخاب عثمان

عمر در موارد متعددی با صحابه رسول خدا (ص) مشورت می کرد و در عین حال به هیچ وجه خود را در اجرای نظرات آنان ملزم نمی دانست.باید گفت عمر در مواردی که از خود نظری نداشت، از نظر دیگران بهره می برد.او در امور قضایی، دهها بار نظر امام علی (ع) را بر رأی خویش ترجیح داد.در تاریخ گذاری هجری با صحابه مشورت کرد و رأی امام علی (ع) را درباره تعیین «هجرت رسول خدا (ص)» به عنوان مبدأ تاریخ اسلامی پذیرفت. (1) نمونه دیگر مشورت با امام درباره زمینهای عراق بود که نظر امام را قبول کرد. (2) نمونه دیگر مشورت با علی (ع) و دیگران درباره خروج از مدینه در جریان جنگ با ایرانیان و تعیین فرمانده برای نیروهای ایرانی بود. (3) عمر در میان توصیه به چند عمل، توجه به انصار و مشاورت با آنان را در کارها یادآوری کرد. (4)

با توجه به این مشورتها برخی گفته اند که اساسا مجلس مشاوره ای بطور منظم درمسجد بوده و نظام سیاسی عهد عمر نوعی دمکراسی و حتی قریب به جمهوری بوده است. (5) این نظر با واقعیات آن زمان و آنچه تاریخ گزارش کرده سازگاری ندارد.مشورتهای موردی، امری جدای از مجالس شورایی است که رأی اکثریت را پذیرفته و بطور منظم در امور مداخله می کند.مأخذ سخن امیر علی، سخن قاضی ابو یوسف است (6) که در مسجد، مجلسی از اعیان و اشراف وجود داشته که در میان آنان سران برخی از قبایل که به مدینه می آمده اند بوده اند.او این جمع را «اهل شوری» نامیده است.دکتر ابراهیم بیضون خطای امیر علی را در بکار بردن کلماتی چون مجلس، در معنایی که این کلمه در دوره اخیر پیدا کرده، یادآور شده و می گوید: چیزی بنام «مجلس» به عنوان یک هیئت مستقر و صاحب نقش در نظام حکومتی این دوره وجود نداشته است.این امر بویژه در عهد عمر مصداق بیشتری دارد زیرا او نفوذی قوی در امور سیاسی داخلی و خارجی و همه امور حکومتی داشته است.در واقع مسأله مزبور ادامه همان چیزی است که در عهد رسول خدا (ص) وجود داشته است. (7) از امام صادق علیه السلام نقل شده است که مهاجران معمولا در مسجد می نشستند و عمر، اموری را که از اطراف به او می رسید با آنان در میان می گذاشت، از جمله درباره برخورد با مجوس از آنان پرسید، در آن وقت عبد الرحمان بن عوف گفت: رسول خدا (ص) با آنان معامله اهل کتاب را کرد. (8)

گذشت که عمر درباره اموری چون نوشتن حدیث نیز با اصحاب مشورت کرد و علی رغم موافقت آنان، از نوشتن حدیث نهی کرد.

یکی دیگر از مصادیق مشورت از نظر خلیفه امر خلافت بود.او برای اولین بار، در باره انتخاب ابوبکر به یک حقیقت اعتراف کرد و آن اینکه، ضمن سخنانی که در مدینه ایراد کرد گفت: آن انتخاب با مشورت مؤمنین نبوده، و از این پس باید خلافت بر پایه مشورت مؤمنین باشد؛ اگر کسی بدون مشورت با کسی بیعت کرد هر دوی آنان را باید به قتل رساند. (9) این سخنرانی سبب شد تا یک اصل در انتخاب خلیفه مطرح شود و آن، دراین سخن کوتاه منقول از خلیفه خلاصه می شد که «الامارة شوری» . (10) آنچه درباره مسأله جانشینی از سوی عمر اظهار شد نشان می دهد که او خود دچار سر در گمی بوده است.وی ابتدا آرزوی زنده بودن دوستان قدیمی را می کرد تا آنان را به خلافت برگمارد .یکی از آنان معاذ بن جبل بود. (11) نفر دوم ابو عبیده جراح، نفر سوم مهاجران حاضر در سقیفه، (12) و نفر سوم سالم مولی حذیفه بود که این آخری غیر قریشی بود. (13) عجیب آنکه با همه سوابق مخالفت عمر با خالد بن ولید، (14) از او نقل شده بود که گفته بود: اگر خالد بن ولید زنده بود او را به جای خود می گماشتم .#6 بدین ترتیب معلوم می شود که اگر یکی از اینان زنده بودند نوبت به شوری نمی رسید. # 7

در اصل کاندیداهای او برای خلافت همگی از دنیا رفته بودند.بدین ترتیب نوبت به زندگان رسید.عبد الرحمان قاری می گوید: عمر با یک نفر انصاری نشسته بود؛ زمانی که مطمئن شد افراد حاضر مورد اعتمادند، از آن انصاری نظر مردم را درباره جانشین خود سؤال کرد.او از چند نفر از مهاجران یاد کرد بدون آنکه نامی از علی (ع) به میان آورد.عمر خود به اعتراض در آمد و گفت: چرا ابو الحسن نه؟ اگر او سرکار آید مردم را به راه حق هدایت خواهد کرد .#8 مغیرة بن شعبه می گوید: عمر از من پرسید: چه کسی برای جانشینی صلاحیت دارد؟ گفتم عثمان! او از عثمان انتقاد کرد.همین طور پنج نفر دیگر شورا را نام بردم که بر هر یک از آنان عیبی نهاد و از جمله امام علی (ع) را متهم به شوخ بودن کرد.#9گرچه گفت: اگر او سرکار آید همه را به راه درست هدایت خواهد کرد.#1 از کعب الاحبار [که عمر معتقد بود با کتابهای آسمانی سر و کار دارد] #2 درباره خلیفه بعد از خود پرسید، او گفت: علی صلاحیت این کار را ندارد و او در کتابها خوانده است که خلافت به کسانی خواهد رسید که بر سر دین با پیامبر (ص) در جنگ بوده اند.#3 گویا مقصودش کسی جز بنی امیه که شاخص آنها عثمان بود نبوده است.عثمان، در تمام دوره ابوبکر و عمر نفوذ قابل توجهی داشت.یکبار نیز از حذیفه، که او را صاحب سر پیامبر (ص) می دانستند، پرسید: به نظر تو، مردم چه کسی را بعد از من به امارت خواهند پذیرفت؟ حذیفه گفت: به نظر من مردم کار خود را به عثمان بن عفان واگذار خواهند کرد.#4 استنباط حذیفه درست بود، زیرا قریش تماما جانبدار عثمان بودند .

باید گفت، عمر دل خوشی از بنی هاشم نداشت.مذاکره ای که میان عمر و ابن عباس در این باره شده حاوی نکات جالبی است: طبری می نویسد: عمر به ابن عباس گفت: آیا می دانی چرا قوم شما [قریش ]، شما را از جانشینی محمد (ص) منع کردند؟ گفتم: نه؛ عمر گفت: برای این که کراهت داشتند خلافت و نبوت برای شما باشد، در آن صورت فخر و غرور شما، افزون می شد؛ به همین دلیل قریش خلافت را برای خود گذاشت و کار درستی کرد.ابن عباس می گوید: به عمر گفتم: اجازه می دهی سخن بگویم؛ عمر گفت: آری بگو، ابن عباس می گوید: به عمر گفتم: اینکه می گویی قریش خلافت را برای خود نهاد، باید بگویم: اگر قریش چیزی را برای خود برمی گزید که خداوند برگزیده بود، راه درست را در پیش گرفته بود بدون آنکه گرفتار انکار و حسادتی شود.اما اینکه می گویی آنان کراهت داشتند نبوت و خلافت در یک خاندان باشد، خداوند از قومی چنین به کراهت توصیف کرده که: ذلک بأنهم کرهوا ما أنزل الله فأحبط أعمالهم؛ این چنین آنان نسبت به آنچه خداوند نازل کرده بود، کراهت نشان داده اند، پس اعمالشان از بین رفت.عمر گفت: ای پسر عباس چیزهایی درباره تو شنیده ام که نمی خواهم از تو باور دارم، در آن از صورت منزلت تو نزد من کاسته خواهد شد.ابن عباس گفت: اگر حق می گویم، چرا منزلت من نزد تو کم شود، و اگر [می پنداری که ] باطل است، چون منی باطل را از خود دور کرده است، عمر گفت: شنیده ام گفته ای: آنها از روی حسد و ظلم خلافت را از علی (ع) دور کردند .ابن عباس گفت: اما در مورد ظلم که هر جاهل و حلیمی آنرا می داند؛ و اما حسد، ابلیس در حق آدم حسد کرد و ما نیز فرزندان او هستیم که محسود واقع می شویم؛ عمر گفت: هیهات! به خدا قلوب شما بنی هاشم گرفتار حسدی زایل نشدنی است.ابن عباس گفت: ای عمر! قلوبی را که خداوند رجس را از آنان تطهیر کرده متهم به داشتن حسد و غش نکن؛ قلب پیامبر (ص) نیز از قلوب بنی هاشم است.#1 زمانی همو حاضر نشده بود خالد بن سعید را به خاطر اندک مخالفتی با خلافت ابوبکر بکار گمارد، روشن بود که نمی توانست از امام علی (ع) که در تمام این مدت خود را کنار کشیده و در آغاز نیز چندین ماه از بیعت خودداری کرده، رضایتی داشته باشد.

به هر روی عمر در کار جانشینی خود درمانده بود.وقتی خبر به حفصه رسید که پدرش سر آن دارد تا کسی را جانشین نکند، او به پدرش گفت: اگر تو چوپانی برای گوسفندانت داشتی و او کارش را ترک می کرد، تو او را ضایع گر می دانستی، بنابر این رعایت مردم شدیدتر است .عمر گفت که اگر جانشین نگمارد چون پیامبر (ص) رفتار کرده و اگر بگمارد چون ابوبکر؛ #2 گویی برای او هر دو سنت شرعی بود.عمر اظهار می کرد که در حیات خود، بار مسئولیت را تحمل کرده، دیگر بعد از مردن نمی خواهد چنین کند.#3 با این حال نتوانست کار خلافت را رها کند.بلاذری می گوید: عمر گفت: کسانی گفته اند [و خود عمر قبول کرده بود که ] بیعت ابوبکر فلتة بوده و بیعت با او نیز با مشورت صورت نگرفته؛ این «امر» پس از من به صورت «شورا» خواهد بود.#1 عمر عوض یک نفر، شش نفر را برگزید تا با مشاوره یکدیگر و البته با سپردن مسئولیت آن در دست عبد الرحمن بن عوف #2 یکی از خود را انتخاب کنند.عمر خطاب به آنان گفت: من دریافتم که شما رؤسای مردم هستید و این امر جز در میان شما نخواهد بود .گذشت که خلیفه هر کدام را به عیبی متهم کرد؛ جز آنکه از ابن عوف تمجید کرد.#4 عمر هم اعضای شورا را معین کرد و هم کیفیت کار آن را نشان داد.آنان باید در خانه ای گرد هم جمع می شدند و پنجاه نفر انصاری از آنان مراقبت می کردند تا آنان یک نفر را برگزینند .گویا طلحه در مدینه حاضر نبوده است؛ (بلاذری می گوید قول درست همین است) اگر پنج نفر کسی را انتخاب کرده و یک نفر مخالفت می کرد، باید سرش را جدا می کردند؛ اگر دو نفر با رأی چهار نفر مخالفت می کردند باید کشته می شدند؛ اگر سه نفر یک طرف و سه نفر طرف دیگر بودند باید به حکمیت عبد الله بن عمر راضی می شدند و اگر راضی نمی شدند، گروهی مقدم بود که عبد الرحمن بن عوف در میان آنان بود.و اگر سه نفر دیگر با آنها مخالفت کردند باید کشته شوند.#5 نقش عبد الله بن عمر در این شورای شش نفره، جنبه سهم مشورتی داشت؛ اما خود او نمی بایست کاندیدای خلافت باشد؛ چون از دید پدرش، او کسی بود که توانایی تصمیم گیری درباره طلاق همسرش را نیز نداشت.#6 افزون بر اینها عمر گفته بود که این «امر» برای «اهل بدر» است تا آن زمان که یکی از آنان زنده باشند، سپس از آن، اهل «احد» تا زمانی که یکی زنده باشد.اما برای طلقا و فرزندان آنان و مسلمانانی که در فتح مکه مسلمان شده اند حقی نیست.#7 عمرو بن عاص نیز تلاش زیادی کرد تا خود را داخل در شورا کند.اما عمر به او گفت: کار را به دست کسی نخواهد سپرد که شمشیر به روی پیغمبر (ص) کشیده است .#1 و مقصودش زمان کفر عمرو بن عاص بود.

در آغاز، عباس از علی (ع) خواست تا داخل شورا نشود، اما امام گفت: اولا از شقاق هراس دارد، ثانیا باید ثابت شود که آن سخن عمر که می گفت قوم شما رضایت به جمع شدن نبوت و خلافت در یک خاندان نمی دهند درست نیست.#2 زمانی که ترکیب شورا روشن شد نظر امام علی (ع) آن بود که کار به عثمان خواهد رسید، تحلیل امام این بود: عثمان و من در این جمع هستیم و از اکثریت باید متابعت شود.سعد مخالفت با ابن عم خود عبد الرحمن بن عوف [که هر دو از بنی زهره بودند] نخواهد کرد.عبد الرحمن نیز شوهر خواهر عثمان است و با یکدیگر اختلاف نخواهند داشت و عبد الرحمن او را بر خواهد گزید؛ #3 در این صورت حتی اگر دو نفر باقی مانده، یعنی طلحه و زبیر با من باشند سودی نخواهد داشت، زیرا جمع سه نفری آنان به دلیل حضور ابن عوف ترجیح دارد.#4 افزون بر این، در بین عثمان و عبد الرحمان بن عوف، از زمان پیامبر (ص) عقد برادری وجود داشت.# 5

عبد الرحمان اعلام کرد که خود خواستار خلافت نیست، دیگران نیز به طور طبیعی در معرض خلافت نبودند، از جمله سعد کار را به ابن عوف واگذار کرد جز آنکه گفت: عقیده او این است که علی برتر از عثمان است؛ #6 بنابر این امر منحصر در علی (ع) و عثمان شد.در اینجا بود که واقعیت شقاق جامعه آشکار گردید: قریش و غیر قریش.باید دانست مقصود از قریش در اینجا، «قریش سیاسی» است که شامل بنی هاشم نمی شود.به روایت طبری، عبد الرحمن چند شب پیاپی به مشورت پرداخت.تمامی امرای لشکر و اشراف مردم او را به انتخاب عثمان توصیه کردند .#1 پس از گذشت سه روز، صبحگاهی مردم در مسجد گرد آمدند.عبد الرحمن در جمع حاضر شد به روایت زهری، ابن عوف گفت که در این باره از مردم پرس و جو کرده و آنان، هیچ کس را با عثمان برابر نمی دانند.#2 طبری می گوید: در آن حال عمار بن یاسر فریاد زد: اگر می خواهی «مسلمانان» گرفتار اختلاف نشوند علی را انتخاب کن.مقداد بن اسود نیز گفت: عمار راست می گوید.عبد الله بن سعد بن ابی سرح [شخصیت مطرود رسول خدا (ص)] گفت: اگر می خواهی «قریش» اختلاف نکنند، عثمان را برگزین.طبری می افزاید: «بنی امیه» و «بنی هاشم» به گفتگو با یکدیگر پرداختند.#3 عمار و مقداد جانبدار بنی هاشم بودند.عمار در مسجد گفت: مردم! خداوند ما را به پیامبر خود کرامت بخشید و با دین او ما را عزیز گردانید؛ چرا این «امر» را از «اهل بیت» او دور می گردانید؟ در این حال شخصی از بنی مخزوم [که در جاهلیت همپیمان بنی امیه بودند و ابوجهل و خالد بن ولید از آن طایفه اند] گفت: [و او همان عبد الله بن سعد است ] ای عمار! تو از محدوده خودت تجاوز کردی! امارت قریش به تو چه ارتباطی دارد؟ # 4

در این وقت عبد الرحمن، علی (ع) را صدا کرد و گفت: با خدا میثاق و تعهد می داری که اگر بر سر کار آمدی به کتاب خدا، سیره رسول خدا و سیره شیخین عمل کنی! امام فرمود: امید آن دارم که در محدوده علم و توانایی [بلاذری: و اجتهاد] خودم عمل کنم.#5عبد الرحمن، عثمان را صدا کرد و او شرایط ابن عوف را پذیرفت.بدین ترتیب عبد الرحمن، عثمان را به خلافت برگزید و با او بیعت کرد.علی (ع) گفت: تو عثمان را برگزیدی تا خلافت را به تو باز گرداند.#1 شاهد این کلام امام آن بود که زمانی که عثمان بیمار شد؛ در آن لحظه، کاتب خود را فرا خواند و گفت: عهدی برای خلافت عبد الرحمان پس از من بنویس و او نوشت.#2 بعدها عثمان بهبودی یافت موضوع عهدنامه منتفی شد و میان او و ابن عوف دشمنی پدید آمد.

مقداد گفت: من ندیده ام که چنین رفتاری را اهل بیت پیامبری (ص) پس از پیامبرشان بشود؛ من از «قریش» تعجب دارم که چگونه مردی را که هیچ مردی را عالم تر و عادل تر از او نمی شناسم چنین رها می کنند.و علی (ع) فرمود: مردم، نگاهشان به «قریش» است و قریش نگاهش به «خاندانهای» خود.اگر بنی هاشم سر کار آیند، همیشه سر کار باقی خواهند ماند اما آنان می توانند خلافت را در خاندانهای خود بگردانند.طلحه که همان روز به مدینه رسید گفت: آیا «قریش» به عثمان راضی هستند؟ گفتند: آری! و او نیز بیعت کرد.مغیرة بن شعبه به ابن عوف گفت: کار درستی کردی که عثمان را برگزیدی، و به عثمان گفت: اگر جز تو انتخاب می شد ما راضی نمی شدیم؛ عبد الرحمن او را متهم به دروغگویی کرد.#3 روایت دیگری از طبری، حکایت از سخن گفتن هر یک از افراد شورا در مسجد دارد.در سخنان امام علی (ع) آمده است: «ما خاندان نبوت، معدن حکمت، امان اهل زمین و نجات برای طالب نجات هستیم» .#4 امام برخورد ابن عوف را در مطرح کردن سیره شیخین «خدعه» دانست.#5 راوی: پای عمرو بن عاص را در این خدعه دخیل دانسته، اماروشن است که بدون ابن عوف، چنین کاری ممکن نبوده است.

عباس بر این باور بود که شورا به گونه ای ترتیب یافته که خلافت عثمان نتیجه آن خواهد بود؛ او به همین دلیل، از علی (ع) می خواست تا وارد شورا نشود.#1 ابن ابی الحدید می گوید : عمر از آن شش نفر پرسید: آیا همگی طالب خلافت اند؟ زبیر گفت: آری؛ وقتی تو به خلافت رسیده باشی مرتبه و سوابق ما در «قریش» کمتر از تو نیست.جاحظ می گوید: اگر زبیر یقین به مرگ عمر نداشت، جرأت نمی کرد چنین سخنی را در برابر او بگوید.#2 بنا به نقل همو، زبیر جانبدار علی (ع) بوده است #3 و طلحه به لحاظ آنکه از بنی تمیم و ابن عم ابوبکر بود جانب عثمان را که ضد بنی هاشم بود گرفت.# 4

بنا به نقل ابن عباس، عمر اهل شورا را تهدید کرد که، اگر با یکدیگر اختلاف کنند، معاویه بر آنان غلبه خواهد کرد، آن زمان معاویه در شام بود.#5 پس از پایان بیعت، امام به خانه بازگشت در حالی که عمار چنین می گفت:

یا ناعی الاسلام قم فانعه*قد مات عرف و أتی منکر# 6

با تمام شدن بیعت با عثمان در آخرین روز ذی حجه سال 23 هجری، او بر منبر رسول خدا (ص) جای گرفت.تفاوتی که در اینجا، میان او و خلفای پیش از وی بود این که ابوبکر یک پله پایین تر از پله ای نشست که رسول خدا (ص) بر آن جای می گرفت، و عمر یک پله پایین تر از پله ابوبکر؛ عثمان بر خلاف آن دو، بر پله ای نشست که رسول خدا (ص) می نشست.#1 وقتی روی منبر نشست نتوانست سخن بگوید.لختی تأمل کرد و سپس گفت: شما به امام عادل بیش از امام سخنران نیاز دارید.آنگاه از منبر فرود آمد و به خانه رفت.# 2

نخستین اقدام او در گذشتن از قصاص عبید الله بن عمر بود.او سه نفر را که شامل هرمزان ایرانی و زن و فرزندان ابولؤلؤ بودند، به اتهام دست داشتن در قتل عمر پدرش کشت؛ عثمان به عنوان حاکم از قصاص وی درگذشت و آن را تبدیل به دیه کرد و در برابر اعتراضات معترضین، مقاومت کرد.#3 خلافت عثمان را باید آغاز خلافت امویان دانسته می شود.ابن اعثم از زبان ابن عوف او را «عمید بنی امیه» نامیده است.#4 بنی امیه از جاهلیت خیال سروری داشتند .ابوبکر جوهری می گوید: وقتی با عثمان بیعت شد، ابو سفیان گفت: این «امر» در دست تیم [طایفه ابوبکر] قرار گرفت؛ در حالی که ربطی به آنان نداشت؛ بعد از آن در دست [قبیله ] «عدی» قرار گرفت که دورتر و دورتر بود.اکنون به منزلگاه خود باز گشته و قرارگاه خویش را باز یافته است؛ او خطاب به عثمان و بنی امیه گفت: آن را در میان خود مورثی کرده میان فرزندان خود بگردانید، هیچ بهشت و جهنمی در کار نیست.#5 به روایت مسعودی، عمار که خبر این سخن ابوسفیان را شنیده بود، در مسجد برخاسته و به اعتراض پرداخت.به دنبال او مقداد نیز چنین کرده از منصرف ساختن «امر» از اهل بیت (ع)، اظهار نگرانی کرد.#6 ابن عساکر نیز نقل کرده که ابوسفیان به عثمان گفت: اجعل الأمر أمر الجاهلیة.#1 البته این شواهد، عقیده ابو سفیان را نشان می دهد نه عقیده عثمان را؛ اما به هر روی امید ابوسفیان برای بازگشت تسلط امویان، به خلافت عثمان است.خلافت او آغاز قدرتمندی اشرافیت قریش است لذا گفته اند که محبوبیت او نزد قریش بیش از عمر بوده است.#2 در واقع نزاع عالم اسلام پس از رسول خدا (ص) درگیری معیارهای اسلام با قبیله ای بود.پیروزی قریش، به منزله پیروزی معیارهای قبیله ای تلقی می شد و گرچه این پیروزی در دوره دو خلیفه نخست، آمیخته با معیارهای اسلامی بود، اما آن را می بایست موقتی تلقی کرد زیرا قریش، به طور حقیقی با خلافت عثمان سر کار آمدند.

عثمان بر خلاف آنچه شایع است به هیچ عنوان خلیفه ضعیفی نبوده و از همان ابتدا قدرتمندانه به اداره امور پرداخت.قتل وی توسط اصحاب رسول خدا (ص) و دیگر معترضان، به معنای آن نبود که او از قدرت کافی برخوردار نیست، بلکه به آن دلیل بود که مخالفت بر ضد وی چندان اوج داشت که او و یارانش نمی توانستند آن را کنترل کنند.همین طور، سپردن کارها به دست کسانی چون مروان و یا دیگر افراد خاندان سفیانی، به معنای ضعف او نبود، بلکه او اساسا در اندیشه سپردن خلافت به بنی امیه بوده و این کارها را مقدمه ای برای اموی کردن تمام امور سیاسی انجام می داد.از قضا وی به گمان خود زیرکانه عمل کرد، زیرا در شش سال نخست خلافت، بسیار آرام عمل کرده و کوشید تا موقعیت خود را مستحکم کند.پس از آن در نیمه دوم خلافت بود که سیاستهای اصلی خویش را آشکار کرد و به تدریج به ایجاد دگرگونی در ساختار سیاسی مناطق مختلف پرداخت.وی در این اقدامات خود در آغاز از حمایت قریش برخوردار بود.در برابر می کوشید تا سهم همه آنان را حفظ کند.اما در نیمه دوم، کار وی قدرت بخشیدن به طایفه خاص اموی شد.این امر خشم برخی از قریش را نیز برانگیخت.وی کارها را از دست کسانی چون عمرو بن عاص گرفت و به دست عبد الله بن سعد بن ابی سرح سپرد.حاکم کردن افراد خاندان اموی بر شهرها، خشم بسیاری را برانگیخت و مردم را به مرور به شورش بر ضد وی واداشت.

مهمترین مسأله دوره وی یکی فتوحات و دیگری و مهمتر از آن بررسی همین شورش بر اوست که تأثیر بسیار مهمی در عالم اسلامی داشته و بیشترین اختلافات بعدی عالم اسلام، برخاسته دیدگاههای مسلمانان درباره عثمان و مخالفان او است.

در اینجا باید به بیان چند نکته پرداخت:

اول آنکه از این زمان خلافت در دست خاندان اموی که چهره سیاسی قریش بودند قرار گرفت .در این زمان عثمان نماینده آنان به شمار می آمد و آنان علاقه فراوانی به عثمان داشتند .در مثل گفته اند: أحبک و الرحمن حب قریش عثمان، #7 به خدای رحمان سوگند، تو را آن چنان دوست دارم که قریش عثمان را دوست می داشت.در برابر، قریش با علی (ع) دشمنی داشت و همین عثمان بود که به علی (ع) می گفت: گناه من چیست که قریش تو را دوست نمی دارد.#8 البته این بار، شاخه ای از قریش سر کار آمد که در سطح اشرافیت قرار داشت؛ در حالی که زمان ابوبکر و عمر چنین نبود؛ عمر گرچه فردی ثروتمند بود، #1 اما زندگی اشرافی نداشت.با این وجود، عثمان یک اشرافی با سوابق اسلامی بود.#2 و بدین ترتیب حکومت قدم به قدم به سمت حاکمیت اشرافیت قریشی و شدت بهره گیری از معیارهای قبیله ای در انتخاب خلیفه #3 جلو می رفت.گفته اند که در همان لحظه انتخاب، ابو سفیان به عثمان گفته بود: اجعل الأمر، أمر الجاهلیة؛ «امر» را «امر جاهلی» قرار بده، و البته مقصودش چیزی جز خلافت نبود.#4 گفتیم که شرط قریشی بودن هنوز شرط فقهی نبوده و اظهار اینکه به حدیث الائمة من قریش استناد شده، با این سخن عمر که آرزوی زنده بودن سالم مولی حذیفه را می کرد تا او را جانشین خود کند، سازگاری ندارد و این مسأله که از نظر عمر شرط قریشی بودن معتبر نبوده، انتقادی است که شیعه از آغاز مطرح می کرده است.# 5

نکته دوم اینکه شورا و مشورت در امر خلافت برای نخستین بار مطرح شد.این شورا در دو جهت بود: یک جهت آن، همین چهار چوبه شورای شش نفره بود که از سران قریش بودند و کار خلافت جز در دست آنان قرار نمی گرفت.ضوابط این انتخاب را عمر معین کرده، و پایه آنرا اکثریت و اقلیت قرار داده #6 و در حالت تساوی، کفه ترازو را به سمت سه نفری که ابن عوف در آن بود سنگین تر کرد.از جهت دیگر، مشورت ابن عوف با مردم مطرح است که گفته اند چندین شب ادامه داشت.البته ابن عوف به دلیل خویشاوندی در انتخاب عثمان متهم بود و این مشاوره می توانست پوششی برای آن به شمار آید.به علاوه، آن دو، عقد اخوت با یکدیگر داشتند، درست همانطوری که ابوبکر و عمر چنین عقد اخوتی با یکدیگر داشتند.لازم به یادآوری است که بعدها، میان عثمان و ابن عوف اختلاف پدید آمده و در حالی که ابن عوف کتک مفصلی از سوی عاملان عثمان خورد، با نارضایتی از وی، از دنیا رفت.#1 آنچه اهمیت دارد نقش «شورا» است.در حالی که شورا تنها در میان شش نفر برگزیده بود، اما همین مقدار راه حل جدیدی برای انتخاب یک نفر از میان شش نفر محسوب شد.چنین شیوه ای، نوعی شورای محدود در میان چند نفر نخبه قریشی است، به طوری که کسی به جز آنان حق مداخله نداشت.تأثیر این شیوه در دوره های بعدی، در میان برخی از مخالفان امام علی (ع)، و نیز در میان زبیریها که ضد امویان بودند، دیده شده است.ما در جای خود یاد خواهیم کرد.

نکته سوم در ارتباط با مسأله بیعت بود.پس از بیعت ابن عوف و سایر اعضای شورا، علی (ع) همچنان ایستاده بود و بیعت نمی کرد.ابن عوف به او گفت: بیعت کن و الا گردن تو را خواهم زد؛ امام از خانه بیرون رفت؛ اصحاب شورا در پی او رفته و به آن حضرت گفتند: بایع و الا جاهدناک؛ بیعت کن و الا با تو جهاد خواهیم کرد؛ آنگاه امام همراه آنان آمده و با عثمان بیعت کرد.#2 این مسأله ای است که مورد انتقاد واقع شده است.#3 در آنجا مقداد از علی (ع) سؤال کرد: آیا اهل مقاتله است تا آنان نیز او را کمک کنند؟ امام فرمود: با کمک چه کسی با آنان جنگ کنم؟ عمار نیز چنین سخنی را مطرح کرد.#4 این بر اساس این گفته عمر بود که هر کس از بیعت تخلف کرد گردن او را بزنند.پیش از این اشاره کردیم که عمر از آن کسانی بود که معتقد به گرفتن بیعت، به زور بود#5 بر خلاف آنچه به ابوبکرمنسوب است .برای عمر قابل پذیرش نبود که کسانی در پی ایجاد تفرقه و شقاق باشند؛ او در همان آغاز که افراد شورا را معین کرد، اظهار داشت اگر همه شما متفقا یک نفر را انتخاب کردید و یک نفر با شما مخالفت ورزید او را بکشید.#1 بعدها خواهیم دید که امام پس از روی کار آمدن، حاضر نشد از کسانی که حاضر به بیعت نبودند، به زور بیعت بگیرد.

آخرین نکته آن که یکی از آثار جانبی شورا آن بود که کسانی را که در شورا بودند در هوس خلافت انداخت.به نظر عمر افراد شورا، این امتیاز را داشتند که هر کدام به خلافت برسند و این توقعی را در آنان ایجاد می کرد.گذشت که زبیر در حضور عمر بدو گفت: وقتی تو به خلافت برسی، ما نیز می توانیم خلیفه باشیم، چون از نظر قریشی بودن و سوابق کمتر از تو نیستیم.#2 طبیعی بود که این شورا توقع بیشتری را در آنان ایجاد کند؛ بی دلیل نبود که عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه در تلاش بودند تا خود را در این جمع وارد کنند.نتیجه چنین توقعی، ایجاد آشوبهای بعدی و نیز مخالفتهایی بود که با عثمان و سپس در برابر علی (ع) پیش آمد.تحلیل معاویه این بود که شورای عمر سبب اختلاف میان مسلمانان شده چرا که طلحه، زبیر و سعد بن ابی وقاص، چنین پنداشتند که لیاقت خلافت دارند#3 شیخ مفید نیز درباره سعد بن ابی وقاص می نویسد: او شخصا کسی نبود که خود را برابر با علی (ع) بداند؛ اما از زمانی که در شورا وارد شد، احساسی در او پدید آمد که اهلیت خلافت را دارد، و همین بود که دین و دنیای او را خراب کرد.#4 ابن ابی الحدید از استاد خود چنین تحلیلی را نقل کرده که هر یک از اعضای شورا در درون خود چنین احساسی را پیدا کردند که زمینه خلافت و ملک را دارند؛ این امر آنان را همچنان به خود مشغول می داشت تا کار به اختلافات بعدی رسید.#5 در جنگ جمل، طلحه به علی (ع) می گفت: از خلافت کناره گیر تا کار را به «شورا» واگذار کنیم.او افزود: ما هم در شورابودیم، اکنون دو تن درگذشته اند که تو را نمی خواسته اند، ما نیز سه نفر هستیم؛ و علی پاسخ داد که باید پیش از بیعت چنین می گفتید، اما اکنون که بیعت کرده اید باید وفادار بمانید.# 1

زنان و فرزندان عثمان

فرزندان عثمان طبق نقل ابن مسعود در طبقات (1) و بلاذری در انساب الاشراف (2) عبارتند از:

1 عبد الله که مادرش رقیه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله (3) می باشد و لذا از عثمان کنیه ابو عبد الله را برای خود برگزید عبد الله در سال چهارم هجرت از دنیا رفت.

2 عبد الله اصغر که مادرش فاخته بنت عمران بن جابر می باشد.

3 عمرو و خالد و ابان و عمر و مریم که مادرشان ام عمرو دختر جندب بن عمرو می باشد .

از عمرو فرزندی متولد شد بنام عبد الله اکبر (مطرف) (4) که مادرش حفصه (5) دختر عبد الله بن عمر بن خطاب می باشد. مریم بعد از مرگ ام عمرو به عقد سعید بن العاص در آمد و وقتی سعید از دنیا رفت زوجه عبد الرحمن بن الحارث بن هشام شد.

4 ولید و سعید و ام سعید که مادرشان فاطمه دختر ولید بن عبد الشمس بن مغیره بوده است ام سعید زوجه عبد الله بن خالد بن اسید بن ابی العیص شد.

5 عبد الملک که در کودکی درگذشت و مادرش ام البنین دختر عیینه بن حصن فزاری بوده است .

6 عایشه و ام ابان و ام عمرو دختران عثمان که مادرشان رملة دختر شیبه بن ربیعة بن عبد الشمس بن عبد مناف است.

عایشه زن حارث بن حکم بن ابی العاص شد و بعد از او به عقد عبدالله بن زبیر در آمد.

ام ابان زوجه مروان بن حکم شد و اما ام عمرو را سعید بن العاص بن امیه به زنی گرفت.

7 مریم صغری که مادرش نائله دختر فرافصة بن احوص از قبیله بنی کلب می باشد.

او به عقد عمرو بن ولید بن عقبه بن ابی معیط درآمد.

8 ام البنین که مادرش کنیز بود، او همسر عبد الله بن یزید بن ابی سفیان است.

9 مغیره که مادرش اسماء بنت ابی جهل بن هشام بوده است.

پی نوشت ها:

1 طبقات ابن سعد، ج 3، ص 45، ترجمه دکتر محمود مهدوی.

2 انساب الاشراف، ج 5، تحقیق محمود الفردوس، ص .252

3 پیامبر قبل از بعثت رقیه را به عتبه بن ابی لهب تزویج نمود، اما عتبه قبل از اینکه تصرفی در رقیه بنماید او را طلاق گفت و بعد از آن به عقد عثمان درآمد و در زمان جنگ بدر، از دنیا رفت.

اما عده ای بر این عقیده اند که رقیه و دختر دیگری که منسوب به پیامبر است و او را پیامبر بعد از رقیه به عقد عثمان در آورده دختر پیامبر و خدیجه نبوده اند بلکه ایندو دختر با پسری بنام هند از فرزندان هاله خواهر خدیجه بوده اند، منتهی در اثر ناداری و سپس مردن پدر و مادر آنها، آندو دختر تحت سرپرستی خدیجه در آمده و در دامن رسولخدا (ص) پرورش یافته اند و آن پسر هم با کسان پدرخویش بزرگ شده است.

(جانشینان محکوم ترجمه ای از کتاب البدع المحدثه یا اغاثه ابوالقاسم علی بن احمد بن موسی بن امام جواد علیه السلام، صفحه .150

4 عبد الله با فاطمه دختر امام حسین ازدواج نمود و حاصل این ازدواج سه فرزند است: محمد اصغر و قاسم و رقیه و بعدها محمد اصغر معروف به دیباج شد.

5 مادر حفصه صفیه است و صفیه دختر ابی عبید و خواهر مختار ثقفی می

عثمان بن عفان بن ابی العاص بن امیة بن عبدالشمس بن عبدمناف از طایفه بنی امیه بود. 5 سال بعد از تولد پیامبر متولد شد، رقیه دختر پیامبر همسر وی شد، تاریخ گزارش می دهد که در جریان هجرت به حبشه، عثمان و همسرش هم حضور داشتند.

زمانی که جنگ بدر رخ داد، رقیه گرفتار مرض سختی بود و تا قبل از رسیدن پدر به مدینه در گذشت، رسول خدا او را در بقیع دفن کرد، ام کلثوم دختر دیگر پیامبر پس از رقیه به همسری عثمان درآمد و تا سال نهم هجری زنده بود.

او در جنگ بدر حضور نداشت و در جنگ احد نیز از جمله کسانی بود که فرار را بر قرار ترجیح داده بود.

بعدها جز در قضیه حدیبیه یادی از وی وجود ندارد، در جریان صلح حدیبیه رسول خدا (ص) از عمر خواست تا به مکه رفته با قریش سخن بگوید.او گفت: از قریش بر جان خود هراس دارد، زیرا قریش با وی دشمنی دارند و کسی از بنی عدی در مکه از او دفاع نمی کند. (1) رسول خدا (ص) چیزی نگفت و عمر خود، عثمان را با توجه به آن که خویشانش از بنی امیه در مکه بودند معرفی کرد.آن حضرت از عثمان خواست نزد قریش رود و بگوید ما برای جنگ نیامده ایم، بلکه برای تعظیم خانه خدا آمده و پس از قربانی شترانمان شهر را ترک خواهیم کرد.عثمان در بلدح با قریش برخورد.پیام رسول خدا (ص) را به قریش رساند و از جمله آن که شما را نیز به ستوه آورده و برگزیدگانتان را از بین برده است.قریش گفتند که از همانجا بازگرد و به محمد (ص) بگو: آنان اجازه نخواهند داد تا او وارد مکه شود.در این لحظه ابان بن سعید بن عاص از اشراف مکه بدو پناه داد و برای حفظ جان او، پشت سر وی سوار اسب شد و او را به مکه آورد.عثمان با تک تک اشراف مکه سخن گفت، اما اقدام عثمان نیز حاصلی در بر نداشت.

گفته اند که عثمان سه روز در مکه برای دعوت قریش به پذیرش صلح ماند.با این حال دقیقا روشن نیست چرا و چگونه قریش او را سه روز در شهر آزاد گذاشته اند.قاعدتا یا او علاقمند بود تا با اقوام خود دیداری تازه کند، کما آن که برخی از مسلمانان دیگر نیز برای دیدن خویشان از رسول خدا (ص) اجازه گرفتند، یا آن که قریش او را به زور نگاه داشته اند.فرض دوم قابل قبول نیست، چون او از خاندان بنی امیه بود، و مدافعان فراوانی در شهر داشت .به علاوه، همانگونه که گذشت، وی در بدو ورود در پناه ابان بن سعید بن عاص قرار گرفت . (2) واقدی نام ده نفر از مهاجرانی که برای دیدن خانواده خویش به درون شهر رفتند را یاد می کند . (3)

به درازا کشیدن ماجرای عثمان، همراه با رسیدن برخی اخبار نگران کننده درباره مهاجرانی که به داخل شهر رفته بودند، (4) و اصرار قریش در جلوگیری از ورود مسلمانان، ضرورت یک بیعت همگانی را فراهم کرد.این بیعت را «بیعت رضوان» و نیز «بیعت شجره» نامیده اند.زیرا رسول خدا (ص) زیر درختی با مردم بیعت کردند، درختی که تا سالها حاجیان در کنار آن نماز می گزاردند. (5)

بین او و عبدالرحمن بن عوف از زمان پیامبر عقد مؤاخات بوده است. در زمان ابوبکر از افراد نزدیک به وی بوده و کاتب وی به شمار می آمد. همو بود که عهد عمر را از زبان ابوبکر نوشت .

در دوره عمر نیز از نفوذ قابل توجهی برخوردار بوده و در آن شرایط نماینده بنی امیه به شمار می آمد. او توسط عمر به شورا راه یافت و با رأی عبدالرحمن به خلافت رسید و بعد از 12 سال خلافت در اثر شورش مردم کشته شد.

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:4 ] [ اطلس ایران وجهان ]

جنگها و فتوحات

منابع مقاله:

از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی، جعفریان، رسول؛


ادامه فتوحات و توسعه قلمرو اسلامی

در دوران خلافت عثمان، فتوحات در شرق و غرب ادامه یافت. ابتدا گزارش این فتوحات را در شرق و سپس در غرب خواهیم آورد.

در زمان خلیفه دوم ادامه فتوحات تا خراسان و سیستان رسیده بود. در این مناطق وسیع که به تازگی به دست اعراب مسلمان گشوده شده بود، بسیاری از شهرها دست به شورش زده حاکمان عرب را بیرون می راندند. در این شرایط حکام و فرماندهان نظامی، نیروهای جدیدی را اعزام می کردند و شورش را فرو می نشاندند. این قبیل شورش ها در شهرهای ری، آذربایجان، استخر، کرمان و سیستان روی داد. در نتیجه این شهرها برای بار دوم به دست مسلمانان فتح گردید. در واقع در عهد خلیفه دوم فتوحات صورت گرفته بود و این دوره، زمان تثبیت آنها بود.

اهالی ری در سال 25 ه. صلح خود را نقض کردند و سعد بن ابی وقاص با فرستادن گروهی آنها را آرام کردند همچنین اهالی آذربایجان که قبلا با حذیفه صلحی منعقد کرده بودند صلح خود را نقض کردند و مسلمین آن منطقه را بار دیگر گشودند و در سال 29 ه. مردم فارس و اصطخر شورش کرده و مسلمین را مجبور به فتح دوباره این منطقه کردند گفته شده در سال 30 سپاهیان عرب برای اولین بار به طبرستان حمله کرده و ضمن اشغال گرگان، قراردادی را با مردم آن منطقه به امضاء رساندند.

یزدگرد سوم که پس از جنگ نهاوند از ری به نقاط شرقی تر گریخته بود، به خراسان در آمد و خواست به مرو برود، اما شورش حاکم وی در مرو، وی را آواره ساخت و مجبور شد در آسیابی خارج از مرو سکونت گزیند. وی به سال 31 (651 م)به دست کسان والی و یا آسیابانی که در خانه اش بود به قتل رسید و بدین ترتیب دوران فرمانروایی ساسانیان در ایران به پایان رسید.

عثمان، عبد الله بن عامر یکی از سرداران مسلمان را برای فتوحات بیشتر روانه خراسان کرد. وی توانست شهر نیشابور را به سال 30 فتح کند. پس از آن، دیگر شهرهای مهم خراسان چون هرات، فاریاب، بادغیس را گشود، و هر چند استقرار حاکمیت مسلمانان در این مناطق برای مدتی به تاخیر افتاد، اما وی توانست به مت سیستان تا کابل پیش رود.

در شهرهایی که به زور یا صلح گشوده می شد، قراردادهایی میان مردم و حاکمیت جدید به امضا می رسید. در این قراردادها مردم زرتشتی به عنوان اهل ذمه بایستی جزیه می پرداختند. در این صورت به عنوان یک شهروند شناخته شده حکومت از حقوق آنها دفاع می کرد. در برخی شهرهای خراسان و نیز در شهر قزوین، مردم به سرعت اسلام آوردند، اما در مناطق دیگر، مانند کرمان و فارس اسلام آوردن مردم به تدریج و آهستگی صورت گرفت.

در سال 31 مردم خراسان که منطقه آنها در زمان خلیفه دوم فتح شده بود نقض صلح کرده و علیه اعراب شورش کردند و عبد الله بن عامر با سپاهیان کثیری بار دیگر آن منطقه را فتح کرد. مردم کرمان نیز در همین سال صلح خود را با مسلمین برهم زده و عربها با حمله مجدد آنرا فتح کردند و اهل سیستان نیز که در زمان عمر از مسلمین شکست خورده بودند صلح خود را شکستند و مسلمین برای بار دوم آنرا فتح کردند.

گفته شده در سال 32 ه. عربها از اهل خزر و ترک شکست خوردند.

در بیشتر این شهرها، به ویژه خراسان، شمار زیادی از اعراب به صورت قبیله ای مهاجرت کرده مستقر می شدند. هدف آنها از این سکونت، ادامه جنگ با کفار در نقاط دور دست شرقی و نیز استفاده از امکانات مالی موجود در این منطقه بود.

تنها منطقه ای که بیش از دو قرن گشودن آن به درازا کشید، مناطق شمال غرب ایران بود. این مناطق، از طرف غرب به قفقاز و از طرف شرق به گرگان منتهی می شد. بخش شرقی تر آن از همان قرن نخست گشوده شد.

فتوحات در غرب دنیای اسلام نیز ادامه داشت. در شمال افریقا، مصر در سال 20 هجری به دست مسلمانان افتاد. این منطقه با فرماندهی عمرو بن عاص گشوده شد و مسلمانان پس از استقرار به تاسیس شهر فسطاط پرداختند.

فتح آفریقا در سال 27 ه. روی داد و از آن پس آفریقا یکی از بهترین مناطق و پردرآمد ترین و آرام ترین آنها برای خلفاء بود تا آنکه در زمان هشام بن عبدالملک آن مردم که فشار و زور را تا آخرین درجه خود دیده و ناظر بودند که حاکم آنها شکم هزار گوسفند را برای پیدا کردن یک بچه گوسفند به رنگی که خلیفه می خواهد باز می کنند و حتی دختران آنها را برای خلیفه می برند دست به شورش زدند. (1)

در همین سال قسمتهایی از اندلس نیز بر روی مسلمین گشوده شد.

در دوره عثمان، اسکندریه سر به شورش برداشت. این شورش که توسط رومیان مقیم شهر و نیروهای اعزامی از روم شرقی صورت گرفته بود، فرو نشانده شد. در همین دوره، اولین نیروی دریایی مسلمین روانه قبرس شد و مسلمانان در آن منطقه نفوذ کردند. در غرب اسلامی، مهم ترین هدف مسلمانان، پیشروی در آسیای صغیر و گرفتن قسطنطنیه پایتخت دولت بیزانس بود. در دوره عثمان، یک بار مسلمانان تا تنگه داردانل نیز پیش رفتند و با بیزانسی ها به جنگ پرداختند.

این زمان، گستره ممالک اسلامی در شرق تا سیستان و خراسان بود. در شمال غرب ایران، شامل آذربایجان و ارمنستان، و در غرب شامل تمامی آنچه شامات نامیده می شد، بود، یعنی اردن، سوریه، فلسطین، لبنان و مصر. این مناطق پیش از آن زیر سلطه دولت بیزانس(روم شرقی)بود. مردمان این مناطق، بخشی عرب و بخشی رومی بودند. پس از اسلام، ترکیب جمعیتی این دیار به سود اعراب چرخید و فرهنگ عربی به جز برخی از اقلیت های قومی - مذهبی، در این مناطق غالب گردید.

پی نوشت:پایگاه حوزه نت

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:4 ] [ اطلس ایران وجهان ]

وقایع دوران خلافت


وقایع دوران خلافت عثمان

در دوران 12 ساله خلافت عثمان حوادثی اتفاق افتاد که اهم آن در ذیل فهرست می گردد:

1 در این دوران فتوحات پی گرفته شد و مناطق دیگری به قلمرو سرزمینهای اسلامی افزوده شد که در عنوان فتوحات بدان پرداخته شد.

2 در زمان عثمان بود که از اختلاف قراءات جلوگیری شد، در این دوره به وی خبر رسید که صحابه در خواندن قرآن در آذربایجان، نسبت به تلفظ برخی از کلمات با یکدیگر اختلاف کرده اند.از همان زمان چیزی به نام اختلاف قراءات شهرت یافت.مسأله از این قرار بود که لهجه های مختلف عربی بر قرائت قرآن تأثیر گذاشته بیم آن می رفت که اختلاف مسلمانان در تلفظ آیات قرآنی عمیق تر شود.عثمان با مشورت صحابه، تصمیم گرفت تا قرآن کاملی بر اساس آنچه تا آن زمان در دسترس بود نوشته شود و پس از آن، نسخه های زیادی از روی آن تهیه و به شهرهای مختلف فرستاده شود.این اقدام به جا، سبب شد تا همه شهرها قرآن را بر اساس همان نسخه، بخوانند.بدین ترتیب از اختلاف جلوگیری شد.امام علی ع این سیاست را تأیید کرد و آن را اقدامی در جهت حفظ قرآن دانست.

ضرورت آشنایی با قرآن و تفسیر آیات قرآنی در باروری علمی جامعه بسیار مؤثر بوده است .احادیث زیادی از رسول خدا ص درباره آیات در دست است.همین طور آثار فراوانی از اصحاب رسول خدا ص در شرح آیات قرآن رسیده است.چهره های معروف صحابه، مانند امام علی ع و نیز عبد الله بن مسعود و ابی بن کعب در کار تفسیر قرآن بودند.پس از آنها، مهم ترین مفسر در این دوره عبد الله بن عباس پسر عموی رسول خدا ص است که دست توانایی در تفسیر آیات قرآنی داشته است.وی شاگرد امام علی ع بوده و از دانش سایر صحابه نیز استفاده کرده است.ابن عباس شاگردانی را تربیت کرد که ادامه دهنده راه او درتفسیر قرآن بودند .باید دانست که بعدها، بسیاری از مسائل را در شرح آیات به ابن عباس نسبت می دهند که البته از وی نیست.

از سوی دیگر، امام علی ع پس از رحلت پیامبر ص و انزوای جبری سیاسی، دست به تدوین قرآن زد.قرآنی که آن حضرت گردآوری کرد، همراه با تفسیر برخی از آیات قرآنی بود.متن قرآن آن حضرت، با قرآن سایر مسلمانان تفاوتی نداشت، جز آن که همراه با تفسیر و یادآوری شأن نزول آیات بوده است.بعدها بسیاری از تابعین آرزوی دیدار آن قرآن را داشتند.این قرآن در دست امامان بوده روایاتی از آن بزرگواران در تفسیر آیات قرآنی از تفسیر امام علی ع در دست می باشد.امام علی ع میان صحابه بیشترین آشنایی را با قرآن داشت، زیرا از روز نخست بعثت تا آخرین روز زندگی پیامبر ص نزدیک ترین یار به آن حضرت بود.

3 در این دوره شکاف بین طبقه فقیر و غنی که در اثر سیاست مالی نادرست خلیفه دوم پدید آمده بود، شدیدتر و عمیق تر شد و بنی امیه همچون شتران گرسنه که علف بهاری بیابند، از بیت المال استفاده کردند و آنرا حیف و میل نمودند.

سعید بن عاص والی عثمان در کوفه گفته بود: عراق باغ قریش است، از میوه های آن هرچه خواستیم استفاده می کنیم و آنچه نخواستیم صرفنظر می نماییم. (مروج الذهب، ج 2، ص 346) .

خود عثمان در مورد بیت المال چنین می گفت: ما هر قدر احتیاج داشته باشیم از بیت المال بر می داریم اگرچه دماغ عده ای به خاک مالیده شود (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 3، ص 39 و 40)

عده زیادی نقل کرده اند که خلیفه، ملک «فدک» را که حضرت فاطمه (ع) گفته بود از بخششهای پدرش به اوست، به مروان بن حکم بخشید. (1)

همچنین نقل شده که خلیفه یک پنجم غنائم افریقا را که تقریبا مساوی پانصد هزار دینار بوده به مروان داده است، (2) و نیز گفته شده که او به حارث به حکم ابی العاص 300 هزار درهم بخشیده است، (3) و واقدی نقل کرده که عثمان به سعید بن العاص یکصد هزار درهم بخشیده است، (4) و نیز به عبد الله بن خالد بن اسید 30 هزار درهم داده است، (5) و نیز به ابو سفیان 200 هزار درهم اعطاء کرده است، (6) و نیز نقل شده که قسم زیادی از غنائم افریقا را به عبد الله بن سعد بن ابی سرح داده است، (7) و نیز به طلحه 200 هزار دینار داده است (8) علامه امینی یک جدولی از بخششهای عثمان با استناد به مدارک تاریخی کشیده و بخششهائی را که خلیفه به زبیر، سعد بن ابی وقاص، طلحه، مروان، ولید بن عقبه، سعد بن العاص، حارث، حکم، عبد الله بن سعد بن ابی سرح، یعلی بن امیه، زید به ثابت و...جمع کرده است مجموع این بخششها عبارت است از چهار ملیون و سیصد هزار دینار و صد و بیست و شش میلیون و هفتصد و هفتاد هزار درهم. (9)

خلیفه نیز برای خودش اسرافهای زیادی را مرتکب می گردید چنانچه مسعودی نقل کرده خلیفه خانه بسیار مجللی در مدینه برای خود ساخته بود (10) ، و ذهبی گوید که او اموال زیادی یافته و هزار غلام داشت. (11) ابن سعد نیز گزارش کرده که ما ترک او بسیار زیاد بوده است، (12) و چنانچه زبیر بن بکار نقل کرده وقتی خانه را ساخت و مورد اعتراض قرار گرفت گفت که من این خانه را از بیت المال ساخته ام مگر در آینده برای شما هم نخواهد بود؟ (13) این بخششها برای مردم عادی بسیار گران تمام شد چیزی که نتیجه آن شورش علیه خلیفه بود تا جائی که یکی از شعرا بخشش خلیفه به مروان را بعنوان اعتراض در شعر گنجاند و گفت:

و اعطیت مروان خمس العباد 
فهیهات شاؤک ممن سعی (14)

و باز برای اطلاع زیادتر می توان به مدارک ذیل در مورد این اسرافها مراجعه کرد (15).عبد الله بن مسعود که کلید دار بیت المال کوفه بود وقتی ولید بن عقبه از او مالی را قرض گرفت و بعد از آن نپرداخت، عثمان نیز سفارش کرد که کاری به او نداشته باشند اما ابن مسعود کلید بیت المال را رها کرده و به انتقاد از عثمان پرداخت، (16) طبیعی بود که این مخالفتهای صریح افرادی مثل عمار را وادار کند تا علنا در مدینه به مخالفت با خلیفه بپردازند (17) تنها پاسخ خلیفه به این بخششها این بود که می گفت قصد صله رحم دارد (18) با این همه بخششها بعید نیست که گفته باشد: اگر کلیدهای بهشت را داشتم علی رغم خواست مخالفین آنها را به بنی امیه می دادم (19)

و همچنین درباره ثروتهای کلانی که عده ای در این دوران بن جیب زدند، مسعودی مورخ معروف می نویسد:

ثروت «زبیر» به پنجاه هزار دینار، هزار اسب، و هزار غلام و برده، بالغ بود و املاک و مزارع فراوانی در بصره، کوفه، مصر و اسکندریه داشت.

عواید «طلحة بن عبید الله» از عراق روزانه، هزار دینار و بنا به نقل بعضی، بیش از این مقدار بود. در آمد وی از منطقه «شرات» به تنهائی بیش از هزار دینار در روز بود. «عبدالرحمن بن عوف» صد اسب، هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و پس از وفاتش یک چهارم از یک هشتم اموالش هشتاد و چهار هزار شد. وقتی که «زید بن ثابت» از دنیا رفت بقدری شمش طلا و نقره داشت که آنها را با تبر می شکستند! و این غیر از اموال و مزارع و زمینهایی بود که صدهزار دینار قیمت داشت!

«یعلی بن منیة» هنگام وفات، پانصد هزار دینار نقد، و مطالبات و املاک دیگری به مبلع سیصد هزار دینار از خود باقی گذاشت. خود عثمان روزی که کشته شد مبلغ صد و پنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم در تحویل خزانه دار خود داشت و قیمت زمینهائی که در «وادی القری» و «حنین» و نقاط دیگر داشت، به صد هزار دینار بالغ بود و علاوه بر اینها، تعداد زیادی اسب و شتر داشت. مسعودی بعد از نقل آمار گذشته، می گوید: «این رشته سردراز دارد و داستان کسانی که در زمان خلافت عثمان، صاحب آلاف و الوف شدند، مفصل است» (20).

4 در این دوران بود که عثمان، بنی امیه را بر عرض و ناموس مردم حاکم کرد، ولید را حاکم کوفه نمود، همو که قرآن او را فاسق خوانده، او بعد از 5 سال حکومت در کوفه در ماجرای شراب خواری از فرمانداری کوفه بر کنار و توسط حضرت علی (ع) حد بر او جاری شد.

حکم بن ابی العاص را که تبعیدی پیامبر (ص) بود باز گرداند و به سرپرستی قبیله خزاعه فرستاد، چنانچه عبدالله بن سعد ابی اسرح را نیز از تبعید پیامبر بازگرداند و حاکم مصر کرد و عبدالله بن عامر را که از بنی امیه بود حاکم بصره نمود و به مروان حکم حکومت بحرین را داد و اعمال زشت همین ها بود که باعث شورش مردم علیه عثمان شد. (تاریخ سیاسی اسلام، ص 344).

5 در این دوران بود که جامعه از خط معنویت دور شد، فرزندان خلیفه با خود وی در مجالس لهو و لعب حرام شرکت می جستند (ارزیابی انقلاب امام حسین (ع)، ص 35)

خلیفه در منی بر خلاف پیامبر و خلفای قبل از خود، نماز را تمام خواند و وقتی بر او اعتراض شد گفت این رأی من است. (البدایة و النهایة، ج 7، ص 171، تاریخ سیاسی اسلام، رسول جعفریان، ص 342) .

او به عبید الله فرزند عمر که بدون دلیل سه نفر (هرمزان دختر فیروز شخص نصرانی دیگری بنام جفینه) را کشت به گمان اینکه در قتل عمر شرکت داشتند، امان داد و او را قصاص نکرد به بهانه اینکه مردم خواهند گفت دیروز خلیفه را کشتند و امروز می خواهند فرزندش را بکشند .

البته عبید الله بعد از روی کار آمدن حضرت علی (ع) به شام گریخت و در جنگ صفین توسط سربازان امام کشته شد.

ولید بن عقبه حاکم او در کوفه در حال مستی نماز صبح را 4 رکعت خواند و در محراب مسجد استفراغ نمود عبد الله بن عامر حاکم او در بصره در اولین جمعه، هنگامی که خطبه نماز می خواند چنین گفت:

الحمد لله الذی خلق السموات و الارض فی ست سنین (شش سال) در حالی که قرآن فی ست ایام دارد.

و خلاصه اینکه اسکافی نقل کرده از جمله چیزهایی که بر عثمان به عنوان عیب مطرح شد این بود که او احکام الهی را تغییر داده است. (تاریخ سیاسی اسلام، رسول جعفریان، ص 342 به بعد) .

6 در این دوره بود که اصحاب پیامبر به جهت اعتراض به اعمال عثمان مورد انواع و اقسام شکنجه ها و اذیت و آزارها واقع شدند.

ابوذر به شام و آنگاه به ربذه تبعید شد که در همانجا در تنهایی جان سپرد.

عبد الله بن مسعود که به سیاست مالی عثمان انتقاد داشت، آنقدر کتک خورد که چند دنده وی شکست.

«عمار یاسر» نیز از سیاست عثمان انتقاد کرد، عثمان او را به باد فحش و ناسزا گرفت و آنقدر او را زد که تا شب در حال اغما بسر برد، ولی این خشونت و ظلم، عمار را از هدف خود باز نداشت و به مخالفت خود ادامه داد، عثمان این بار نیز به او اهانت کرد و دستور داد او را روی زمین خواباندند و با پاهای چکه دار خود آنقدر به وی زد که شکمش پاره شد!

افراد دیگری نیز از مهاجرین و انصار، از کارها و سیاست عثمان انتقاد می کردند ولی عثمان به هیچ کدام ترتیب اثر نمی داد، رفته رفته دامنه این مخالفتها و نارضائیها توسعه یافت بطوری که همه انتظار داشتند عثمان به خواسته های آنان پاسخ مساعد بدهد زیرا انتقاد آنها بر اساس احساس نیازمندیهای اجتماع استوار بود و حاکی از نارضائی مسلمانان از سیاست عثمان و رفتار عمال وی بود ولی به جای اینکه خواسته های آنان تأمین شود، هر روز ناظر شکنجه و آزار شدید حقگویان و انتقاد کنندگان، توسط عمال عثمان بودند.

تبعید مالک اشتر ویاران او

خلیفه سوم، چنانکه گذشت، با فشار افکار عمومی، استاندار زشتکار کوفه ولید بن عتبه را از کار برکنار کرد وسعید بن عاص اموی را بر اداره امور استان کوفه گمارد وبه او دستور داد که با قاریان قرآن وافراد سرشناس کاملا مدارا کند.از این رو، استاندار جدید با مالک اشتر ودوستان او، همچون زید وصعصعه فرزندان صوحان، نشستها وگفتگوهایی داشت که نتیجه آنها این شد که استاندار کوفه، مالک وهمفکران او را با سیره خلیفه مخالف تشخیص داد ودر این مورد به طور محرمانه با خلیفه مکاتبه کرد ودر نامه خود یاد آور شد که با وجود اشتر ویاران او که قاریان کوفه هستند نمی تواند انجام وظیفه کند. خلیفه در پاسخ استاندار نوشت که این گروه را به شام تبعید کند. در ضمن، به مالک اشتر نیز نامه ای نوشت ودر آن یاد آوری کرد که: تو اموری در دل داری که اگر اظهار کنی ریختن خون تو حلال می شود، وهرگز فکر نمی کنم که با مشاهده این نامه دست از کار خود برداری مگر اینکه بلای کوبنده ای به تو برسد که پس از آن حیاتی برای تو نیست.هرگاه نامه من به تو رسید فورا راه شام را در پیش گیر.

وقتی نامه خلیفه به استاندار کوفه رسید یک گروه ده نفری را، که از صالحان وافراد خوشنام کوفه بودند، به شام تبعید کرد که در میان آنان علاوه بر مالک اشتر، زید وصعصعه فرزندان صوحان وکمیل بن زیاد نخعی وحارث عبد الله حمدانی و... به چشم می خوردند.

از قضا، وجود این گروه قاریان قرآن وسخنوران توانا وشجاع وبا تقوا عرصه را بر معاویه استاندار شام نیز تنگ کرد ونزدیک بود که افکار عمومی بر ضد دستگاه خلافت ونماینده او در شام بر آشوبد. لذا معاویه نامه ای به خلیفه نوشت ووجود آنان را در آن محیط مخل مصالح خلافت دانست. در آن نامه چنین آمده است:

تو گروهی را به شام تبعید کرده ای که شهر ودیار ما را فاسد وآن را به جوش وخروش در آورده اند ومن هرگز مطمئن نیستم که شام نیز به سرنوشت کوفه دچار نشود وسلامت فکر واستقامت اندیشه شامیان در خطر تشویش وکجی قرار نگیرد. نامه معاویه خلیفه را از سرانجام کار بیمناک ساخت . پس در پاسخ او نوشت که آنان را به حمص (محل دور افتاده ای در شام) تبعید کند.

برخی گفته اند که خلیفه تصمیم داشت که آنان را بار دیگر به کوفه بازگرداند، ولی سعید بن عاص، عامل کوفه، خلیفه را از اجرای تصمیم خود بازداشت واز این رو، آنان به حمص تبعید شدند. (21)

کسانی که به جرم ناسازگاری با کارگزاران خلیفه سوم از استانی به استانی دیگر تبعید شدند گناهی جز حقگویی وانتقاد از انحصار طلبی دستگاه خلافت نداشتند. آنان خواهان عمل خلیفه به سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بودند.

شایسته شأن خلیفه این بود که به جای پذیرش گزارش استاندار کوفه، افراد امین ودرستکاری را اعزام می کرد تا او را از حقیقت ماجرا آگاه سازند ودر چنین امر مهمی صرفابه گزارش یک مأمور اکتفا نمی کرد.

تبعید شدگان چه کسانی بودند؟

1 مالک اشتر شخصیتی است که عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرده است واحدی از رجال نویسان او را تضعیف نکرده اند وامیر مؤمنان علی علیه السلام او را در سخنان خود آنچنان توصیف کرده که تاکنون کسی را به آن شیوه توصیف نکرده است. (22) وقتی خبر فوت مالک به امام علیه السلام رسید شدیدا اظهار تأسف کرد وگفت:

«وما مالک؟ لو کان من جبل لکان فندا و لو کان من حجر لکان صلدا. أما و الله لیهدن موتک عالما و لیفرحن عالما. علی مثل مالک فلیبک البواکی و هل موجود کمالک؟» (23)

می دانی مالک چه کسی بود؟ اگر از کوه بود، قله بلند آن بود (که مرغی بر فراز آن به پرواز در نمی آمد) واگر از سنگ بود، سنگی سخت بود. مرگ تو ای مالک جهانی را غمگین وجهانی دیگر را شادمان ساخت. بر مثل مالک باید گریه کنندگان بگریند. آیا نظیر مالک وجود دارد؟

2 زید بن صوحان. در باره او همین بس که ابو عمرو در «استیعاب» می نویسد:

شخصی با فضیلت ودیندار وبزرگ قبیله خود بود. در نبرد قادسیه یک دست خود را از دست داد ودرنبرد جمل دررکاب امام علی علیه السلام شربت شهادت نوشید. (24) خطیب بغدادی می نویسد: زید شبها را به عبادت ورزها را با روزه داری سپری می کرد. (25)

3 برادر زید، صعصعه، همچون او بزرگوار وسخنران ودیندار بود.

4 عمرو بن حمق خزاعی از یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود واحادیثی از آن حضرت حفظ کرده بود.او کسی است که وقتی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را با شیر سیراب کرد آن حضرت در باره او دعا کرد وفرمود: خداوندا، او را از جوانیش بهره مند ساز. (26)

آشنایی با این افراد، ما را به احوال دیگر افراد تبعیدی آشنا می سازد.زیرا به حکم «الإنسان علی دین خلیله» ، همگی آنان با یک فکر وایده دور هم گرد آمده بودند، واز اعمال خلیفه وقت وعمال او انتقاد می کردند.تبیین زندگی ومقامات سیاسی ومعنوی وعلمی همه آنان مایه اطاله سخن است. لذا دامن سخن را کوتاه می کنیم وبه بیان خصوصیات عمده دیگر افراد تبعیدی می پردازیم.

کعب بن عبده نامه ای با امضای خود به خلیفه سوم می نویسد ودر آن از کارهای زشت استاندار وقت کوفه سخت شکایت می کند ونامه را به ابو ربیعه می سپارد.وقتی پیام رسان نامه را به دست عثمان می دهد فورا بازخواست می شود. عثمان اسامی همه همفکران کعب را، که به طور دسته جمعی (ولی بدون امضا) نامه را نوشته وبه ابوربیعه داده بودند، از او جویا می شود، ولی او از افشای اسامی آنان خودداری می کند، خلیفه تصمیم بر تأدیب نامه رسان می گیرد، ولی علی علیه السلام او را از این کار باز می دارد.سپس، عثمان به استاندار خود سعید بن العاص در کوفه دستور می دهد کعب را بیست تازیانه بزند واو را به ری تبعید کند. (27)

عبد الرحمان بن حنبل جمحی، صحابی پیامبر، از مدینه به خیبر تبعید شد وجرم او این بود که از عمل خلیفه، آن گاه که خمس غنایم آفریقا را به مروان بخشید، انتقاد کرد ودر ضمن اشعاری چنین گفت:

و أعطیت مروان خمس الغنیمة 
آثرته و حمیت الحمی

یک پنجم غنایم (آفریقا) را به مروان دادی واو را بر دیگران مقدم داشتی واز خویشاوند خود حمایت کردی.

این مرد تا روزی که عثمان زنده بود در خیبر به حال تبعید به سر می برد. (28)

پی نوشتها:

1 المعارف ص 195 ط دار المعارف، تاریخ ابن الوردی

[ بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 15:3 ] [ اطلس ایران وجهان ]

زندگينامه امام حسين (ع)

  

زندگانی امام حسين (ع )
دومين فرزند برومند حضرت علی و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ، که درود خدا بر ايشان باد، در خانه وحی و ولايت چشم به جهان گشود.
چون خبر ولادتش به پيامبر گرامی اسلام (ص ) رسيد، به خانه حضرت علی (ع ) و فاطمه را فرمود تا کودکش را بياورد. اسما او را در پارچه ای سپيد (2) (س ) آمد و اسما
پيچيد و خدمت رسول اکرم (ص ) برد، آن گرامی به گوش راست او اذان و به گوش چپ (3) او اقامه گفت . به روزهای اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش ، امين وحی الهي ، جبرئيل ، فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا، اين نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبير) چون علی برای تو بسان هارون (5) که به عربی (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار. (4)برای  موسی بن عمران است ، جز آن که تو خاتم پيغمبران هستي . و به اين ترتيب نام پرعظمت "حسين " از جانب پروردگار، برای دومين فرزند فاطمه
(س ) انتخاب شد. به روز هفتم ولادتش ، فاطمه زهرا که سلام خداوند بر او باد، گوسفندی را برای  کشت ، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موی سر او (6) فرزندش به عنوان عقيقه (7) نقره صدقه داد.


حسين (ع ) و پيامبر (ص )
از ولادت حسين بن علی (ع ) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفی که پيامبر راستين
اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز مي داشت ، به بزرگواری  و مقام شامخ پيشوای سوم آگاه شدند. سلمان فارسی مي گويد: ديدم که رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوی  خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگواراني ، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستي ، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهای خدايی که نه نفرند و خاتم ايشان ، (8) قائم ايشان (امام زمان "عج ") مي باشد. انس بن مالک روايت مي کند: وقتی از پيامبر پرسيدند کدام يک از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي داري ، فرمود:
بارها رسول گرامی حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد و (9) حسن و حسين را، (۱۰) آنان را مي بوييد و مي بوسيد. ابوهريره که از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است ، در عين حال اعتراف مي کند که : "رسول اکرم را ديدم که حسن و حسين را بر شانه های  خويش نشانده بود و به سوی ما مي آمد، وقتی به ما رسيد فرمود هر کس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست (۱۱)داشته ، و هر که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی نموده است ". عالي ترين ، صميمي ترين و گوياترين رابطه معنوی و ملکوتی بين پيامبر و حسين را مي توان در اين جمله رسول گرامی  اسلام (ص ) خواند که فرمود: "حسين از من و من از (12)حسينم ".


حسين (ع ) با پدر
شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپری شد، و آن گاه که رسول خدا (ص ) چشم ازجهان فروبست و به لقای پروردگار شتافت ، مدت سی سال با پدر زيست . پدری که جز
به انصاف حکم نکرد، و جز به طهارت و بندگی  نگذرانيد، جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدری که در زمان حکومتش لحظه ای او را آرام نگذاشتند،
همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند. در تمام اين مدت ، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي کرد، و در چند سالی که حضرت علی (ع ) متصدی خلافت
ظاهری شد، حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامي ، مانند يک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش مي کوشيد، و در جنگهای  "جمل "، "صفين " و "نهروان " شرکت
و به اين ترتيب ، از پدرش اميرالمؤمنين (ع ) و دين خدا حمايت کرد و (13) داشت . حتی گاهی در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي کرد.
در زمان حکومت عمر، امام حسين (ع ) وارد مسجد شد، خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده کرد که سخن مي گفت . بلادرنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: "از منبر
(14) پدرم فرود آي ...".


امام حسين (ع ) با برادر
پس از شهادت حضرت علی (ع )، به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع )مامت و رهبری شيعيان به حسن بن علی (ع )، فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع )، منتقل
گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) که دست پرورد وحی محمدی و ولايت علوی بود، همراه و
همکار و همفکر برادرش بود. چنان که وقتی بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام
حسن (ع ) مجبور شد که با معاويه صلح کند و آن همه ناراحتيها را تحمل نمايد، امام حسين (ع ) شريک رنجهای برادر بود و چون مي دانست که اين صلح به صلاح اسلام و
مسلمين معاويه ، در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويی  نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود، امام حسين (ع )
به دفاع برخاست تا سخن در گلوی  معاويه بشکند و سزای ناهنجاريش را به کنارش بگذارد، ولی امام حسن (ع ) او را به سکوت و خاموشی فراخواند، امام حسين (ع )
پذيرا شد و به جايش بازگشت ، آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه (15) برآمد، و با بيانی رسا و کوبنده خاموشش ساخت .


امام حسين (ع ) در زمان معاويه
چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود، به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن علی (ع ) امامت و رهبری شيعيان
به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبری جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد که معاويه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اريکه حکومت اسلام به
ناحق تکيه زده ، سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامی  و قوانين خداوند است ، و از اين حکومت پوشالی مخرب به سختی رنج مي برد، ولی نمي توانست دستی فراز آورد و
قدرتی فراهم کند تا او را از جايگاه حکومت اسلامی پايين بکشد، چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعی مشابه او داشت .
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشکار سازد و به سازندگی قدرت بپردازد، پيش از هر جنبش و حرکت مفيدی به قتلش مي رساند، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر
را پيشه ساخت که اگر برمي خاست ، پيش از اقدام به دسيسه کشته مي شد، و از اين کشته شدن هيچ نتيجه ای گرفته نمي شد.
بنابراين تا معاويه زنده بود، چون برادر زيست و علم مخالفتهای بزرگ نيفراخت ، جز آن که گاهی محيط و حرکات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم را
به آينده نزديک اميدوار مي ساخت که اقدام مؤثری خواهد نمود. و در تمام طول مدتی  که معاويه از مردم برای ولايت عهدی يزيد، بيعت مي گرفت ، حسين به شدت با او
مخالفت کرد، و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و ولي عهدی او را نپذيرفت و حتی گاهی  (16) سخنانی  تند به معاويه گفت و يا نامه ای کوبنده برای او نوشت .
معاويه هم در بيعت گرفتن برای يزيد، به او اصراری نکرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...


قيام حسيني
يزيد پس از معاويه بر تخت حکومت اسلامی تکيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند،و برای اين که سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت کند، مصمم شد برای نامداران
و شخصيتهای اسلامی پيامی بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور، نامه ای به حاکم مدينه نوشت و در آن يادآور شد که برای من از حسين (ع )
بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان . حاکم اين خبر را به امام حسين (ع ) رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود:
"انا لله و انا اليه راجعون و علی الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل (17) يزيد".
آن گاه که افرادی چون يزيد، (شراب خوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاک که حتی  ظاهر اسلام را هم مراعات نمي کند) بر مسند حکومت اسلامی بنشيند، بايد فاتحه اسلام
را خواند. (زيرا اين گونه زمامدارها با نيروی اسلام و به نام اسلام ، اسلام را از بين مي برند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينک که حکومت يزيد را به رسميت نشناخته است ، اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانند، لذا به امر پروردگار، شبانه و مخفی از مدينه به
سوی مکه حرکت کرد. آمدن آن حضرت به مکه ، همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد، در بين مردم مکه و مدينه انتشار يافت ، و اين خبر تا به کوفه هم رسيد. کوفيان از
امام حسين (ع ) که در مکه بسر مي برد دعوت کردند تا به سوی آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل ، پسر عموی خويش را به کوفه فرستاد تا حرکت
و واکنش اجتماع کوفی را از نزديک ببيند و برايش بنويسد. مسلم به کوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه ای روبرو شد، هزاران نفر به عنوان
نايب امام (ع ) با او بيعت کردند، و مسلم هم نامه ای  به امام حسين (ع ) نگاشت و حرکت فوری امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) کوفيان را به خوبی مي شناخت ، و بي وفايی  و بي ديني شان را در زمان حکومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم
نمي توان اعتماد کرد، و ليکن برای اتمام حجت و اجرای اوامر پروردگار تصميم گرفت که به سوی کوفه حرکت کند.
با اين حال تا هشتم ذي حجه ، يعنی روزی  که همه مردم مکه عازم رفتن به "مني " بودند و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مکه (۱۸)
برساند، آن حضرت در مکه ماند و در چنين روزی با اهل بيت و ياران خود، از مکه به طرف عراق خارج شد و با اين کار هم به وظيفه خويش عمل کرد و هم به مسلمانان
جهان فهماند که پسر پيغمبر امت ، يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نکرده ، بلکه عليه او قيام کرده است .
يزيد که حرکت مسلم را به سوی کوفه دريافته و از بيعت کوفيان با او آگاه شده بود، ابن زياد را (که از پليدترين ياران يزيد و از کثيفترين طرفداران حکومت
بنی اميه بود) به کوفه فرستاد. ابن زياد از ضعف ايمان و دورويی و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهديد
ارعاب ، آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت ، و مسلم به تنهايی با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت ، و پس از جنگی دلاورانه و شگفت ، با شجاعت شهيد شد.
(سلام خدا بر او باد). و ابن زياد جامعه دورو و خيانتکار و بي ايمان کوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت ، و کار به جايی رسيد که عده ای از همان کسانی که برای 
امام (ع ) دعوت نامه نوشته بودند، سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبی که از مدينه بيرون آمد، و در تمام مدتی که در مکه اقامت گزيد، و در طول راه مکه به کربلا، تا هنگام شهادت ، گاهی به اشاره ، گاهی به
اعلان مي داشت که : "مقصود من از حرکت ، رسوا ساختن حکومت ضد اسلامی يزيد و صراحت ، برپاداشتن امر به معروف و نهی از منکر و ايستادگی در برابر ظلم و ستمگری 
است و جز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدی هدفی ندارم ". و اين مأموريتی بود که خداوند به او واگذار نموده بود، حتی اگر به کشته شدن خود
و اصحاب و فرزندان و اسيری خانواده اش اتمام پذيرد. رسول گرامی (ص ) و اميرمؤمنان (ع) و حسن بن علی (ع ) پيشوايان پيشين اسلام ، شهادت
امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتی در هنگام ولادت امام حسين (ع )، و خود امام حسين (ع ) به(۱۹) رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذکر داده بود.
علم امامت مي دانست که آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد، ولی او کسی نبود که در برابر دستور آسمانی  و فرمان خدا برای جان خود ارزشی قائل باشد، يا از اسارت
خانواده اش واهمه ای  به دل راه دهد. او آن کس بود که بلا را کرامت و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدی خدا بر او باد) .
خبر "شهادت حسين (ع ) در کربلا" به قدری در اجتماع اسلامی مورد گفتگو واقع شده بود که عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته ، از رسول الله (ص )
و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن علی (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدينسان حرکت امام حسين (ع ) با آن درگيريها و ناراحتيها احتمال کشته شدنش را در
اذهان عامه تشديد کرد. بويژه که خود در طول راه مي فرمود: "من کان باذلا فينا مهجته (20) و موطنا علی لقاء الله نفسه فليرحل معنا.
هر کس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد، همراه ما بيايد".
و لذا در بعضی از دوستان اين توهم پيش آمد که حضرتش را از اين سفر منصرف سازند.
غافل از اين که فرزند علی  بن ابی طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر، و از ديگران به وظيفه خويش آگاهتر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده دست نخواهد کشيد.
باری امام حسين (ع ) با همه اين افکار و نظريه ها که اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد، و کوچکترين خللی در تصميمش راه نيافت .
سرانجام ، رفت ، و شهادت را دريافت . نه خود تنها، بلکه با اصحاب و فرزندان که هر يک ستاره ای درخشان در افق اسلام بودند، رفتند و کشته شدند، و خونهايشان شنهای 
گرم دشت کربلا را لاله باران کرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقي مانده بسترهای  گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست ، و اساسا اسلام از بنی اميه و بنی 
اميه از اسلام جداست . راستی هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع
نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند، و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوترانيهای او و عمالش را مي شنيدند، چقدر از اسلام متنفر مي شدند، زيرا
اسلامی که خليفه پيغمبرش يزيد باشد، به راستی نيز تنفرآور است ... و خاندان پاک حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت را
به گوش مردم برسانند. و شنيديم و خوانديم که در شهرها، در بازارها، در مسجدها، در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نکبت بار يزيد، هماره و همه جا دهان گشودند و
فرياد زدند، و پرده زيبای  فريب را از چهره زشت و جنايتکار جيره خواران بنی اميه برداشتند و ثابت کردند که يزيد سگ باز وشرابخوار است ، هرگز لياقت خلافت ندارد
و اين اريکه ای که او بر آن تکيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينی را تکميل کرد، طوفانی  در جانها برانگيختند، چنان که نام يزيد تا هميشه
مترادف با هر پستی و رذالت و دناءت گرديد و همه آرزوهای طلايی و شيطانيش چون نقش بر آب گشت . نگرشی  ژرف مي خواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و
پرنتيجه دست يافت .
از همان اوان شهادتش تا کنون ، دوستان و شيعيانش ، و همه آنان که به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند، همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را، سالروز قيام و
شهادتش را با سياه پوشی  و عزاداری محترم مي شمارند، و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز مي دارند. پيشوايان مآل انديش و معصوم ما، هماره به واقعه
کربلا و به زنده داشتن آن عنايتی خاص داشتند. غير از اين که خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند، در فضيلت عزاداری و محزون بودن برای آن
بزرگوار، گفتارهای متعددی ايراد فرموده اند. ابوعماره گويد: "روزی به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم ، فرمود اشعاری در
سوگواری حسين برای ما بخوان . وقتی شروع به خواندن نمودم صدای گريه حضرت برخاست ، من مي خواندم و آن عزيز مي گريست ، چندان که صدای گريه از خانه برخاست . بعد از آن
که اشعار را تمام کردم ، امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام (21) حسين (ع ) مطالبی بيان فرمود".
و نيز از آن جناب است که فرمود: "گريستن و بي تابی کردن در هيچ مصيبتی شايسته (22) نيست مگر در مصيبت حسين بن علي ، که ثواب و جزايی گرانمايه دارد". باقرالعلوم ، امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم که يکی از اصحاب بزرگ او است فرمود: "به شيعيان ما بگوييد که به زيارت مرقد حسين بروند، زيرا بر هر شخص باايمانی که
(23) به امامت ما معترف است ، زيارت قبر اباعبدالله لازم مي باشد". امام صادق (ع ) مي فرمايد: "ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يکون من الاعمال .(۲۴) همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده ای ارزش و فضيلتش بيشتر است ". زيرا که اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است که به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويی  روح را به سوی ملکوت خوبيها و پاکدامنيها و فداکاريها پرواز مي دهد. هر چند عزاداری و گريه بر مصايب حسين بن علی (ع )، و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشکوه و حماسه ساز کربلايش ارزش و معياری والا دارد، لکن بايد دانست که نبايد تنها به اين زيارتها و گريه ها و غم گساريدن اکتفا کرد، بلکه همه اين تظاهرات ، فلسفه دين داري ، فداکاری و حمايت از قوانين آسمانی را به ما گوشزد مي نمايد، و هدف هم جز اين نيست ، و نياز بزرگ ما از درگاه حسينی آموختن انسانيت و خالی بودن دل از هر چه غير از خداست مي باشد، و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم ، هدف مقدس حسينی به فراموشی مي گرايد.


اخلاق و رفتار امام حسين (ع )
با نگاهی  اجمالی به 56سال زندگی سراسر خداخواهی و خداجويی  حسين (ع )، درمي يابيم که هماره وقت او به پاکدامنی  و بندگی و نشر رسالت احمدی و مفاهيم عميقی والاتر
از درک و ديد ما گذشته است . اکنون مروری  کوتاه به زوايای زندگانی آن عزيز، که پيش روی ما است :
جنابش به نماز و نيايش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسياری  و حتی در آخرين شب (25) داشت . گاهی در شبانه روز صدها رکعت نماز مي گزاشت .
زندگی دست از نياز و دعا برنداشت ، و خوانده ايم که از دشمنان مهلت خواست تا بتواند با خدای خويش به خلوت بنشيند. و فرمود: "خدا مي داند که من نماز و تلاوت
(26) قرآن و دعای زياد و استغفار را دوست دارم ". (27) حضرتش بارها پياده به خانه کعبه شتافت و مراسم حج را برگزار کرد.
ابن اثير در کتاب "اسد الغابة " مي نويسد: "کان الحسين رضی الله عنه فاضلا کثير الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال
(28) الخير جميعها. حسين (ع ) بسيار روزه مي گرفت و نماز مي گزارد و به حج مي رفت و صدقه مي داد و همه
کارهای پسنديده را انجام مي داد". شخصيت حسين بن علی  (ع ) آنچنان بلند و دور از دسترس و پرشکوه بود که وقتی با
برادرش امام مجتبی (ع ) پياده به کعبه مي رفتند، همه بزرگان و شخصيتهای اسلامی به (29) احترامشان از مرکب پياده شده ، همراه آنان راه مي پيمودند.
احترامی که جامعه برای  حسين (ع ) قائل بود، بدان جهت بود که او با مردم زندگی  مي کرد - از مردم و معاشرتشان کناره نمي جست - با جان جامعه هماهنگ بود، چونان
ديگران از مواهب و مصائب يک اجتماع برخوردار بود، و بالاتر از همه ايمان بي تزلزل او به خداوند، او را غم خوار و ياور مردم ساخته بود.
و گرنه ، او نه کاخهای مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ، و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمي بستند، و حرم رسول الله (ص ) را برای او
خلوت نمي کردند... اين روايت يک نمونه از اخلاق اجتماعی اوست ، بخوانيم :
روزی از محلی عبور مي فرمود، عده ای از فقرا بر عباهای پهن شده شان نشسته بودند و نان پاره های خشکی  مي خوردند، امام حسين (ع ) مي گذشت که تعارفش کردند و او هم
پذيرفت ، نشست و تناول فرمود و آن گاه بيان داشت : "ان الله لا يحب المتکبرين "، خداوند متکبران را دوست نمي دارد. (۳۰)پس فرمود: "من دعوت شما را اجابت کردم ، شما هم دعوت مرا اجابت کنيد". آنها
هم دعوت آن حضرت را پذيرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند. حضرت دستور داد و بدين ترتيب پذيرايی گرمی  (31) هر چه در خانه موجود است به ضيافتشان بياورند،
از آنان به عمل آمد، و نيز درس تواضع و انسان دوستی را با عمل خويش به جامعه آموخت .
شعيب بن عبدالرحمن خزاعی  مي گويد: "چون حسين بن علی (ع ) به شهادت رسيد، بر پشت مبارکش آثار پينه مشاهده کردند، علتش را از امام زين العابدين (ع ) پرسيدند،
فرمود اين پينه ها اثر کيسه های  غذايی است که پدرم شبها به دوش مي کشيد و به خانه (32) زنهای  شوهرمرده و کودکان يتيم و فقرا مي رسانيد".
شدت علاقه امام حسين (ع ) را به دفاع از مظلوم و حمايت از ستم ديدگان مي توان در داستان "ارينب وهمسرش عبدالله بن سلام " دريافت ، که اجمال و فشرده اش را در اين
جا متذکر مي شويم : يزيد به زمان ولايت عهدي ، با اين که همه نوع وسايل شهوترانی و کام جويی و کامروايی 
از قبيل پول ، مقام ، کنيزان رقاصه و... در اختيار داشت ، چشم ناپاک و هرزه اش را به بانوی شوهردار عفيفی دوخته بود.
پدرش معاويه به جای اين که در برابر اين رفتار زشت و ننگين عکس العمل کوبنده ای  نشان دهد، با حيله گری  و دروغ پردازی و فريبکاري ، مقدماتی فراهم ساخت تا زن
پاکدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش يزيد بکشاند. حسين بن علی (ع ) از قضيه باخبر شد، در برابر اين تصميم زشت ايستاد و نقشه شوم
معاويه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از يکی از قوانين اسلام ، زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدی و تجاوز يزيد را از خانواده مسلمان و پاکيزه ای قطع نمود و با اين کار همت و غيرت الهي اش را نمايان و علاقه مندی خود
را به حفظ نواميس جامعه مسلمانان ابراز داشت ، و اين رفتار داستانی شد که در مفاخر آل علی (ع ) و دناءت و ستمگری بنی اميه ، برای هميشه در تاريخ به يادگار
33) ماند. علائلی در کتاب "سمو المعني " مي نويسد:
"ما در تاريخ انسان به مردان بزرگی برخورد مي کنيم که هر کدام در جبهه و جهتی  عظمت و بزرگی خويش را جهان گير ساخته اند، يکی در شجاعت ، ديگری در زهد، آن ديگری 
در سخاوت ، و... اما شکوه و بزرگی امام حسين (ع ) حجم عظيمی است که ابعاد بي نهايتش هر يک مشخص کننده يک عظمت فراز تاريخ است ، گويا او جامع همه
(34) والاييها و فرازمنديها است ". آري ، مردی که وارث بي کرانگی  نبوت محمدی است ، مردی که وارث عظمت عدل و مروت
پدری چون حضرت علی  (ع ) است و وارث جلال و درخشندگی فضيلت مادری چون حضرت فاطمه (س ) است ، چگونه نمونه برتر و والای عظمت انسان و نشانه آشکار فضيلتهای 
خدايی نباشد. درود ما بر او باد که بايد او را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهيم .
امام حسين (ع ) و حکايت زيستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنها نمونه يک بزرگ مرد تاريخ را برای ما مجسم مي سازد، بلکه او با همه خويشتن ، آيينه
تمام نمای فضيلتها، بزرگ منشيها، فداکاريها، جان بازيها، خداخواهيها وخداجوييها مي باشد، او به تنهايی  مي تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشريت را
ضامن گردد. بودن و رفتنش ، معنويت و فضيلتهای انسان را ارجمند نمود.
-----------------


پي نوشتها:
در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع ) اقوال ديگری هم گفته شده است ، ولی  (1)
ما قول مشهور بين شيعه را نقل کرديم . ر. به . ک . اعلام الوری طبرسي ، ص .213
احتمال دارد منظور از اسما، دختر يزيد بن سکن انصاری باشد. ر. به . ک . اعيان (2)
الشيعه ، جزء ,11 ص .167
امالی شيخ طوسي ، ج 1، ص .377 (3)
شبر بر وزن حسن ، و شبير بر وزن حسين ، و مبشر بر وزن محسن ، نام پسران هارون (4)
بوده است و پيغمبر اسلام (ص ) فرزندان خود حسن و حسين و محسن را به اين سه نام
ناميده است - تاج العروس ، ج 3، ص ,389 اين سه کلمه در زبان عبری همان معنی را
دارد که حسن و حسين و محسن در زبان عربی دارد - لسان العرب ، ج ,66 ص .60
معانی الاخبار، ص .57 (5)
در منابع اسلامی درباره عقيقه سفارش فراوان شده و برای سلامتی فرزند بسيار (6)
مؤثر دانسته شده است . ر. به . ک . وسائل الشيعه ، ج ,15 ص 143به بعد.
کافي ، ج 6، ص .33 (7)
مقتل خوارزمي ، ج 1، ص 146- کمال الدين صدوق ، ص .152 (8)
سنن ترمذي ، ج 5، ص .323 (9)
ذخائر العقبي ، ص .122 (10)
الاصابه ، ج ,11 ص .30 (11)
سنن ترمذي ، ج 5، ص 324- در اين قسمت رواياتی که در کتابهای اهل تسنن آمده (12)
است نقل شد تا برای آنها هم سنديت داشته باشد.
الاصابه ، ج 1، ص .333 (13)
تذکرة الخواص ابن جوزي ، ص 34- الاصابه ، ج 1، ص ,333 آن طور که بعضی از (14)
مورخين گفته اند اين موضوع تقريبا در سن ده سالگی امام حسين (ع ) اتفاق افتاده
است .
ارشاد مفيد، ص .173 (15)
رجال کشي ، ص 94- کشف الغمة ، ج 2، ص .206 (16)
مقتل خوارزمي ، ج 1، ص 184- لهوف ، ص .20 (17)
روز هشتم ماه ذيحجه مستحب است که حاجيها به "مني " بروند، و در آن زمان به (18)
اين حکم استحبابی عمل مي کردند، ولی در زمان ما مرسوم شده است که از روز هشتم
يکسره به عرفات مي روند.

 منبع -سایت ۱۲ امام

[ هجدهم شهریور 1389 ] [ 14:48 ] [ اطلس ایران وجهان ]

زندگينامه حضرت ابوالفضل (ع)

حضرت ابوالفضل عباس بن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه الصلاه و السلام ملقب به قمر بنی هاشم و سقای کربلا، شهید در واقعه کربلاء، مادر ایشان ام البنین فاطمه بنت حزام است

عبّاس يعني تا شهادت يكّه تازي             عبّاس يعني عشق، يعني پاكبازي

عبّاس يعني با شهيدان همنوازي             عبّاس يعني يك نيستان تكنوازي



 ميلاد حضرت ابوالفضل (ع)

سالها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا ميگذشت. حضرت علي(ع) پس از فاطمه با امامه (دختر زادة پيامبر اكرم) ازدواج كرده بود. امّا با گذشت بيش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل علي(ع) بود.

براي خاندان پيامبر، سرنوشتي شگفت رقم زده شده بود. بني هاشم، در اوج عزّت و بزرگواري، مظلومانه مي‏زيستند. وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب‏ شناسي وارد بود و قبايل و تيره‏ هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب مي‏شناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله ‏اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد.

پس از مدّتي، عقيل زني از طايفة كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ‏ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به ‏دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.

عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمة كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانة علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد.

گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.

ثمرة ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثة كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبي‏ها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمرة اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود.

فاطمة كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه ‏اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است. او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري مي‏كرد و خود را خدمتكار آنان مي‏دانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود.

ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست مي‏داشت. وقتي حادثة كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا مي‏رسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا مي‏شد و برايش مهمتر بود.

عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده ‏اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.

ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود. تولّد عباس، خانة علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي‏ديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه خواهد گشت.

وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.

آن حضرت، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است.

با تولّد عبّاس، خانة علي(ع) آميخته ‏اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده‏ اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.

عبّاس در خانة علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.

تربيت خاصّ امام علي(ع) بي‏ شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده‏ اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.

روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم مي‏كنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ‏ام دو بگويم.